چهار پیام از منشور تربیتى اوّلین امام علیه السلام

مقدمه

نهج البلاغه دریایى از معارف و حکمتهاى بشرى را در زمینه هاى مختلف در خود جاى داده است. آموختن و عمل کردن به هر یک از برگهاى زرّین این منبع جوشان علم و کانون گوهرهاى دانش و معرفت براى موفقیت هر انسانى کافى است؛ امّا انتخاب گوهرهاى ناب آن به راحتى امکان پذیر نیست؛ چرا که یکى از دیگرى زیباتر و دلپذیرتر است.

در میان پیامهاى امام على علیه السلام در این کتاب گرانقدر، نامه ۳۱ آن حضرت به فرزندش امام حسن علیه السلام ، حاوى دهها نکته مهم تربیتى، اجتماعى، اخلاقى، سیاسى و انسان شناسى است. هر نکته اى از این معارف؛ شرح، دقت و موشکافى ویژه اى مى طلبد و اگر محققان علوم انسانى در این موضوعات، صدها اثر تنظیم کنند، باز هم، به ساحل بیکران این دریاى عمیق نخواهند رسید و همچنان، این نامه پرمحتوا، همانند دریایى ژرف، گوهرهاى فراوان ناشناخته و کشف نشده اى را در خود خواهد داشت.

تا هر زمان که بشر به علم و معرفت نیاز دارد، پژوهش در این زمینه، نیاز زمان خواهد بود؛ زیرا این سخنان ـ همانند کلام وحى ـ براى برهه اى از زمان نیست؛ بلکه براى تمام انسانها در طول تاریخ، بیان شده است که همانند آب جارى همواره تازه و گوارا است و از سرچشمه زلال کوثر امامت مى جوشد. این سخن با مرورى اجمالى به متن نامه، به راحتى اثبات مى شود.

بنابراین در این فرصت، فرازى از نامه آن حضرت را برگزیده و پیرامون آن، توضیحاتى را به خوانندگان گرامى تقدیم مى کنیم و روح و جانمان را از این منبع فیض الهى و سرچشمه حیات انسانى سیراب مى کنیم:

امام در مقدمه نامه، خطاب به فرزند گرامى اش مى فرماید: «پسرم تو را دیدم که پاره تن من، بلکه همه جان منى؛ آن گونه که اگر آسیبى به تو رسد، به من رسیده است و اگر مرگ به سراغ تو آید، زندگى مرا گرفته است. پس کار تو را کار خود شمردم، و نامه اى براى تو نوشتم، تا تو را در سختیهاى زندگى رهنمون باشد؛ خواه من زنده باشم یا نباشم.»

سپس امام علیه السلام به ارائه رهنمودهایى ارزنده مى پردازد و چنین سفارش مى کند: «فَاِنِّى اُوصِیکَ بِتَقْوَى اللّهِ وَلُزُومِ اَمْرِهِ؛ پسرم همانا تو را به ترس از خدا سفارش مى کنم و اینکه پیوسته در فرمان او باشى.»

۱٫ تقوا

امام در این فراز از نامه تربیتى، فرزند گرامى اش را به تقوا سفارش مى کند؛ زیرا این صفت ریشه همه خوبیها است. این سخن، برگرفته از آیات وحى است؛ آنجا که تقوا را بهترین توشه راه دانسته، مى فرماید: «تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوى»؛ «زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه، پرهیزگارى است!»

دست تقوا بگشا پاى هوى بربندروح پرورده کن از لقمه روحانى

تقوا دژ محکمى است که بر اثر ممارستِ انسان، به اطاعت از دستورهاى خداوند و اجتناب از گناهان حاصل مى شود. صدر المتألّهین شیرازى در باره تقوا مى نویسد: در کلام خدا تقوا به چند معنا آمده است:

۱٫ به معناى ایمان به توحید؛ ۲٫ خشیت و ترس از خدا؛ ۳٫ توبه از گناهان؛ ۴٫ طاعت و عبادت؛ ۵٫ ترک معصیت پیش از ارتکاب آن؛ ۶٫ اخلاص.

بعد اضافه مى کند که: تقوا گنجى معنوى و پنهانى است و آن گوهر نفیس، نظیرى ندارد. تمامى فضایل نفسانى و خیرات دنیا و آخرت در صفت تقوا جمع شده است و خداوند متعال به زیباترین شکل باتقوایان را در قرآن ستوده است.

بعد ایشان، موارد ذیل را از دستاوردهاى تقوا در کلام خدا مى داند: ستایش خداوندى، حفظ از شرّ دشمنان، تأیید و یارى حق، نجات از محنتهاى روزگار، اصلاح عمل و بخشودگى گناه، تحصیل محبت خداوند، قبولى اعمال، عزت و احترام دنیا و آخرت، نجات از آتش جهنم و حضور دائمى در بهشت.

برخى نشانه هاى تقوا نیز عبارت اند از: خشوع در برابر خداوند متعال، داشتن روحیه ایثار، انفاق، تعاون، حفظ حقوق دیگران، امید به آینده اى روشن و باور داشتن پاداشهاى بزرگ الهى.

رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نیز فرمود: «کسى که دوست دارد کریم ترین و شریف ترین مردم باشد، باید باتقوا باشد.»

اساسا از منظر قرآن و روایات، تقوا سرچشمه تمام خوبیها و فضایل است.

قرآن در کلام دیگرى، خصلت زیباى تقوا را بهترین محافظ انسان مى داند و مى فرماید: «وَلِبَاسُ التَّقْوى ذَلِکَ خَیْر»؛ «لباس پرهیزگارى بهتر است.»

تشبیه تقوا و پرهیزگارى به لباس در این آیه شریفه، تشبیه بسیار رسا و گویایى است؛ زیرا لباس، محافظ بدن انسان از سرما و گرما، سپرى در برابر بسیارى از خطرها، پوشاننده عیوب جسمانى و زینتى براى انسان است. روح پرهیزگارى نیز علاوه بر پوشانیدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسیارى خطرات فردى و اجتماعى، زینتى بسیار بزرگ براى او محسوب مى شود؛ زینتى چشمگیر که بر شخصیت او مى افزاید.

در اینجا با نمونه اى از یک انسان متقى به شهادت شاگرد باتقوایش آشنا مى شویم:

تجسم تقوا در سیماى مجتهد روضه خوان

استاد شهید مرتضى مطهرى چنین مى نویسد:

مرحوم حاج میرزا على آقا شیرازى (اعلى اللّه مقامه) ارتباط قوى و بسیار شدیدى با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و خاندان پاکش داشت.

این مرد، در عین اینکه فقیه (در حدّ اجتهاد) و حکیم و عارف و طبیب و ادیب بود و در بعضى از قسمتها، مثلاً طبّ قدیم و ادبیات، از علماء طراز اوّل بود و قانون بوعلى را تدریس مى کرد، از خدمتگزاران آستان مقدس حضرت سید الشهدا علیه السلام بود، منبر مى رفت و موعظه مى کرد و ذکر مصیبت مى فرمود.

کم تر کسى بود که در پاى منبر این مرد عالم مخلص متقى بنشیند و منقلب نشود. خودش هنگام وعظ و ارشاد که از خدا و آخرت یاد مى کرد، در حال یک انقلاب روحى و معنوى بود و محبت خدا و پیامبر و خاندانش، او را به سوى خود مى کشید، با ذکر خدا دگرگون مى شد، مصداق [این] کلام خدا بود: «الَّذینَ اِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَاِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ ایمَانا وَعَلى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ»؛ «مؤمنان، تنها کسانى هستند که هرگاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان و لرزان شود، و هنگامى که آیات او، بر آنها خوانده مى شود، ایمانشان فزون تر مى شود و تنها بر پروردگارشان توکل دارند.»

نام رسول اکرم صلى الله علیه و آله یا امیر المؤمنین علیه السلام را که مى برد، اشکش جارى مى شد. یک سال، حضرت آیت اللّه بروجردى (اعلى اللّه مقامه) از ایشان براى منبر، در منزل خودشان در دهه عاشورا دعوت کردند، منبر خاصى داشت، غالبا از نهج البلاغه تجاوز نمى کرد.

ایشان در همانجا منبر مى رفت و مجلسى را که افراد آن اکثرا از اهل علم بودند، سخت منقلب مى کرد؛ به طورى که از آغاز تا پایان منبر ایشان، جز ریزش اشکها و حرکت شانه ها چیزى مشهود نبود.

۲٫ یاد خدا و آرامش دله

«وَعِمَارَةِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ؛ و آباد کردن دلت با یاد خدا.» یاد و نام خداوند، دلهاى پژمرده را زنده مى کند؛ همچنان که آب، موجودات را زنده و شاداب مى کند.

اساسا نگرانى و اضطراب در زندگى از شایع ترین بیماریهاى روحى در جامعه امروز است. ترس از ناکامیها، ابهام در زندگى آینده و دهها فکر و خیال دیگر، انسان را به سوى اضطراب و نگرانى سوق مى دهد. به این جهت، همه به دنبال آرامش روحى و روانى مى گردند. حضرت على علیه السلام دواى این درد را در یاد خدا مى داند.

آرى، این نسخه شفابخش قرآن براى این گرفتارى انسان است که مى فرماید: «اَلَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ اَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ «آنها که ایمان آورده اند، دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام و شاداب) است. آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرامش مى یابد.»

به همین سبب، انسانهایى که بیش تر به یاد خدا هستند و خود را در پناه قدرت لایزال حضرت حق قرار مى دهند، هرگز افسرده و پژمرده حال نیستند و همیشه سر زنده اند؛ حتى آنان این آرامش را در کلّ جامعه منتشر مى کنند.

یاد خدا چه با ذکر قلبى و چه زبانى باید با تمام وجود باشد تا آرامش واقعى را به انسان بدهد. کسى که با یاد خداوند متعال زندگى مى کند، یعنى او را در هر شرایطى و در هر جا حاضر و ناظر مى داند، این اندیشه در تمام ابعاد زندگى اش تأثیرى مثبت مى گذارد. البته این امر آسان نیست و به این سبب، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «یا على! سه خصلت را همه این امت طاقت ندارند که در خود ایجاد کنند: ۱٫ مواسات با برادران دینى در مال؛ ۲٫ رعایت حقوق دیگران؛ ۳٫ به یاد خدا بودن در همه احوال.»

خداوند متعال نیز انسانهاى شایسته را داراى چنین مقامى معرفى کرده، مى فرماید: «رِجَالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّه ِ»؛ «مردانى که تجارت و خرید و فروش، آنها را از یاد خدا باز نمى دارد.»

امام صادق علیه السلام فرمود: «مِنْ اَشَدِّ مَا فَرَضَ اللّهُ عَلى خَلْقِهِ ذِکرُ اللّهِ کَثِیرا؛ از کارهاى طاقت فرسایى که خدا بر بندگانش واجب کرده است، فراوان به یاد خدا بودن است.» بعد اضافه مى فرماید که منظورشان از یاد خدا، سبحان اللّه والحمد للّه، لا اله الاّ اللّه، اللّه اکبر نیست؛ گرچه اینها هم، نوعى یاد خدا است؛ امّا مقصود ایشان، به یاد خدا بودن در مواجهه با حلالها و حرامهاى الهى است؛ یعنى اگر با طاعتى برخورد کرد، به سرعت به آن عمل کند و اگر با گناهى مواجه شد، بدون معطّلى آن را ترک گوید.

از منظر امام على علیه السلام نیز به یاد خدا بودن، هنگام مصیبت و معصیت، اهمیت فراوان دارد. آن گرامى مى فرماید: «اَلذِّکْرُ ذِکْرانِ ذِکْرُ اللّه ِ عَزَّوَجَلَّ عِنْدَ الْمُصیبَةِ وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ ذِکْرُ اللّه ِ عِنْدَ ما حَرَّمَ عَلَیْکَ فَیَکُونُ حاجِزا؛ به یاد خدا بودن دو نوع است: [اوّل:] هنگام مصیبت و برتر از اوّلى، به یاد خدا بودن در مواجهه با آنچه که بر تو حرام است که این صفت [زیبا]، مانع [از ارتکاب گناه [خواهد بود.»

البته ذکرى که از عمق جان انسان ریشه نگیرد، هرگز اثر آرام بخش نخواهد داشت؛ چرا که اصلاً یاد خدا نیست:

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانىحدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازى بود که من بى تونشسته روى به محراب و دل به بازام

۳٫ اعتصام به حبل اللّه

«وَالاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ وَاَىُّ سَبَبٍ اَوْثَقُ مِنْ سَبَبٍ بَیْنَکَ وَبَیْنَ اللّهِ اِنْ اَنْتَ اَخَذْتَ بِهِ؛ چنگ زدن به ریسمان او و چه وسیله اى مطمئن تر از رابطه تو با خداست، اگر سررشته آن را در دست گیرى.»

امام مى فرماید: «پسرم همواره در زندگى به رشته ناگسستنى حبل اللّه چنگ بزن و این دستگیره ایمان را محکم بگیر.» این سخن نیز مبناى قرآنى دارد؛ آنجا که قرآن مى فرماید: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعا»؛ «وهمگى به ریسمان خدا چنگ زنید.» تمسّک به حبل اللّه از خصلتهاى شایسته است که هر مسلمانى، همواره باید به آن متصف باشد. برخى از مصادیق حبل اللّه را از منظر روایات مرور مى کنیم:

۱٫ تمسک به قرآن از جمله این موارد است: پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله فرمود: «هذَا الْقُرْآنُ هُوَ حَبْلُ اللّه ِ؛ این قرآن همان ریسمان خدا است.»

۲٫ توبه هم حبل اللّه است. انسانى که در منجلاب گناهان غرق شده و از آلودگیهاى نفسانى و شیطانى رنج مى برد، مى تواند به حبل اللّه یعنى توبه پناه برده، خود را با کوثر زلال معنویت شستشو دهد. امام صادق علیه السلام فرمود: «اَلتَّوْبَةُ حَبْلُ اللّه ِ؛ توبه، ریسمان خداست.»

۳٫ امام على علیه السلام از دیگر مصادیق حبل اللّه است که اهل ایمان همواره به آن گرامى متوسل و متمسک مى شوند تا به مدد این حبل متین الهى خود را به سوى خداوند روانه کنند و در راه حق استوار بمانند.

امام در خطبه اى، خود را حبل اللّه المتین معرفى کرده، فرمود: «اَنَا حَبْلُ اللّه ِ الْمَتینُ وَ اَنَا عُرْوَةُ الْوُثْقى وَ کَلِمَةُ التَّقْوى؛ من ریسمان محکم خدا و دستگیره محکم و کلمه تقوا هستم.»

۴٫ وجود مقدس اهل البیت علیهم السلام نیز ریسمان الهى هستند. اهل ایمان، طبق قرآن موظف اند که به آنان تمسک کرده، راه سعادت را بیابند. به همین سبب، امام صادق علیه السلام فرمود: «حبل اللّه، ما اهل بیت هستیم.»

۴٫ پذیرش موعظه

«اُحْىِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ؛ دلت را با [پذیرشِ] اندرزِ [نیکو و نصیحتهاى سازنده]، زنده نگه دار.»

همان گونه که جسم انسان به غذا نیاز دارد، روحش نیز به غذا نیاز دارد که تقویت شده، او را در رسیدن به کمال یارى رساند. غذاى جان و روان، موعظه نیکوست که قرآن به عنوان یک روش تبلیغى مؤثر به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سفارش مى کند که به وسیله موعظه حسنه و اندرزهاى نیکو، مردم را به سوى راه و روش خداوند متعال دعوت کن و با هدایت آنان، دلهایشان را زنده بدار!

این شیوه در طریق احیاى دل و دعوت به راه خدا از مؤثرترین راههاست. موعظه، یعنى استفاده کردن از عواطف انسانها؛ چرا که اندرز، بیش تر جنبه عاطفى دارد و با تحریک عاطفه، مى توان دلهاى توده هاى عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت.

البته پند در صورتى مؤثر مى افتد که خالى از هرگونه خشونت، برترى جویى، تحقیر طرف مقابل، تحریک حسّ لجاجت او و مانند آن بوده باشد؛ چه بسیارند اندرزهایى که اثر معکوس مى گذارند؛ به آن سبب که مثلاً در حضور دیگران و توأم با تحقیر انجام گرفته، و یا از آن، برترى جویى گوینده استشمام مى شود. بنابراین موعظه، هنگامى اثر عمیق خود را مى بخشد که حسنه باشد و به صورت زیبایى پیاده شود.

موعظه با دل انسان چه مى کند؟!

«شعوانه»، زنى ثروتمند بود که تمام دارایى او از راه حرام و خوانندگى و ساز و آواز تهیه شده بود. هیچ مجلس عیش، طرب و گناهى در بصره نبود که از وجود وى خالى باشد. وى روزى با کنیزان و خدمتگزاران خود از کوچه هاى بصره مى گذشت که صداى جمعیتى را از درون خانه اى شنید. یکى از کنیزان خود را به اندرون فرستاد تا از علت شور و غوغا و اجتماع مردم، خبرى آورد؛ ولى او رفت و نیامد. کنیز دیگرى فرستاد. او هم نیامد.

از سومین خدمتگزارش، درخواست کرد که هرچه سریع تر، از اوضاع آن مجلس گزارش دهد. او رفت و برگشت و اظهار داشت: «اى خاتون! اینجا مجلس موعظه است و صداى گریه، به سبب بیانات واعظى است که مردم را موعظه مى کند و بدکاران را از عذاب خدا مى ترساند.» شعوانه، آن زن گنه کار و عاصى که هرگز به چنین مجالسى پا نگذاشته بود، براى تماشا به آنجا رفت. او وقتى وارد شد، جناب واعظ در اطراف این آیه صحبت مى کرد: «بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَاَعْتَدْنَا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیرا، اِذَا رَاءَتْهُمْ مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَهَا تَغَیُّظا وَزَفِیرا، وَاِذَا اُلْقُوا مِنْهَا مَکَانا ضَیِّقا مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنَالِکَ ثُبُورا»؛ «بلکه آنان قیامت را تکذیب کرده اند و ما براى کسى که قیامت را تکذیب کند، آتشى شعله ور و سوزان فراهم کرده ایم! هنگامى که این آتش، آنان را از مکانى دور ببیند، صداى وحشتناک و خشم آلودش را ـ که با نفس زدن شدید، همراه است ـ مى شنوند و هنگامى که در جاى تنگ و محدودى از جهنّم افکنده شوند، در حالى که در غل و زنجیرند، فریاد و واویلاى آنان بلند مى شود!»

این کلام خداوند که از زبان واعظ بیان مى شد، آن چنان دلها را نرم و افکار را به وضع آتش و عذاب روز قیامت توجه داد که یکى از افرادى که منقلب شد، شعوانه بود.

او آن چنان تحت تأثیر آیه شریفه قرار گرفته بود که از پس پرده صدا زد: «جناب واعظ! من یکى از روسیاهان درگاهم. اگر توبه کنم خداوند مرا مى آمرزد؟ واعظ گفت: «آرى، اگرچه گناهت همانند گناه شعوانه باشد.» او گفت: «من همان شعوانه ام که در گناه و معصیت، شهره شهرم؛ ولى حالا دیگر مى خواهم با خدایم آشتى کنم و دیگر دنبال معصیت نروم.» واعظ، او را به کرم و لطف و عنایات بى پایان خداوند متعال، امیدوار کرد. او هم توبه کرد و سپس بندگان و کنیزکان را آزاد ساخت و مشغول عبادت و جبران گذشته شد.

باز آى هر آنچه هستى باز آىگر کافر و گبر و بت پرستى باز آى

این درگه ما درگه نومیدى نیستصد بار اگر توبه شکستى باز آى

آرى، موعظه حقیقى، دل را زنده مى کند و همچون دم مسیحا به تن مرده، جان مى بخشد. این خاطره شنیدنى را نیز در باره تحریک عواطف براى هدایت و زنده کردن دلهاى مرده در اینجا نقل مى کنیم.

واعظ حقیقى را بشناسیم!

آخوند ملا حسینقلى همدانى، یک مجتهد، عارف و واعظ حقیقى بود. او در یکى از سفرهاى خود با جمعى از شاگردان به عتبات عالیات مى رفت. آنان در بین راه، به قهوه خانه اى رسیدند که جمعى از اهل هوا و هوس در آنجا مى خواندند و پایکوبى مى کردند. آخوند به شاگردانش فرمود: «یکى برود و آنان را نهى از منکر کند.» بعضى از شاگردان گفتند: «اینها به نهى از منکر توجه نخواهند کرد.» فرمود: «من خودم مى روم.»

آن بزرگوار نزدیک آنان رفت و به رئیسشان گفت: «اجازه مى فرمایید من هم بخوانم و شما بنوازید؟» رئیس گفت: «مگر شما بلدى بخوانى؟» فرمود: «آرى.» گفت: «بخوان.» آخوند شروع به خواندن اشعار ناقوسیه حضرت امیر مؤمنان علیه السلام کرد:

لا اِلَهَ اِلاّ اللّهحقا حقا صِدقا صِدقا

«معبودى به حق و شایسته پرستش، جز خدا نیست. این را به حق و راستى مى گویم.»

اِنَّ الدُّنْیا قَد غَرَّتْنوَاشْتَغَلَتْنا وَاسْتَهْوَتْنا

«به راستى که دنیا ما را فریفت و ما را به خود سرگرم و سرگشته و مدهوش کرد.»

یابْنَ الدُّنْیَا مَهْلاً مَهْلیَابْنَ الدُّنْیَا دَقّا دَقّا

«اى فرزند دنیا! آرام باش! آرام! اى فرزند دنیا [در کار خود] دقیق شو! دقیق!»

یَابْنَ الدُّنْیَا جَمْعا جَمْعتَفْنى الدُّنْیَا قَرْنا قَرْنا

«اى فرزند دنیا [کردار نیک[ گردآورى کن! گردآوردنى! دنیا سپرى مى شود، قرن به قرن.»

ما مِنْ یَومٍ یُمْضى عَنَّ اِلاَّ اَوْهى رُکْنا مِنَّا

«هیچ روزى از عمر ما نمى گذرد، جز اینکه پایه و رکنى از ما را سست مى گرداند.»

قَدْ ضَیَّعْنا دارا تَبْقىوَاسْتَوطَنّا دَارا تَفْنى

«ما سراى باقى را ضایع و سراى فانى را وطن و جایگاه خویش ساختیم.»

لَسْنا نَدرى ما فَرَّطْنفِیها اِلاَّ لَوْ قَدْ مِتْنا

«ما آنچه را که در آن کوتاهى کرده ایم، نمى دانیم؛ مگر روزى که مرگ به سراغ ما بیاید.»

آن جمعِ سرمست از لذتهاى زودگذر دنیوى، وقتى این اشعار را از زبان کیمیا اثر آن عارف هدایتگر شنیدند، به گریه در آمدند و به دست ایشان توبه کردند. یکى از شاگردان مى گوید: «وقتى که ما از آنجا دور مى شدیم، هنوز صداى گریه آنها به گوش مى رسید.»

داستانى دیگر از آن واعظ مُتَّعِظ

عبد فرّار از اراذل و اوباش نجف اشرف بود که مردم او را در ظاهر، احترام مى کردند تا از آزارش در امان بمانند. این فرد شرور اگر میل به چیزى پیدا مى کرد و یا دوستدار مالى مى شد، کسى نمى توانست وى را از دست یابى به خواسته اش باز دارد. مردم نجف از دستش در آزار بودند.

در یکى از شبها که آخوند ملا حسینقلى همدانى از زیارت حضرت امیر علیه السلام باز مى گشت، عبد فرّار در مسیر راه او ایستاده بود. عارف همدانى بدون هیچ توجهى از کنارش گذشت. این بى توجهى آخوند بر عبد فرّار، سخت گران آمد. آن شرور از جاى خود حرکت کرد تا این شیخ پیر را تنبیه کند. دوید و راه را بر او سد کرد و با لحنى بى ادبانه گفت: «هى! آشیخ! چرا به من سلام نکردى؟!» عارف همدانى ایستاد و گفت: «مگر تو کیستى که من باید حتما به تو سلام مى کردم؟» گفت: «من عبد فرّارم.» آخوند ملا حسینقلى به او گفت: «عَبْدٌ فَرّار! اَفَرَرْتَ مِنَ اللّهِ اَمْ مِنْ رَسُولِهِ؟؛ تو از خدا فرار کرده اى یا از رسول خدا؟» و سپس راهش را گرفت و رفت.

فردا صبح، آخوند ملا حسینقلى همدانى پس از اتمام درس به شاگردان گفت: «امروز یکى از بندگان خدا فوت کرده است. هر کس مایل باشد به تشییع جنازه او مى رویم.» عده اى از شاگردان آخوند، همراه ایشان براى تشییع حرکت کردند؛ ولى با کمال تعجب دیدند آخوند به سوى خانه عبد فرّار رفت. آرى، او از دنیا رفته بود. عجبا! این همان یاغى معروف است که آخوند از او به عنوان بنده خدا یاد کرد و در تشییع جنازه او حاضر شد؟!

به هر حال، تشییع جنازه تمام شد. یکى از شاگردان آخوند، نزد همسر عبد فرّار رفت و از او سؤال کرد: «چطور شد که او فوت کرد؟» همسرش گفت: «نمى دانم چه شد؟ او هر شب دیروقت با حال غیرعادّى و از خود بى خود به منزل مى آمد؛ ولى دیشب حدود یک ساعت بعد از اذان مغرب و عشا به منزل آمد و در فکر فرو رفته بود و تا صبح نخوابید و در حیاط قدم مى زد و با خود تکرار مى کرد: عبد فرّار تو از خدا فرار کرده اى یا از رسول خدا؟! و سحر نیز جان سپرد.» عده اى از شاگردان آخوند فهمیدند که این جمله را آخوند ملا حسینقلى همدانى به او گفته است. چون از او سؤال کردند، ایشان فرمودند: «من مى خواستم او را آدم کنم و این کار را نیز کردم؛ ولى نتوانستم او را در این دنیا نگه دارم.»

سیماى درخشان حضرت ابو طالب علیه السلام

روز ۲۶ رجب المرجّب، سالروز ارتحال حضرت ابو طالب، آخرین حجّت در دوران فترت است.

ضمن عرض تسلیت این روز، این مصیبت بزرگ را به پیشگاه آخرین حجّت الهى، حضرت مهدى موعود علیه السلام تسلیت مى گوییم و در این فرصت به بررسى فرازهایى از فضایل، مناقب و عظمت آن شخصیت والاى جهان اسلام مى پردازیم.

نام ابو طالب علیه السلام

حضرت ابو طالب با کنیه، معروف و نام نامى اش «عبد مناف» بود. نقل دیگر، «عمران» است که صاحب عمده، آن را تضعیف کرده است.

آخرین حجت در عهد فترت

علاّمه مجلسى مى فرماید: «شیعیان در باره حضرت ابو طالب اجماع کرده اند که وى در آغاز بعثت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به وى ایمان آورد، هرگز بتى را نپرستید؛ بلکه از اوصیاى حضرت ابراهیم علیه السلام بود.

شیخ صدوق مى فرماید: روایت شده که عبد المطلب حجّت بود و ابو طالب وصىِّ او بود.

علامه امینى مى نویسد که از امیر مؤمنان علیه السلام پرسیدند: «آخرین وصى پیش از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله چه کسى بود؟» فرمود: «پدرم.»

اصبغ بن نباته گوید که از امیرمؤمنان علیه السلام شنیدم: «پدرم (ابو طالب) و نیاکانم: عبد المطلب، هاشم و عبد مناف، هرگز بت نپرستیدند.» گفته شد: «پس چه چیزى را مى پرستیدند؟» فرمود: «کَانُوا یُصَلُّونَ اِلَى الْبَیْتِ، عَلَى دِینِ اِبْرَاهِیمَ علیه السلام ، مُتَمَسِّکِینَ بِهِ؛ به سوى کعبه نماز مى خواندند، بر دین حضرت ابراهیم علیه السلام و متمسّک به آن بودند.»

از امام کاظم علیه السلام پرسیدند: «آیا حضرت ابو طالب بر رسول اکرم صلى الله علیه و آله نیز حجّت بود؟» فرمود: «لاَ، وَلَکِنَّهُ کَانَ مُسْتَوْدَعا لِلْوَصَایَا، فَدَفَعَهَا اِلَیْهِ؛ نه، بلکه امانتدارِ وصایا بود، پس آنها را به آن حضرت تسلیم کرد.»

علامه مجلسى در شرح این حدیث شریف مى فرماید: «منظور از «وصایا» کتابهاى پیامبران، عصاى حضرت موسى علیه السلام ، انگشترىِ حضرت سلیمان علیه السلام و امثال آنهاست.»

حضرت ابو طالب فصل مفصّلى در مدح پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سخن گفته، در پایان مى افزاید: «وَلَقَدْ کَانَ اَبِى یَقْرَأُ الْکُتُبَ جَمِیعا، وَلَقَدْ قَالَ: اِنَّ مِنْ صُلْبِى لَنَبِیّا وَلَوَدَدْتُ اَنِّى اَدْرَکْتُ ذَلِکَ الزَّمَانَ فَآمَنْتُ بِهِ، فَمَنْ اَدْرَکَهُ مِنْ وُلْدِى فَلْیُؤْمِنْ بِهِ؛ پدرم (عبد المطلب) همه کتابها[ى آسمانى[ را مى خواند و مى گفت که پیامبرى از صلب من خواهد بود. چقدر مشتاقم که زمان او را درک کنم، پس به او ایمان آورم، هر کس از فرزندانم او را درک کند، حتما به او ایمان بیاورد.»

هنوز پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ۲۰ ساله بود که ابو طالب علیه السلام فرمود: «وَلَقَدْ أَنْبَأَنِى أبِى: عَبْدُ الْمُطَلِّبُ بِاَنَّهُ النَّبِىُّ الْمَبْعُوثُ، وَاَمَرَنِى اَنْ اَسْتُرَ ذَلِکَ لِئَلاَّ یَغْرِىَ بِهِ الاَْعْدَاءُ؛ پدرم عبد المطلب به من خبر داده بود که او همان پیامبرى است که مبعوث خواهد شد، و به من امر فرمود که آن را پوشیده بدارم تا به این سبب، دشمنان، علیه او شورش نکنند.»

حضرت ابو طالب در فرازى از خطبه عقد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با خدیجه کبرا علیهاالسلام فرمود: «وَهُوَ وَاللَّهِ بَعْدَ هَذَا لَهُ نَبَأٌ عَظِیمٌ وَخَطَرٌ جَلِیلٌ؛ به خدا سوگند بعد از این براى او [برادرزاده من]، خبر بزرگ و جایگاه بسیار رفیعى هست.»

گذشته از بیان صریح امیر مؤمنان علیه السلام ، پیشگوییهاى صریحى که از حضرت ابو طالب و حضرت عبد المطلب نقل کردیم، دلیل روشنى بر این است که آنها مقام وصایت را داشتند و از منطق وحى بهره برده بودند که این گونه با قاطعیت از رسالت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خبر مى دادند.

جالب تر اینکه این پیشگوییها فقط به رسالت خلاصه نمى شد؛ بلکه در باره ولایت و وصایت امیر مؤمنان علیه السلام نیز نویدهاى بسیار شفّافى از حضرت ابو طالب علیه السلام رسیده است:

روز میلاد مسعود حضرت ختمى مرتبت، حضرت فاطمه بنت اسد به خدمت حضرت ابو طالب رسیده تا ولادت فرخنده آن حضرت را بشارت دهد، حضرت ابو طالب خطاب به دخت اسد فرمود: «اِصْبِرِى سَبْتا اُبَشِّرُکِ بِمِثْلِهِ اِلاَّ النُّبُوَّةَ؛ سى سال صبر کن تا بشارت نظیر او را به تو بدهم، به جز نبوّت.»

امام صادق علیه السلام پس از بیان این سخن اضافه مى کند که «سبت» به معناى ۳۰ سال است و میان میلاد پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله با میلاد امیر مؤمنان علیه السلام ۳۰ سال فاصله بود.

بسیار جالب است که در یک جلمه کوتاه، از نبوت پیامبر، تاریخ تولد حضرت على و همتایى على علیه السلام با پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به جز در نبوت خبر داده است.

حضرت ابو طالب علیه السلام در شب میلاد مسعود مولود کعبه در کوچه و بازار مکه قدم مى زد و مى فرمود: «اَیُّهَا النَّاسُ! وُلِدَ اللَّیْلَةَ فِى الْکَعْبَةِ حُجَّةُ اللّهِ تَعَالَى وَوَلِىُّ اللّهِ…؛ هان، اى مردم، امشب در کعبه، حجّت خدا و ولىّ خدا دیده به جهان گشود…» مردم جمع شدند و پرسیدند: چه شده؟! فرمود: امشب ولیّى از اولیاى الهى متولد شده که همه خیرها به دست او به پایان مى رسد و همه شرها به دست او از بین مى رود.»

حضرت رضا علیه السلام مى فرماید: بر نگین انگشترى حضرت ابو طالب علیه السلام چنین حک شده بود: «رَضِیتُ بِاللَّهِ رَبّا، وَبِاِبْنِ اَخِى مُحَمَّدٍ نَبِیّا، وَبِابْنِى عَلِىٍّ لَهُ وَصِیّا؛ من خداى را به خداوندى، برادرزاده ام محمد را به پیامبرى، و پسرم على را به جانشینى او پسندیدم.»

سیماى ابو طالب در کلام قدسى

امین وحى بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرود آمد و گفت که اى محمد! پروردگارت سلامت مى رساند و مى فرماید: «اِنِّى قَدْ حَرَّمْتُ النَّارَ عَلَى صُلْبٍ اَنْزَلَکَ، وَبَطْنٍ حَمَلَکَ، وَحِجْرٍ کَفَلَکَ؛ من آتش را حرام کردم بر: صلبى که تو را فرود آورد و بطنى که تو را حمل کرد و آغوشى که تو را کفالت کرد.»

فرمود: اى جبرئیل براى من آن را توضیح بده، پس عرض کرد: «منظور از صُلبى که تو را فرود آورد، صُلب پدرت، عبد اللّه بن عبدالمطلب است.

منظور از بطنى که تو را حمل کرد، آمنه بنت وهب است.

منظور از آغوشى که تو را کفالت کرد، آغوش ابو طالب است.»

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به جابر بن عبد اللّه انصارى فرمود که در شب معراج به عرش رسیدم و چهار نور مشاهده کردم؛ پرسیدم: «خداوندا! اینها چه نورهایى هستند؟» خطاب شد: «این عبد المطلب؛ این عمویت ابو طالب؛ این پدرت عبد اللّه و این برادرت طالب است.»

عرض کردم: «خدایا با چه عملى به این مقام رسیده اند؟» خطاب شد: «بِکِتْمَانِهِمُ الاِْیمَانَ، وَاِظْهَارِهِمُ الْکُفْرَ، وَصَبْرِهِمْ عَلَى ذَلِکَ حَتَّى مَاتُوا عَلَیْهِ سَلاَمُ اللّه عَلَیْهِم اَجْمَعِینَ؛ با کتمان ایمان، اظهار کفر و شکیبایى بر آن تا هنگامى که بر آن شیوه درگذشتند. درود خدا بر همه شان باد.»

پیک وحى بر قلب شریف پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرود آمد و عرضه داشت: «یا محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مى فرماید که اصحاب کهف، ایمان خود را کتمان و اظهار شرک کردند. خداوند به آنها دو بار پاداش عطا کرد.

ابو طالب نیز ایمانش را مکتوم داشت و اظهار شرک کرد. پس خداوند او را دو بار پاداش داد.»

خداوند منان به خاتم پیامبران چنین وحى فرمود: «من تو را با دو گروه از شیعیان یارى مى کنم، یکى تو را مخفیانه و دیگرى آشکارا یارى مى کند:

۱٫ آن که تو را به طور مخفى یارى مى کند، سرور و سالار و برترین آنها، عمویت ابو طالب است؛

۲٫ آن که تو را آشکار یارى مى کند، سرور و سالارشان، پسرش على بن ابى طالب است.»

وقتى حضرت ابو طالب رحلت کرد، جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: «یَا مُحَمَّدُ! اُخْرُجْ مِنْ مَکَّةَ فَلَیْسَ لَکَ فِیهَا نَاصِرٌ؛ اى محمد! از مکّه خارج شو، که دیگر در این شهر یاورى ندارى.»

شیخ مفید رحمه الله در همین باره مى نویسد به طور مستفیض روایت شده است که هنگام ارتحال ابو طالب علیه السلام جبرئیل امین بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل شد و عرضه داشت: «یَا مُحَمَّدُ! اِنَّ رَبَّکَ یُقْرِءُکَ السَّلاَمَ وَیَقُولُ لَکَ: اُخْرُجْ مِنْ مَکَّةَ فَقَدْ مَاتَ نَاصِرُکَ؛ اى محمد! پروردگارت به تو سلام مى رساند و مى فرماید: از مکه بیرون رو که یاورت از دنیا رفت.»

ابو طالب از دیدگاه پیامبر صلى الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سیماى حضرت ابو طالب را این گونه ترسیم فرمود: «یُحْشَرُ اَبُوطَالِبٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِى زِىِّ الْمُلُوکِ وَسِیمَاءِ الاَْنْبِیَاءِ؛ روز قیامت ابو طالب در زىّ پادشاهان و به سیماى پیامبران محشور مى شود.»

در باره شفاعتش در روز رستاخیز فرمود: خداوند در باره چهار نفر به من وعده شفاعت داد: «۱٫ پدرم؛ ۲٫ مادرم؛ ۳٫ عمویم؛ ۴٫ و برادرى که در عهد جاهلى داشتم.»

و در بیان دیگرى فرمود: اگر در مقام محمود قرار بگیرم، براى پدرم، مادرم، عمویم و برادرى که در زمان جاهلیت داشتم شفاعت مى کنم.»

در حدیث دیگرى فرمود: «جبرئیل بر من نازل شد و گفت: اى محمد! خداوند شفاعت تو را در باره شش تن پذیرفت:

۱٫ بطنى که تو را حمل کرد: آمنة بنت وهب.

۲٫ صُلبى که تو را فرود آورد: عبد اللّه بن عبد المطلب.

۳٫ آغوشى که تو را کفالت کرد: ابو طالب.

۴٫ خانه اى که تو را پناه داد: عبد المطلب.

۵٫ برادرى که در عهد جاهلى داشتى.

پرسیدند: «چه ویژگى داشت؟» فرمود: «آدم سخاوتمندى بود که طعام مى داد و عطایا نثار مى کرد.»

۶٫ سینه اى که تو را شیر داد: حلیمه دخت ابى ذؤیب.»

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله هنگام ارتحال حضرت ابو طالب، به شدت اندوهگین شد و به امیرمؤمنان علیه السلام دستور تجهیز داد؛ چون پیکر مقدسش بر فراز تابوت قرار گرفت، خطاب به وى که بر دوش تشییع کنندگان بود، فرمود: «عموجان! پیوند خویشاوندى با تو گره خورد، خداوند به تو جزاى خیر دهد، در کودکى تربیت و کفالت کردى و هنگام بزرگسالى یارى و حمایت کردى؛ آن گاه دنبال جنازه حرکت کرد و چون به محل دفن رسیدند، فرمود: «اَمَا وَاللَّهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَکَ، وَلاََشْفَعَنَّ فِیکَ شَفَاعَةً یَعْجَبُ لَهَا الثَّقَلاَنِ؛ به خدا سوگند براى تو طلب مغفرت مى کنم و در حقّ تو آن گونه شفاعت مى کنم که جن و انس از آن دچار شگفتى شوند.»

آن جناب در باره تجهیز ابو طالب علیه السلام به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «اِذْهَبْ فَغَسِّلْهُ وَکَفِّنْهُ وَوَارِهِ، غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَرَحِمَهُ؛ برو غسلش بده، کفنش کن و دفنش کن، خداوند او را بیامرزد و رحمت کند.»

عباس بن عبد المطلب پرسید: «اى رسول خدا! براى ابو طالب چه امید دارى؟» فرمود: «کُلَّ الْخَیْرِ اَرْجُو مِنْ رَبِّى؛ براى او امید هر خیرى را از پروردگارم دارم.»

آن گاه آن حضرت، وفات او را این گونه ارزیابى کردند: «مَا زَالَتْ قُرَیْشٌ کَاعَّةً عَنِّى حَتَّى تُوُفِّىَ اَبُو طَالِبٍ؛ همیشه قریش از من واهمه داشت، تا وقتى ابوطالب از دنیا رفت.»

آن گاه درباره جاى خالى او مى فرمایند: «مَا اَسْرَعَ مَا وَجَدْتُ فَقْدَکَ یَا عَمِّ؛ عموجان! چه زود جاى خالى تو را احساس کردم.»

و در همین رابطه فرمودند: «مَا نَالَتْ قُرَیْشٌ شَیْئا اَکْرَهُهُ حَتَّى مَاتَ اَبُوطَالِبٍ، ثُمَّ شَرَعُوا؛ چیزى که دوست نداشتم، [تا ابو طالب زنده بود،] قریش نتوانست در حقّ من انجام دهد، پس از وفات او بود که شروع کردند.»

سه روز بعد از وفات حضرت ابو طالب، حضرت خدیجه نیز دار فانى را وداع گفت و بدین سان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله دو پشتوانه مهمّ خود را از دست داد و آن قدر متأثّر شد که آن سال را «عام الحزن» نامید.

محبت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به حدّى بود که به عقیل فرمود: «اِنِّى لاَُحِبُّکَ یَا عَقِیلُ حُبَّیْنِ، حُبّا لَکَ وُحُبّا لِحُبِّ اَبِى طَالِبٍ لَکَ؛ اى عقیل! من تو را به دو جهت دوست دارم: یکى براى خودت، دیگرى براى اینکه ابو طالب تو را دوست مى داشت.»

از فرازهاى نقل شده به خوبى روشن مى شود که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله همواره به یاد حمایتهاى بى دریغ حضرت ابو طالب بود، هرگز خوبیهاى او را به فراموشى نسپرد، و از اینرو، وقتى در مدینه خشکسالى شد و پیامبر، دعاى طلب باران خواند و باران سیل آسا از آسمان فرو ریخت، تبسمى کرد و فرمود: «لِلَّهِ دَرُّ اَبِى طَالِبٍ، لَوْ کَانَ حَیّا لَقَرَّتْ عَیْنُهُ، مَنْ یُنْشِدُنَا قَوْلَهُ؛ خیر کثیر ابو طالب از آن خداست، اگر زنده بود دیدگانش روشن مى شد. کیست که اشعار او را براى ما بخواند؟»

امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و اشعار معروف «وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِهِ؛ و انسان روسفیدى که به وسیله او از ابر، طلب باران مى شود» را انشاد کرد.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بر فراز منبر این اشعار را استماع کرد و براى حضرت ابو طالب، مغفرت طلب کرد. پس مردى از «کنانه» برخاست و قصیده اى در مدح ابو طالب انشاد کرد و مورد تأیید پیامبر قرار گرفت.

ابو طالب از دیدگاه على علیهماالسلام

مولاى متقیان امیرمؤمنان علیه السلام بیاناتى کافى و شافى در حقّ پدر بزرگوارشان فرموده اند که به چند فراز از آنها اشاره مى کنیم: «اِنَّ نُورَ اَبِى طَالِبٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لَیُطْفِى ءُ اَنْوَارَ الْخَلاَیِقِ، اِلاَّ خَمْسَةَ اَنْوَارٍ؛ روز قیامت نور ابو طالب، به جز انوار پنج تن، بر انوار همه مخلوقات چیره مى شود.»

و در پایان همین حدیث فرمود: «اَلاَ اِنَّ نُورَهُ مِنْ نُورِنَا، خَلَقَهُ اللّهُ مِنْ قَبْلِ خَلْقِ آدَمَ بِأَلْفَىْ عَامٍ؛ آگاه باشید که نور ابو طالب از نور ماست، خداوند دو هزار سال پیش از خلقت حضرت آدم، آن را آفریده است.»

آن حضرت در این باره به اصبغ بن نباته فرمود: «پدرم (ابو طالب) و نیاکانم: عبد المطلب، هاشم و عبد مناف، هرگز بت نپرستیدند؛ به سوى کعبه نماز مى گذاردند، بر دین ابراهیم و متمسّک به آیین او بودند.»

و در حدیث دیگرى فرمود: «به خدا سوگند! ابو طالب (عبد مناف بن عبد المطلب) مؤمن و مسلمان بود و از ترس اینکه قریش، بنى هاشم را نابود کنند، ایمانش را مخفى مى داشت.»

و در حدیث دیگرى فرمود: «قَالَ لِى اَبِى: یَا بُنَىَّ اِلْزَمْ اِبْنَ عَمِّکَ، فَاِنَّکَ تَسْلَمُ بِهِ مِنْ کُلِّ بَأْسٍ عَاجِلٍ وَآجِلٍ؛ پدرم به من گفت: پسرم! از پسرعمویت جدا مشو، که به این وسیله (ملازمت پیامبر) از هر مشکلى در دنیا و آخرت محفوظ مى مانى.»

و در باره ابراز ایمانش فرمود: «مَا مَاتَ اَبُوطَالِبٍ حَتَّى اَعْطَى رَسُولَ اللّهِ صلى الله علیه و آله مِنْ نَفْسِهِ الرِّضَا؛ ابو طالب از دنیا نرفت، جز اینکه پیامبر خدا را از خودش خشنود کرد.»

معاویه در نامه اى به خدمت مولاى متقیان نوشت که ما همگى از تبار عبد مناف هستیم، یکى بر دیگرى برترى ندارد.

مولاى متقیان در پاسخ، نامه پرنکته اى به وى نوشت که به چند فرازش اشاره مى کنیم:

۱٫ امیّه، همانند هاشم نبود.

۲٫ حرب، چون عبد المطلب نبود.

۳٫ ابوسفیان، چون ابو طالب نبود.

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله همواره به یاد حمایتهاى بى دریغ حضرت ابو طالب بود، هرگز خوبیهاى او را به فراموشى نسپرد

۴٫ مهاجر، چون طلیق نیست.

۵٫ صاحب نسب روشن همانند دخیل در نسب نیست.

۶٫ اهل حق، چون اهل باطل نیست.

۷٫ شخص باایمان، همانند فرد دغل باز نیست.

۸٫ پس از همه اینها، برترى نبوّت نیز از آنِ ماست که عزیزان را با آن خوار و زبون، و زبونها را با آن به عزّت رساندیم.

مولاى متقیان، امیرمؤمنان علیه السلام در سوگ پدر بزرگوارش، چکامه هایى سروده، از آن جمله است، چکامه اى به مطلع ذیل: «اَرِقْتُ لِنُوحٍ آخِرَ اللَّیْلِ غَرَّدَا.»

و چکامه اى با این مطلع: «اَبَا طَالِبٍ عِصْمَةُ الاَْرَامِلِ.»

و چکامه دیگرى در سوگ ابو طالب و خدیجه با مطلع ذیل سروده است: «اَعَیْنَىَّ جُودَا بَارَکَ اللّهُ فِیکُمَا.»

امیرمؤمنان علیه السلام خوشوقت مى شد از اینکه اشعار ابو طالب تدوین و انشاد شود. آن حضرت در این باره مى فرمود: «تَعَلَّمُوهُ وَعَلِّمُوهُ اَوْلاَدَکُمْ، فَاِنَّهُ کَانَ عَلَى دِینِ اللّهِ وَفِیهِ عِلْمٌ کَثِیرٌ؛ آن را یاد بگیرید و به فرزندان خود بیاموزید که او بر آیین خدا بود و در اشعار وى، دانش فراوان است.»

مولاى متقیان مى فرماید: «چون پدرم به حال احتضار افتاد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله حضور پیدا کرد و در باره او بشارتى به من داد که از همه دنیا و آنچه در دنیاست براى من محبوب تر است.»

از دیدگاه امام سجاد علیه السلام

از امام زین العابدین علیه السلام در باره ایمان ابو طالب پرسیدند، فرمود: «بسیار جاى شگفت است [که از ایمان او سؤال شود]؛ زیرا خداوند، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله را نهى فرموده بود که اجازه دهد، زن مسلمانى در حباله نکاح شخص کافر بماند. حضرت فاطمه بنت اسد از سبقت جویان در اسلام بود و تا پایان زندگى ابو طالب در حباله نکاح او بود.»

از دیدگاه امام باقر علیه السلام

از محضر امام باقر علیه السلام در باره حدیث مجعول «ضحضاح» پرسیدند، فرمود:«لَوْ وُضِعَ اِیمَانُ اَبُوطَالِبٍ علیه السلام فِى کَفَّةٍ وَایِمَانُ هَذَا الْخَلْقِ فِى الْکَفَّةِ الاُْخْرَى، لَرَجَحَ اِیمَانُهُ؛ اگر ایمان ابو طالب علیه السلام را در یک کفّه ترازو بگذارند و ایمان این مردم را در کفّه دیگر، ایمان ابو طالب بر ایمان همه آنها برترى مى یابد.»

و در حدیثى دیگر فرمود: «مَاتَ اَبُوطَالِبِ بْنِ عَبْدُ الْمُطَلِّبُ مُسْلِما مُؤْمِنا وَشِعْرُهِ فِى دِیوَانِهِ یَدُلُّ عَلَى اِیمَانِهِ؛ ابو طالب در حال اسلام و ایمان از دنیا رفت و اشعار او در دیوانش بر ایمان او دلالت مى کند.»

آن گاه بیش از ۱۰ دلیل براى ایمان او اقامه مى کند.

از این تعبیر امام باقر علیه السلام استفاده مى شود که دیوان آن حضرت در عصر امام باقر علیه السلام تدوین شده بود.

از دیدگاه امام صادق علیه السلام

کشّاف الحقایق، امام جعفر صادق علیه السلام بیانات شافیه اى در باره ایمان حضرت ابو طالب علیه السلام فرموده اند که به چند نمونه از آنها اشاره مى کنیم: «مَثَلُ اَبِى طَالِبٍ مَثَلُ اَصْحَابِ الْکَهْفِ، اَسَرُّوا الاِْیمَانَ وَاَظْهَرُوا الشِّرْکَ، فَآجَرَهُمُ اللّهُ مَرَّتَیْنِ؛ مثل ابو طالب، مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را پنهان و اظهار شرک کردند؛ پس خداوند به آنها دو پاداش داد.»

«وَاِنَّ اَبَا طَالِبٍ اَسَرَّ الاِْیمَانَ وَاَظْهَرَ الشِّرْکَ، فَآتَاهُ اللّهُ اَجْرَهُ مَرَّتَیْنِ؛ ابو طالب از امام زین العابدین علیه السلام در باره ایمان ابو طالب پرسیدند، فرمود: «بسیار جاى شگفت است [که از ایمان او سؤال شود]؛ زیرا خداوند، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله را نهى فرموده بود که اجازه دهد، زن مسلمانى در حباله نکاح شخص کافر بماند. حضرت فاطمه بنت اسد از سبقت جویان در اسلام بود و تا پایان زندگى ابو طالب در حباله نکاح او بود.»

نیز ایمانش را مکتوم داشت و اظهار شرک کرد؛ پس خداوند به او دو پاداش داد.»

«وَمَا خَرَجَ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّى أَتَتْهُ الْبِشَارَةُ مِنَ اللّهِ تَعَالَى بِالْجَنَّةِ؛ ابو طالب از دنیا نرفت تا بشارت بهشت از سوى پروردگار در حقّ او فرود آمد.»

امام صادق علیه السلام به یونس بن نباته فرمود: «مردم در باره ایمان ابو طالب چه مى گویند؟» عرضه داشت که مى گویند: «در آب کم عمقى از آتش (ضحضاح) است که تا مغز سرش به جوش مى آید!!» فرمود: «کَذِبَ اَعْدَاءُ اللّهِ، اِنَّ اَبَا طَالِبٍ مِنْ رُفَقَاءِ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءَ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ اُولَئِکَ رَفِیقا؛ دشمنان خدا دروغ مى گویند، ابو طالب از همنشینان پیامبران، صدّیقان، شهیدان و صالحان است، و آنها چه همنشینان خوبى هستند.»

به امام صادق علیه السلام گفته شد: «آنها مى پندارند که ابو طالب کافر از دنیا رفت!!» فرمود دروغ مى گویند، چگونه ممکن است او کافر باشد؛ در حالى که مى گوید:

«اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّدنَبِیّا کَمُوسَى خُطَّ فِى اَوَّلِ الْکُتُبِ؛

آیا نمى دانند که ما محمد صلى الله علیه و آله را پیامبرى یافته ایم همانند موسى علیه السلام که در سرلوحه کتب آسمانى ثبت شده است.»

و در حدیث دیگر دو بیت از قصیده لامیّه آن حضرت را شاهد آورد.

از دیدگاه امام رضا علیه السلام

حضرت عبدالعظیم حسنى به محضر حضرت على بن موسى الرضا علیهماالسلام نامه نوشت و از حدیث «ضحضاح» پرسید. آن حضرت در پاسخ نوشت: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم، اَمَّا بَعْدُ فَاِنَّکَ اِنْ شَکَکْتَ فِى اِیمَانِ اَبِى طَالِبٍ کَانَ مَصِیرُکَ اِلَى النَّارِ؛ اگر در ایمان ابو طالب شک و تردید داشته باشى، بازگشت تو به سوى آتش خواهد بود.»

ابان بن محمد به محضر امام هشتم نوشت: «جانم به فدایت، من در باره ایمان ابو طالب به شک افتاده ام.» آن حضرت در پاسخ شبیه نامه فوق را نوشت.

تعبیر سختى که امام رضا علیه السلام در نامه هاى خود به کار برده است، از آن حکایت دارد که شبهه افکنى در ایمان ابو طالب فقط براى دشمنى با خاندان عصمت و طهارت بود، و از اینرو، امام علیه السلام چنین موضع قاطعى را اتّخاذ کرده است.

از دیدگاه حضرت بقیة اللّه علیه السلام

تشرّفى بسیار جالب و شنیدنى از مرحوم آیت اللّهى، مشهور به «علاّمه بم» در مسجد النّبى نقل شده است که من توفیق دیدار ایشان را نداشتم؛ ولى از یک مسافر بم تقاضا کردم که متن این دیدار را از ایشان سؤال کنند و ایشان محبّت کردند، آن را پرسیدند و ضبط کردند و اکنون فقط به یک فراز از آن اشاره مى کنم:

در حدود ۱۳۴۳ ش یکى از علماى وهّابى در مسجد النّبى، فصلى در باره حضرت ابو طالب و اظهار کفر در باره ایشان سخن گفت. ایشان به همراهان دستور داد، روز استراحت کنند، شب تا به سحر بیدار بمانند و از حضرت بقیة اللّه علیه السلام براى ردّ سخنان آن فرد مدد بجویند.

فردا صبح، بعد از نماز، شخص بزرگوارى به ستون ابو لبابه تکیه داده و یک ساعت تمام در باره اثبات ایمان ابو طالب سخنرانى کرد. کسى متعرّض نشد. صدا همه جا یکنواخت شنیده شده؛ حتى در بیرون مسجد؛ بدون بلندگو. ایشان که عربى مى دانست به عربى شنیده و همراهانش به فارسى. مرحوم آیت اللّهى با دیدن این صحنه شگفت انگیز و دیگر نشانه ها اطمینان پیدا کرده که آن سخنران، شخص بقیة اللّه الاعظم علیه السلام بود. پس از اتمام سخنرانى، آن شخص از مقابل دیدگانش ناپدید شده است.

آن بزرگوار، همه اش مى فرمود: «جدّم ابو طالب.» آن حضرت، به تعدادى از اشعار آن حضرت استناد کرد و در پایان فرمود: «مادرم فاطمه بنت اسد از سبقت گیرندگان (سابقات) در اسلام بود، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مأموریّت داشت که هیچ زن مسلمانى را در حباله نکاح شخص مشرک باقى نگذارد و حضرت فاطمه بنت اسد تا روز ارتحال حضرت ابو طالب در حباله نکاح وى بود.»

سیماى ابو طالب در آیینه کتاب

بزرگان شیعه و سنّى، بیش از یکصد جلد کتاب مستقل، در باره ایمان حضرت ابو طالب علیه السلام تألیف کرده اند که صفحات مجلّه، اجازه کتاب شناسى آنها را به ما نمى دهد و فقط به یک نمونه اشاره مى کنیم:

در سال ۱۳۸۱ ق یکى از دانشمندان قطیف به نام «عبد اللّه خنیزى» کتاب ارزشمندى به نام «ابو طالب مؤمن قریش» منتشر کرد. دادگاه قطیف او را به جرم اثبات ایمان ابو طالب به مدت هفت سال در سیاهچال زندان در قطیف زندانى کرد و پس از ۷ سال براى او، حکم اعدام را صادر کرد. مرحوم آیت اللّه حکیم از نجف اشرف و یکى از مراجع بزرگ از قم به محاکم بین المللى شکایت کردند و سرانجام ایشان آزاد شد و اکنون، وى یکى از قضات قطیف است.

بولس سلامه شاعر بلندآوازه جهان مسیحیت، تقریظ بسیار جالبى بر این کتاب نوشته است.

بولس سلامه، متوفاى ۱۹۷۹ م در دیوان معروف خود فصل پربارى را به فضایل و مناقب حضرت ابو طالب اختصاص داده، دیدار تاریخى ابو طالب را با «سرجیس» معروف به «بُحَیرا»، در بُصرى در ۲۷ بیت به نظم درآورده است.

وفات

در باره سال وفات حضرت ابو طالب، مشهور آن است که در سال دهم بعثت رخ داده است و اختلاف چندانى نیست؛ ولى در باره روز و ماهِ آن، اقوال مختلفى وجود دارد و جمعى از مورخان شیعه، وفات آن حضرت را روز ۲۶ رجب سال دهم بعثت ثبت کرده اند.

عذر تقصیر

این بود نمى از یم، اندکى از بسیار و مشتى از خروارها فضایل و مناقب بزرگ حامى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله که تقدیم شد؛ ولى به سبب محدودبودن صفحات مجلّه باید در فرصت دیگرى از ابعادِ دیگر مقامات آن حضرت، به ویژه از پدر و مادر، همسر بزرگوار، فرزندان والامقام، دلایل ایمان، نمونه اشعار، کتاب شناسى آثار تدوین شده، چهره تابناکش در ادبیات فارسى و عربى، گفتار خاورشناسان و شخصیّتهاى برجسته اسلام و دیگر ادیان در حقّ او، حمایتهاى بى دریغش از پیامبر، نقش او در پیشرفت اسلام، جایگاه بلندش نزد پیشوایان معصوم، حقد و حسد امویان، عباسیان و قلمهاى مزدور در طول تاریخ و سرانجام در باره راز مظلومیت آن حضرت سخن گفت.

عدالت اجتماعی در کلام و سیره امیر مومنان(ع)

مقدمه

عدالت از رسالتهای اصلی تمام پیامبران الهی و از آرمانهای همه انسانها در طول حیاتشان است. عدالت از جمله اموری است که خوبی آن به وسیله عقل، قابل تشخیص است و اجرای آن تابع شرط و مصلحت نیست و خود بالاترین مصلحتها است؛ به همین علت است که عدالت، دوست و دشمن و مؤمن و کافر نمی‌شناسد و همه را به یک چشم می‌نگرد. اینجاست که خداوند در قرآن می‌فرماید: «لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»؛[۱] «مبادا دشمنی با قومی شما را وادارد که عدالت نورزید، به عدالت رفتار کنید که به تقوا نزدیک‌تر است.»

عدالت، محوری‌ترین،‌استوارترین، بنیادی‌ترین و شامل‌ترین مسأله سیاست و حکومت علوی است. نام مقدس امام علی(ع)، آن چنان با عدالت در آمیخته است که نام علی(ع) عدالت را تداعی می‌کند. عدالت، همواره سرمشقی مهم در زندگی امیر مومنان(ع) بود و او در راه اجرای عدالت و گسترش قسط، شهد شهادت نوشید.

تأکید بر این نکته، از آن روست که بگوییم حکومتی می‌تواند ادّعا کند از امام علی(ع) الگو گرفته است و سنّت‌شناسانه به سیره آن بزرگوار اقتدا می‌کند که سردمداران آن، به عدالت، بیش از هر چیز، اهمیّت دهند و برای گسترش، توسعه و همه‌گیر ساختن آن، از هیچ کوششی دریغ نورزند؛ نه در بیان و کلام؛ بلکه در عمل، کردار و تعامل با مردم.

تأمل در کلام حضرت علی(ع) جایگاه عدالت را بیش از پیش در اذهان روشن خواهد کرد. فردی از آن جناب پرسید: «أَیُّهُمَا أَفْضَلُ؟ اَلْعَدْلُ اَوْ الجُودُ؟[۲]؛ آیا عدالت، [شریف‌تر و] بالاتر است یا بخشندگى؟» در واقع، پرسشگر از دو صفت والای انسانی پرسیده است که تنها در انسانهای متعالی وجود دارد. بشر،‌همواره از ستم، گریزان بوده و احسان به دیگران را در حق خویش، تحسین کرده و ستوده است. پاسخ پرسش بالا شاید در وهله اول، خیلی آسان به نظر برسد. جود و بخشندگی از عدالت بالاتر است؛ زیرا عدالت، رعایت حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنهاست؛ اما جود، این است که آدمی با دست خود، حقوق مسلم خود را نثار غیر می‌کند. فردی که با عدالت رفتار می‌کند به حقوق دیگران تجاوز نمی‌کند و یا حافظ حقوق دیگران است؛ اما آنکه جود می‌کند فداکاری می‌کند، وحق مسلم خود را به دیگری واگذار می‌کند. پس جود بالاتر است؛ ولی حضرت علی(ع) به دو دلیل می‌فرماید که عدل از جود بالاتر است؛ نخست اینکه: «الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا عَنْ جِهَتِهَا؛ عدل، امور [و جریانها] را در مسیر [و مجرای طبیعى] خود قرار می‌دهد؛ اما جود، آنها را از مجرای [طبیعى] خود خارج می‌سازد.»

دیگر اینکه می‌فرماید: «الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ؛ عدالت، قانونی است عام [که همه اجتماع را در برمی‌گیرد]؛ اما بخشش، یک حالت عارضی و خاص است» که اگر جنبه قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد، دیگر جود نیست.

حضرت علی(ع) آن‌گاه نتیجه می‌گیرد: «فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا؛ پس از میان آن دو (عدالت و جود)، عدالت، اشرف و افضل است.

آن اصلی که می‌تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و به پیکر اجتماع، سلامت و به روح اجتماع، آرامش بدهد؛‌‌عدالت است.

تعریف عدالت اجتماعى

با آنکه امروزه از عدالت اجتماعى، بسیار سخن گفته می‌شود؛ اما این واژه، یکی از مفاهیم مبهم در عرصه مطالعات علوم اجتماعی و انسانی است؛ زیرا هم می‌توان حوزه اجتماع را در عرض حوزه‌های سیاست، اقتصاد و فرهنگ قرار داد و هم می‌توان آن را با توجه به پیچیدگی امور جامعه مجموعه‌ای گسترده‌تر از موارد مذکور و شامل عرصه‌های سیاسى، فرهنگی و اقتصادی قلمداد کرد. امروزه غالباً وقتی سخن از عدالت به میان می‌آید، بعد اجتماعی آن مدّ نظر است؛ زیرا عدالت در هیچ‌یک از مفاهیم و عناوین خود به گستردگی و اهمیت عدالت اجتماعی به معنای دوم که شامل عرصه‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی می‌شود، نخواهد بود.

عدالت از نگاه شهید مطهرى; به معنای دقیق کلمه در عرصه اجتماعی آن مطرح است. او می‌گوید: عدالت در مفهوم وسیعش، عبارت است از: دادن حق صاحبان استحقاق بدون هیچ تبعیضی به آنها. اگر حق هیچ صاحب حقی ادا نشود، برخلاف عدالت است؛ همچنان‌که اگر تبعیض باشد و حق بعضی داده شود و حق بعضی دیگر داده نشود، باز بر خلاف عدالت است. عدالت از این منظر، ملازم با مساوات است؛ یعنی به همه به چشم مساوی نگریستن و تبعیض قائل نشدن. لازمه‌این‌گونه مساوات، عدالت است؛ یعنی اینکه به هر کسی طبق استحقاقش داده شود؛ اگر زیاد استحقاق دارد، زیاد داده شود و اگر کم استحقاق دارد، کم داده شود و در این جهت تبعیضی صورت نگیرد.[۳]

بنابراین تعابیر، عدالت اجتماعی در واقع، ارزشی است که با رعایت آن، هر کس در جامعه به حق شایسته خویش می‌رسد.

عدالت اجتماعی در گفتار امیر مومنان(ع)

امیرمؤمنان علی(ع) حکومت را برای تحقق عدالت پذیرفت و آن را جز در این مسیر نمی‌خواست.

امام(ع) فرمود: «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا یَقِرُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا؛[۴] اگر حضور [فراوان] بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمی‌کردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته [رهایش می‌کردم] و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب می‌ساختم.»

آن حضرت نقش عدالت را چنین بیان کرده است: «جَعَلَ اللهُ سُبْحَانَهُ اَلْعَدْلَ قِوَاماً لِلْأَنَامِ وَ تَنْزِیهاً مِنَ الْمَظَالِم وَ الْآثَامِ وَ تَسْنِیَةً لِلْإِسْلاَمِ؛[۵] خدای سبحان عدالت را مایه برپایی انسانها [و ستون زندگانی آنها] و سبب پاکی از ستمکاریها و گناهان و روشنی چراغ اسلام قرار داده است.» و نیز فرموده است: «بِالْعَدْلِ تَصْلَحُ الرَّعِیَّه؛[۶] با عدالت رعیّت اصلاح می‌شوند.»

در واقع، جامعه‌ای که عدالت در آن برپا نیست، فاقد حیات انسانی و زندگانی معنوی است و دیانتی که در آن اهتمام به برقراری عدالت نیست، مایه گمراهی است و حکومتی که عدالت، هدف آن نیست و در راه برقراری عدالتی همه جانبه و فراگیر گام نمی‌زند، در مسیر هلاکت است؛ زیرا اصلاح دین و دنیای مردمان به وسیله عدالت، ممکن است.

در سخنان علی(ع) چنین وارد شده است:

«اَلْعَدْلُ حَیَه؛[۷] عدالت زندگی است.»

«اَلْعَدْلُ حَیَه الْاَحْکَامِ؛[۸] عدالت حیات احکام [دین] است.»

«عَدْلُ السُّلْطَانِ حَیَاةُ الرَّعِیَّةِ وَ صَلاَحُ الْبَرِیَّةِ؛[۹] عدالت زمامدار، حیات مردمان و مایه صلاح [احوال] خلق است.»

امیر مومنان(ع) در راه تحقق این هدف والا، همه سختیها و مخالفتها را به جان خرید و در همین راه به شهادت رسید که درباره‌اش گفته‌اند: «قُتِلَ فِی مِحْرَابِهِ لِشِدَّه عَدْلِهِ؛[۱۰] او در محراب عبادت خویش به سبب شدت عدالتش کشته شد.»

در ادامه، بخشهایی از کلام ایشان را که روشنگر ابعاد مختلف مهم‌ترین رکن عدالت (عدالت اجتماعی) است بیان می‌کنیم.

الف. رعایت انصاف با بندگان خدا

حضرت علی(ع) در فرمان خود به مالک اشتر چنین فرمود: «نَصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِکَ وَ مَنْ لَکَ فِیهِ هَوًى مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإِنَّکَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ کَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ کَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى یَنْزِعَ أَوْ یَتُوبَ وَ لَیْسَ شَیْ ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَاد؛ِ[۱۱] نسبت به خداوند و نسبت به مردم از جانب خود، و از جانب افراد خاص خاندانت، و از جانب رعایایی که به آنها علاقه‌مندی انصاف به خرج ده! که اگر چنین نکنى، ستم کرده‌اى! و کسی که به بندگان خدا ستم کند، خداوند پیش از بندگان، دشمن او خواهد بود، و کسی که خداوند، دشمن او باشد، دلیلش را باطل می‌سازد و با او به جنگ می‌پردازد تا دست از ظلم بردارد یا توبه کند، هیچ چیز در تغییر نعمتهای خدا و تعجیل انتقام و کیفرش، از اصرار بر ستم، سریع‌تر [و زودرس‌تر] نیست؛ چرا که خداوند، دعا و خواسته مظلومان را می‌شنود و در کمین ستمگران است.»

ب. ظلم نکردن به مردم

امام علی(ع) به استاندار فارس فرمود: «اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بِالْجَلَاءِ وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَى السَّیْف؛[۱۲] عدالت را پیشه کن و از تعدی و ظلم [به مردم] دوری گزین؛ زیرا [تجاوز و] تعدى، سبب فرار و دوری [مردم] از تو خواهد شد و ستم، سبب [قیام مردم و] توسل به شمشیر [علیه تو] می‌شود.»

ج. توجه به نیازمندان

خدایی که مردم را آفریده، رزق و روزی همه آنها و هر موجود زنده دیگر را به عهده گرفته است. خداوند در این باره می‌فرماید: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُه»؛[۱۳] هیچ جنبده‌ای در زمین نیست، جز آنکه رزق و روزی‌اش بر خداوند است.» این روزى، در دل هستی نهفته است. پس بر هر انسان، لازم است روزی و سهم خود را از این گنجهای الهى، به دست آورد؛ اما فردی که موقعیتی از نظر جسمی و اجتماعی برای او فراهم نیست که بتواند کار کند و نتواند سهم و روزی خود را به طور مستقیم از گنجهای طبیعت به دست آورد، آیا باید حق او از بین برود و زندگی توأم با محرومیت داشته باشد و یا اینکه از شدت گرسنگى، جان بسپارد؟ خیر … زیرا خداوند منّان بر توانمندان بر کار و دارندگان ثروتهای هستی، واجب کرده است که آن ناتوان مستمند و عاجز را در به دست آوردن روزی و انجام کار کمک کنند.

خداوند در این باره می‌فرماید: «وَ الَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ . لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ»؛[۱۴] «کسانی که در [اموال و] ثروتشان، حقی معیّن جهت [تأمین] درخواست کنندگان و محرومان قرار داده شده است.» پس اگر ثروتمندان از کمک و تأمین معیشت مستمندان و نیازمندان، سر باز زنند، خداوند به این، راضی نخواهد شد، و شریعت عدالت‌خیز اسلام، آن را نمی‌پسندد.

امیر مومنان(ع) در این باره می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَى جَدُّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِک؛[۱۵] خداوند سبحان، غذا [و نیاز] فقیران را در اموال ثروتمندان معین کرده است. پس هیچ فقیری گرسنه نیست؛ مگر آنکه ثروتمندی از آن استفاده کرده باشد، و خداوند متعال در این باره از آنها خواهد پرسید.»

امام(ع) در نامه‌ای به «قثم بن عباس» فرماندار خود در مکه چنین نوشت: «وَ انْظُرْ إِلَى مَا اجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مَالِ اللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَکَ مِنْ ذِی الْعِیَالِ وَ الْمَجَاعَةِ مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ الْفَاقِه وَ الْخَلَّات؛[۱۶] نظری افکن به مال الله که نزد تو جمع شده است. و آن را به مصرف عیالمندان و گرسنگان اطرافت برسان؛ به طوری که به دست فقرا و نیامندان برسد.»

آن حضرت در فرمان خود به مالک اشتر نیز چنین می‌فرماید: «اللَّهَ اللَّهَ فِی الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِینَ لَا حِیلَةَ لَهُمْ مِنَ الْمَسَاکِینِ وَ الْمُحْتَاجِینَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسِ وَ الْزَمْنَى؛[۱۷] خدا را! خدا را! دربارة طبقه پایین [رعایت کن]. آنها که راه چاره ندارند؛ یعنی مستمندان، نیازمندان، کسانی که دچار سختی شده‌اند و از کارافتادگان.»

د. برابری فرصتها

یکی از مهم‌ترین مسائل در عدالت اجتماعى، برابر کردن فرصتها برای همه است. به طوری که فرصت استفاده از امتیازات مالی و اقتصادی جامعه به دست گروه مشخصی قرار نگیرد که بر اساس رابطه با دستگاه حکومت و نزدیکی به شخص حاکم بالا آمده‌اند.

حضرت علی(ع) در این باره موضعی سرسختانه اتخاذ کرد و به مجرّد دستیابی به خلافت، فرمود تمام امتیازات و اموال ناحق را از نزدیکان، دوستان و اقوام خلیفه سابق، خواهد گرفت. آن حضرت در این باره فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِکَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ عَلَى مُسْتَحِقِّیهِ فَإِنَّ فِی الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ أَضْیَقُ؛[۱۸] به خدا سوگند! آنچه [بیهوده] از بیت‌المال در کابین زنان قرار داده‌اند و یا به واسطه آن کنیزانی را مالک شده‌اند، اگر بیابم، به مستحق آن بر می‌گردانم؛ زیرا عدالت، گشایش می‌آورد، و آن کس که عدالت بر او گران آید، تحمل ظلم و ستم بر او گران‌تر خواهد بود.»

امام علی(ع) در آغاز زمامداری خود، تمام فرمانداران سابق را از کار برکنار کرد که در بین آنها معاویه، والی نیرومند شام بود. همچنین در مقابل خواسته‌های نامشروع طلحه و زبیر برای به دست آوردن مقام در حکومت، به‌خاطر بی‌کفایتی آنها برای احراز این پستها، سرسختانه ایستادگی کرد. او در سیاست، مساوات را اجرا کرد، ‌و در توزیع اموال میان مردم با اینکه آنها از نظر فضیلت یکسان و در یک سطح نبودند فرقی نگذارد. و هنگامی که از آن حضرت در این باره گلایه کردند، ایشان در مقام تشریح سیاست عادلانه خود بر آمده و فرمود: «أَ تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِیمَنْ وُلِّیتُ عَلَیْهِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِیرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِی السَّمَاءِ نَجْماً لَوْ کَانَ الْمَالُ لِی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُمْ فَکَیْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّه؛[۱۹] آیا به من دستور می‌دهید که برای پیروزی خود از جور و ستم، در حق کسانی که بر آنها حکومت می‌کنم، استمداد جویم؟! به خدا سوگند تا عمر من باقى[، و شب و روز برقرار،] و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب می‌کنند هرگز به چنین کاری دست نمی‌زنم. اگر اموال از خودم بود، به طور مساوی در میان آنها تقسیم می‌کردم تا چه رسد به اینکه این اموال، اموال خدا [و متعلق به بیت‌المال] است.»

آن امام همام حتی در برابر خواسته‌های نادرست برادر خویش، عقیل بن ابی‌طالب ایستادگی کرد. او نزد آن حضرت آمد تا از بیت‌المال مقدار زیادتری طلب کند؛ اما امام، درخواست برادر خود را رد کرد. امام علی(ع) این ماجرا را چنین تشریح فرمود:

«به خدا سوگند عقیل، برادرم را دیدم که به شدت فقیر شده بود و از من می‌خواست که یک من از گندمهای شما را به او ببخشم. کودکانش را دیدم که از گرسنگی موهایشان ژولیده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون شده، گویا صورتشان با نیل رنگ شده بود. عقیل اصرار کرد و چند بار خواسته خود را تکرار کرد. من به او گوش فرا دادم. خیال کرد دینم را به او می‌فروشم، و به دلخواه او قدم برمی‌دارم و از راه و رسم خویش دست می‌کشم (اما من برای بیداری و هشداری‌اش) آهنی را در آتش گداختم. سپس آن را به بدنش نزدیک ساختم تا با حرارت آن، عبرت گیرد. ناله‌ای سرداد همچون بیمارانی که از شدت درد می‌نالند و چیزی نمانده بود که از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: هان ای عقیل! زنان سوگمند در سوگ تو بگریند. از آهن تفتیده‌ای ناله می‌کنی که انسانی آن را به صورت بازیچه سرخ کرده است؛ اما مرا به سوی آتشی می‌کشانی که خداوند جبّار آن را با شعله خشم و غضبش برافروخته است. تو از این رنج می‌نالی و من از آتش سوزان نالان نشوم؟»[۲۰]

فرصت برابر یعنی همین که فرد در اجرای عدالت بین خود و خانواده و آشنا و غریبه فرقی نگذارد.

ه . اجرای قانون برای همه

نباید قانون، فقط برای مستضعفان، اجرا شود؛ ولی صاحبان مقام و ثروت، در مقابل آن مصونیت داشته باشند. امام علی(ع) با این شیوه از ظلم و ستم قاطعانه مبارزه کرد و در این باره فرمود: «الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِیُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْه؛[۲۱] [ستمدیدگانی که در نظرها] ذلیل و پست [هستند،] از نظر من عزیز و محترم‌اند تا حقشان را بگیرم، و نیرومندان [ستمگر] در نظر من حقیرند تا حق [دیگران] را از آنها بستانم.»

در آن هنگام که یک افسر و یا درجه‌دار ارتش، از مقام خویش که او را در مقابل قانون مصون می‌داشت، سوء استفاده و مردم را تهدید می‌کرد، حضرت، این مصونیت، سوء استفاده و تهدید را حتی در کوچک‌ترین موارد از میان برداشت. آن حضرت در این باره، نامه‌ای به اهالی مسیر حرکت ارتش و سپاه نوشت و فرستاد: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی قَدْ سَیَّرْتُ جُنُوداً هِیَ مَارَّةٌ بِکُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ قَدْ أَوْصَیْتُهُمْ بِمَا یَجِبُ لِلَّهِ عَلَیْهِمْ مِنْ کَفِّ الْأَذَى وَ صَرْفِ الشَّذَا وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَیْکُمْ وَ إِلَى ذِمَّتِکُمْ مِنْ مَعَرَّةِ الْجَیْشِ إِلَّا مِنْ جَوْعَةِ الْمُضْطَرِّ لَا یَجِدُ عَنْهَا مَذْهَباً إِلَى شِبَعِهِ فَنَکِّلُوا مَنْ تَنَاوَلَ مِنْهُمْ شَیْئاً ظُلْماً عَنْ ظُلْمِهِمْ وَ کُفُّوا أَیْدِیَ سُفَهَائِکُمْ عَنْ مُضَارَّتِهِمْ وَ التَّعَرُّضِ لَهُمْ فِیمَا اسْتَثْنَیْنَاهُ مِنْهُمْ وَ أَنَا بَیْنَ أَظْهُرِ الْجَیْشِ فَارْفَعُوا إِلَیَّ مَظَالِمَکُمْ وَ مَا عَرَاکُمْ مِمَّا یَغْلِبُکُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَا لَا تُطِیقُونَ دَفْعَهُ إِلَّا بِاللَّهِ وَ بِی فَأَنَا أُغَیِّرُهُ بِمَعُونَةِ اللَّهِ إِنْ شَاءَ اللَّه؛[۲۲] اما بعد! من سپاهیانی [را برای نبرد] فرستادم که با خواست خدا از [آبادیهاى] شما می‌گذرند، و آنها را به آنچه خداوند بر آنها واجب کرده، توصیه کرده‌ام. [به آنان گفته‌ام که] از آزار مردم و ایجاد ناراحتیها و مشکلات خودداری کنند و من [بدین‌وسیله] در برابر شما و کسانی که در پناه شما هستند از مشکلاتی که سپاهیان به وجود می‌آورند از خود رفع مسئولیت می‌کنم، (که آنها حق رساندن هیچ‌گونه زیان را به کسی ندارند)، جز اینکه آنها سخت گرسنه شوند و راهی برای سیر کردن خود نیابند. بنابراین، اگر کسی از آنها، چیزی را از روی ستم از افراد گرفت [وظیفه دارید] او را در برابر عملش کیفر کنید. [و به شما نیز توصیه می‌کنم که] جلوی زیانهای بی‌خردان منطقه خود را نسبت به سپاهیان بگیرید و جز در آن موارد که استثنا کردم، متعرض آنان نشوید. من خود، پشت سپاه در حرکتم. شکایات خود را پیش من آورید. در آن مواردی که آنها بر شما چیره شده‌اند و شما قدرت دفع آن را جز با کمک خداوند و من ندارید به من مراجعه کنید، که من به کمک خداوند، آن را تغییر می‌دهم.» بدین‌سان امام بزرگوار در مقابل انحراف و تجاوز به قانون، برای حفظ و عظمت آن، حدی قائل می‌شود و آن را صیانت می‌بخشد.

و. تجاوز نکردن به حقوق دیگران

هر فردی در جامعه، کرامت و حقوقی دارد و تجاوز به کرامت، آزادی و حقوق افراد جامعه، شکلی از انواع ظلم به حساب می‌آید. خداوند متعال، ظالم را به این دلیل مجازات خواهد کرد و رنج این مجازات به مراتب بدتر از درد ظلمی است که به مظلوم رسیده است. حضرت علی(ع) در این باره می‌فرماید: «یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَى الْمَظْلُوم؛[۲۳] روز [انتقام] مظلوم از ظالم، شدیدتر از روز [ستم کردن] ظالم بر مظلوم است.»

چقدر زشت و ناپسند است که فقرا و مستضعفان، قربانی ظلمی باشند که نتوانند در برابر آن مقاومت و از حقوق خویش دفاع کنند.

امام(ع) می‌فرماید: «ظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ؛[۲۴] ستم بر ناتوان، بدترین ستم است.»

و نیز می‌فرماید: «وَیْلٌ لِمَنْ خَصِمَهُ الْفُقَرَاءُ وَ الْمَسَاکِینُ؛[۲۵] بدا به حال آنکه فقرا و مساکین، خصم او باشند.» حکّام و افراد جامعه باید در مقابل ظالم بایستند و او را بر سر جای خود بنشانند و حقوق مظلومان را از دست او بگیرند. حضرت علی(ع) در این باره می‌فرماید: «لَأُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِه؛[۲۶] [به خدا سوگند!] داد مظلوم را از ظالم می‌گیرم.»

و نیز می‌فرماید: «لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا یُؤْخَذُ لِلضَّعِیفِ فِیهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِیِّ غَیْرَ مُتَتَعْتِع؛[۲۷] ملتی که در آن حق ضعیف از زورمند با صراحت گرفته نشود، هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود.»

عدالت اجتماعی در سیره علوى

مهم‌ترین برنامه‌های امام علی(ع) برای اجرای عدالت اجتماعی را می‌توان به شرح ذیل دانست:

الف. رئوس کلی اجرای عدالت

۱٫ پایبندی به حقوق؛[۲۸]

۲٫ توسعه آزادیهای سازنده؛[۲۹]

۳٫ مهربانی و دوستی با مردم؛[۳۰]

۴٫ ارتباط مستقیم با مردم؛[۳۱]

۵٫ تاب آوردن در دشواریهای مردم؛[۳۲]

۶٫ دوری از خشم؛[۳۳]

۷٫ پرهیز از پی‌جویی عیبها؛[۳۴]

۸٫ آشکار ساختن عذرها برای دفع بدگمانى؛[۳۵]

۹٫ کمک به ستمدیدگان؛[۳۶]

۱۰٫ بنیاد نهادن صندوق شکایتها؛[۳۷]

۱۱٫ بازرسی برای برچیدن ستم لشکریان؛[۳۸]

۱۲٫ کوشش برای اتحاد جامعه اسلامى؛[۳۹]

۱۳٫ اهتمام به خشنودسازی مردم؛[۴۰]

۱۴٫ توسعه آموزش و پرورش و تعلیم همگانى؛[۴۱]

۱۵٫ بازداشتن مردم از برهم زدن سنتهای پسندیده و ستیز با سنتهای ناپسند.[۴۲]

ب. تعیین دستگاه قضاوت برای احقاق حق مردم (در بخش قضایی)

از عهد خلافت عثمان که کارها به دست بنی‌امیه افتاده بود، دستگاه دادرسی ضعیف شد و تبعیض، خویش‌پرستى، برتری جویی و قومیت عرب دوباره احیا شد. وقتی امیرمؤمنان، علی(ع) به خلافت رسید، اعاده قدرت قوانین اسلامی و کوتاه کردن دست قاضیان نادرست و بازگرداندن اموال مغصوبه بیت‌المال را وجهه همت خود قرار داد. ایشان از همان روز اول زمامداری اعلام داشت که عدالت مطلق بین همه شهروندان کشور اسلامی اعم از قرشی و غیر قرشی و عرب و عجم و سیاه و سفید و مسلم و ذمى، برنامه کار خلافت اوست و با دقت اجرا خواهد شد.

امام علی(ع) راه نجات مسلمانان و عظمت اسلام را در تعمیم عدالت و اصلاح محاکم و بنیانگذاری «سیستم دادرسی» می‌دانست.

او آیین دادرسی را در اسلام به وجود آورد و محکمة قضا را نظم و سر و صورت داد و ضوابط و اصولی برای آن وضع کرد که همه بی‌سابقه بود. در عهد او برای نخستین بار، قوانین محاکمات مدون شد و یکنواختی در محاکم اسلام به وجود آمد؛ زیرا بعضی خلفای گذشته نوشتن احکام و جمع احادیث را اجازه نمی‌دادند. همچنین در عهد علی(ع) اصول محاکمات به‌صورت علمی رواج یافت. برای مثال، او بود که مقرر کرد برای احتراز از تبانى، باید شهود از یکدیگر جدا شوند و باید برای ادای شهادت تک تک نزد قاضی حاضر شوند. آرائی که شخص علی(ع) صادر کرده است از بس ماهرانه و عادلانه است تا به امروز زبانزد قضات و راهنمای ایشان است.

«قضایای علی(ع)» یعنی حکمهایی که آن حضرت صادر فرموده است، نام کتابهایی است که فقهای مذاهب مختلف جمع‌آوری کرده‌اند.

اقدام اساسی دیگر حضرت علی(ع) برای اصلاح محاکم، آموزش قضات و امتحان ایشان بود. حافظ ابونعیم اصفهانی روایت کرده است که آن حضرت، قضات را در کوفه جمع آورد و آنان را آزمود و به افرادی اجازه دادرسی داد که به پرسشهای آن حضرت، پاسخ درست دادند. این اقدام در آن زمان که هر قاضی بنا بر استنباط و درک شخصی از کتاب و سنت به صدور رأی می‌پرداخت، مکمل اصلاح دستگاه عدالت در عهد امیرمؤمنان علی(ع) بود.[۴۳]

برای حصول اطمینان از حسن جریان عدالت، امام علی(ع) همان‌گونه که شخصاً به امور شهرى، قیمتها، سنگ ترازوها و پیمانه فروشندگان غلات، کار قصابان، بقالان، خرمافروشان و پارچه‌فروشان و … رسیدگی می‌کرد، محاکم کوفه را نیز بخصوص زیر نظر داشت و کار دادرسان را شخصا بازرسی می‌کرد.

طبقه‌بندی مشاغل از ابتکارات آن حضرت است و آن جناب، در آن طبقه‌بندى، شغل دادرسی را از مشاغل اساسی شمرده و در دستور جامع خود به مالک اشتر، صفات قاضی لایق و با ایمان و وظایف او را به صورتی بیان داشته است که تا امروز در مترقی‌ترین جوامع بشرى، سرمشق دستگاههای عدالت است. آن حضرت در آن دستور چنین فرموده است:

«برای داوری بین مردم، کسی را انتخاب کن که شخصا او را از بین سایر مسلمانان برتر می‌دانى. کسی که امور پیچیده و دشوار، او را در تنگنا نگذارد و دادخواهان و اصحاب دعوا، او را به لجاجت نکشانند و دچار اشتباه و لغزش نکنند. کسی که چون حق را باز شناخت، از بازگشت به آن دلتنگ نشود و نفس او به طمع نگراید و به اندیشه کوتاه و بررسی مختصر، قناعت نکند و هنگام پیدا شدن شبهه، بیش از دیگران حوصله کند و فکر به‌کار برد و بیش از سایر مردم، اهل استدلال و حجت باشد و هنگام مراجعه دادخواهان، دلتنگ نشود و در پژوهش مسائل، شکیبایی بیش‌تری به خرج دهد و در وقت صدور حکم، قاطعیت داشته باشد. باید قاضی را از بین کسانی برگزینی که تعریف و ستایش بسیار، آنها را به خودپسندی نکشاند و مغرور و فریفته نسازد و تحت تأثیر قرار ندهد.

البته چنین اشخاصی اندک‌اند. وقتی چنین قاضی را پیدا کردى، باید شخصا کار او را زیر نظر بگیری و از او حمایت کنى. باید با دستی گشاده به او عطا بخشی تا هیچ کمبود و بهانه‌ای نداشته باشد و نیازش به دیگران اندک شود. باید نزد خود چنان منزلت و مقامی به او بدهی که سایر خواص و نزدیکان تو در او طمع نکنند و او را تحت تأثیر قرار ندهند و در پرتو این تقرب، از کارشکنی سایر رجال دولت ایمن شود. در کار استقرار عدالت و اصلاح حال قضات به دقت نظر کن و درست بیندیش؛ زیرا این دین در دست اشرار اسیر بوده است که در آن به هوای نفس خود کار می‌کرده‌اند و آن را وسیله دنیاجویی خود ساخته بودند.»[۴۴]

ج. برنامه اصلاحی کامل درباره بیت‌المال (در بخش اقتصادی)

پس از آنکه هدف علی(ع) در به دست گرفتن حکومت و اساس برنامه حکومت علی(ع) را دانستیم و دریافتیم که آن حضرت، تنها حرف نمی‌زند؛ بلکه به گفته‌هایش عمل می‌کند، اکنون به بررسی برنامه اصلاحی کامل علی(ع) می‌پردازیم که درباره بیت‌المال اجرا کرد.

در گفتار امام علی(ع) و نامه‌های نهج‌البلاغه، دربارة بیت‌المال یک سلسله برنامه‌های کلی به چشم می‌خورد که می‌توان همه آنها را به هفت موضوع ذیل، خلاصه کرد:

۱٫ کوشش در آباد کردن زمینها و گسترش تولیدات اقتصادی و حفاظت جدی از آنها؛

۲٫ چگونگی گردآوری و نگهداری بیت‌المال؛

۳٫ شرایط کسانی که بیت‌المال تحت نظر آنها اداره می‌شود؛

۴٫ مصارف بیت‌المال؛

۵٫ تقسیم بیت‌المال به طور مساوی و جلوگیری از تبعیضات؛

۶٫ دقت در حفظ بیت‌المال و هشدار به کسانی که بیت‌المال در اختیار آنها است؛

۷٫ کیفر جنایتکاران به بیت‌المال.

یکی از شئون حکومت و وظایف خطیر رهبر، پاسداری از اموال عمومی و بیت‌المال است؛ زیرا خیانت به بیت‌المال علاوه بر عواقب شوم معنوی آن، باعث درهم شکستن نظام حکومت و عدالت اجتماعی و به وجود آمدن هرج و مرج و تبعیضات ضد بشری و اختلافات طبقاتی می‌شود؛ از اینروست که رهبران الهی در انجام این وظیفه و مسئولیت بزرگ، سخت کوشا و جدی بوده‌اند.

پس از آنکه حضرت، در روز دوم خلافتش بر بالای منبر رفت و آن خطبه را ذکر فرمود (که در بالا به آن اشاره شد)، فردای آن روز، مردم، طبق دستور امام، بر گرفتن سهم خود نزد امام حاضر شدند. علی(ع) به خزانه‌دارش عبیدالله بن ابی رافع فرمود: «از مهاجران آغاز کن و آنان را به حضور بطلب و به هر یک سه دینار بده. سپس انصار را به حضور بطلب و به آنان نیز هر یک سه دینار بده. پس از آنها هر یک از مردم که حاضر شدند، چه سرخ پوست باشند یا سیاه پوست به همین مقدار بده.»

سهل بن حنیف که به غلام سابقش همین مبلغ داده شده بود، به اعتراض برخاست و گفت: «این شخص، دیروز غلام من بود و امروز او را آزاد کرده‌ام. به او برابر من، سهم می‌دهى؟» علی(ع) فرمود: «هر چه به او دادیم به تو نیز می‌دهیم.»

آن حضرت به همه افراد سه دینار داد؛ بی‌آنکه بین آنها فرقی بگذارد. افرادی چون: طلحه، زبیر، عبدالله بن عمر، سعید بن عاص، مروان، عده‌ای از قریش و … با این روش مخالفت کردند و دنبال آن را گرفتند.[۴۵] آنها که به سبب موقعیت مصنوعی خود، از عثمان، چندین برابر بیش‌تر از دیگران می‌گرفتند، از این تقسیم عادلانه علی(ع) به خشم آمدند. سپس با هم به خلوت نشستند و ساز مخالفت با علی(ع) را نواختند. این روش و زمزمه به گوش آن امام همام رسید. آن بزرگمرد الهی در پاسخ آنها و کسانی که چنین می‌اندیشیدند، فرمود: «به خدا سوگند! اگر بخشیده‌های عثمان را بیابم؛ حتی در جایی که با آن همسرانی گرفته‌اند (و آن را کابین همسران قرار داده‌اند) و یا کنیزانی خریده باشند، به صاحبشان بر می‌گردانم؛ زیرا در عدالت گشایشی است. هر کسی که عدالت او را به تنگ آورد، ستم بر او تنگ‌تر خواهد بود.»

امیر مومنان(ع) با این بیان، در حقیقت به قانون «از کجا آورده‌ای» که امروز از آن دفاع می‌شود اشاره می‌کند، تا در پرتو آن جلو تجاوز و حیف و میل در بیت‌المال گرفته شود.[۴۶]

د.‌سختگیری بر کارگزاران (در بخش اداری)

امیر مومنان(ع) در برابر فرماندارانی که از راه راست تخلف می‌کردند، سختگیری بسیار و در بعضی مواقع، آنها را از سمت خود برکنار می‌کرد. برای نمونه به چند مورد ذیل اشاره می‌شود:

۱٫ از نمونه موارد قاطعیت علی(ع) دربارة کارگزاران، نامه‌ای است که به زیاد بن ابیه نوشته است. آن حضرت در آن نامه فرموده است: «به خدا سوگند یاد می‌کنم، سوگندی راستین، که اگر به من خبر رسد که در ثروت مسلمانان خیانت کرده‌اى، کم یا زیاد، چنان بر تو سخت بگیرم که مالت بسیار اندک شود، و بارِ هزینه عیال بر دوشت سنگینی کند و خوار و پریشانْ‌حال شوى. والسلام.»[۴۷]

۲٫ همچنین وارد شده است که وقتی امام علی(ع) خیانت ابن هَرمَه، مأمور بازار اهواز را دریافت، به رفاعه چنین نوشت: «هنگامی که نامه‌ام را خواندى، ابن هرمه را از بازار برکنار کن و او را به خاطر [حقوق] مردم از کار، باز دار و سپس زندانی و خبر آن را اعلان عمومی کن و به کارگزارانت بنویس و نظرم را به آنان ابلاغ کن. درباره ابن‌هرمه، غفلت یا کوتاهی نکنی که نزد خداوند، هلاک شوی و من هم تو را به بدترین شیوه برکنار خواهم کرد که از این کار، تو را به خدا پناه می‌دهم. هنگامی که جمعه شد، او را از زندان بیرون بیاور و ۳۵ تازیانه بر او بزن و در بازارها بچرخان. اگر کسی از او شکایت کرد و شاهد آورد، او را سوگند ده و از درآمد ابن هرمه آن را پرداخت کن. فرمان بده تا او را با خواری و زشتی و فریاد کشیدن بر سرش، به زندان ببرند. با طنابی پاهایش را ببند و وقت نماز او را بیرون آور. اگر کسی برایش غذا، آشامیدنى، لباس و زیراندازی آورد، مانع مشو. مگذار کسی بر او وارد شود تا به او چاره‌ای تلقین کند یا وی را به آزادی امیدوار سازد. اگر برایت روشن شد که کسی مطلبی را به او القا کرده است که به مسلمانی زیان می‌رساند، او را با تازیانه تأدیب و زندانی کن تا توبه کند. شبها زندانیان را برای هواخوری به حیاط زندان بیاور؛ جز ابن هرمه را؛ مگر آنکه ترس از تلف شدنش باشد که او را نیز شبها آزاد بگذار. اگر در او طاقت و توان دیدى، پس از سی روز، ۳۵ تازیانه دیگر، افزون بر ۳۵ تازیانه قبلی بر او بزن. برای من گزارش کارت را در بازار بنویس و اینکه چه کسی را پس از آن خائن برگزیدى. حقوق ابن هرمه خائن را هم قطع کن.»[۴۸]

۳٫ همچنین نقل شده است که علی(ع)، اشعث بن قیس را احضار کرد. وی از سوی عثمان، فرماندار آذربایجان بود و صد هزار درهم به دست آورد. برخی گویند که عثمان آن را به وی بخشید و برخی دیگر گویند که آن را در کارش به دست آورد. امام علی(ع) فرمان داد که آن را آماده سازد؛ ولی وی سرباز زد و گفت: «ای امیرمؤمنان! این ثروت را در دوران حکومت تو به دست نیاورده‌ام.» امام فرمود: «به خدا سوگند! اگر آن را در بیت‌المال مسلمانان حاضر نسازى، این شمشیر را چنان بر تو فرود آورم که هر چه خواست، از تو باز ستانَد.» پس اشعث، اموال را آورد و امام، آنها را از او گرفت و در بیت‌المال قرار داد. این جستجو و پیگیری را برای کارگزاران عثمان انجام داد و هر چه از ثروت در دستشان بود، باز ستاند و در آنچه از میان برده بودند، آنها را ضامن کرد.[۴۹]

۴٫ گماشتن دیده‌بان برای کارگزاران از دیگر کارهایی بود که علی(ع) برای عدالت‌پیشگی فرمانداران خود انجام می‌داد. طبق فرمایش خود حضرت، وى، این کار را برای آن می‌کرد که فرمانداران، عدالت را بهتر برای مردم اجرا کنند و حق آنها را پایمال نکنند. امام علی(ع) در عهدنامه‌اش به مالک اشتر نوشت: «آن‌گاه درامر کارگزارانت بنگر و آنان را با آزمودن، به کار گیر … و رفتار آنان را وارسی کن. دیده‌بانانی صداقت پیشه و وفادار به سویشان گسیل‌دار؛ چرا که وارسی پنهانى، آنان را به امانتداری و ملایمت با شهروندان وا می‌دارد؛ اگر یکی از آنها دست به خیانتی زد و گزارش دیده‌بانان تو آن را تأیید کرد، به این گواه، بسنده کن و کیفر او را با تنبیه بدنى، بدو برسان و آنچه را به دست آورده است، از او بستان. پس او را خوار بدار و خیانتکار شمار و طوق بدنامی را در گردنش بیاویز.»[۵۰]

وظیفه ما در برابر بی‌عدالتى

با عنایت به سیره و کلام امیر مومنان(ع) آیا در برابر بی‌عدالتی در جامعه وظیفه‌ای داریم؟ آرى. وظایفی داریم و نخستین و کم‌ترین وظیفه ما، احساس همدردی با مظلوم است.

آن حضرت در این باره می‌فرماید: «وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ … فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً؛[۵۱] به من خبر رسیده است که یکی از آنان (اهل شام) به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمانی وارد شده است که جان و مالش در پناه اسلام محفوظ بوده و خلخال، دستبند، گردن‌بند و گوشواره‌های آنها را از تنشان بیرون آورده است؛ در حالی که هیچ وسیله‌ای برای دفاع جز گریه و التماس کردن نداشته‌اند… .اگر مسلمانی برای این حادثه، از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است.»

وظیفه دیگر ما، قرار گرفتن در کنار مظلوم، علیه ظالم در حدّ توان است. امام(ع) در آخرین وصیتش به امام حسن و امام حسین۸ فرمود: «کُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا؛[۵۲] دشمن [سرسخت] ظالم، و یاور [و همکار] مظلوم باشید.»

جامعه‌ای که عدالت در آن برپا نیست، فاقد حیات انسانی و زندگانی معنوی است و دیانتی که در آن اهتمام به برقراری عدالت نیست، مایه گمراهی است و حکومتی که عدالت، هدف آن نیست و در راه برقراری عدالتی همه جانبه و فراگیر گام نمی‌زند، در مسیر هلاکت است؛ زیرا اصلاح دین و دنیای مردمان به وسیله عدالت، ممکن است

همچنین وظیفه داریم طبق فرمایش امیر مومنان(ع) که پیش از خلافت خود دربارة علت قبول خلافت می‌فرماید، برای تحقق عدالت اجتماعی و مبارزه با ستم، کوشش کنیم؛ چنان‌که حضرت(ع) می‌فرماید: «وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ؛[۵۳] خداوند پیمانی از علما و دانشمندان [هر جامعه] گرفته است که در برابر شکمخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان، سکوت نکنند.»

آنچه لازم است در پایان این مقاله تذکر داده شود، لزوم الگو قرار دادن امیرمؤمنان در تمام شئون و عرصه‌های زندگى، به وىژه عدالت‌خواهی و عدالت‌جویی است. مسئولان حاکم در جامعه ما باید به این نکته توجه داشته باشند که تنها در سایه عدالت و عنایت است که می‌توان رشد و بالندگی را در جامعه انتظار داشت؛ هر چند رسیدن به این مرتبه، همتی عالى، عزمی قوی و اراده‌ای پولادین می‌طلبد که دور از دسترس نیست.

پی نوشت ها:

[۱]. مائده/۸٫

[۲]. بحار الانوار، علامه مجلسى، دارالاحیاء التراث، ۱۴۰۳ ق، ج۷۲، ص۳۵۰٫

[۳]. مقدمه‌ای بر جهان بینی اسلامى، مرتضی مطهرى، انشتارات صدرا، ۱۳۷۲ش، ج۶، ص۴۶ و ۴۷٫

[۴]. نهج البلاغه، شرح محمد عبده، دار الذخائر، قم، ۱۴۱۲ ق، ج۱، ص۳۶، خطبه سوم (خطبه شقشقیه).

[۵]. غرر الحکم و درر الکلم، عبدالواحد الآمدى، مؤسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۳۳۵٫

[۶]. همان، ص۲۹۲٫

[۷]. همان، ج۱، ص۶۴٫

[۸]. همان، ص۱۰۴٫

[۹]. همان، ج۴، ص۳۶۳٫

[۱۰]. بیست گفتار، ص۳٫

[۱۱]. نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۱۲]. همان، حکمت ۴۷۶٫

[۱۳]. هود/۶٫

[۱۴]. ذاریات/۱۹٫

[۱۵]. نهج البلاغه، حکمت ۳۲۸٫

[۱۶]. همان، نامه ۶۷٫

[۱۷]. همان، نامه ۵۳٫

[۱۸]. همان، خطبه ۱۵٫

[۱۹]. همان، خطبه ۱۲۶٫

[۲۰]. همان، خطبه ۲۲۴٫

[۲۱]. همان، خطبه ۳۷٫

[۲۲]. همان، نامه ۶۰٫

[۲۳]. همان، حکمت ۲۴۱٫

[۲۴]. همان، نامه ۳۶٫

[۲۵]. همان، نامه ۲۶٫

[۲۶]. همان، خطبه ۱۳۶٫

[۲۷]. همان، نامه ۵۳٫

[۲۸]. همان، خطبه ۲۱۶٫

[۲۹]. همان، خطبه۹۷ و ۱۲۵ و نامه ۳۱٫

[۳۰]. همان، نامه ۱۸ و ۵۳٫

[۳۱]. همان، نامه ۵۰ و ۵۳ و ۶۷٫

[۳۲]. غرر الحکم، ش۷۷۲٫

[۳۳]. نهج البلاغه، نامه ۷۶٫

[۳۴]. دعائم الانسان، قاضی نعمان المغربى، دارالمعارف، قاهره، ۱۳۸۳ ق، ج۱، ص۳۳۵٫

[۳۵]. نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۳۶]. همان، خطبه ۳، ۳۷ و ۱۳۶٫

[۳۷] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۷، ص۸۷٫

[۳۸] . نهج البلاغه، نامه ۶۰٫

[۳۹] . همان، نامه ۷۸، خطبه‌های ۲۵، ۱۲۱، ۱۲۷، ۱۵۱، ۱۷۶ و ۱۹۲٫

[۴۰] . همان، نامه ۵۳٫

[۴۱] . همان، خطبه ۳۴٫

.[۴۲] همان، نامه ۵۳ و خطبه ۱۶۴ و کافى، ج۵، ص۳۱۸٫

[۴۳]. نظرات سیاسی در نهج البلاغه، محمد حسین مشایخ، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، ۱۳۷۴ ش، ص۵۵ ۵۹٫

[۴۴]. نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۴۵]. شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۳۵ ۳۸٫

[۴۶]. بیت المال در نهج البلاغه، حسین نورى، انتشارات بنیاد نهج البلاغه، ۱۳۷۶ ش، ص۴۸ و۴۹٫

[۴۷]. نهج البلاغه، نامه ۲۰٫

[۴۸]. دعائم الاسلام، ج۲، ص۵۳۲٫

[۴۹]. همان، ج۱، ص۳۹۶٫

[۵۰]. نهج البلاغه، نامه ۵۳٫

[۵۱]. همان، خطبه ۲۷٫

[۵۲]. همان، نامه ۴۷٫

[۵۳] . همان، خطبه ۳٫

مبلغان و رسالت غدیر

«ابلاغ پیام غدیر» از بزرگ ترین وظایف مبلغان گرامى است؛ پیامى که خداوند با آواى «یا اَیُّهَا الرَّسُول بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّک»؛ پیامبر اعظم را مأمور اعلام آن فرمود. و رسول خدا صلى الله علیه و آله آن را با متن استوار و پرفروغ و در شرائطى فراموش نشدنى به دهها هزار از افراد امّت ابلاغ کرد. غدیر مائده اى الهى است که بدون آن بشریت همیشه گرسنه و تشنه خواهد بود و در کنار آن عید ایمان و آزادى و عدالت برقرار مى شود.

مبلغان گرامى نسبت به این خطبه و پیام زندگى ساز، وظیفه اى سنگین برعهده دارند که فهرستى از آن بدین شرح است:

۱٫ فهم دقیق و جامع خطبه غدیر؛

۲٫ نشر و گسترش خطبه غدیر؛

۳٫ حفظ و نگهدارى متن خطبه غدیر در قالبهاى گوناگون؛

۴٫ شرح و تبیین و تشریح محتواى پیام غدیر؛

۵٫ ترجمه و نشر پیام غدیر براى فرزندان اسلام و قرآن به زبانهاى گوناگون؛

۶٫ خلاصه و عرضه پیام غدیر براى نسل جوان؛

۷٫ مستندسازى پیام غدیر براى اهل پژوهش و تحقیق؛

۸٫ گنجاندن متن پیام غدیر در متون آموزشى حوزه هاى علمیه و دانشگاههاى بلاد اسلامى؛

۹٫ به یاد سپردن این خطبه و خطبه فدکیه براى طلاب جوان و دانشجویان؛

۱۰٫ شبهه زدایى از سند غدیر؛

۱۱٫ شبهه زدایى از متن حدیث غدیر؛

۱۲٫ معرفى و گزارش حادثه غدیر به امت اسلامى؛

۱۳٫ گزارش بازتابهاى خطبه غدیر در حجة الوداع؛

۱۴٫ بررسى سرگذشت غدیر در قرون مختلف؛

۱۵٫ معرفى راویان حدیث غدیر؛

۱۶٫ معرفى شاعران حادثه غدیر؛

۱۷٫ تدوین کارنامه عالمان دین در موضوع غدیر؛

۱۸٫ گزارشى از نرم افزارهاى غدیریه؛

۱۹٫ معرفى کتاب شناسى غدیر براى سطوح گوناگون؛

۲۰٫ معرفى سایتها و وبلاگهاى امامت و غدیر در دنیاى مجازى؛

۲۱٫ شناخت عوامل روانى مخالفت با غدیر؛

۲۲٫ شناخت عوامل اجتماعى مخالفت با غدیر؛

۲۳٫ گزارشى از وضعیت کنونى جشن غدیر در بلاد اسلامى؛

۲۴٫ بررسى جایگاه غدیر در آینده جهان؛

۲۵٫ شناخت مخالفان و علل کتمان غدیر در تاریخ؛

۲۶٫ افشاى تلاش مخالفان در نسیان غدیر؛

۲۷٫ توجه به نقش خطبه غدیر در پیشگیرى از انحرافهاى گوناگون؛

۲۸٫ پژوهش در مورد سیره معصومین علیهم السلام در عید غدیر؛

۲۹٫ بررسى پیوند غدیر با بعثت، عاشورا و مهدویت؛

۳۰٫ شناخت و معرفى مخالفان غدیر در امروز.

امامت و فرهنگ غدیر

امروز همه امت بزرگ اسلامى به ویژه عالمان دین و مبلغان گرامى براى نجات بشریت راهى بهتر از معرفى اندیشه امامت و فرهنگ غدیر ندارند.

غدیر، فقط بحثى تاریخى نیست، غدیر، فقط بحثى اجتماعى نیست، غدیر، فقط موضوعى کلامى و عقیدتى نیست، غدیر تفکر شیعى و بى ارتباط با جامعه جهانى نیست.

غدیر، حلقه وصل کننده تمامى بندگان خدا با پروردگارشان پس از انقضاء نبوت و ارسال رسل است. غدیر، پل ارتباطى جهت استفاده بهینه از قرآن و معارف الهى است. و بالاخره غدیر زمینه ساز حاکمیت سراسر الهى امام و امامت بر تمام جهان مى باشد.

منابع غدیر

حادثه غدیر و خطبه غدیر، در منابع معتبر شیعه و بسیارى از منابع حدیثى و تاریخى اهل سنت آمده است:

۱٫ احتجاج طبرسى، ج اوّل، ص ۷۰ تا ۸۵، انتشارات الشریف الرضى، قم، ۱۳۸۰ ش؛

۲٫ التحصین، سید بن طاووس، ص ۵۷۸ تا ۵۹۰؛

۳٫ روضة الواعظین، ج ۱، ص ۸۹ تا ص ۱۰۴؛

۴٫ بحار الانوار، ج ۳۷، ص ۱۰۸ تا ص ۲۵۳، چاپ تهران.

علامه بزرگوار شیخ عبد الحسین امینى در کتاب شریف الغدیر، جلد اوّل از صفحه اوّل تا صحفه ۱۵۰ مدارک بخشى از خطبه غدیر را از سیصد و شصت کتاب معروف اهل سنت از قول ۱۱۰ نفر صحابه رسول اکرم صلى الله علیه و آله و ۸۴ نفر از تابعین آورده است.

یاد عالمان بزرگى چون علامه امینى، میر حامد حسین هندى و قاضى نور اللّه شوشترى بخیر که پرچم غدیر را در جهان برافراشتند و فرهنگ غدیر را به نسل امروز سپردند.

در تفسیر نمونه جلد چهارم و پنجم مباحث ارزشمندى درباره جریان غدیر خم آمده است و متن خطبه غدیر هم بارها و بارها، توسط ناشران گوناگون و مترجمان مختلف ترجمه و منتشر شده است. معرفى «کتاب شناسى غدیر» یکى از وظایف مبلغان فرهنگ غدیر است. و «غدیر در آینه کتاب» نام کتابى است که نام کتب مربوط به غدیر را گرد آورده و پاسداران غدیر را یارى مى کند.

احیاى اندیشه امامت

احیاى اندیشه و فرهنگ غدیر آثار اجتماعى روشنى دارد که به بخشى از آن اشاره مى شود.

۱٫ احیاى خطبه غدیر، یادآورى اندیشه هاى نبوى درباره آینده امت اسلامى است؛

۲٫ احیاى خطبه غدیر، تلاوت مجدد آیات امامت در قرآن کریم است؛

۳٫ احیاى خطبه غدیر، پرده بردارى از توطئه سکوت و کتمان غدیر است؛

۴٫ احیاى خطبه غدیر، فریاد بلند نبوت در برابر تز شوم جدایى دین از سیاست است؛

۵٫ احیاى خطبه غدیر، «جهاد فرهنگى» در برابر «نظام سیاسى کفر» است؛

۶٫ احیاى خطبه غدیر، انعکاس فریاد نبوى در برابر ارکان منافقان دیروز و امروز است؛

۷٫ احیاى خطبه غدیر، طرح نظام رهبرى عادلانه اسلامى در برابر تمام سیستمهاى ظالمان تاریخ و رژیمهاى طاغوتى جهان امروز است؛

۸٫ احیاى خطبه غدیر، مقابله با تشکیک در امامت، تکذیب نبوت و نشر فرهنگ عدالت است؛

۹٫ احیاى خطبه غدیر، راهکار موفق در برابر اندیشه نواصب و خوارج و غالیان امروز است؛

۱۰٫ احیاى خطبه غدیر مایه نجات فرهنگ سیاسى اسلام از بسیارى تحریفهاى مغرضانه و جاهلانه است.

اگر در کل مساجد دنیاى اسلام بجاى هر سخنرانى دیگر، در شب و روز عید غدیر این خطبه نورآفرین نبوى را بخوانند و ترجمه کنند و در مجامع بزرگ اسلامى، این خطبه به چند فصل تفکیک شود و در هر سخنرانى بخشى از آن براى امت تبیین گردد، یک خدمت بزرگ به بشریت انجام مى شود. گرچه تبلیغ امامت دشوارترین تبلیغ نبوى صلى الله علیه و آله است و اعلام برائت دشوارترین اقدام علوى علیه السلام است.

ابلاغ پیام غدیر

در شرائط کنونى که دشمن نه تنها پیروان على علیه السلام و شیعیان او را هدف گرفته، بلکه به شخص بزرگوار رسول اللّه صلى الله علیه و آله نیز اهانت مى کند، بهترین شیوه مقابله با آن، ابلاغ پیام غدیر است. ابلاغ اندیشه غدیر امروز از راههاى گوناگون انجام شدنى است:

۱٫ ابلاغ سینمایى غدیر؛

۲٫ ابلاغ اینترنتى غدیر؛

۳٫ ابلاغ نرم افزارى غدیر؛

۴٫ ابلاغ آموزشى غدیر؛

۵٫ ابلاغ نمایشگاهى غدیر؛

۶٫ ابلاغ پژوهشى غدیر؛

۷٫ ابلاغ رسانه اى غدیر؛

۸٫ ابلاغ پیامکى غدیر؛

۹٫ ابلاغ آیات قرآنى غدیر؛

۱۰٫ ابلاغ حدیثى غدیر؛

۱۱٫ ابلاغ تاریخى غدیر؛

۱۲٫ ابلاغ تجسّمى حادثه غدیر؛

۱۳٫ ابلاغ زیارتى و دیدار غدیرى؛

۱۴٫ ابلاغ حمایتى و عاطفى پیام غدیر؛

انجام مراسم اخوّت و بیعت سمبلیک در روز عید غدیر با امامان جمعه سراسر کشور و سادات بزرگوار و حضور در نماز ظهر آن روز، راهى بسوى ابلاغ پیام غدیر است.

ابلاغ پیام غدیر، کار خداى حکیم و علیم و سیره و سخن رسول اعظم خداست. کلام و سیره تک تک پیشوایان معصوم علیهم السلام است، فریاد جاوید تمام شهیدان ولایت اهل بیت علیهم السلام است. آواى عاشورائیان تاریخ است، زبان حال و قال تمام امام زادگان معتبر دنیاى اسلام است. بازتاب فریاد فاطمه علیهاالسلام در خطبه معروف مسجد نبوى است. حاصل تلاش فاطمه ها و حدیث فاطمیان اعصار است.

غدیرشناسى

«غدیرشناسى» نقطه اوج امام شناسى است. غدیر آینه کوثر است. اگر کوثر در قیامت آب گواراى نجات بخش انسان است، غدیر در دنیا آب زلال امامت است که بدون نوشیدن از آن راهى به سوى «حوض کوثر» در شرائط کنونى که دشمن نه تنها پیروان على علیه السلام و شیعیان او را هدف گرفته، بلکه به شخص بزرگوار رسول اللّه صلى الله علیه و آله نیز اهانت مى کند، بهترین شیوه مقابله با آن، ابلاغ پیام غدیر است

گشوده نمى شود. در جریان غدیر سخن فقط از امامت علوى نیست. امامت همه امامان معصوم و جانشینان آنان در سراسر تاریخ است. غدیر یک تاریخ نیست، یک اندیشه و یک فرهنگ است؛ یک حادثه نیست یک حدیث و حماسه آسمانى است. اعلام یک رهبرى نیست؛ اعلام نظام رهبرى الهى در سراسر تاریخ است.

پیامد دورى از غدیر

براى شناخت بهتر غدیر باید انواع انحراف از غدیر و پیامدهاى آن را مورد کند و کاو قرار دهیم.

پیدایش نواصب، پیدایش غلات، پیدایش فرقه هاى کلامى فراوان، پیدایش فرقه هاى سیاسى در دنیاى اسلام، تشتت و پراکندگى حقوقى و فقهى امت اسلامى، جنگهاى مذهبى و سیاسى و فقهى و انواع ملیت گرایى و جنگهاى حیدرى و نعمتى و بالاسرى و پایین سرى و سلطه سیاسى و اقتصادى و فرهنگى اجانب بر فرزندان اسلام و قرآن همه و همه پیامد دورى از مرجعیت علمى و مرجعیّت فقهى و مرجعیت سیاسى اهل بیت علیهم السلام است. جایگاهى که رسول خدا صلى الله علیه و آله آن را از عترت خویش مى شناخت و تا دوازده نسل پیشوایان پس از خویش را معرفى فرمود.

رسول گرامى علیهاالسلام فرمود: «مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ اِمامَهُ ماتَ میِتَةً جاهِلِیَّةً؛ هر کس بمیرد و پیشواى خویش را نشناسد، بر مرگ جاهلیت مرده است.»

آنچه بشریت را از زندگى عصر جاهلیت نجات مى دهد، امامت الهى است و شناخت غدیر، راهکار نجات بشر از جاهلیت مدرن قرن بیست و یکم است.

والسلام.

حدیث غدیر در کلام اهل بیت علیهم السلام

حدیث غدیر یکى از متقن ترین دلائل حقانیت باورهاى شیعى در طول تاریخ اسلام بوده و هست؛ چرا که حدیث غدیر به عنوان آخرین پیام رسالت پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله و منشور ابدى امامت و حجّتى قاطع براى تمامى مسلمانان جهان تا روز قیامت مى باشد.

بنیانگذار غدیر آن چنان واضح و روشن سخن گفته است که براى احدى جاى انکار و تردید باقى نمى گذارد. غدیر یک حادثه ساده و یا خاطره معمولى نیست، بلکه قلب و روح فرهنگ متعالى اسلام و مبناى مشروعیت رهبرى الهى و تثبیت ولایت حق مداران است.

آرى، کعبه عَلَمِ توحید، قرآن نشانه نبوت و غدیر آفتاب امامت را مى نمایاند. غدیر باید جاودانه بماند و چراغ پر فروغ اسلام را همیشه روشن نگه دارد.

نوشتار حاضر، در همین راستا کوشیده است به تلاشهاى اهل بیت علیهم السلام در احیاى خاطره با شکوه غدیر و احتجاج به این برهان قاطع، نگاهى انداخته، موارد سودمندى را به خوانندگان گرامى تقدیم کند.

على علیه السلام و احتجاج به حدیث غدیر

گاهى مى پرسند: چرا على علیه السلام در اثبات حقانیت خویش به حدیث واضح و غیر قابل انکار غدیر استدلال نکرده است؟ این سؤال ظاهرا از سوى مخالفین آن حضرت به صورتى زیرکانه شیوع یافته است؛ چرا که امام على علیه السلام در هر فرصت ممکن به حدیث غدیر و ماجراى آن اشاره کرده و وصایت و خلافت بلافصل خویش را بعد از نبى مکرم اسلام صلى الله علیه و آله اثبات نموده است؛ به عنوان نمونه به موارد زیر توجه کنید:

۱٫ على علیه السلام هنگامى که به اجبار در مراسم بیعت با خلیفه اول حاضر شده بود، به حدیث غدیر استناد کرد و فرمود: «یَا مَعَاشِرَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ أَنْشُدُکُمْ بِاللَّهِ أَ سَمِعْتُمْ رَسُول اللَّهِ صلى الله علیه و آله یَقُولُ یَوْمَ غَدِیرٍ کَذَا وَ کَذَا؛ اى جمعیت مهاجر و انصار! شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شنیدید که رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیر [در مورد ولایت و رهبرى من[ چنین و چنان گفت؟» و آن گاه تمام موارد خطبه پیامبر صلى الله علیه و آله را درباره وصایت و جانشینى خویش بعد از نبوت بیان کرد.

۲٫ ابن عباس مى گوید: على علیه السلام در هنگام خلافت خویش روزى در اجتماع بزرگ مردم کوفه به حدیث غدیر استناد کرد و با مردم اتمام حجت نمود. آن حضرت در آن خطابه مهم خویش فرمود: تمام فرد فرد مسلمانان را که در روز غدیر حضور داشتند، به خدا سوگند مى دهم، آیا شنیدید آنچه را که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله درباره من در خطابه غدیر خم بیان کرد؟ هفده نفر از سرشناسان و اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله از میان جمع به پا خاستند و گفتند: آرى! ما شاهد بودیم هنگامى که حضرت محمد صلى الله علیه و آله در غدیرخم دست تو را گرفت و فرمود: اى مردم! آیا مى دانید که من از خود شما بر شما اولویت دارم؟ گفتند: بلى. در آن هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ؛ هر کس من مولاى او هستم، این على هم مولاى اوست. خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست مى دارد و دشمن بدار هر کس که او را دشمن مى دارد!»

۳٫ امام بار دیگر در مسجد مدینه جایگاه خویش را در حکومت اسلامى تبیین کرد و با بیان حقانیت خود، فرمود: «مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیرخم حجت را بر مردم تمام نکرد؟ و مگر جاى عذرى براى مردم باقى مانده است؟»

۴٫ در خطبه «وسیله» نیز حضرت به حدیث غدیر و آیه اکمال دین استناد کرد. آن حضرت ۷ روز پس از وفات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خطبه اى بسیار طولانى ایراد کرده، در فرازى از آن فرمود: «وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله رهبران مردم هستیم، رسول خدا صلى الله علیه و آله براى حجة الوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج به وادى غدیر خم رفت و فرمان داد چیزى مانند منبر برایش تهیه کنند. سپس بالاى آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند کرد و آن گاه جمله معروف خود «مَنْ کُنْتُ...» را به همه مسلمانان رسانید.»

۵٫ آن حضرت در شوراى شش نفره منتخبِ خلیفه دوم نیز به حدیث غدیر احتجاج کرد.

همچنین امام على علیه السلام براى طلحه قبل از آغاز جنگ جمل، در صفین براى فرستادگان معاویه، در مسجد کوفه، در میدان کوفه، پس از جنگ نهروان و در موارد متعدد دیگرى به حدیث غدیر استناد جسته است.

حضرت فاطمه علیهاالسلام

دختر گرامى رسول خدا صلى الله علیه و آله حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام نیز که خود حضور حماسى در ماجراى مهم غدیر داشته است، بارها به این دلیل متیقن ولایت استناد کرد و اتمام حجت نمود. آن حضرت در ضمن گفتارى، مسلمانان خفته را مورد خطاب قرار داد و یادآور شد: «اَنَسیتُم قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ؛ آیا سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله را در روز غدیر خم فراموش کردید که [فرمود:] هر که را من مولاى اویم، پس على مولاى اوست؟»

حضرت زهراء علیهاالسلام سپس عذرها و بهانه هاى واهى عده اى از مسلمانان سست عنصر را رد نمود و اضافه کرد: «پس از غدیر خم خداوند براى هیچ کس عذر و بهانه اى باقى نگذاشته است.»

هنگامى که مهاجرین و انصار در عذرخواهى و پوزش اصرار مى ورزیدند، دختر پیامبر صلى الله علیه و آله آنان را سرزنش کرد و گفت: «دور شوید و مرا به حال خودم واگذارید! پس از کوتاهى و سهل انگارى، دیگر جایى براى عذر خواهى باقى نمانده است. آیا پدرم پس از حادثه با شکوه غدیر براى سکوت، بى تفاوتى و پوزش راهى باقى گذاشت؟»

و آن گاه که کودتا گران سقیفه تصمیم گرفتند به خانه ولایت هجوم برند و مردم فریب خورده در اطراف خانه على علیه السلام گرد آمدند، حضرت زهراء علیهاالسلام از خانه بیرون آمد و در کنار درِ ورودى منزل ایستاد و خطاب به مردم کوچه و بازار فرمود: «من ملتى را مثل شما نمى شناسم که این گونه عهد شکن و بد برخورد باشند. جنازه رسول خدا صلى الله علیه و آله را بر روى دست ما گذاشتید و رها کردید. عهد و پیمانهاى بین خود را شکستید و ولایت و رهبرى على علیه السلام و ما اهل بیت را انکار کردید و حق مسلم ما را باز نگرداندید. گویا از آنچه رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیرخم فرمود، آگاهى ندارید!

سوگند به خدا! رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در آن روز، ولایت و رهبرى امام على علیه السلام را مطرح کرد و از مردم بیعت گرفت تا امید شما فرصت طلبان تشنه قدرت را قطع کند؛ ولى شما رشته هاى پیوند معنوى میان پیامبر صلى الله علیه و آله و خودتان را پاره کردید. این را بدانید که خداوند در دنیا و آخرت بین ما و شما داورى خواهد کرد.»

حضرت زهراء علیهاالسلام از همان لحظه هاى آغازین اعلام ولایت امیر مؤمنان علیه السلام در غدیر خم و تحقق بیعت عمومى براى رهبرى على علیه السلام از پیمان شکنى و دورویى مخالفان غدیر، آگاهى داشت. آن گاه که حارث بن نعمان مخالفت کرد و گفت: خدایا! اگر ولایت على علیه السلام به حق از طرف تو اعلام شده، سنگى بر من فرود آید و به زندگى ام خاتمه دهد. عذاب الهى نازل گشت و فورا سنگى از آسمان فرود آمد و او را کشت. در آن حال، حضرت زهراء علیهاالسلام با روشن بینى ویژه خود خطاب به على علیه السلام گفت: «اى ابوالحسن! آیا گمان مى کنى در مخالفت با غدیر این مرد تنهاست؟ سوگند به خدا! او پیشگام گروهى است که هنوز نقاب چهره شان فرو نیفتاده است و هر گاه فرصت یابند، مخالفت خود را آشکار خواهند ساخت.»

امام حسن مجتبى علیه السلام

امام حسن مجتبى علیه السلام نیز به نوبه خود براى اثبات حقانیت اهل بیت علیهم السلام و خلافت بلافصل پدر گرامى اش على علیه السلام به ماجراى غدیر و آیات و روایات در موارد متعددى اشاره کرده است. ابوالعباس بن عقده از دانشمندان اهل سنت در این زمینه مى نویسد:

حسن بن على علیه السلام پس از موافقت در صلح معاویه، براى روشن شدن اذهان عمومى خطبه اى خواند. آن حضرت بعد از حمد و ثناى الهى و تبیین جایگاه رسالت حضرت محمد صلى الله علیه و آله ، به فضائل و مناقب اهل بیت علیهم السلام پرداخته، فرمود: «ما اهل بیتى هستیم که خداوند متعال ما را به اسلام گرامى داشت و از میان سایرین برگزیده و از ما پلیدى و آلودگیها را دور گردانیده و پاک و مطهرمان قرار داده است. از زمان آدم تا زمان جدّ من، حضرت محمد صلى الله علیه و آله مردم دو گروه نشدند، مگر آنکه ما را در بهترین آن دو گروه قرار داد. هنگامى که خداوند به پیامبرش دستور داد مردم را به سوى خدا دعوت کند، پدرم اولین کسى بود که خدا و رسول صلى الله علیه و آله را اجابت کرد و اول کسى بود که ایمان آورد.»

و در ادامه فرمود: «این امت از جدّ من شنیدند که در مورد على علیه السلام فرمود: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی؛ تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، جز اینکه بعد از من پیامبرى نخواهد بود.» این امت دیدند و شنیدند که پیامبر صلى الله علیه و آله در روز غدیر خم دست پدرم على علیه السلام را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ!» و سپس به آنان فرمود: حاضرین به غایبین اطلاع دهند.»

احتجاج امام حسین علیه السلام به حدیث غدیر

سلیم بن قیس هلالى در پیرامون سخت گیریها و مزاحمتهاى خصمانه معاویة بن ابى سفیان بر شیعیان و وابستگان على علیه السلام بعد از شهادت آن حضرت، سخنان جامعى ایراد کرده، مى گوید:

دو سال قبل از مرگ معاویه، حسین بن على علیهماالسلام به همراه عبد الله بن عباس و عبد الله بن جعفر و گروهى از بنى هاشم و شیعیانش براى زیارت خانه خدا به مکه مشرف شد و در آنجا گروه دیگرى نیز از تابعین انصار و مسلمانان پاکدامن را گرد آورد و سایر حجاج را نیز به یک همایش عمومى دعوت کرد و سخنان مبسوط و روشنگرانه اى درباره شخصیت مولاى متقیان على علیه السلام بیان فرمود. امام حسین علیه السلام بعد از ذکر ثناى الهى به جنایات معاویه اشاره کرد و فرمود:

«شما فهمیدید که این ستمگر جنایتکار (معاویه) چه بر سر ما و شیعیان ما آورد! خبرهاى ظلم و تعدى او در این مورد به همه شما رسیده است. من مى خواهم از شما سؤالى بکنم؛ اگر صداقت و راستى مرا پذیرفتید، مرا تصدیق کنید و اگر بر خلاف حقیقت چیزى از من شنیدید، مرا تکذیب نمایید! سخنان مرا بشنوید و گفتار مرا بنویسید و سپس در مراجعت به شهر و دیار خود به انسانهاى حقیقت جو و پاک سرشت و مورد اعتماد برسانید!»

حضرت در ادامه آیاتى را که در مورد اهل بیت علیهم السلام نازل شده، تلاوت کرد و توضیح و تفسیر آنها را بیان فرمود. آن گاه به ماجراى غدیر اشاره کرد و در مورد ولایت على علیه السلام فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا آگاهى دارید که رسول خدا صلى الله علیه و آله على علیه السلام را در روز غدیرخم به رهبرى امت و جانشینى خویش منصوب کرد؟ و ولایت او را با جمله معروف خود اعلام و تأکید کرد: حاضرین به غائبین اطلاع دهند؟ همه گفتند: بلى، به خدا که ما از این جریان باخبریم.»

امام در سخنان ارزنده دیگرى نیز شخصیت امام على علیه السلام را از دیدگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله بررسى کرده و شناسانده و در فرازى از سخنانش به شأن نزول آیه بلاغ پرداخته، سخن پیامبر صلى الله علیه و آله را خطاب به على علیه السلام نقل کرد که «خداى بزرگ وقتى در این آیه فرمود: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ»؛ «اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن!» یعنى ولایت تو را یا على! باید ابلاغ مى کردم و خدا به من فرمود: اگر امروز ولایت على را ابلاغ نکنى، رسالت خود را به پایان نرسانده اى. و اگر در روز غدیر ولایت تو را ابلاغ نمى کردم، اعمال گذشته ام نابود شده؛ چرا که هر کس خدا را بدون ولایت تو ملاقات کند، اعمال گذشته اش نابود شده است. این وعده حتمى خدا به من است.»

امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیه السلام سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله را در روز غدیرخم که فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ» این گونه تفسیر فرمود: «یعنى به مردم خبر داد که امام و رهبر مردم بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله ، على علیه السلام است.»

امام باقر علیه السلام

امام باقر علیه السلام نیز بر اهمیت حادثه غدیر تأکید کرد و به ابان بن تغلب فرمود: «اى ابا سعید! مقصود پیامبر صلى الله علیه و آله از جمله معروف خود که در روز غدیر خم اعلام کرد، این است که امیر مؤمنان در میان مردم جانشینِ من خواهد بود.»

همچنین آن حضرت روزى در جمع یاران خویش که فضل بن یسار، بکیر بن اعین، محمد بن مسلم، برید بن معاویه و ابو الجارود نیز در میان آنان دیده مى شدند، ولایت على علیه السلام را تشریح کرد و با اشاره به حادثه تاریخى غدیر فرمود: «خداوند پیامبرش را به ولایت على علیه السلام مأمور کرد و این آیه شریفه را نازل فرمود: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُوءْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» با نزول آیه فوق، ولایت اولى الامر واجب گردید ولکن عده اى نفهمیدند اولى الامر چه کسانى هستند؟ خداوند به محمد صلى الله علیه و آله دستور داد تا آن را توضیح دهد و همانند نماز و زکات و روزه و حج، مصادیق خارجى آن را روشن سازد. در آن هنگام، اضطراب او را فرا گرفت و از تکذیب گروهى و خروج عده اى از دین اسلام به واسطه نپذیرفتن این فرمان ترسید و به خداوند پناهنده شد. خداوند نیز براى آرامش و اطمینان خاطر رسولش آیه بلاغ [یعنى] «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ» را نازل کرد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نیز از دستور خداوند متعال اطاعت کرد و در غدیرخم فرمان داد تا مردم و زائرین خانه خدا اجتماع و به دستور الهى گوش کنند. آن گاه على بن ابى طالب علیه السلام را ولى و سرپرست مردم بعد از خود قرار داد و امر کرد آنان که در آنجا حاضرند، به دیگران نیز این حکم الهى را بیان کنند.»

آن حضرت آن چنان مسئله غدیر و اهمیت آن را مورد تأکید و عنایت قرار مى داد که در جلسات او موضوع غدیر معمولاً مطرح مى شد. کمیت بن زید اسدى شاعر اهل بیت علیهم السلام در یکى از آن جلسات، قصیده بلیغ خود را در زمینه غدیر انشاء کرد.

امام صادق علیه السلام

زید شحام در محضر حضرت صادق علیه السلام بود که مردى معتزلى از امام علیه السلام درباره سنت پرسید. حضرت در پاسخ فرمود: «حکم هر چیزى که فرزند آدم به آن نیاز دارد، در سنت خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله بیان شده است و اگر سنت خدا و رسول صلى الله علیه و آله نبود، خداوند هرگز بر بندگان احتجاج نمى کرد.» آن مرد پرسید: خداوند با چه چیزى بر ما احتجاج خواهد کرد؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً». بدین وسیله ولایت را تمام گردانید و اگر سنت یا فریضه تمام نبود، خدا به آن احتجاج نمى کرد.»

در روایتى دیگر، احتجاج امام ششم علیه السلام به ماجراى غدیر این گونه ترسیم شده است: حسّان جمّال مى گوید: همراه امام صادق علیه السلام از مدینه به مکه مسافرت کردم. در نزدیکى میقات جحفه چون به مسجد غدیر رسیدیم، امام علیه السلام به جانب چپ مسجد نگریسته، فرمود: «آنجا محل قدمهاى پیامبر صلى الله علیه و آله است؛ مکانى است که پیامبر خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیر على علیه السلام را جانشین معرفى کرد و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ.» آن گاه امام علیه السلام به جانب دیگر نگاه کرد و فرمود: «محل استقرار خیمه هاى ابى فلان و فلان و سالم غلام ابو خدیفه و ابو عبیده جراح نیز در آنجا بود. گروهى از مردم چون على علیه السلام را بر روى دست پیامبر صلى الله علیه و آله دیدند، با حسادت بر وى نگریستند و به یکدیگر مى گفتند: به دو چشم او (پیامبر) نگاه کنید! چگونه همانند دیوانه به اطراف خویش مى نگرد و قرار ندارد! در این هنگام، جبرئیل علیه السلام نازل شد و این آیه را بر رسول خدا صلى الله علیه و آله آورد: «وَ إِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ»؛ «کافران هنگامى که آیات قرآن را شنیدند، نزدیک بود با چشم زخم خود تو را از بین ببرند و آنها مى گفتند: او واقعا دیوانه است؛ در حالى که آیات قرآن جز مایه بیدارى براى جهانیان نیست.»

امام کاظم علیه السلام

حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام نیز در مناسبتها و فرصتهاى به دست آمده، به حدیث غدیر و ماجراى شورانگیز و تاریخى آن اشاره مى کرد و مردم را از حقیقت ماجرا مطلع مى ساخت. عبد الرحمن بن حجاج از جمله افرادى است که امام در سخنانش او را از این حقیقت مسلّم تاریخى آگاه کرد. عبد الرحمن براى خداحافظى به خاطر سفر به مکه نزد امام کاظم علیه السلام آمد و از نماز در مسجد غدیرخم پرسید. امام فرمود: «صَلِّ فِیهِ فَاِنَّ فِیهِ فَضْلاً وَ قَدْ کَانَ اَبِى یَأْمُرُ بِذَلِکَ؛ در آن مکان [مقدس] نماز بخوان که فضیلتى بس عظیم دارد و پدرم همواره به نماز خواندن در آنجا دستور مى داد.»

امام رضا علیه السلام

احمد بزنطى از یاران امام رضا علیه السلام سخنان آن بزرگوار را در احتجاج و اهتمام به ماجراى غدیر چنین نقل کرده است:

روزى به همراه گروه بسیارى در منزل حضرت على بن موسى الرضا علیهماالسلام بودم. سخن از غدیر و اهمیت آن به میان آمد. برخى آن را از شعائر اسلامى دانستند و عده اى نیز چنین مناسبتى را انکار کردند. بعد از گفتگوى دیگران، حضرت رضا علیه السلام لب به سخن گشود و فرمود: «آسمانیان روز غدیر را بهتر از اهل زمین مى شناسند. خداوند در بهشت برین کاخ با عظمتى را براى خود اختصاص داده است. این قصر بهشتى تمام زیباییهاى عالم را در خود دارد. روز غدیر، درب این قصر بزرگ باز مى شود. فرشتگان و اهل آسمانها تسبیح گویان به آنجا داخل مى شوند و در فضاى معطر و نورانى اش به نام فاطمه زهراء علیهاالسلام به یکدیگر هدیه مى دهند. چون روز غدیر به پایان مى رسد، به فرشتگان گفته مى شود: به جایگاههاى خویش برگردید! شما تا سال آینده مثل چنین روزى از اشتباه و لغزش در امان خواهید بود و بدانید همه این عطایا و موهبتهاى الهى به خاطر عظمت پیامبر ما محمد صلى الله علیه و آله و وصى او على بن ابى طالب علیه السلام است.»

امام در ادامه سخن خویش خطاب به ابى نصر بزنطى فرمود: «اى فرزند ابو نصر! هر جا که باشى روز غدیر به سمت مرقد مطهر امیر مؤمنان على علیه السلام بشتاب! چرا که خداوند متعال گناهان شصت ساله زائران با ایمان آن گرامى را مى بخشد. در روز غدیر به برادران دینى خود اکرام و احسان کن و مردان و زنان با ایمان را خوشحال و مسرور گردان!»

امام جواد علیه السلام

امام جواد علیه السلام نیز براى احیاى حماسه غدیر اهتمام جدّى داشت. ابن ابى عمیر مى گوید: حضرت جواد علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»؛ «اى اهل ایمان! به عهدهاى خود وفا کنید!» فرمود: «رسول خدا صلى الله علیه و آله در ده مورد براى خلافت على علیه السلام از مردم پیمان گرفت و به دنبال آن خداوند براى تثبیت و تأکید خلافت على علیه السلام فرمود: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُود»؛ یعنى به پیمانهایى که در مورد امیر المؤمنین علیه السلام با شما بسته شده، وفادار باشید!»

امام هادى علیه السلام

هنگامى که معتصم عباسى امام هادى علیه السلام را در روز غدیر احضار کرد، آن حضرت در آن موقعیت حساس به زیارت جد بزرگوارش امام على علیه السلام شتافت و با نواى ملکوتى و عبارات خویش، فضائل و مناقب على علیه السلام را بار دیگر در خاطره ها زنده کرد. محتواى این زیارت درباره فرهنگ غدیر و زندگى ارزشمند و با شکوه امیر مؤمنان على علیه السلام است. در این زیارت، محورهاى مهم امامت مورد توجه و تأکید امام هادى علیه السلام قرار گرفته است. فضائل على علیه السلام در قرآن، از جمله آیات ولایت، شراء، بلاغ، جهاد و سایر آیاتى که به عظمت کمالات امیر مؤمنان علیه السلام اشاره دارد، در فرازهاى آن مطرح گردیده است. از همه مهم تر پرداختن به واقعه تاریخى و حماسى غدیر است.

در بخشى از آن، امام هادى علیه السلام خطاب به جدّ بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السلام عرض مى کند: «أَشْهَدُ یَا أَمِیرَ الْمُوءْمِنِینَ أَنَّ الشَّاکَّ فِیکَ مَا آمَنَ بِالرَّسُولِ الْأَمِینِ وَ أَنَّ الْعَادِلَ بِکَ غَیْرَکَ عَائِدٌ عَنِ الدِّینِ الْقَوِیمِ الَّذِی ارْتَضَاهُ لَنَا رَبُّ الْعَالَمِینَ وَ أَکْمَلَهُ بِوَلَایَتِکَ یَوْمَ الْغَدِیرِ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ الْمَعْنِیُّ بِقَوْلِ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ؛ اى امیر مؤمنان! شهادت مى دهم که هر کس در مورد [امامت] تو تردید داشته باشد، به رسول اکرم صلى الله علیه و آله که امین خداوند است، ایمان نیاورده و کسى که از ولایت تو به سوى غیر تو عدول کند، از دین استوار خداوند ـ که پروردگار جهانیان براى ما برگزیده و در روز غدیر با ولایت تو آن را کامل کرده ـ برگشته است و گواهى مى دهم که معنى این آیه تو هستى که فرمود: این راه مستقیم من است. از آن پیروى کنید و راههاى دیگر را پیروى نکنید!»

و این گونه امام هادى علیه السلام با حماسه جاویدان غدیر بر مخالفان احتجاج کرد و به خلیفه ستمگر عباسى فهماند که حکومت اسلامى باید بر محور فرهنگ غدیر که همان رهبرى امامان معصوم علیهم السلام است، اداره شود و غیر این مسیر به بیراهه و خروج از اسلام منتهى خواهد شد. امام در ادامه فرمود:

«خداوند متعال به پیامبرش وحى کرد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ»؛ «اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، به مردم برسان! و اگر این عمل را انجام ندهى، رسالت او را انجام نداده اى. خداوند تو را از خطرات احتمالى مردم، نگاه مى دارد.» آن حضرت نیز تمام سختیها، مشکلات و ناراحتیها را به جان خرید و پیام الهى را به مردم ابلاغ کرد. سپس از آنان پرسید: آیا من پیام خدا را به شما رساندم؟ همگى گفتند: آرى. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خدایا! شاهد باش! سپس به مردم فرمود: آیا من براى اهل ایمان از خودشان برتر نیستم؟ گفتند: بلى، اى رسول خدا! آن گاه به دستور خداوند متعال دست او (على علیه السلام ) را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.» فقط عده اندکى به این فرمان خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله ایمان آوردند و بسیارى به خسران ابدى گرفتار آمدند.»

امام حسن عسکرى علیه السلام

علامه مجلسى در کتاب ارزشمند بحارالانوار مى نویسد: حسن بن طریف به امام عسکرى علیه السلام نامه اى نوشت و درباره معنى کلام معروف رسول الله صلى الله علیه و آله در روز غدیر ـ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ ـ سؤال کرد. امام فرمود: «مقصود پیامبر صلى الله علیه و آله از این جمله قرار دادن نشانه اى بود تا حزب خدا از دیگر احزاب ساختگى و غیر الهى جدا گردد و در زمان اختلاف، حزب الله شناخته شود.»

در روایتى دیگر، امام عسکرى علیه السلام با استناد به آیه اکمال به اثبات حماسه غدیر پرداخته، به اسحاق ابن اسماعیل نیشابورى مى نویسد: «خداوند متعال با رحمت و نعمتهاى بى کران خویش واجبات شرعى را بر شما مقرر کرد و این عمل خداوند نه به خاطر نیاز به شما، بلکه رحمت و لطفى بود که برایتان عنایت کرد. خدایى که جز او معبودى نیست، با این کار خود خواست تا پاکان از بد سیرتان جدا گردند و اندرون شما آزموده شود تا شما به سوى رحمت او بشتابید و درجات و منازل شما در بهشت معلوم گردد. به همین جهت، حج، عمره، اقامه نماز، پرداختن زکات، گرفتن روزه و عشق به ولایت را به شما واگذار کرد و بدین گونه درى موسوم به فرائض فرا رویتان نهاد تا کلید راه شما به سوى پروردگارتان باشد.

اگر محمد صلى الله علیه و آله و جانشینان او از فرزندانش نبودند، شما همانند حیوانات حیران و سرگردان مى ماندید و هیچ واجبى از فرائض شرعیه را یاد نمى گرفتید. اساسا مگر ممکن است به یک مکانى بدون عبور از درب آن وارد شد! هنگامى که خداوند متعال با برانگیختن اولیاى خویش بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله بر شما منت نهاد و نعمت خود را کامل گردانید، فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»؛ «امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را برایتان تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما راضى شدم.»

و متقابلاً بر گردن شما نسبت به اولیایتان حقوقى مشخص کرد و شما را در اداى آن امر فرمود تا همسران، اموال، خوراک و پوشاکتان بر شما حلال باشد.»

امام زمان علیه السلام

امامت و پیشوایى دوازده معصوم علیهم السلام بر امت مسلمان در روز غدیر توسط خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله با اعلام امامت على علیه السلام آغاز گردید و در وجود مقدس حضرت مهدى علیه السلام به عنوان خاتم الاوصیاء پایان مى پذیرد؛ چرا که ظهور حضرت مهدى علیه السلام تجلى پیام غدیر و اجراى کامل فرامین خداوند در روز غدیر محسوب مى شود. همچنان که در این مقاله ملاحظه شد، هر یک از معصومین علیهم السلام به نوبه خود در احیاى فرهنگ غدیر که همان پیشوایى معصومین علیهم السلام بر امت مسلمان مى باشد، تلاش کرده اند. اوج ارتباط غدیر را با فرهنگ مهدویت مى توان در فرازهایى از دعاى ندبه به نظاره نشست. در بخشى از دعاى ندبه در مورد عظمت غدیر مى خوانیم: «فَلَمَّا انْقَضَتْ أَیَّامُهُ أَقَامَ وَلِیَّهُ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتک عَلَیْهِمَا وَ آلِهِمَا هَادِیاً إِذْ کَانَ هُوَ الْمُنْذِرَ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ فَقَالَ وَ الْمَلَأُ أَمَامَهُ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ قَالَ مَنْ کُنْتُ اَنَا وَلِیَّهُ فَعَلِیٌّ أَمِیرُهُ؛ زمانى که مدت عمر پیامبر صلى الله علیه و آله به پایان رسید، [به دستور خداوند] وصى خود على بن ابى طالب را ـ که درود خداوند بر آن بزرگواران و خاندانشان باد! ـ به [جانشینى خود و [هدایت مردم انتخاب کرد و چون او منذر بود و براى هر قومى هادى هست، پس رسول خدا صلى الله علیه و آله در حالى که همه امت در پیش رویش بودند، فرمود: هر کس را من پیشوا بوده ام، پس از من على او را رهبر خواهد بود. خدایا! دوست بدار، هر کسى که على را دوست دارد و دشمن دار آن که با على دشمنى کند و یارى کن هر کسى که على را یارى کند و خوار گردان هر کسى که على را خوار کند! و باز فرمود: هر کس را من ولىّ او هستم، على امیر [و فرمانده [اوست.»

غدیر و ظهور ولایت در آیه تبلیغ

در جهان بینی توحیدی، مقام تشریع و قانون گذاری اصالتا از آن خدا است. قرآن کریم می فرماید: «اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ»(۱)؛ «حکم و فرمان مخصوص خداوند است.» و حق تعیین پیامبر نیز که سفیر الهی است از آن حق تعالی است که «اَللّهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»؛(۲) «خدا داناتر است که رسالت خویش را در کجا قرار دهد.»

بنابراین، انتخاب و تعیین پیامبر و اعطای رسالت به او منحصرا کار خدای سبحان است و انتخاب و رأی مردم در برگزیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و تعیین او اثری ندارد. نقش مردم نسبت به پیامبر و پیام الهی، ایمان آوردن و عمل کردن بر طبق آن است.

شیعه معتقد است که جانشین پیامبر نیز باید از جانب خدا تعیین شود؛ زیرا آگاهی بر صفاتی همانند علم و عصمت که از شرائط عمده جانشین پیامبر است، برای انسانهای عادی امکان پذیر نیست. خداست که می داند این نعمتهای بزرگ را به چه کسانی عطا کند و دیگران، راهی برای دستیابی به چنین علم و آگاهی ندارند.

شیعه بر این باور است که پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب خدای سبحان، این انتخاب الهی را در مواردی فراوان به مردم ابلاغ کرده است و ماجرای غدیر خم یکی از آنهاست. در این حادثه بود که وجود مبارک امیر مؤمنان علی علیه السلام از ناحیه خداوند عزّوجلّ به عنوان سرسلسله امامت و رهبری برگزیده شد.

در مقابل، اهل سنّت، جانشینی پیامبر را از اوج امامت به حضیض خلافت تنزّل دادند و آن را در حدّ یک سلطنت پایین آوردند. آنها معتقدند می توان زیر سایه سقیفه ای بی پایه و اساس گردهم آمد و برای پیامبر جانشین تعیین کرد؛ چنان که با وصیّت خلیفه قبلی (همان طور که ابابکر رفتار کرد) با شورایی صوری می توان این مهمّ را انجام داد؛ ولی از دیدگاه شیعه دست کوتاه سقیفه و امثال آن به اوج امامت نمی رسد تا بتواند کسی را بدان مقام نصب کند یا از آن تنزّل دهد.(۳)

آیات متعددی از قرآن درباره داستان غدیر و اثبات ولایت آمده است و همین طور روایات بی شماری این مسئله را به اثبات می رساند که در این مقال به یک نمونه اشاره می شود.

آیه تبلیغ

قرآن کریم می فرماید: «یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه ُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّه َ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ»؛(۴) «ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، [کاملا به مردم[ برسان و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده ای. خداوند تو را از [خطرات احتمالیِ] مردم، نگاه می دارد. همانا خداوند، جمعیت کافران را هدایت نمی کند.»

جمله بندی آیه و لحن خاص و تأکیدهای پی در پی آن و همچنین شروع آن با خطاب «یا ایُّهَا الرَّسول» که تنها در دو مورد از قرآن آمده و تهدید پیامبر صلی الله علیه و آله به عدم تبلیغ رسالت در صورت کوتاهی کردن که منحصرا در این آیه از قرآن آمده، نشان از آن دارد که سخن از حادثه مهمی در میان بوده است که عدم تبلیغ آن مساوی با عدم تبلیغ رسالت در مدت ۲۳ سال شمرده شده است.

نکته دیگر این است که این موضوع مهمّ مخالفان سرسختی داشته که پیامبر، از مخالفت آنها که ممکن بوده است مشکلاتی برای اسلام و مسلمین داشته باشند نگران بوده است و به همین جهت، خداوند به او تضمین و تأمین می دهد.

حال این پرسش مطرح می شود که با توجه به تاریخ نزول آیه که در اواخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است ، چه مطلب مهمی و چه امر حیاتی در کار بوده که خداوند رسولش را با آن همه تأکیدات مأمور ابلاغ آن می کند؟

آیا مسائل مربوط به توحید و شرک و بت شکنی بوده که از سالها قبل برای پیامبر و مسلمانان حل شده بود؟

آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامی بوده با اینکه مهم ترین آنها تا آن زمان بیان شده بود؟

و آیا مربوط به مبارزه با اهل کتاب و یهود و نصارا بوده با اینکه می دانیم مسئله اهل کتاب بعد از ماجرای «بنی النضیر» و «بنی قریظه» و «بنی قینقاع» و خیبر و فدک و نجران مشکلی برای مسلمانان محسوب نمی شد؟

و آیا مربوط به منافقان بوده، در حالی که می دانیم پس از فتح مکّه و سیطره و نفوذ اسلام در سراسر جزیره عربستان، منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند و نیروهای آنها در هم شکسته شد و هر چه داشتند در باطن بود؟

راستی چه مسئله مهمی در آخرین ماههای عمر پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح بوده است که آیه فوق این چنین درباره آن تأکید می کند؟

این نیز جای تردید نیست که وحشت و نگرانی پیامبر صلی الله علیه و آله برای شخص خود و جان خود نبوده، بلکه برای کارشکنیها و مخالفتهای احتمالی منافقان بوده که نتیجه آن برای مسلمانان خطرات و زیانهایی به بار می آورد.(۵)

براساس اتفاق راویان و محدثان و مفسّران شیعه و جمع کثیری از مفسّران و محدّثان اهل سنّت، همچون: ابوالحسن واحدی در اسباب النزول، ص ۱۵؛ حافظ ابوسعید سجستانی، در کتاب الولایه؛ فخر رازی در تفسیر کبیر، ج ۳، ص ۶۳۶؛ ابن صباغ مالکی در فصول المهمّه، ص ۲۷؛ جلال الدین سیوطی در درّ المنثور، ج ۲، ص ۲۹۸؛ قاضی شوکانی در فتح القدیر، ج ۳، ص ۵۷؛ شهاب الدین آلوسی در روح المعانی، ج ۶، ص ۱۷۲؛ شیخ سلیمان قندوزی در ینابیع الموده، ص ۱۲۰ و … تصریح کرده اند که آیه در مورد علی علیه السلام نازل شده است.

مرحوم علامه امینی در «الغدیر» حدیث غدیر را که مربوط به معرّفی علی علیه السلام به عنوان وصیّ و ولی پیامبر می باشد، از صد و ده نفر از صحابه و یاران پیامبر صلی الله علیه و آله ، و با اسناد و مدارک(۶) و از هشتاد و چهار نفر از تابعین و از سیصد و شصت نفر دانشمند و کتاب معروف اسلامی نقل کرده است(۷) که نشان می دهد حدیث مزبور یکی از قطعی ترین روایات متواتر است و اگر کسی در تواتر این روایت شک و تردید کند، باید گفت که هیچ روایت متواتری را نمی تواند بپذیرد. به نمونه هایی از روایات که از طریق فریقین نقل شده، توجّه فرمایید:

۱٫ از ابوهریره نقل شده است که گفت: «مَنْ صامَ یَوْمَ ثَمانِیَةَ عَشَرَ مِنْ ذِی الْحَجَّةِ کَتَبَ اللّه ُ لَهُ صِیامَ سِتّینَ شَهْرا وَ هُوَ یَوْمُ غَدیرِ خُمٍّ لَمَّا اَخَذَ رَسُولُ اللّه ِ صلی الله علیه و آله بِیَدِ عَلِیَّ بْنِ اَبی طالِبٍ وَ قالَ اَلَسْتُ اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ قالُوا نَعَمْ یا رَسُولَ اللّه ِ قالَ صلی الله علیه و آله : مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَابْنَ اَبی طالِبٍ اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلی کُلِّ مُسْلِمٍ فَأَنْزَلَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ»؛(۸) کسی که روز هیجده ذی الحجّه را روزه بگیرد، خدا ثواب شصت ماه روزه را برای او می نویسد. این روز همان روز غدیر خم است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دست علی ابن ابی طالب را گرفت و گفت: آیا من به مؤمنان اولی [از خودشان] نیستم؟ گفتند: آری، یا رسول الله! گفت: هر کس که من مولا و سرپرست او هستم، پس مولا و سرپرست او علی است. عمر به او گفت: مبارک باشد بر تو ای پسر ابوطالب! که مولای من و مولای هر مسلمانی گشتی. آن گاه خدای عزیز و جلیل آیه «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ لَکُمْ دینَکُمْ» را نازل کرد.»

۲٫ سیوطی از ابن مردویه به طور مستند نقل کرده که ابن مسعود گفت: در زمان رسول الله صلی الله علیه و آله می خواندیم: «یا اَیُّهَا الرَّسُولَ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ـ اَنَّ عَلِیّا مولی المؤمنین ـ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ… .؛(۹) ای پیامبر [به مردم] برسان آنچه را که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده – که علی مولای مؤمنین است – و اگر نکنی، رسالت او را انجام نداده ای… .»

۳٫ حافظ ابن عساکر شافعی به طور مستند از ابوسعید خدری روایت کرده که آیه [تبلیغ] در روز عید غدیر درباره علی بن ابی طالب نازل شد.(۱۰)

۴٫ ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید طبری، صاحب تاریخ معروف، کتابی دارد به نام «کتاب الولایة فی طرق احادیث الغدیر» که خبر روز غدیر و طرق روایت آن را از هفتاد و پنج طریق نقل کرده است.(۱۱) از جمله می گوید: «زید بن ارقم می گوید: پیامبر در بازگشت از حجة الوداع در غدیر خم پیاده شد… سپس گفت: خداوند این آیه را بر من نازل فرموده است: «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ…» و جبرئیل از طرف پروردگارم به من امر کرد که در این مکان برپا خیزم و به هر سفید و سیاهی اعلام بدارم که علی بن ابی طالب برادر، وصی و خلیفه من و امام پس از من می باشد. از جبرئیل خواستم که خدا مرا معاف بدارد؛ زیرا می دانم پرهیزکاران اندک اند و آزار دهندگان و ملامت کنندگان بر من به خاطر همراهی زیاد من با علی و توجهم به او بسیارند… ولی خداوند راضی نشد، مگر آنکه درباره علی تبلیغ کنم. پس بدانید ای مردم! که خداوند او را برای شما ولی و امام قرار داد و اطاعت از او را بر هر کس واجب فرمود. پس حکم او واجب الاطاعه، گفتار او نافذ، مخالف او ملعون و تصدیق کننده او مورد رحمت می باشد. بشنوید و اطاعت کنید! خداوند مولای شما و علی امام شماست. پس از او امامت تا روز قیامت در فرزندان اوست که از نسل او می باشند… هیچ علمی نیست، مگر آنکه خداوند آن را برای او روا داشته و من آن را به او منتقل ساخته ام. از او جدا نشوید و او را ترک نکنید! اوست که شما را به سوی حق هدایت کرده، به آن عمل می کند. خدا نمی پذیرد و نمی بخشد کسی را که از او روی برگرداند… بدانید که من پیغام را رساندم… دست او را بالا برد و آن گاه فرمود: ای مردم! این است برادر من، وصی من، در برگیرنده علم من، و خلیفه من بر هر که به من ایمان آورده است… .»(۱۲)

امام باقر علیه السلام فرمود: «اَمَرَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ رَسُولَهُ بِوَلایَةِ عَلِیٍّ وَ اَنْزَلَ عَلَیْهِ «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ…» وَ فَرَضَ وَلایَةَ أولِی الاَْمْرِ فَلَمْ یَدْرُوا ما هِیَ فَأَمَرَ اللّه ُ مُحَمَّدا صلی الله علیه و آله اَنْ یُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلایَةَ کَما فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلاةَ …؛ خدای عزیز و جلیل پیامبرش را به ابلاغ ولایت علی علیه السلام مأمور گردانید. از این رو، آیه «همانا ولی شما، خدا و رسولش و کسانی که ایمان آوردند؛ کسانی که اقامه نماز و ادای زکات می کنند، می باشند…» را نازل و ولایت اولی الامر را واجب کرد؛ لیکن مردم نمی دانستند ولایت اولی الامر چیست. از این جهت، به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمان داد که ولایت را برای مردم تفسیر کند، چنان که نماز را برای آنان تفسیر کرد.»

امام باقر علیه السلام سپس ادامه داد: «لیکن انجام این دستور الهی بر آن حضرت گران آمد و نگران شد که مردم از دینشان برگردند و او را تکذیب کنند؛ لذا به خدای سبحان رجوع کرد که در این باره چه کند؟ خدای عزوجل آیه «یا اَیُّهَا الرَّسُولَ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ…» را نازل کرد. در این هنگام، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امر الهی را آشکار کرد و برای اعلام ولایت علی علیه السلام در روز غدیر برخاست و ندا داد: «اَلصَّلاةُ جامِعَةً» و به مردم امر کرد که شاهدان، این پیام را به غایبان برسانند… .»

آن گاه امام باقر علیه السلام فرمود: «وَ کانَتِ الْفَریضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَریضَةِ الأُْخْری وَ کانَتِ الْوَلایَةُ آخِرَ الْفَرائِضِ…؛ واجبات الهی یکی پس از دیگری نازل می شد و ولایت آخرین آنها بود. پس از آن آیه «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ…» را نازل کرد و فرمود: لا اُنْزِلَ عَلَیْکُمْ بَعْدَ هذِهِ فَریضَةً قَدْ اَکْمَلْتُ لَکُمُ الْفَرائِضَ؛ پس از این فریضه ای بر شما نازل نمی کنم؛ زیرا فرائض را برای شما تکمیل کردم.»(۱۳)


۱٫ انعام/ ۵۷٫

۲٫ همان/ ۱۲۴٫

۳٫ ظهور ولایت در صحنه غدیر، برگرفته از آثار آیت اللّه جوادی آملی، محمد صفائی، نشر اسراء، ۱۳۸۰، صص ۱۹ – ۱۷٫

۴٫ مائده/ ۶۷٫

۵٫ تفسیر نمونه، ج ۵، ص ۴ ـ ۳٫

۶٫ الغدیر، علامه امینی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، دوم، ۱۳۶۶، ج ۱، صص ۶۱ – ۱۴؛ تفسیر نمونه، ج ۵، ص ۷ – ۵٫

۷٫ الغدیر، ج ۱، صص ۷۲ – ۶۲٫

۸٫ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ج ۳۷، ص ۱۰۸ ، ح ۱؛ امالی صدوق، مجلس اول، ص ۱۲، ح ۲٫

۹٫ ینابیع الموده، شیخ سلیمان قندوزی، قم، دارالاسوه، اول، ص ۱۴۰؛ الدر المنثور، سیوطی، ج ۳، ص ۱۱۷٫

۱۰٫ روح المعانی، آلوسی، ج ۶، ص ۱۷۲؛ تفسیر الکبیر، فخر رازی، ج ۳، ص ۶۳۶٫

۱۱٫ العمدة، ص ۱۵۷٫

۱۲٫ کتاب الولایة، طبری، به نقل از : حقیقت گمشده، شیخ معتصم سید احمد سودانی، ترجمه سید محمد رضا مهری، قم، بنیاد معارف اسلامی، دوم، ۱۳۷۹، ج ۱، صص ۱۷۷ – ۱۷۴٫

۱۳٫ اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج ۱، ص ۲۸۹٫

چرا مردم علی علیه السلام را رها کردند؟

سید محمد صادق محمدی

سؤال: با توجه به اینکه مردم می‌دانستند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امام علی علیه السلام را برای جانشینی خود انتخاب کرده، چرا حضرت علی علیه السلام را رها کردند و یار و یاور دیگر خلفاء شدند؟

پاسخ:

۱٫ وجود هوای نفس

صرف دانستن غصب ولایت از طرف خلفاء نمی‌تواند مردم را از خلفاء دور کند؛ زیرا خیلی وقتها انسان می‌داند که تکلیف و راه و روش رسیدن به معبود چیست، اما در عین حال به تکلیفش عمل نمی‌کند یا اینکه می‌داند شایستگی فلان سمت و مقام را ندارد و لیاقت و شایستگی از آن دیگری است، ولی با ده­ها حیله و تزویر و … حق او را غصب می‌کند؛ چنان که خود خلفاء می‌دانستند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز غدیر حضرت علی علیه السلام را برای جانشینی خود معرفی کرده است و تبریکات عمر را در قالب واژه‌ «بخّ بخّ لک یا علی …»[۱] ضبط کرده‌اند یا اینکه عمر در بارة بیعت با ابابکر می‌گوید: «بیعت با ابابکر کاری بی‌رویه و اتفاقی و بدون تدبیر بود … پس هر کس این اشتباه را بکند، او را بکشید!»[۲] ولی با این حال منصب و مقام خلافت را از او گرفتند.

بنابراین، به همان دلیلی که خلفاء حق علی علیه السلام را غصب کردند، با آنکه می‌دانستند خلافت حق علی علیه السلام است، بعضی از مردم هم با اینکه می‌دانستند خلفاء غاصب حق علی علیه السلام می‌باشند، در زیر بیرق غاصبان رفتند.

ابو حامد محمد بن محمد غزالی از علماء بزرگ اهل سنت می‌نویسد: «همه اجماع و اتفاق بر متن حدیث دارند که در خطبة روز غدیرخم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس من مولا و آقای او هستم، بعد از من علی مولی و آقای اوست. عمر فوری مبادرت به تظاهر کرد و تبریکات لازمه را در ضمن بخّ بخّ لک یا علی تقدیم کرد. پس نفس اماره بر آنان غلبه کرد و حب ریاست و جاه‌طلبی عواطف و مزایای انسانیت را از آنها سلب کرد و در سقیفه به خلیفه تراشی پرداختند و جام شراب هوای نفسانی را نوشیدند و به قهقرا برگشتند، قرآن را پشت سر انداختند و احکام و سنت پیامبر را ملعبة خود کردند.»

بعد اشاره می‌کند به جریان مخالفت کردن عمر از آوردن قلم و کاغذ برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که نشان می‌دهد آنهایی که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله با فرمایش آن حضرت مخالفت کردند، کار تازه‌ای نکردند.

در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله هم مخالفتها کرده بودند، مثل: مخالفت از حضور در لشکر اسامه و … سپس غزالی می‌نویسد: «دین را به دنیا فروختند و چه زشت معامله‌ای کردند… .»[۳]

۲٫ عدالت خواهی علی علیه السلام

بسیاری از مردم تحمل عدالت و عدالت خواهی علی علیه السلام را نداشتند؛ چرا که عدة زیادی از آنها رشد یافته در جامعه تبعیضی بودند و می‌دانستند با حاکمیت علی علیه السلام راه منافع نامشروع آنها بسته خواهد شد.

در احتجاج طبرسی آمده است: «… امام علی علیه السلام فرمود: حالا که اقرار کردید و گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای شما آشکار شد، از خدای یکتا بپرهیزید! … حق را به اهل آن رد کنید و پیرو سنت پیامبر شوید! … پس خلافت را به کسی که شایسته آن است بسپارید که حق اوست… .

به وسیلة چشم و ابرو با یکدیگر رمزهایی رد و بدل کردند و به مشورت پرداختند و بالاخره گفتند: ما مقام و موقعیت او را منکر نیستیم. او از همه شایسته‌تر به خلافت است، ولی مردی است که هیچ کس را بر دیگری برتری نمی‌دهد. اگر او به خلافت برسد، شما و دیگران را به یک چشم نگاه می‌کند و برای او مساوی و برابرید؛ اما اگر عثمان به خلافت برسد، خواستة شما بر آورده است. او آنچه که شما تمایل دارید، انجام می‌دهد و خلافت را به عثمان واگذار کردند.»[۴]

شهید مطهری رحمه الله تحت عنوان «آغاز کناره‌گیریها و بهانه‌گیریها» می‌نویسد:

«روز دیگر آنها که می‌دانستند مشمول حکم علی علیه السلام [یعنی باز پس‌گیری بیت المال و عدل گستری او] خواهند شد، آمدند و به کناری نشستند و مدتی با هم مشورت کردند. نماینده‌ای از طرف خود فرستادند … آمد و اظهار داشت یا اباالحسن! خودت می‌دانی که همه ما که اینجا نشسته‌ایم، به واسطه سوابقی که با تو در جنگهای اسلام داریم، دل خوشی از تو نداریم و غالباً هر کدام از ما یک­نفر داریم که در آن وقتها به دست تو کشته شده، ولی ما از این جهت صرف نظر می‌کنیم و با دو شرط حاضریم با تو بیعت کنیم: یکی اینکه عطف بما سبق نکنی و به گذشته هر چه شده کاری نداشته باشی. بعد از این هر طور می‌خواهی، عمل کن. دوم آنکه قاتلان عثمان را که الان آزاد هستند، به ما تسلیم کن که قصاص کنیم و اگر هیچ کدام را قبول نمی‌کنی، ما ناچاریم برویم شام و به معاویه ملحق شویم.

فرمود: اما موضوع خونهایی که در سابق ریخته شده، خونی نبوده که به واسطة کینة شخصی ریخته شده باشد، اختلاف عقیده و مسلک بود؛ ما برای حق می‌جنگیدیم و شما برای باطل… . اگر اعتراض دارید و خونبهایی می‌خواهید، بروید از حق بگیرید که چرا باطل را در هم شکست و نابود ساخت. اما موضوع اینکه من به گذشته کاری نداشته باشم و عطف به ما سبق نکنم، در اختیار من نیست. وظیفه‌ای است که خدا به عهده من گذاشته. اما موضوع قاتلین عثمان، اگر من وظیفه خود می‌دانستم که آنها را قصاص کنم، خودم همان دیروز قصاص می‌کردم… .

آنها هم حرکت کردند و رفتند و تصمیم خود را بر مخالفت و دشمنی، یک­طرفی و علنی کردند.»[۵]

۳٫ حسادت و کینه نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام

ابن ابی الحدید پس از اشاره به این نکته که مردم در صفین، منتظر بودند تا حضور عمار را در یک جبهه، معیار حقانیت آن جبهه بدانند، می‌نویسد:

«تعجب از این مردم است که عمار را به عنوان ملاک حق و باطل می‌پذیرند، اما خود علی را که پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث ولایت را در باره‌اش فرمود و نیز فرمود: «لَا یُحِبُّکَ اِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُکَ اِلَّا مُنَافِقٌ» معیار قرار نمی‌دهند. دلیل این مطلب آن است که تمامی قریش از همان آغاز در پوشاندن فضائل او، فراموش کردن یاد او، محو خصائص او و حذف مرتبت والای او از سینه‌های مردم کوشیدند.»[۶]

این عالم اهل سنت تحلیل جالبی نیز از علل بغض قریش نسبت به امام علی علیه السلام به دست می‌دهد و می‌نویسد:

«یک بار کسی از امام علی علیه السلام می‌پرسد: به اعتقاد شما اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله فرزند پسری می‌داشت که بالغ و رشید بود، آیا عرب حکومت خود را به او می‌سپرد؟ امام پاسخ می‌دهد: اگر جز آنچه من می‌کردم، انجام می‌داد، او را می‌کشتند. عرب از کار محمد صلی الله علیه و آله متنفر بود و نسبت به آنچه خداوند به او عنایت کرده بود، حسادت می‌ورزید… آنها از همان دوران پیامبر صلی الله علیه و آله کوشیدند تا کار را پس از رحلت آن حضرت از دست اهل بیت خارج کنند. اگر نبود که قریش نام او را وسیله‌ای برای سلطة خویش قرار داده و نردبان ترقی خود می‌دید، حتی یک روز پس از رحلت آن حضرت خدا را نمی‌پرستیدند و به ارتداد می‌گراییدند … در این شرائط فرزند پسر چه می‌توانست بکند! می‌دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به خاطر خویشی به خود نزدیک نمی‌کرد، بلکه برای جهاد و نصیحت چنین می‌کرد.»[۷]

ابن ابی الحدید می‌نویسد: «من از ابو جعفر نقیب [یحیی بن ابی زید] پرسیدم: شگفتی من از علی است که چگونه در این مدت طولانی بعد از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده ماند و با وجود آن همه کینه‌های قریش جان سالم به در برد؟ ابو جعفر به من گفت: اگر او خود را تا به آن اندازه کوچک نکرده و کنج انزوا نخزیده بود، کشته شده بود؛ اما او خود را از یادها برد و به عبادت و نماز و قرآن مشغول کرد و از آن ذی اول خود خارج شد و شمشیر را به فراموشی سپرد؛ گویی چون کسی که توبه کرده، به سیر در زمین پرداخته و یا راهب در کوهها شده بود … .»[۸]

۴٫ جهالت و نفهمی

در رأس این گروه، خوارج بودند. شهید مطهری رحمه الله می‌نویسد:

«خوارج از فرق اسلامی هستند. گو اینکه طبق عقیده ما آنها کافرند، امّا آنها خود را مسلمان می‌دانستند، بلکه فقط خودشان را مسلمان می‌دانستند … هیچ کس ادعا نکرده که خوارج به اسلام عقیده نداشته‌اند، بلکه همه اعتراف دارند که آنها شدیداً و با تعصب زیادی به اسلام معتقد بودند. خصلت بارز اینها دوری‌شان از فکر و تعقّل است. خود علی علیه السلام که از آنها نام می‌برد، آنها را مردمی معتقد، ولی جاهل و قشری معرفی می‌کند. مردمی بودند متعبد، شب زنده‌دار و قاری قرآن، اما جاهل و سبک مغز و کم تعقل و بلکه مخالف فکر و تعقل در کار دین … در مورد خلافت معتقد بودند لزومی ندارد یک نفر خلیفه باشد، قرآن هست، مردم به قرآن عمل کنند.

ابن ابی الحدید می‌گوید: بعد که دیدند نمی‌توانند بدون زعیم و رئیس باشند، از این عقیده عدول کردند و با عبدالله بن وهب راسبی که از خودشان بود، بیعت کردند. همان طوری که مقتضای کم عقلی و سبک مغزی است، بسیار در عقائد خودشان تنگ نظر بودند. اکثر خوارج همه فرق مسلمین را کافر می‌دانستند، با آنها نماز نمی‌خواندند… به آنها زن نمی‌دادند و از آنها زن نمی‌گرفتند… .»[۹]

بالاخره کج فهمی این گروه به جایی رسید که حضرت علی علیه السلام را به شهادت رساندند. شهید مطهری رحمه الله می‌نویسد: «… عبدالرحمن بن ملجم خارجی مذهب بود. همان طوری که خود امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود، هیچ گونه کدورت شخصی و نارضایتی بین او و امیر المؤمنین علیه السلام نبود. امیرالمؤمنین علیه السلام احسانها به او کرده بود، ولی این مرد بی‌باک، طبق عقیده خارجی خود معتقد شده بود که علی علیه السلام کافر شده.»[۱۰]

«… ابن ابی الحدید می‌گوید: بیا و تعجب کن از تعصب در عقیده که اگر توأم با جهالت شود، چه می‌کند! می‌گوید: اینها این شب را انتخاب کردند؛ چون شب عزیز و مبارکی بود و شب عبادت بود. خواستند این جنایت را که از نظر آنها عبادت بود، در شب عزیز و مبارکی انجام دهند… با اینکه اینها رسماً علی را تکفیر می‌کردند، ولی او به همین جهت که اینها جاهل‌اند، سهمیة آنها را از بیت المال قطع نکرد … اینها در اثر شدت عملی که به خرج می‌دادند، وحشت عجیبی ایجاد کرده بودند. جملة «لا حکم الا لله» دلها را پر از وحشت می‌کرد.»[۱۱]

عمر بن عبدالعزیز در باره نفهمی مردم عصر امام علی علیه السلام می‌گوید: اگر این مردم نفهم از آنچه ما در بارة علی علیه السلام می‌دانستیم، آگاه بودند، دو نفرشان از ما متابعت نمی‌کردند.»[۱۲]

___________________________________

[۱]. به به بر تو ای فرزند ابوطالب که از این پس در هر صبح و شام مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن هستی.

[۲]. زندگانی امیر المؤمنین، سید هاشم محلاتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ ششم، ص ۷۶٫

[۳]. سر العالمین و کشف ما فی الدارین، ابو حامد الغزالی، مکتبة الثقافة الدینیة فی النجف الاشرف، ج ۴، ص ۲٫

[۴]. احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۲۱۰؛ مناظرات امامت و رهبری، موسی خسروی، چ اول، مطبوعاتی اسلامی، ج ۳، ص ۱۱۸٫

[۵]. بیست گفتار، شهید مطهری رحمه الله، انتشارات صدرا، چاپ پنجم، ص ۱۷٫

[۶]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، مصر، دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۸۷ ق، ج ۸، ص ۱۸؛ حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، انتشارات انصاریان، صص ۵۵ ـ ۵۶٫

[۷]. شرح نهج البلاغه، ج ۱۳، صص ۲۹۹ ـ ۳۰۰٫

[۸]. همان، ج۱۷، ص۶۲٫

[۹]. بیست گفتار، شهید مطهری، ص ۴۰٫

[۱۰]. همان، ص ۴۶٫

[۱۱]. همان، ص ۴۷٫

[۱۲]. ربیع الابرار و نصوص الاخبار، ابوالقاسم محمود بن عمر الزمخشری، قم، افست رضی، ۱۳۶۹ ق، ج ۱، ص ۴۹۹٫

علی (ع)میزان عدالت

سخن گفتن، از واژة مقدس عدالت و عدالت‌خواهی که از رایج‌ترین واژه‌های قرآنی، حقوقی، سیاسی و فرهنگی است، کاری دشوار و حساس و در عین حال، شیرین و آرام ‌بخش است.

این مفهوم دلنشین اگر به طور صحیح تبیین و اجرا شود، طعم لذتبخش آن کام جهان بشریت را شیرین خواهد کرد. این کلمة زیبا بارها در قرآن کریم به کار رفته است و در سیره و سخن پیشوایان معصوم ـ علیهم السلام ـ کاربردی گسترده دارد.

موضوع عدالت به همان اندازه که در سخن شیرین و پسندیده است، در عمل پیچیده و مواجه با موانع و مشکلات است. برای تجسم و تصور صحیح از عدالت و عدالت‌خواهی در دوران ظهور اسلام، بعد از حکومت عدل رسول خدا ـ ­­­صلّی الله علیه و آله­ ـ شایسته است به سراغ شیوة حکومتی مولای متقیان، امیرمؤمنان، علی ـ علیه السلام ـ برویم؛ چرا که شخصیت والای آن حضرت آن چنان با عدالت عجین گشته است که هر جا سخن از عدالت باشد، اذهان و افکار سریعاً به سوی رهبر عدالت‌پرور شیعیان علی ـ علیه السلام ـ معطوف و این سخن معروف بر زبانها جاری می‌گردد که «قُتِلَ عَلِیٌّ فِی مِحْرَابِ عِبَادَتِهِ لِشِدَّةَ عَدْلِهِ؛[۱]علی ـ علیه السلام ـ در محراب عبادت خویش قربانی عدالتش گردید.»

نزد همه حقوقدانان و آزادگان، عملکردها، نامه‌ها و دستورات آن حضرت در تدوین قوانین و آیین نامه‌ها به عنوان مرجع معتبر و پشتوانة نیرومند فکری و معنوی به حساب می‌آید؛ همچنان که نامة امام علی ـ علیه السلام ـ به مالک اشتر در سال ۱۳۸۲ ش. به عنوان بهترین سند دادگستری و مرجع عدالت‌ پروری در طول تاریخ، در سازمان ملل به ثبت رسید.

این نامه که بارها مورد ارزیابی نخبگان جهان و اندیشمندان ادیان مختلف قرار گرفته و برجسته‌ترین کارشناسان سیاسی و اجتماعی سازمان ملل را شگفت زده کرده، مصداق بارز عدالت و قانون جامع حقوق بشر ارزیابی شده است.[۲] اساساً فلسفة بعثت انبیاء و هدف خلفاء آن گرامیان، اجرای عدالت و دادگستری در میان مردم ستم دیده و تشنه عدل می‌باشد.[۳]

امام علی ـ علیه السلام ـ بالاترین انگیزة خویش را در پذیرفتن زمامداری مسلمانان اجرای عدالت و احقاق حقوق از دست رفتة مسلمانان می‌داند، و می‌فرماید: «أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ؛[۴] قسم به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید! اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمی‌کردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می‌انداختم و [رها می‌کردم.] و آخر خلافت را به کاسة اول آن سیراب می‌کردم. آن گاه می‌دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بز بی‌ارزش‌تر است.»

آن حضرت پاداش هیچ عملی را به اندازه عفو و عدالت نمی‌دانست و در این باره می‌فرمود: «شَیْئَانِ لَا یُوزَنُ ثَوَابُهُمَا الْعَفْوُ وَ الْعَدْلُ؛[۵] پاداش دو عمل را نمی‌توان محاسبه کرد: عفو و عدالت.»

با توجه به اهمیت موضوع، این نوشتار ابعاد، آثار و شرائط و موانع اجرای عدالت را در سیره و سخن علی ـ علیه السلام ـ بررسی کرده و می‌کوشد نمونه‌هایی عینی از زندگی آن پیشوای معصوم را به مبلغان و مخاطبان ارجمند تقدیم دارد.

عدالت در زندگی خصوصی

آن حضرت بر این باور بود که یک زمامدار عادل نمی‌تواند به احقاق حقوق شهروندان و اجرای کامل عدالت بپردازد، مگر اینکه خود را با پایین‌ترین طبقات جامعه یکسان بداند و زندگی‌اش را با محرومین همگون سازد و می‌فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفَةِ النَّاسِ کَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ؛[۶] خداوند متعال بر پیشوایان عادل واجب کرده است که سطح زندگی خود را با ضعیف‌ترین افراد جامعه یکسان کنند تا فقر و تنگدستی بر تهیدستان و بینوایان فشار نیاورد [و آنان را نگران نسازد].»

یکی از بزرگان عرب، برای مهمانی نزد امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ رفت. هنگام غذا که سفره را پهن کردند، مرد عرب شدیداً ناراحت شد و گفت: من چیزی نمی‌خورم. امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمود: چرا غذا نمی‌خوری؟ آن مرد گفت: ساعتی قبل به فقیری برخورد کردم. اکنون که چشمم به غذا افتاد، به یاد آن فقیر افتادم و دلم سوخت. من نمی‌توانم چیزی بخورم، مگر اینکه شما دستور دهید مقداری از این غذا را برای آن فقیر ببرند.

امام حسن ـ علیه السلام ـ فرمود: آن فقیر کیست؟ مرد عرض کرد: ساعتی قبل که برای نماز به مسجد رفته بودم، مرد فقیری را دیدم که نماز می‌خواند. بعد از فراغت از نماز دستمالش را باز کرد تا افطار کند. شام او نان جو و آب بود. وقتی آن فقیر مرا دید، از من دعوت کرد که با او هم‌غذا شوم؛ ولی من که عادت به خوردن چنان غذای فقیرانه‌ای نداشتم، دعوت وی را رد کردم. حال اگر ممکن است، مقداری شام برای وی بفرستید.

امام حسن مجتبی ـ علیه السلام ـ با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و فرمود: «او پدرم امیرمؤمنان و خلیفة مسلمانان، علی ـ علیه السلام ـ است. او با اینکه بر سرزمینی بزرگ حکومت می‌کند، اما مانند فقیر‌ترین مردم زندگی می‌کند و همیشه غذای ساده می‌خورد.»[۷]

آن حضرت به خاطر همدردی با گرسنگان و بی‌پناهان جامعه، دست خود را به سوی چرب و شیرین زندگی دراز نمی‌کرد و می‌فرمود: «وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی وَ أَکْبَادٌ حَرَّی ؛[۸] اگر می‌خواستم می‌توانستم با عسل خالص و مغز گندم و بافته‌های پرنیان (نرم‌ترین پوشاک) زندگی کنم، اما هرگز امکان ندارد که هوا و هوس بر وجود من غالب شود و حرص و طمع مرا به گزینش غذاهای لذیذ وادار کند، در حالی که شاید در حجاز و یمامه کسانی باشند که به قرص نانی دست‌رسی ندارند و در عمر خویش با شکم سیر سر بر بالش نگذاشته‌اند. آیا من با شکمی انباشته از انواع طعامها و نوشیدنیها بخوابم و در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشند!»

«أاَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیْشِ ؛[۹] آیا من دل خوش کنم که مرا امیرمؤمنان خطاب کنند، اما در ناگواریها و سختیها همدم آنان نباشم! و در حوادث تلخ زندگی پیشاپیش آنان گام برندارم!»

حضرت علی ـ علیه السلام ـ برای اجرای عدالت اجتماعی در زندگی شخصی کاملاً ساده زیستی و بی‌پیرایگی را مد نظر خود قرار داده بود و می‌کوشید تا سطح زندگی خود را با اقشار کم درآمد و پایین‌ترین طبقات جامعه متناسب کند. شالودة اندیشه‌های آن حضرت در چگونگی سطح زندگی یک زمامدار عادل در فرازی از نامة آن حضرت به عثمان بن حنیف انصاری کاملاً نمایان است؛ آنجا که می‌فرماید:

«فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ ؛[۱۰] به خدا قسم! من از دنیای شما طلا و نقره‌ای نیندوخته و از غنیمتهای آن چیزی ذخیره نکرده‌ام. بر دو جامة کهنه‌ام جامه‌ای نیفزودم و از زمینهای تحت حکومتم یک وجب برای خود نگرفتم و جز اندکی از غذاهای دنیا استفاده نکردم.»

سوید بن غفله می‌‍‌گوید: روزی نزد امام علی ـ علیه السلام ـ رفتم و دیدم در خانه جز حصیر کهنه‌ای که بر آن نشسته است، فرشی ندارد. گفتم: ای امیرمؤمنان! مگر شما سلطان و حاکم مسلمانان نیستید! مگر همة بیت المال در اختیار شما نیست! نمایندگان دولتها نزد شما می‌آیند، در حالی که در خانة شما جز این حصیر چیز دیگری نیست! امام فرمود: ای سوید! خردمند در خانة گذر اثاثیه نمی‌نهد و حال آنکه خانة همیشگی پیش روی ماست و ما زندگی و اساس خود را به آنجا فرستاده‌ایم و به زودی به آن خانه خواهیم رفت.[۱۱]

رهگذر است این نه سرای قرار

دل منه اینجا و مرنجان روان

مساوات در تقسیم بیت‌المال

علی ـ علیه السلام ـ آن چنان عدالت را در زندگی شخصی خود در زمان حکومت بر مسلمانان به مرحله عمل درآورده بود که دوست و دشمن را به حیرت و شگفتی واداشته بود. روزی معاویه از عقیل پرسید: داستان آهن تفتیده چیست؟ عقیل گفت: هنگامی که روزگار بر من سخت شد و از فقر و تهیدستی جانم به لب رسید، پیش خود اندیشیدم که برادرم به حکومت رسیده است و اموال زیادی در اختیار دارد، نزد او بروم و یاری بخواهم. با این نیت، در تاریکی شب به کمک یکی از فرزندانم (ظاهراً در آن زمان عقیل در حدود هشتاد سال داشته و از بینایی محروم بوده است.) به خانة علی ـ علیه السلام ـ رفتم.

او به پسرم گفت که ما را تنها بگذارد و از اطاق خارج شود. وقتی اطاق خلوت شد، علی ـ علیه السلام ـ گفت: بیا نزدیک! بگیر! با یک دنیا حرص و طمع به گمان اینکه کیسه‌ای طلا به من خواهد داد، به سرعت دستم را دراز کردم، ولی ناگهان آهن سرخ شده‌ای را به دستم داد که از شدت سوزش و حرارت فریاد کشیدم و آن را به زمین انداختم.

در آن حال، علی ـ علیه السلام ـ به من فرمود: مادرت به عزایت بگرید! این حرارت آهن است که انسانی آن را با آتش دنیا داغ کرده است. پس در فردای قیامت به من و تو چه خواهد گذشت، اگر ما را به رشته زنجیر آتشین دوزخ بکشند! «أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَی وَ لَا أَئِنُّ مِنْ لَظَی ؛[۱۲] آیا تو از آزار کوتاه مدت ناله می‌کنی، اما من از آتش سوزان دوزخ ننالم!» و این آیه را تلاوت کرد: ]إِذِ الْأَغْلالُ فی أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ[؛[۱۳] «در آن هنگام که غلها و زنجیرها بر گردن آنان قرار می‌گیرد و آنها را می‌کِشند.»

سپس فرمود: «لَیْسَ لَکَ عِنْدِی فَوْقَ حَقِّکَ الَّذِی فَرَضَهُ اللَّهُ لَکَ اِلَّا مَا تَرَی فَانْصَرِفْ اِلَی اَهْلِکَ؛ جز آنچه که خداوند برای تو تعیین کرده است، حقی از بیت المال در نزد من نداری. برو پیش خانواده‌ات!»

معاویه در تعجب فرو رفت و گفت: «هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ عَقِمَتِ النِّسَاءُ اَنْ یَلِدْنَ مِثْلَهُ؛ افسوس، افسوس، دیگر زنان نمی‌توانند فرزندی مثل علی را به دنیا تحویل دهند!»[۱۴]

آن حضرت بر این باور بود که به کمالات انسانی و درجات تقوا نمی‌توان رسید، مگر با رعایت عدالت در باره دوست و دشمن. به این جهت، به فرزند گرامی‌اش امام حسین ـ علیه السلام ـ سفارش می‌کرد که: «أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللَّهِ فِی الْغِنَی وَ الْفَقْرِ … وَ بِالْعَدْلِ عَلَی الصَّدِیقِ وَ الْعَدُوِّ؛[۱۵] تو را سفارش می‌کنم به تقوای الهی در حال غنا و تنگدستی … و رعایت عدالت با دوست و دشمن.»

همچنین آن حضرت عدالت حاکمان را پاسدار ارکان حکومت می‌دانست و آن را بی‌نیاز کننده‌ترین اشیاء معرفی می‌کرد. در همین راستا، به خلیفه دوم فرمود: «سه چیز است که اگر از آنها حفاظت کرده، به آنها عمل کنی، تو را از غیر آنها بی‌نیاز می‌کند و اگر آنها را ترک کنی، غیر آنها سودی به تو نمی‌رساند.» خلیفه پرسید: آن سه کدام است؟ حضرت فرمود: «إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَی الْقَرِیبِ وَ الْبَعِیدِ وَ الْحُکْمُ بِکِتَابِ اللَّهِ فِی الرِّضَا وَ السَّخَطِ وَ الْقَسْمُ بِالْعَدْلِ بَیْنَ الْأَحْمَرِ وَ الْأَسْوَدِ؛[۱۶] اجرای حدود بر نزدیک و بیگانه، و حکم کردن به کتاب خدا در حال خشم و غضب، و تقسیم عادلانه بین سیاه و سرخ.»

در سایة عدالت

در پرتو عدالت علوی ـ علیه السلام ـ تمام مسلمانان در راحتی و آسایش و امنیت بودند. آن حضرت برای یاری مظلومان و دفاع از حقوق از دست‌رفتة بیچارگان سر از پا نمی‌شناخت و آسایش و استراحت را بر خود حرام کرده و به دنبال راحتی بی‌پناهان و درماندگان بود.

آری، حکومت پیشوایان عادل چنین است. روزی معلی بن خنیس به امام هشتم گفت: اگر حکومت در دست شما بود، ما هم در عیش و لذت زندگی می‌کردیم! اما امام صادق ـ علیه السلام ـ به معلی بن خنیس فرمود: «اشتباه نکن! اگر ما حکومت را به دست گیریم، سهم ما بیداری شبها، سلب استراحت، پوشاک زبر و نان جو خواهد بود.»[۱۷]

پذیرش مسئولیت حکومت، وظائف رهبران دادگر را دو چندان می‌کند و آنان برای انجام وظیفه شب و روز نمی‌شناسند. علی ـ علیه السلام ـ نیز چنین بود. آن حضرت برای اجرای عدالت و احقاق حق مظلومان روزها در کوچه‌ها قدم می‌زد و در هوای گرم و سوزان به دنبال درمان درد بیچارگان می‌گشت.

روزی از روزهای گرم تابستان، امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ در سایة دیواری انتظار می‌کشید. سعید بن قیس همدانی که از آنجا عبور می‌کرد، امام را مشاهده کرد و نزدیک آمد و پرسید: یا امیرالمؤمنین! در این روز گرم چرا از منزل بیرون آمده و اینجا نشسته‌ای؟ حضرت فرمود: بیرون آمده‌ام تا مظلومی را یاری کنم و به فریاد درمانده‌ای برسم. در همان وقت، زنی جوان آشفته حال و مضطرب خود را به امام رساند و عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! شوهرم به من ستم کرده و سوگند خورده که مرا کتک بزند. با من تشریف بیاورید تا مشکل مرا حل کنید! آن حضرت با او همراه شد و زیر لب زمزمه می‌کرد: به خدا قسم! حق مظلوم را خواهم گرفت. سپس از زن پرسید: خانه‌ات کجاست؟… .

امام هنگامی که به منزل وی رسید، در زد. جوانی با تن‌پوشی رنگارنگ بیرون آمد. علی ـ علیه السلام ـ بر وی سلام کرد. آن گاه با احترام و ملایمت به جوان فرمود: از خدا بترس! چرا همسرت را ترسانده و از منزل بیرون کرده‌ای؟ او با عصبانیت فریاد زد: این ماجرا به تو مربوط نیست. حالا که تو را آورده، او را آتش خواهم زد!

غرور و خودخواهی و خشم در وجود جوان شعله کشیده و جلوی چشمان حقیقت بین او را گرفته بود. امام احساس کرد که منطق و موعظه‌ بر حال او تأثیری ندارد. به همین جهت، شمشیر کشید و با صلابت تمام به جوان گفت: من تو را به آرامی امر به معروف و نهی از منکر می‌کنم، اما تو از صفات زشت و رفتار ناپسند خود دست بر نمی‌داری! توبه کن وگرنه تو را به شدت مجازات می‌کنم.

صدای بلند امام به گوش همسایه‌ها رسید و مردم در آن حوالی جمع شدند و به احترام حضرت سر تعظیم فرود آوردند. جوان عصبانی که تا آن لحظه علی ـ علیه السلام ـ را نمی‌شناخت، به خود آمد و متوجه شد که به چه شخصیت عظیمی جسارت کرده است. از خواب غفلت بیدار شد و ترس تمام وجودش را فرا گرفت. او در حالی که خود را به پای حضرت علی ـ علیه السلام ـ انداخته بود، عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! من خطا کردم، مرا ببخش! دیگر همسرم را اذیت نمی‌کنم و او را با احترام تمام خشنود خواهم ساخت. علی ـ علیه السلام ـ جوان را عفو کرد و به زن نیز توصیه کرد که با اعمال و رفتار ناشایست موجبات خشم همسرش را فراهم نیاورد.[۱۸]

صلابت در امور قضائی

از مهم‌ترین دغدغه‌های علی ـ علیه السلام ـ توسعة عدالت در تمام ابعاد آن بود. آن حضرت در عدالت قضائی و احقاق حقوق مظلومین و ستم‌دیدگان آن چنان حساس بود که ابوالاسود دؤلی را از کار قضاوت برکنار کرد.

امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ ابوالاسود دؤلی را که از یاران مورد اعتماد و از سرداران آن حضرت در جبهة صفین و جمل بود، برای قضاوت منصوب کرد؛ اما در همان نخستین روزهای تصدی وی را از مدیریت محکمة اسلامی معزول داشت. هنگامی که دستور عزل علی ـ علیه السلام ـ به وی رسید، با ناراحتی تمام به محضر امام شتافت و عرضه داشت: یا امیرالمؤمنین! چه عاملی سبب برکناری من از منصب قضاوت گردید؟ من نه خیانت کرده‌ام و نه متهم به خیانت شده‌ام! امام فرمود: تو راست می‌گویی و در انجام وظیفه شرط امانت را رعایت کرده‌ای، [لکن عدالت قضائی را رعایت نکرده‌ای!] بازرسان به من گزارش دادند که: هنگامی که شاکی و متهم نزد تو می‌آیند، تو صدای خود را بلندتر از اینها قرار می‌دهی! [و این گونه سخن گفتن قاضی ممکن است در مراجعان تأثیر منفی بگذارد و صاحبان حق نتوانند به راحتی سخن بگویند و از خود دفاع کنند].»[۱۹]

فراگیری عدالت علوی

امام در اجرای عدالت که از حقوق بشر محسوب می‌شود، مسلمان و غیر مسلمان نمی‌شناخت؛ بلکه احقاق حق و دفاع از کیان انسانها را وظیفة یک حاکم عادل می‌شمرد. بدین جهت، تلاش می‌کرد که در پرتو حکومت عادلانه خویش حتی غیر مسلمانان از حقوق اولیه خود برخوردار باشند؛ چرا که اجرای عدالت را از حقوق تمام آحاد بشر می‌دانست. شیخ طوسی می‌گوید:

روزی امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ پیرمرد فقیر و درمانده‌ای را سر راه خود مشاهده کرد که دست نیاز به سوی مردم دراز کرده بود. امام پرسید: این کیست که در جامعة اسلامی بیچاره و درمانده شده است؟ گفتند: یا امیرالمؤمنین! او فردی نصرانی است و مسلمان نیست. امام ناراحت شد و با لحنی تند فرمود: «اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّی إِذَا کَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ أَنْفِقُوا عَلَیْهِ مِنْ بَیْتِ الْمَالِ؛[۲۰] او را [در دوران جوانی] به کار گرفته‌اید تا اینکه پیر و عاجز شده و حالا او را محروم کرده‌اید! از بیت المال او را یاری کنید! [تا اینکه بی‌نیاز شود و گدایی نکند].»

آن حضرت در ماجرای حمله سربازان معاویه به شهر انبار و سرقت جواهرات یک بانوی غیر مسلمان که در سایه حکومت اسلامی زندگی می‌کرد، آن چنان برآشفت که فرمود: «فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً؛[۲۱] اگر در این حادثة تلخ، مسلمانی از غصه بمیرد، ملامت نخواهد شد و از نظر من چنین امری سزاوار است.»

مبارزه با غارتگران بیت المال

آن حضرت در حوزة حکومتی خویش، افرادی را که به عدالت اعتقاد نداشتند و یا ناعادلانه عمل می‌کردند، راه نمی‌داد و در صورت اثبات بی‌عدالتی مدیران حکومتی با اقتدار و قاطعیت تمام با آنان رفتار می‌کرد و در مورد غارتگران بیت المال هیچ گونه اغماض روا نمی‌داشت. یک مورد از برخورد علی ـ علیه السلام ـ با مدیران اجرایی خطاکار و غارتگران بیت المال که دستگاه حکومت عدل علوی را خدشه‌دار کرده و از حریم عدالت تجاوز کرده بودند، در اینجا می‌خوانیم:

امام در نامه‌ای توبیخ‌آمیز مصقلة بن هبیرة شیبانی، فرماندار یکی از شهرهای استان فارس، را مخاطب قرار داد و رفتار تبعیض‌آمیز و ناعادلانة او را این گونه نکوهش کرد:

«از تو به من گزارش داده‌اند که اگر چنان باشد که گفته‌اند، خدایت را به خشم آورده و امام خویش را نافرمانی کرده‌ای! به من خبر رسیده که تو غنیمت مسلمانان را به خویشاوندان و دوستانت که تو را برگزیده‌اند، می‌بخشی. سوگند به خدایی که دانه را شکافت و موجودات را آفرید! اگر این گزارش صحیح باشد، در نزد من خوار شده و منزلت تو کاهش یافته است.»[۲۲]

[۱]. تعبیر دانشمند مسیحی، جرج جرداق.

[۲]. روزنامة جمهوری اسلامی، ۲۴/۸/۱۳۸۲٫

[۳]. حدید / ۲۵: ]لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ[؛ «ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.»

[۴]. نهج البلاغه، خطبة ۳٫

[۵]. غررالحکم، ص ۴۴۶، ح ۱۰۲۱۴٫

[۶]. نهج البلاغه، خطبة ۲۰۹٫

[۷]. آدابی از قرآن، ص ۲۸۲٫

[۸]. نهج البلاغه، نامة ۴۵٫

[۹]. همان.

[۱۰] همان.

.[۱۱] دانشنامة امام علی ـ علیه السلام ـ ، ج ۱۱، ص ۱۹۸٫

[۱۲]. همان، خطبه ۲۲۴٫

[۱۳]. مؤمن / ۷۱٫

[۱۴]. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۱، ص ۲۵۳ و ۲۵۴٫

[۱۵]. بحارالانوار، ج ۷۴، ص ۲۳۸، ح ۱٫

[۱۶]. التهذیب، ج ۶، ص ۲۲۷٫

[۱۷]. الکافی، ج ۱، ص ۴۱۰٫

[۱۸] الاختصاص، ص ۱۵۷٫

[۱۹] مستدرک الوسائل، ج ۱۷، ص ۳۵۹٫

[۲۰]. التهذیب، ج ۶، ص۲۹۳٫

[۲۱]. نهج البلاغه، خطبة ۲۷٫

[۲۲]. همان، نامة ۴۳٫

آیه ولایت ،مدال افتخار شیعیان

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

روز ۲۴ ذی الحجه یکی از زیباترین خاطرات را در فرهنگ شیعه به یاد می آورد؛ روزی که امیرمؤمنان علی علیه السلام با ایثار انگشتر خویش در حال نماز به یک نیازمند، گوی سبقت را از مسلمانان حاضر در مسجد ربود و شایسته تجلیل و تقدیر حضرت حق قرار گرفت و به دریافت مدال آیه ولایت از سوی پیک وحی مفتخر گردید.

عبداللّه بن عباس ماجرا را این گونه روایت کرده است:

روزی در کنار چاه زمزم نشسته بودم و برای مردم از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث نقل می کردم. در آن حال، ابوذر غفاری به نزد ما آمد و با صدای رسایی گفت: ای مردم! من از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: «عَلِیٌّ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَقاتِلُ الْکَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخُذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ؛ علی علیه السلام رهبر نیکوکاران است و کشنده کافران. هر کس او را یاری کند، یاری خواهد شد و هر کس به او اهانت کند، خوار خواهد گشت.»

آن گاه ابوذر سخنانش را چنین ادامه داد: ای مردم! روزی از روزها با رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد نماز ظهر را خواندم. بعد از نماز، نیازمندی بلند شد و از مردم یاری خواست، کسی به او چیزی نداد. او دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: خدایا! تو خود گواه باش در مسجد رسول اللّه صلی الله علیه و آله از مسلمانان یاری خواستم، امّا کسی به من پاسخ مثبت نداد. در این موقع، علی علیه السلام در گوشه ای از مسجد در حالِ رکوعِ نماز بود که با انگشت کوچکِ دست خود که انگشتری در آن بود به سائل اشاره کرد و سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله که در حال نماز شاهد این ماجرا بود، وقتی نمازش را تمام کرد، رو به سوی آسمان نمود و عرضه داشت: خداوندا! برادرم موسی از تو درخواست نمود که: پروردگارا! به من سعه صدر عنایت کن و کارهایم را سهل و آسان نما و گره از زبانم بگشا و سخنانم را روان و راحت گردان! و همچنین موسی علیه السلام تقاضا کرد که: خدایا! برادرم هارون را وزیر و یاور من قرار بده! و به وسیله برادرم مرا نیرومند گردان و او را در کارهایم شریک فرما!

آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خداوندا! من نیز محمد پیامبر و برگزیده تو هستم. خدایا! از تو درخواست می کنم که سینه ام را گشاده گردانی و کارهایم را آسان کنی و از میان خانواده ام، علی را به عنوان وزیر و پشتیبان من قرار دهی!

ابوذر در ادامه گفت: هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه و آله تمام نشده بود که حضرت جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! بخوان! پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: چه بخوانم؟ گفت بخوان: «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ راکِعُونَ»؛(۱) «همانا رهبر و سرپرست شما خداست و رسول او و کسانی که ایمان آورده اند؛ آنان که نماز اقامه می کنند و در حال رکوع زکات می پردازند.»(۲)

این روایت را گذشته از منابع شیعه بسیاری از اهل تسنن نیز نقل کرده اند و آیه شریفه را درباره امیرمؤمنان علی علیه السلام می دانند. علامه فرزانه مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین در کتاب ارزشمند المراجعات می نویسد: صاحب کنزالعمال نزول این آیه در مورد خاتم بخشی علی علیه السلام را به اتفاق مفسران نسبت می دهد و بر این باور است که در این زمینه کسی به غیر از علی علیه السلام مورد نزول این آیه نیست. علامه سید شرف الدین ادامه می دهد که این اجماعِ تفسیری را به غیر از صاحب کنزالعمال، عده ای دیگر از دانشمندان اهل سنت نقل کرده اند که از جمله آنها امام قوشجی در بحث امامت شرح تجرید است.

سید شرف الدین در توضیح سخن می گوید: اگر این حقیقت (نزول آیه ولایت در شأن علی علیه السلام ) یک مسئله بدیهی و روشن نبود، ما به نقل تمام اقوال و آراء در این زمینه اقدام می کردیم؛ امّا به لطف الهی در این سخن شک و تردیدی نیست و خوشبختانه تمام دانشمندان مسلمان به آن اعتراف دارند.(۳)

برای تکمیل و روشن شدن بیشتر اذهان، ما فقط به نقل یک روایت از طریق اهل تسنن اکتفا می کنیم:

حاکم حسکانی از اساتید علم حدیث و از دانشمندان برجسته حنفی مذهب در قرن پنجم در کتاب «شواهد التنزیل»، با نقل روایتی از عبداللّه بن عباس، ماجرای خاتم بخشی علی علیه السلام را این گونه گزارش کرده است: آن روز بلال برای نماز اذان گفت. با شنیدن صدای اذان، رسول خدا صلی الله علیه و آله از منزل بیرون آمد. مردم در مسجد مشغول نماز بودند؛ بعضی ایستاده، برخی در حال رکوع، و عده ای دیگر در حال سجده بودند. در این هنگام، فقیر بی چاره ای در مسجد می گردید و از مردم درخواست کمک می کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله با دیدن این صحنه او را صدا کرد و با او چنین گفتگو نمود:

- آیا کسی چیزی به تو داده است؟

- بلی!

- چه چیزی به تو داده اند؟

- یک انگشتر نقره ای.

- چه کسی آن را به تو داد؟

- آن مردی که ایستاده و نماز می خواند.

پیامبر هنگامی که با اشاره سائل به فرد مورد نظر نگاه کرد، متوجه شد که او علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد. دوباره پرسید:

- او در چه حالی انگشتر را به تو بخشید؟

- او در حال رکوع آن را به من داد.

در این هنگام، پیامبر این آیه شریفه را تلاوت کرد: «اِنَّما وَلیُّکُمُ اللّه ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ ءامَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ راکِعُونَ»(۴)

علامه شیخ عبدالحسین امینی شصت و شش نفر از دانشمندان اهل حدیث و استوانه های روایی اهل سنت را با نام و نشانی دقیق کتابهایشان فهرست کرده و متن حدیثی را که حاوی انطباق آیه مذکور با شخص علی علیه السلام است از انس بن مالک نقل می کند و در آخر می افزاید: «مضمون این حدیث در این کتابها موجود است و همه آنها تصریح دارند که این آیه در مورد خاتم بخشی حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام در مسجد نبوی نازل گردیده است.»(۵)

این مسئله آن قدر معروف و مشهور می باشد که بسیاری از شعرای فارس و عرب در مورد آن شعرها سروده و قصیده ها گفته اند. حسان بن ثابت قصیده معروف خود را این گونه سرود و به محضر علی علیه السلام تقدیم داشت:

اَبا حَسَنٍ تَفْدیکَ نَفْسی وَمُهْجَتِی

وُکُلُّ بَطیی ءٍ فِی الْهُدی وَمُسارِعُ

«ای اباالحسن! جانم و قلبم فدای تو باد! و جان و دل هر کس که در راه هدایت تند یا کند گام بر می دارد، فدایت باد!»

اَیَذْهَبُ مَدْحی وَالْمُحِبّینَ ضائِعا

وَمَا الْمَدْحُ فی ذاتِ الاِْلهِ بِضائِعٍ

«آیا مدح من و دوستانت تباه خواهد شد؟ نه، هرگز مدحی که در راه خدا انجام شود، تباه و ضایع نمی گردد.»

فَاَنْتَ الَّذی اَعْطَیْتَ اِذْ اَنْتَ راکِعٌ

فَدَتْکَ نُفُوسُ الْقَوْمِ یا خَیْرَ راکِعٍ

«تویی آن کس که در هنگام رکوع بخشیدی! جان همه مسلمانان به فدایت ای بهترین رکوع کننده!»

بِخاتَمِکَ الْمَیْمونِ یا خَیْرَ سیِّدٍ

ویا خَیْر شارٍ ثُمَّ یا خَیْرَ بائِعٍ

«انگشتری مبارکت را [تو در راه خدا بخشیدی] ای بهترین آقا و ای بهترین خریدار و بهترین فروشنده.»

فَاَنْزَلَ فیکَ اللّه ُ خَیْرَ وِلایَةٍ

وَبَیَّنَها فی مُحْکَماتِ الشَّرائِعِ(۶)

«خداوند متعال نیز در حق تو بهترین [آیه را که] آیه ولایت [است[ فرستاد و در محکمات شرائع آن را بیان نمود.»

شعرای فارسی زبان نیز شعرها سروده و خطابه ها ایراد کرده اند که دو بیت را می آوریم:

ناصر خسرو:

آنچه علی داد در رکوع فزون بود

زآن که به عمری بداد حاتم طائی

ابن یمین:

مرتضی را دان ولیِّ اهل ایمان تا ابد

چون ز دیوان ابد دارد مثال «اِنّما»

آخرین حکم الهی

امام باقر علیه السلام در این زمینه می فرماید: «خدای متعال طبق آیه ولایت [انّما ولیکم اللّه ...] اطاعت از رهبری و سرپرستی اولوالامر را بر مردم واجب ساخت. مسلمانان متوجه نشدند که مقصود از ولایت چیست؟ خداوند [در روز غدیر] به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امر کرد که ولایت را برای مردم تفسیر کند؛ همچنان که نماز و روزه و زکات و حج را برایشان توضیح داده است؛ امّا رسول خدا صلی الله علیه و آله مدتها صبر کرد؛ زیرا آن حضرت همانند سایر واجبات نمی توانست مسئله ولایت و جانشینی خویش را به مردم اعلان کند و می ترسید اگر مسئله رهبری و ریاست بر مسلمانان را مطرح نماید، مردم سخن او را نپذیرند و از دین برگردند. به همین جهت، دلتنگ شد و به حضرت پروردگار عرض حال نمود.

خداوند متعال به پیامبر وحی کرد که: «ای رسول ما! آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، بر مردم ابلاغ کن و اگر این پیام را نرسانی، رسالت خود را انجام نداده ای و خداوند تو را از گزند مردم حفظ می کند.»(۷) پیامبر صلی الله علیه و آله با نزول این آیه، با کمال اطمینان مسلمانان را گرد آورد و در روز غدیر خم به اعلان ولایت و رهبری علی علیه السلام اقدام نمود و تأکید کرد که حاضرین به غائبین اطلاع دهند.»

امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: «واجبات خدا یکی پس از دیگری نازل می شد و مسئله ولایت آخرین آنها بود که بعد از اعلان ولایت، آیه اکمال دین(۸) نازل گردید. و خداوند متعال فرمود: با این پیام دیگر واجبی را بر شما نازل نخواهم کرد؛ زیرا واجبات شریعت اسلام با مسئله ولایت کامل شد.»(۹)

پاسخ یک شبهه

گاهی می پرسند: از سویی مشهور است که علی علیه السلام در حال نماز آن چنان غرق در عبادت می شد که وقتی در یکی از جنگها به پایش تیر رفته بود و از شدت درد و ناراحتی جسمی، امکان جرّاحی و بیرون کشیدن آن نبود، گفتند: آن را در حال نماز از بدن مبارکش خارج کنید؛ چون او در حال عبادت آن چنان مشغول راز و نیاز با پروردگار خویش است که احساس درد نخواهد کرد.(۱۰) و از سویی امام در حال نماز انگشتر به سائل می دهد و این نشانگر توجه به اطراف و دیگران است. آیا این دو حال، در نماز با هم سازگاری دارد یا نه؟

علاوه بر اینکه برخی از محققین در صحت حکایت اول تردید دارند، در پاسخ این پرسش جوابهای متعددی گفته شده که ما به چند مورد اشاره می کنیم:

اول: مشتاقان حضرت حق و تشنگان کوثر معرفت در حالات عرفانی و مناجات با معشوق و معبود خویش، آن چنان از فیض حضور و لقای یار و مشاهده تجلیات دلدار سرمست می شوند که تمام دردها و رنجهای خویشتن را به عنوان لذت بخش ترین جرعه های حیات بخش معنوی سر می کشند. آنان همواره زمزمه می کنند که:

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

آنان در آن حال، نه اینکه دردها و رنجهای جسمی خویش را احساس نمی کنند و بی اختیار احساس خود را از دست می دهند، بلکه با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا نیست، برمی گردانند. به عبارت دیگر، لذت حضور و شوق وصال آن چنان آنان را به وجد و شعف می آورد که رنجها و دردهای شخصی تحت الشعاع آن قرار می گیرد و در پرتو فضای معنویِ درکِ حضور محو می شوند و از شوق اینکه رضایت حق را به دست آورده اند، تمام ناملایمات در منظر آنان زیبا و دوست داشتنی جلوه می کند و آوای «ما رَأَیْتُ اِلاّ جَمیلاً»(۱۱) سر می دهند؛ حتی آنان تحمل مصائب را اولین منزل عشق می دانند و بر این باورند که:

ترک مال و ترک جان و ترک سر

در طریق عشق اول منزل است

چنان که درباره بعضی از یاران امام حسین علیه السلام در روایات آمده است که «لایَجِدُونَ اَلَمَ مَسِّ الْحَدیدِ؛(۱۲) آنان درد برخورد نیزه ها و شمشیرهای آهنین را احساس نمی کردند.» نه اینکه آنان تیرها و شمشیرها و نیزه ها را نمی دیدند یا توجه نداشتند، بلکه درد و رنج آنها در مقابل شوق شهادت و کسب رضای پروردگار متعال هیچ بود.

بنابراین، در حالی که یاران و مریدانِ آنان چنان هستند، پس خود ایشان چگونه خواهند بود. بی تردید مقام اولیاء الهی به مراتب بالاتر از اینهاست. اگر در یک زمان علی علیه السلام هنگام نماز متوجه درد پای خود نمی شود، عملی کاملاً درست و خداپسندانه می باشد؛ چرا که معنای مناجات عاشقانه و عبادت عارفانه همین است و اگر در زمانی دیگر، در هنگام نماز صدای سائل او را متوجه خود می سازد و او با از خودگذشتگی و ایثار مال در راه رضای خداوند، نیاز یک انسان بی چاره را برطرف می کند، باز هم عملی کاملاً منطقی و خداپسندانه می باشد. علی علیه السلام در هر دو مورد از خود گذشتگی و ایثار نموده است؛ آنجا از جان خویش و اینجا از مال خویش. و در هر دو حال، مشغول عبادت مخلصانه بوده است و نتیجه هر دو عمل یکی است و آن کسب رضای پروردگار و خالق جهان هستی می باشد.

تکمیل عبادت

دوم: این ایراد را می توان ناشی از یک غفلت دانست و آن اینکه شنیدن صدای سائل و کمک به او، پرداختن به غیر خدا و توجه به خویشتن یا امور دنیوی نیست، بلکه آن هم در واقع، توجه به خدا و در جهت اخلاص می باشد. علی علیه السلام گر چه در حال نماز، غرق در عبادت الهی بود و با حضور قلب و توجه کامل با خداوند مناجات می نمود، امّا قلب پاک او در برابر فریاد استمداد و استغاثه و آه و ناله مستمندان و بی چارگان جامعه حساس بود و قلب او در مقابل ندای محرومان و برای گره گشایی از کار آنان می تپید.توجّه او به سائل نه تنها در جهت غیرحق نبود، بلکه دقیقا در راستای اخلاص و توجه به مبدأ هستی و پروردگار خویش بود. او با پاسخ به کمک خواهی و ندای مظلومانه یک فقیر که آه و ناله اش از دردهای جانکاه وی خبر می داد، عبادت خویش را با اطاعت دیگری در آمیخته و با هر دو عمل خویش، در جهت رضای الهی قدم برداشته، ثواب عبادت خویش را مضاعف گردانید. و به همین علت هم بود که عمل زیبا و خداپسندانه او مورد ستایش وحیانی قرار گرفت؛ چرا که او عبادتی را مکمّل عبادت دیگر قرار داد.(۱۳)


۱٫ مائده/۵۵٫

۲٫ مجمع البیان، ج۳، ص۲۱۰٫

۳٫ المراجعات، ص۲۳۱٫

۴٫ شواهد التنزیل، ج۱، ص۲۳۳٫

۵٫ الغدیر، ج۳، ص۱۶۲٫

۶٫ همان

۷٫ مائده/۶۷٫

۸٫ مائده/۳٫

۹٫ اصول کافی، کتاب الحجه، باب مانص اللّه عزوجل و رسوله علی الائمه علیهم السلام .

۱۰٫ المحجة البیضاء، ج۱، ص۳۹۸٫

۱۱٫ لهوف، سید بن طاووس، ص۲۹۲٫ این کلام حضرت زینب در مجلس ابن زیاد بود، هنگامی که ابن زیاد گفت: ای دختر علی! این همه مصیبتها را چگونه دیدی؟ زینب علیهاالسلام پاسخ داد: «من همه مصائب و مشکلات را در راه خدا زیبا می بینم.»

۱۲٫ بحارالانوار، ج۴۵، ص۸۰؛ مدینة المعاجز، ج۳، ص۵۰۴؛ العوالم، الامام الحسین علیه السلام ، ص۳۴۴٫

ویژگی های عبادت امیر مؤمنان علیه السلام

ای علی ای بی نهایت بی کران

ای جهان بی کران در تو نهان

ای علی ای آفتاب کوی عشق

می دهد کوی وَلایَت بوی عشق

ای علی ای خضر، ای نوح، ای خلیل

ای نشان از حکمت رب جلیل

از برترین امتیازات امیرمؤمنان علیه السلام که تمام صفات برتر او به نحوی از آن سرچشمه می گیرد، عبادت و بندگی اوست. او عابد شب و شیر دلاور روز بود که هرگز از عبادت و بندگی خدا خسته نشد. او در مرکز عبادت، یعنی کعبه به دنیا آمد و در حال نماز، در محراب عبادت مجروح گشت و با آن جراحت به شهادت رسید.

و در حال شهادت نیز جملات نماز را بر زبان داشت که «ماتَ عَلِیٌّ وَ الصَّلوةُ بَیْنَ شَفَتَیْهِ؛ علی از دنیا رفت در حالی که نماز بین دو لبش بود.» با این حال، علی علیه السلام اهل سیاست و حکومت، مَرد رَزْم و جهاد، و اهل اجتماع و مردم داری بود. این گونه نبود که عبادت، او را از مسئولیتهای اجتماعی و خانوادگی باز دارد. عبادت او با همه امور زندگی پیوند داشت، بر عکس عده ای که در طول تاریخ اهل عبادت و ریاضت بوده اند، ولی بریده از اجتماع و زندگی و خانواده به سر می بردند.

ضروری می نماید که نگاهی به ویژگیهای عبادت مولا داشته باشیم تا راهنمایی باشد برای جامعه اسلامی، مخصوصا تشیع و آنهایی که می خواهند عبادت را همراه با مسئولیتهای دیگر داشته باشند.

الف. اهمیت عبادت و بندگی از دیدگاه علی علیه السلام

در فرهنگ قرآن و روایات، عبادت از اهمیت والایی برخوردار است تا آنجا که هدف خلقت انسان و جن عبادت و بندگی دانسته شده است.(۱) در روایات، از جمله کلمات امیر عابدان، علی علیه السلام تعبیرات زیبایی درباره عبادت آمده است که به نمونه هایی اشاره می شود:

۱٫ محبوب خدا: امام علی علیه السلام فرمود: «اِذا اَحَبَّ اللّهُ عَبْدا اَلْهَمَهُ حُسْنَ الْعِبادَةِ؛(۲) هر گاه خداوند بنده ای را دوست بدارد، خوب عبادت کردن را به او الهام می کند.»

۲٫ قرب الهی: امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «ما تَقَرَّبَ مُتَقَرِّبٌ بِمِثْلِ عِبادَةِ اللّه؛(۳) نزدیک نشده است نزدیک شونده ای [به خداوند متعال] به [وسیله ای] مانند عبادت خداوند.»

۳٫ فضیلت بزرگان: بزرگی به مال و حسب و نسب نیست، بلکه «فَضیلَةُ السّادَةِ حُسْنُ الْعِبادَةِ؛(۴)برتری سروران (و بزرگان) نیکو عبادت نمودن است.»

۵٫ حُرّ واقعی: آزاد واقعی کسی است که از بند هوس رسته و به بندگی مولای حقیقی در آمده است. امام علی علیه السلام فرمود: «مَنْ قامَ بِشَرائِطِ الْعُبُودیَّةِ اُهِّلَ لِلْعِتْقِ؛(۵)هر کس به شرائط بندگی قیام کند، اهلیّت (و سزاواری) آزادگی یافته است.»

ب. ویژگیهای عبادت علی علیه السلام

جامعیّت اوصاف علی علیه السلام در جامعیّت عبادت او نهفته است. اگر آن حضرت تمامی آنچه را که خوبان عالم دارند، داراست، بخاطر آن است که عبادت او تمام اوصاف بایسته و شایسته عبادات را در خود فراهم آورده و برخوردار است که به نمونه هایی اشاره می شود.

۱٫ عبادت آگاهانه

از مهم ترین ویژگی یک عبادت برتر این است که عابد آن آگاه به معبود و آگاه به مسئولیت خویش و زمان خود باشد وگرنه، نه تنها ثمربخش نخواهد بود که خطرساز و انحراف آور است.

علی علیه السلام این حقیقت را با زبانها و بیانهای مختلفی گوشزد و بیان می نمود، گاه می فرمود:

«اَلْمُتَعَبِّدُ عَلی غَیْرِ فِقْهٍ کَحِمارِ الطّاحُونَةِ یَدُورُ وَ لا یَبْرَحُ وَ رَکْعَتانِ مِنْ عالِمٍ خَیْرٌ مِنْ سَبْعینَ رَکْعَةً مِنْ جاهِلٍ لاَِنَّ الْعالِمَ تَأْتیهِ الْفِتْنَةُ فَیَخْرُجُ مِنْها بِعِلْمِهِ وَ تَأْتِی الْجاهِلَ فَتَنْسِفُهُ نَسْفا وَ قَلیلُ الْعَمَلِ مَعَ کَثیرِ الْعِلْمِ خَیْرٌ مِنْ کَثیر الْعَمَلِ مَعَ قَلیلِ العِلْمِ وَ الشَّکِّ وَ الشُّبْهَةِ؛(۶) پرستشگر نادان همچون خرِ آسیاب است که به گرد خود می گردد و گامی به پیش نمی رود. و دو رکعت (نماز) از شخص عالم برتر از هفتاد رکعت نماز نادان است؛ زیرا عالم وقتی گرفتار فتنه شود، با علم خود از آن بیرون می آید، ولی جاهل وقتی دچار فتنه گردد، غرق شود. و عمل اندک با علم زیاد بهتر از عمل بسیار با علم اندک همراه با شک و تردید می باشد.»

و گاهی آن حضرت اعلام خطر می کرد که «مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِغَیْرِ عِلْمٍ کَفَرَ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُ؛(۷) هر کس بدون آگاهی و معرفت خدا را عبادت کند، از جایی که خود نمی داند سر از کفر در می آورد.» مصداق بارز این حدیث در تاریخ اسلام، خوارج است که با آن همه عبادت بر علیه امام زمان خویش قیام کردند. اگر هم جاهلی به چنان خطری دچار نشود، لااقل بهره کافی از عبادت نمی برد؛ چنان که علی علیه السلام فرمود: «لا خَیْرَ فی عِبادَةٍ لَیْسَ فیها تَفَقُّهٌ؛(۸) عبادتی که آگاهانه نباشد، خیری در آن نیست.»

و گاه دردمندانه سفارش می فرمود: «سَکِّنُوا فی اَنْفُسِکُمْ مَعْرِفَةَ ما تَعْبُدُونَ حَتّی یَنْفَعَکُمْ ما تُحَرِّکُونَ مِنَ الْجَوارِحِ بِعِبادَةِ مَنْ تَعْرِفُون؛(۹) معرفت و شناخت آن کس را که می پرستید، در جان خود جای دهید تا حرکتهای بدنی که برای عبادت معبود شناخته شده خویش تحمل می کنید، شما را سود رساند.»

و عبادت آن حضرت در اوج عرفان و آگاهی بود. ذِعْلِب عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! آیا پروردگارت را دیده ای؟ آن حضرت فرمود: «ما کُنْتُ اَعْبُدُ رَبّا لَمْ أرَهُ. فَقالَ یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ! کَیْفَ رَاَیْتَهُ؟ قالَ: وَیْلَکَ یا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشاهَدَةِ الاَْبْصارِ وَلکِنْ رَأتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ؛(۱۰) من پروردگاری را که نبینم، نمی پرستم. عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! او را چگونه دیدی؟ فرمود: ای ذعلب! وای بر تو! دیده های ظاهر او را نتواند دید، ولی دیده های دل به وسیله حقایق ایمان او را مشاهده می کنند.»

۲٫ عبادت عاشقانه

ز بارگاه قدس حق یک نفس او کنار نیست

علی است عاشق خدا بندگیش شعار نیست

وقتی معرفت و شناخت به معبود اصلی به حد اعلای خود رسید، به دنبال آن عشق و محبت آشکار می شود.

نقش جمال یار را تا که بدل کشیده ام

یکسره مهر این و آن از دل خود بریده ام

هر نظری که بگذرد جلوه رویش از نظر بار دگر نکو ترش بینم از آنکه دیده ام

(۱۱)

را عبادت می کنم.»

در روایت دیگری، عبادت را به سه گونه تقسیم نموده: عبادت بردگان که ناشی از ترس است، و عبادت تاجران که برای رسیدن به بهشت است، و عبادت آزادمردان، و آن گاه می فرماید: «وَ قَوْمٌ عَبَدْوا اللّهَ حُبّا لَهُ فَتِلْکَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ وَ هِیَ اَفْضَلُ الْعِبادَةِ؛(۱۲) و گروهی خدا را به خاطر دوستی (و عشق) او می پرستند، پس این گونه عبادت، عبادت آزادمردان است و برترین عبادت هم همین است.» و در جای دیگر فرمود: «لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ علی مَعْصِیَتِهِ لَکانَ یَجِبُ اَنْ لا یُعْصی شُکْرا لِنِعْمَتِهِ؛(۱۳)اگر [فرضا] خداوند کیفری برای معصیت خود معیّن نکرده بود، سپاس گزاری از نعمتش ایجاب می کرد که از فرمانش سرپیچی نشود.»

۳٫ عبادت خاشعانه

نماز یکی از مهم ترین عبادات است و از ویژگیهای مهم یک نماز مطلوب این است که انسان در حال نماز، خضوع و خشوع داشته باشد. هم اعضا و اندام در خدمت نماز باشد و هم دل در گرو خداوند. قرآن کریم درباره مؤمنان می فرماید: «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ اَلَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ»؛(۱۴) «به راستی که ایمان آورندگان رستگار شدند؛ همانان که در نماز خود [فروتن و [خاشع اند.»

علی علیه السلام بر این ویژگی نیز تأکید دارد و به دیگران سفارش می فرماید که «لِیَخْشَعِ الرَّجُلُ فی صَلاتِهِ، فَاِنَّهُ مَنْ خَشَعَ قَلْبُهُ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ خَشَعَتْ جَوارِحُهُ فَلا یَعْبَثُ بِشَی ءٍ؛(۱۵) آدمی باید در نمازش خشوع داشته باشد؛ زیرا کسی که قلبش برای خدای عزیز و جلیل خاشع شد، همه اعضا و اندامش نیز خاشع گردد. پس با چیزی سرگرم و مشغول نمی شود.»

در جای دیگر به کمیل چنین سفارش نمود: «یا کُمیْلُ لَیْسَ الشَّأْنُ اَنْ تُصَلِّیَ وَ تَصُومَ وَ تَتَصَدَّقَ اِنَّمَا الشَّأْنُ أَنْ تَکُونَ الصَّلاةُ فُعِلَتْ بِقَلْبٍ نَقِیٍّ وَ عَمَلٍ عِنْدَ اللّهِ مَرْضِیٍّ وَ خُشُوعٍ سَوِیٍّ، وَ اِبْقاءٍ لِلْجِدِّ فیها؛(۱۶) ای کمیل! مقام این نیست که نماز گذاری و روزه بگیری و صدقه دهی، مقام آن است که نماز همراه قلب پاک انجام شود و مورد پسند الهی بوده، همراه با خشوع متعادل، و دوام جدیت باشد.»

و علی علیه السلام خود چنان عبادتی داشت. شاهدش عبادتهای شبانه اوست که هر شب بر اثر درک عظمت خدا و خوف از او غش می کرد.

۴٫ عبادت خالصانه

آن گاه که معرفت و عشق وجود انسان را فرا گرفت، بوی شرک و ریا نیز از انسان دور می شود و عبادت رنگ خلوص به خود خواهد گرفت. علی علیه السلام عبادت خالصانه را این گونه توصیف می کند: «اَلْعِبادَةُ الْخالِصَةُ اَنْ لا یَرْجُو الرَّجُلُ اِلاّ رَبَّهُ وَ لا یَخافُ اِلاّ ذَنْبَهُ؛(۱۷) عبادت خالص آن است که آدمی فقط به پروردگارش امید داشته باشد و جز از گناهش نترسد.»

از آنجا که یقین و باور علی علیه السلام در بالاترین قله معرفت قرار دارد، اخلاص او نیز چنین است؛ چرا که خود فرمود: «سَبَبُ الاِْخْلاصِ اَلْیَقینُ؛(۱۸) سبب و علّت اخلاص ورزیدن، باور است.»

و در جای دیگر فرمود: «ثَمَرةُ الْعِلْمِ اِخْلاصُ الْعَمَلِ؛(۱۹) میوه علم و دانش، خالص نمودن عمل است.»

۵٫ عبادت مستمر

علی علیه السلام می فرماید: «دَوامُ الْعِبادَةِ بُرْهانُ الظَّفَرِ وَ السَّعادَةِ وَ دَوامُ الشُّکْرِ عُنْوانُ دَرْکِ الزِّیادَةِ؛(۲۰) عبادت دائمی دلیل پیروزی و نیک بختی است و سپاس گذاری همیشگی، نشانه دریافت فزونی [نعمت [می باشد.»

و فرمود: «قَلیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ اَرْجی مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٍ مِنْه؛(۲۱) [عمل[ اندکی که به آن ادامه می دهی، امید [سُود دهی] به آن بیشتر از کار بسیاری است که ملال آور [و غیر دائمی] است.»

۶٫ میانه روی در عبادت

نکته دیگری که مولا علی علیه السلام به آن توجه دارد، اقتصاد و میانه روی در عبادات است؛ یعنی انسان به قدری که توان دارد و حال و نشاط او را یاری می کند، به عبادت بپردازد و از افراط و تفریط پرهیز نماید.

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود

در بخشی از وصیت نامه آن حضرت به فرزندش می خوانیم: «وَ اقْتَصِدْ فی عِبادَتِکَ وَ عَلَیْکَ فیها بِالاْءَمْرِ الدّائِمِ الَّذی تُطیقُهُ؛(۲۲) [پسرم!] در انجام عبادت میانه رو باش و بر تو لازم است که در انجام عبادت روش دائمی که توانش را داری، پیشه سازی.»

ج. برترین عبادات

در این بخش به نمونه هایی از برترین عبادات از دیدگاه امیر موحّدان علیه السلام اشاره می کنیم.

۱٫ رکوع و سجود: از میان عبادات، برترین عبادتی که انسان را بیشتر به خداوند نزدیک می کند، رکوع و سجود است. آن حضرت می فرماید: «نِعْمَ الْعِبادَةُ اَلسُّجُودُ وَ الرُّکُوعُ؛(۲۳) بهترین عبادت سجده و رکوع است.»

۲٫ انجام واجبات: آن حضرت فرمود: «وَلا عِبادَةَ کَأَداءِ الْفَرائِضِ؛(۲۴) هیچ عبادتی همچون انجام دادن واجبات نیست.»

این نکته درخور دقت است، مخصوصا در جامعه امروزی، که خیلیها دنبال انجام کارهای غیر واجب، و ترک واجبات هستند. ایام عاشورا خرج می دهند، ولی خمس مال خویش را نمی پردازند. شبها تا دیروقت عزاداری می کنند، ولی نماز صبح از دست می رود. هر سال به مشهد و عمره… می روند، اما زکات و خمس را نمی پردازند و … .

۳٫ اندیشیدن: امام علی علیه السلام می فرماید: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْفِکْرُ؛(۲۵) برترین عبادت تفکر است.»

و علم و دانش نیز که باعث پرورش اندیشه می شود، مشمول این برتری خواهد شد؛ چنان که حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْفِقْهُ؛(۲۶) برترین عبادت فهم [دین] است.»

۴٫ اخلاص: حضرت علی علیه السلام فرمود:«اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الاِْخْلاصُ؛(۲۷) برترین عبادت اخلاص است.»

«اَفْضَلُ العِبادَةِ الْعِفافُ؛(۲۸) برترین عبادت پاکدامنی است.»

اَلزَّهادَةُ؛(۲۹) برترین عبادت زهدورزی است.»

(۳۰)

فروتنی در مقابل اوست.»

۸٫ پیروزی بر عادت: و فرمود: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ غَلَبَةُ الْعادَةِ؛(۳۱) برترین عبادت پیروزی بر عادت است.»

ز نخلستان بگوش آید طنینی

عجائب جان فزا و دلنشینی

علی دارد مناجات شبانه

ندای آتشین و عاشقانه

به روز واقعه ضرّاب میدان

به نخلستان بود گریان و نالان

در آن جا چون نهنگ بحر تقدیر

در اینجا آتشین آهش جهان گیر

گهی انبان زاد و توشه بر دوش

یتیمان را نمی کردی فراموش

ز تاریکی به شب پوشیده رخسار

سراغ کودکان رفتی پدروار

بر آن دستی که خیبر می گشودی

یتیمان را نوازش می نمودی

بسی از دهر دون پرور، غمین بود

شرار آه سروش آتشین بود


۱٫ ذاریات/۵۶٫

۲٫ غرر الحکم و درر الکلم، ص۱۹۸، ح ۳۹۳۵٫

۳٫ همان، ص ۱۹۹، ح ۳۹۴۲٫

۴٫ همان، ص ۱۹۹، ح ۳۹۳۷٫

۵٫ همان، ح ۳۹۴۰ و ر. ک: آثار الصادقین، صادق احسان بخش، ج ۱۲، ص ۲۹۸٫

۶٫ سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج ۲، ص ۱۱۴٫

۷٫ اعلام الدین، ص ۹۶؛ آثار الصادقین، ص ۲۹۸٫

۸٫ تحف العقول، ص ۲۰۴؛ منتخب میزان الحکمة، ص ۳۲۵٫

۹٫ بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۶۳٫

۱۰٫ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۴۵؛ توحید صدوق، ص ۱۰۹؛ سفینة البحار، ج ۲، ص ۱۸۰٫

۱۱٫ تفسیر صافی، چاپ قدیم، ص ۳۳۳؛ آثار الصادقین، ص ۳۲۵؛ نهج البلاغه، حکمت ۲۹۰٫

۱۲٫ الکافی، ج ۲، ص ۸۴، ح ۵؛ منتخب المیزان، ص ۳۲۶؛ نهج البلاغة، حکمت ۲۳۷٫

۱۳٫ سیری در نهج البلاغة، ص ۸۶٫

۱۴٫ مؤمنون / ۱ـ۲٫

۱۵٫ بحار الانوار، ح ۸۱، ص ۲۳۹؛ آثار الصادقین، ج ۱۱، ص ۱۰۷٫

۱۶٫ بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۷۳؛ آثار الصادقین، ج ۱۱، ص ۱۰۶٫

۱۷٫ غرر الحکم و درر الکلم، ص ۱۹۹، ح ۳۹۴۵٫

۱۸٫ همان، ص۶۲، ح ۷۴۶٫

۱۹٫ همان، ص ۶۴، ح ۷۹۹٫

۲۰٫ آثار الصادقین، ج ۱۲، ص ۳۰۱؛ ناسخ التواریخ، ج ۶، ص ۱۸۷٫

۲۱٫ بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۲۱۸٫

۲۲٫ همان، ج ۶۸، ص ۲۱۴٫

۲۳٫ غرر الحکم و دررالکلم، ص ۱۷۵، ح۳۳۵۵٫

۲۴٫ نهج البلاغة، حکمت ۱۱۳٫

۲۵٫ غرر الحکم و درر الکلم، ص ۵۶، ح ۵۳۲٫

۲۶٫ بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۳۰۴؛ آثار الصادقین، ج ۱۲، ص ۳۱۳٫

۲۷٫ مجموعه ورام، ج ۲، ص ۱۰۹٫

۲۸٫ بحار الانوار، ج ۶۸، ص ۲۶۹٫

۲۹٫ میزان الحکمة، ج۶، ص۲۰، ح۱۱۳۶۵٫

۳۰٫ بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۲۴۷؛ تحف العقول، ص ۴۲۴٫

۳۱٫ غرر الحکم و دررالکلم، ص۱۹۹، ح ۳۹۴۷٫

راز ولادت علی علیه السلام در درون کعبه

در سیزدهم رجب سال ۳۰ عام الفیل، حادثه بس عجیبی رخ داد که هرگز در تاریخ بشریت سابقه نداشته و بعد از آن نیز تکرار نشده است، و آن حادثه، به دنیا آمدن نوزادی است در درون خانه کعبه که به نام علی علیه السلام اسم گذاری شد.

مادر وی فاطمه، دختر اسد فرزند هاشم است که جزء نخستین زنانی شمرده می شود که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آورد و پیش از بعثت از آیین ابراهیم پیروی می کرد. همین فاطمه زنی است که سخت مورد احترام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است.

پدر این طفل، عمران معروف به ابوطالب، حامی بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.

مدرک حادثه

به دنیا آمدن امیرمؤمنان، علی علیه السلام در درون خانه خدا فضیلتی است که محدّثان شیعه و دانشمندان علم انساب آن را در کتابهای خود نقل کرده اند و در میان دانشمندان اهل تسنن گروه زیادی به این حقیقت، تصریح و آن را یک فضیلت بی نظیر خوانده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:

۱٫ محمد مالکی می گوید: «وُلِدَ بِمکَّةَ الْمُشَرّفَةَ داخِلَ بَیْتِ الْحَرامِ فی یَوْمِ الْجُمعَةِ الثَّالِثَ عَشَرَ مِنْ شَهْرِاللّه ِ رَجَبِ سَنَةِ ثَلاثینَ مِنْ عامِ الْفیلِ… وَلَمْ یُولَدْ فِی الْبَیْتِ الْحَرامِ قَبْلَهُ اَحَدٌ سِواهُ، وَهِیَ فَضیلَةٌ خَصَّهُ اللّه تَعالی بِها اِجْلالاً لَهُ وَاِعْلاءً لَمَرْتَبَتِهِ وَاِظْهارا لِکَرامَتِهِ؛(۱) علی در داخل خانه خدا در مکه، روز جمعه سیزدهم ماه خدا، رجب سال سی از عام الفیل به دنیا آمد… قبل از او کسی در داخل خانه خدا به دنیا نیامده بود و این ولادت فضیلتی است که خدای بلند مرتبه علی علیه السلام را به آن اختصاص داده است، برای تجلیل او و بالا بردن مرتبه او و آشکار نمودن کرامت و بزرگواری او».

۲٫ حاکم نیشابوری می گوید: «ولادت علی در داخل کعبه به طور تواتر به ما رسیده است.»(۲)

تاکنون کسی به این فضیلت دست نیافته است.»(۳)

(۴)

زمینه داریم که به یکی از آنها اشاره می شود:

سعید بن جبیر از یزید بن قعنب نقل نموده که من با عباس بن عبدالمطلب و گروهی از فرزندان عبدالعزّی در مقابل خانه خدا نشسته بودیم که ناگهان فاطمه دختر اسد مادر امیرالمؤمنین که نه ماهه باردار بود و درد زایمان او را گرفته بود، ظاهر شد، «فَقالَتْ رَبِّ اِنّی مُؤمِنَةٌ بِکَ وَبِما جاءَ مِنْ عِنْدِکَ مِنْ رُسُلٍ وَکُتُبٍ، وَاِنّی مُصَدّقَةٌ بِکَلامِ جَدّی اِبْراهِیْمَ الخَلیلِ، وَاِنّهُ بَنی الْبَیْتَ العَتیقَ فَبِحَقِّ الّذی بَنی هذَا الْبَیْتَ وَبِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذی فِی بَطْنی لمّا یَسَّرْتَ عَلَیَّ وِلادَتی؛(۵) پس فاطمه گفت: پروردگارا! به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شده اند، ایمان دارم و سخن جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق می کنم؛ او که این خانه عتیق را بنا کرد. پس به حق آن کسی که این خانه را ساخت، و به حق کودکی که در رحم دارم، ولادت این کودک را بر من آسان فرما!»

یزید بن قعنب می گوید: ما دیدیم که خانه خدا از پشت شکافته شد (محل مستجار) و فاطمه داخل خانه شد و ما دیگر او را ندیدیم، و دیوار دوباره به حال اوّل برگشت، به ذهن ما رسید که قفل در خانه خدا را باز کنیم، ولی باز نشد، «فَعَلِمْنا اَنَّ ذلِکَ اَمْرٌ مِنَ اَمْرِ اللّه ِ عَزّوجَلّ؛(۶) پس دانستیم که این مسئله کاری است از طرف خدای عزیز و جلیل».

چند روز این مادر و کودک در درون خانه خدا می مانند. راستی در این چند روز مادر چه خورده و چه نوشیده؟ و دیگر نیازهای خویش را چگونه برآورده نموده است؟…

اگر کمترین دقت و تأمّلی در این مسائل انجام گیرد، بی گمان به فضیلت والای این نوزاد و مادر می توان پی برد که چگونه معجزات متعددی به احترام آن دو انجام می گیرد؛ شکافته شدن دیوار خانه خدا و به هم آمدن آن، ماندن چهار روز در درون خانه، پاک بودن نوزاد از آلودگی زایمان وگر نه در درون خانه خدا راه نمی یافت، استفاده از غذای بهشتی و…! خوب است در ادامه گزارش را از زبان فاطمه بنت اسد بشنویم:

وقتی از خانه بیرون آمد، گفت: «اِنّی فُضِّلْتُ عَلی مَنْ تَقَدَّمَنی مِنَ النِّساءِ لاَِنَّ آسِیَةَ بِنْتَ مُزاحِمٍ عَبَدَتِ اللّه َ عَزَّوَجَلَّ سِرّا فِی مَوْضِعٍ لایُحِبُّ اَنْ یَعْبُدَاللّه َ فِیهِ اِلاّ اضْطِرارا، وَاِنَّ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْران هَزَّتِ النَّخْلَةَ الْیابِسَةَ بِیَدِها حَتّی اَکَلَتْ مِنْها رُطَبا جَنیّا، وَاِنّی دَخَلْتُ بَیْتَ اللّه ِ الْحَرامَ فَاَکَلْتُ مِنْ ثِمارِ اَلجَنَّةِ وَاَوْراقِها[ارزاقها]؛(۷) به راستی من بر زنهای پیش از خود برتری یافتم؛ زیرا آسیة دختر مزاحم (همسر فرعون) خدا را پنهانی در جایی عبادت کرد که دوست نمی داشت در آن مکان (یعنی کاخ فرعون) خدا را عبادت کند، مگر در حال ناچاری. و به راستی مریم دختر عمران درخت خشک خرما را با دستش تکان داد تا رطب تازه ای از آن بخورد، ولی من داخل خانه خدا شدم و از میوه های بهشتی و ورقها (یا روزیها)ی آن استفاده بردم.»

مراسم نامگذاری

مولود نورانی که در درون خانه خدا به دنیا آمده و چهار شبانه روز از او و مادرش با غذای بهشتی پذیرایی شده، برای نام گذاریش نیز خدای خانه باید تصمیم بگیرد، نه پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ. و چنین هم شد، خداوند منّت خویش را بر او کامل نمود و با جملاتی از عالم غیب به گوش فاطمه مادر نوزاد رساند که او را چه نام نهد.

فاطمه بنت اسد می گوید: «فَلمّا اَردْتُ اَنْ اَخْرُجَ هَتَفَ بی هاتِفٌ یا فاطِمَةُ سَمّیهِ عَلیّا فَهُوَ عَلِیٌ وَاللّه ُ الْعَلِیُّ الاَْعْلی یَقُوْلُ: اِنّی شقَقْتُ اِسْمَهُ مِنْ اِسْمی وَاَدّبْتُهُ باَدَبی وَوَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ عِلْمی وَهُوَ الَّذی… یُؤذِّنُ فَوْقَ ظَهْرِ بَیْتی وَیُقَدِّسُنی وَیُمَجِّدُنی فَطُوبی لِمَنْ اَحَبَّهُ واَطاعَهُ وَوَیْلٌ لِمَنْ اَبْغَضَهُ وَعَصاهُ؛(۸) پس هنگامی که خواستم [از کعبه] خارج شوم، هاتفی [از غیب] مرا ندا داد: ای فاطمه [او را] به نام علی نام گذاری کن! پس او علی است و خدای علیّ اَعْلی است که می گوید: به راستی، اسم او را از اسم خودم جدا ساختم و او را به ادب خود پرورش دادم و او را بر پیچیدگیهای علم خود آگاه ساختم و او کسی است که… بر بام خانه من اذان خواهد گفت و مرا تقدیس و تمجید خواهد نمود. پس خوش به حال کسی که او را دوست بدارد و اطاعتش کند و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند.»

آن گاه فاطمه بنت اسد روی به خانه نهاد. شخصی به سرعت خود را به ابوطالب و خانواده او رساند و بشارت ولادت علی علیه السلام را داد. همه خانواده که در پیشاپیش آنها محمد مصطفی صلی الله علیه و آله قرار داشت، به استقبال فاطمه و نوزادش آمدند، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نوزاد را در بغل گرفت و زبان خویش را در دهان او قرار داد و اذان و اقامه در گوش او خواند. آن گاه ابوطالب شتران زیادی را به عنوان ولیمه این نوزاد قربانی نمود و تمام مردم را نیز دعوت نمود؛ به این صورت که اوّل هفت بار خانه خدا را طواف نمایند، آن گاه داخل خانه ابوطالب روند و بر علی علیه السلام سلام نمایند.(۹)

راز ولادت

آنچه مهم و ضروری است که جامعه اسلامی، اعم از شیعه و سنی به آن توجه نمایند، راز و فلسفه این ولادت در درون خانه خداوند و کعبه است. مریم با آن عظمت که به تصریح قرآن معصومه است و فرزند او از پیامبران اولوالعزم بود، وقتی درد زایمان او فرا می رسد، به او دستور داده می شود که محراب و عبادتگاه را ترک گوید و به نقطه دوردستی پناه برد؛(۱۰) چرا که اینجا عبادتگاه است، نه زایشگاه؛ ولی فاطمه بنت اسد را به درون مقدس ترین عبادتگاه، یعنی کعبه فرا می خوانند و با معجزه دیوار شکافته می شود و در برخی منابع آمده که به فاطمه بنت اسد الهام شد که وارد خانه کعبه گردد.(۱۱)

و توجّه می توان به آن رسید.

تحلیل حادثه

روی علی است قبله این دل حق پرست ما

کوی علی است منزل و جایگه نشست ما

بوی علی است باعث حال خراب و مست ما

سوی علی است هر زمان به التماس دست ما

اگر به روایات امامت و ولایت ائمه اطهار علیهم السلام مخصوصا امیرمؤمنان علیه السلام دقّت شود، در می یابیم که اساسی ترین شرط توحید، ولایت امامان معصوم است؛ چنان که در حدیث سلسلة الذهب و دهها حدیث دیگر به آن تصریح شده است که کلمه توحید دژ نفوذناپذیر الهی است، به شرطی که ولایت و امامت امامان در کنار آن باشد.(۱۲) این از نظر فکری و اعتقادی، و امّا از نظر رفتاری و عمل نیز اساسی ترین شرط قبولی اعمال، پذیرفتن امامت علی علیه السلام و فرزندان اوست.

امام باقر علیه السلام فرمود: «هر کس به خداوند عزّتمند تقرّب جوید با عبادتی که تلاش خود را در انجام آن به کار برد، ولی امامی نصب شده از جانب خداوند برای او نباشد، تلاشش پذیرفته نمی شود و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن می دارد.»(۱۳)

(۱۴)

باشد که خانه زاد این بیت می باشد.

لطیفه

خداوند زاده نشده و دارای فرزند نیز نمی باشد، ولی یک امر را نمی توان انکار کرد و آن اینکه صدای گریه نوزاد از خانه خدا به گوش رسیده است.

ولادت علی علیه السلام در درون خانه خدا رمز و رازش این است که بدانیم قلب خانه خدا و توحید را ولایت و امامت علی تشکیل می دهد. در منابع روایی اِشاراتی به این مطلب شده است، از جمله:

۱٫ در ذیل جملاتی که فاطمه بنت اسد در لحظه خروج از خانه خدا شنید، می خوانیم: «فَطُوبی لِمَنْ اَطاعَهُ وویلٌ لِمَنْ اَبغَضَه وَعَصاهُ؛(۱۵) پس خوش به حال کسی که او را دوست بدارد و اطاعتش کند و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند.» قبلاً اشاره شد جملات فوق راز ولادت علی علیه السلام را در درون کعبه این می داند که مردم مطیع و فرمانبر او گردند و از امامت و ولایت او سرپیچی نکنند.

۲٫ در دعوت نامه ابوطالب از مردم برای ولیمه حضرت علی علیه السلام می خوانیم: «وَقالَ هَلُمُّوا وَطَوِّفُوا بالبَیْتِ سَبْعا وَادْخُلُوا وَسَلِّموا عَلی عَلیٍّ وَلَدِی؛(۱۶) گفت: مردم! بیایید و هفت بار دور خانه طواف کنید، [آن گاه] داخل [خانه من] شوید و بر فرزندم علی سلام کنید.»

این سخن به این رمز که علی علیه السلام امام و رهبر آینده شماست، اشاره دارد.

۳٫ امام باقر علیه السلام فرمود: «اِنَّما اُمِرَ النّاسُ اَنْ یَأْتُوا هذِهِ الاَحْجارَ فَیَتَطَوّفُوا بِها، ثَمَّ یَأْتُونَنا فَیُخْبِروُنا بِوِلایَتِهِمْ وَیَعْرِضُوا عَلَیْنا نُصْرَتَهُمْ؛(۱۷) همانا به مردم دستور داده شده است که بیایند و این سنگها (کنایه از کعبه) را طواف کنند. سپس نزد ما (امامان) آیند و خبر ولایتشان را [نسبت به ما] اظهار نمایند، و یاری شان را نسبت به ما عرضه دارند».

نتیجه آنکه راز ولادت امیرمؤمنان علیه السلام در درون خانه کعبه این است که مردم در حال نماز رو به کعبه باشند و صورت دل را به سوی امامت امامان معصوم و در رأس آنها امیرمؤمنان داشته باشند و هرگز از یاد نبرند که علی در درون خانه توحید جا دارد.

من ار به قبله رو کنم به عشق روی او کنم

اقامه صلات را به گفتگوی او کنم

گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم

زحج و بیت بگذرم طواف کوی او کنم

کز احترام مولدش حرم شده است محترم

در این ولا بگو نعم که هست اعظم نعم

* * *

الا که رحمت آیتی زرحمت علی بود

همه کتاب انبیا حکایت علی بود

بهشت و هر چه اندر او عنایت علی بود

اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود.(۱۸)


۱٫ الفصول المهمة، ص۱۲ ـ۱۳؛ بحارالانوار، ج۳۵، ص۸٫

۲٫ مستدرک حاکم، ج۳، ص۴۸۳٫

۳٫ شرح قصیده عبدالباقی افندی، ص۱۵٫

۴٫ مروج الذهب، ج۲، ص۳۴۹؛ شرح الشفاء، ج۱، ص۱۵۱؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۱، ص۳۰۶ ـ ۳۱۰٫

۵٫ بحارالانوار، داراحیاء التراث العربی، ج۳۵، ص۸، حدیث ۱۱؛ ر.ک: خصائص امیرالمؤمنین، للشریف الرضی، ص۳۹؛ الغدیر، علاّمه امینی، ج۶، ص۲۲٫

۶٫ همان.

۷٫ بحارالانوار، ج۳۵، ص۸٫

۸٫ بحارالانوار، ج۳۵، ص۹، ذیل حدیث ۱۱٫

۹٫ بحار، ج۳۵، ص۱۸؛ اعلام الهدایه، ج۲، ص۵۰٫

۱۰٫ مریم/۲۲ ـ ۲۳٫

۱۱٫ سنة الهدایة، ص۱۲۹٫

۱۲٫ ر.ک: توحید صدوق.

۱۳٫ اصول کافی، ج۱، ص۱۸۳٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج۲۷، ص۱۹۴؛ ر.ک: مناقب خوارزمی، ص۲۸٫

۱۵٫ بحار، ج۳۵، ص۸، ذیل حدیث ۱۱٫

۱۶٫ همان، ص۱۸؛ ذیل حدیث ۱۴٫

۱۷٫ عیون اخبارالرضا، ج۲، ص۲۶۲، حدیث ۲۹ و ۳۰٫

۱۸٫ فؤاد کرمانی.

واقعه غدیر

مقدمه

حادثه غدیر فقط یک حادثه خاص تاریخی نیست که در زمان خود واقع شده باشد، بلکه تعیین سرنوشت تمام انسانها در طول تاریخ است . به همین جهت، نوشتن و سخن گفتن از غدیر خم در هر زمان و مکانی بی مناسبت نمی باشد . عصاره عالم هستی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره عمومیت غدیر و ابدیت و ماندگاری آن فرمود: «فقولوا باجمعکم … نحن نؤدی ذلک عنک الدانی والقاصی من اولادنا واهالینا ونشهد الله بذلک «وکفی بالله شهیدا» وانت علینا به شهید; (۱) سپس همگی بگویید … [ای رسول خدا! این مطالب خطبه غدیر را] از طرف تو به نزدیک و دور از فرزندانمان و فامیلهایمان می رسانیم، و خدا را بر آن شاهد می گیریم . خداوند در شاهد بودن کفایت می کند و تو نیز بر این اقرار ما، شاهد هستی .»

و در بخش دیگری از خطبه غدیر فرمود: «معاشر الناس انی ادعها امامة ووارثة فی عقبی الی یوم القیامة وقد بلغت ما امرت بتبلیغه حجة علی کل حاضر وغائب وعلی کل احد ممن شهد اولم یشهد، ولد اولم یولد فلیبلغ الحاضر الغائب والوالد الولد الی یوم القیامة; (۲) ای مردم! من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قیامت به ودیعه می سپارم، و من ابلاغ کردم آنچه را مامور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غائب و بر همه کسانی که حضور دارند یا ندارند، به دنیا آمده اند یا نیامده اند، پس حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت برسانند .»

از جملات فوق به خوبی استفاده می شود که همگان در گفتن و پخش و نشر حدیث و جریان غدیر مسئول اند و تا روز قیامت این وظیفه سنگین بر دوش ولایت مداران خواهد بود; چنان که منکران غدیر و ولایت و امامت، منکر یک حادثه و یک خطبه تلقی نمی شوند و همچون ابلیس دشمن سعادت تمام بشریت به حساب می آیند .

امام رضا علیه السلام فرمود: «مثل المؤمنین فی قبولهم ولاء امیرالمؤمنین علیه السلام فی یوم غدیر خم کمثل الملائکة فی سجودهم لآدم ومثل من ابی ولایة امیرالمؤمنین علیه السلام یوم الغدیر مثل ابلیس; مثل مؤمنین در پذیرش ولایت امیرمؤمنان علیه السلام در روز غدیر خم مثل ملائکه در سجودشان برای آدم است و مثل کسی که در روز غدیر از ولایت امیرمؤمنان سر باز زد، مثل شیطان است [که با مخالفت خود با همه ابناء بشر به دشمنی برخاست ]. .»

آنچه در غدیر خم و قبل و بعد از آن اتفاق افتاد، به طور یکجا از یک نفر نقل نشده است، بلکه هر یک از حاضران گوشه هایی از آن مراسم را بازگو کرده و بخشی از قضایا را نیز امامان معصوم علیهم السلام بیان نموده اند . و از برخی شیطنتهای منافقان و مخالفان نیز، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از طریق وحی و علم الهی اطلاع یافته و فقط با عده معدودی چون سلمان و ابوذر و مقداد و حذیفه و عمار در میان گذاشته است .

آنچه در پیش رو دارید، تصویر اجمالی و گزارش کلی است از جریان غدیر خم و پشت پرده های آن (۳) . امید آنکه به مدد مولا آنچه رضای خداست، در چند بخش به قلم آید:

الف) زمینه سازی حادثه غدیر

هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه معظمه، نقطه عطفی در تاریخ اسلام به شمار می رود . بعد از این هجرت، حضرت سه بار به مکه سفر کرده اند: بار اول در سال هشتم، پس از صلح حدیبیه به عنوان انجام «عمره » وارد مکه شدند; بار دوم در سال نهم به عنوان «فتح مکه » وارد این شهر شدند; و سومین و آخرین بار بعد از هجرت در سال دهم هجری به عنوان «حجة الوداع » به طور رسمی اعلان حج دادند تا همه مردم در حد امکان حاضر شوند .

در این سفر دو مقصد اساسی در نظر بود، یکی بیان مسائل حج، و دیگری مسئله ولایت و خلافت بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله .

پس از اعلان عمومی، مهاجرین و انصار و قبائل اطراف مدینه و مکه و حتی بلاد یمن و غیر آن به سوی مکه سرازیر شدند . جمعیتی حدود یکصد و بیست هزار نفر در مراسم حج شرکت کردند . امیرمؤمنان علیه السلام هم که قبلا از طرف حضرت به یمن و نجران برای دعوت به اسلام و جمع آوری وجوهات رفته بودند، به همراه دوازده نفر از اهل یمن برای انجام اعمال حج به مکه رسیدند .

با رسیدن ایام حج، در روز نهم ذی الحجه، حضرت رسول صلی الله علیه و آله به موقف «عرفات » رفتند و بعد از آن اعمال حج را یکی پس از دیگری انجام دادند، و در هر جا که زمینه فراهم بود، مطالبی بیان می فرمودند:

۱ . خطبه در منی

در منی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اولین خطابه خود را ایراد فرمودند که در واقع فراهم کردن زمینه «خطبه غدیر» بود . در این خطبه ابتدا به امنیت اجتماعی مسلمین از نظر جان و مال و آبرو اشاره نمودند و سپس به خونهای بناحق ریخته و اموال به غارت رفته در دوران جاهلیت اشاره کردند … ، آن گاه مردم را از اختلاف و دشمنی بعد از خود بر حذر داشتند و تصریح فرمودند: «اگر من نباشم، علی بن ابی طالب در مقابل متخلفین خواهد ایستاد .» سپس با بیان حدیث شریف ثقلین فرمودند: «عده ای از همین اصحاب من روز قیامت اهل جهنم خواهند بود . (۴) »

۲ . خطبه مسجد خیف

در روز سوم توقف در منی، بار دیگر دستور فرمودند تا مردم در مسجد «خیف » اجتماع کنند . در ابتدای خطبه تاکید فرمودند که گفته های او را خوب به خاطر بسپارند و حاضران به غائبان برسانند .

در این خطبه به اخلاص در عمل و دل سوزی برای امام مسلمین و دوری از تفرقه سفارش نمودند و اعلام کردند که تمام مسلمانان در برابر حقوق و قوانین الهی یکسان می باشند . آن گاه بار دیگر مسئله خلافت را متذکر شدند و حدیث ثقلین را به زبان جاری فرمودند که «من دو چیز گرانبها در میان شما باقی می گذارم که اگر به آن دو تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد; [آن دو] کتاب خدا و عترتم; اهل بیتم، می باشند .»

در همین زمان بود که برخی از منافقان و منحرفان احساس خطر کردند و آرام آرام برنامه های خویش را آغاز نمودند . (۵)

۳ . اعلان اجتماع در غدیر خم

پس از اتمام حج، بلال حبشی از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مردم اعلان کرد: «فردا همه به جز معلولان باید در غدیر خم حاضر باشند .»

«غدیر» که قبل از «جحفه » قرار دارد، محل افتراق اهل مدینه و مصر و اهل عراق و اهل نجد بود و آبگیر و درختان کهنسالی در آن وجود داشت . به امر الهی این مکان برای اجتماع انتخاب شد و طبق دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بیش از یکصد و بیست هزار نفر همراه ایشان برای اجتماع در آنجا حرکت کردند، حتی دوازده هزار یمنی که مسیرشان به سمت شمال نبود، تا غدیر همراه آن حضرت آمدند . (۶)

ب) کیفیت و چکیده خطبه غدیر

وقتی جمعیت به غدیر خم رسید، حضرت فرمودند: «ایها الناس اجیبوا داعی الله، انا رسول الله; ای مردم! دعوت کننده خدا را اجابت کنید، من فرستاده خدایم .»

و این کنایه از آن بود که وقت ابلاغ پیام بس مهمی فرا رسیده است . پس از این دستور، همه مرکبها متوقف و جلو رفته ها باز گشتند . شدت گرما به حدی ناراحت کننده بود که مردم و حتی خود حضرت گوشه ای از لباس خود را به سر انداخته و گوشه ای از آن را زیر پای خود قرار داده بودند، و عده ای از شدت گرما عبای خود را به پایشان پیچیده بودند . از سوی دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مقداد و سلمان و عمار را فرا خوانده، دستور دادند تا به محل درختان کهنسال رفته آنجا را آماده کنند . آنها خارهای زیر درختان را کندند و آنجا را صاف نمودند و آب و جارو زدند، و در فاصله بین دو درخت، روی شاخه ها پارچه ای به عنوان سایبان انداختند تا آن محل برای برنامه سه روزه آن حضرت کاملا مساعد شود . سپس با کمک سنگها و جهاز شتران منبری به بلندی قامت آن حضرت ساختند . بعد از اقامه نماز ظهر، حضرت بر بالای منبر رفت و امیرمؤمنان علیه السلام را نیز فرا خواند و به او دستور داد، بالای منبر بیاید و در سمت راستش یک پله پایین تر بر فراز آن قرار گیرد . (۷)

خلاصه خطبه غدیر

۱ . فرمان الهی برای بیان مطلبی مهم:

بعد از حمد و ثنای الهی فرمود: «اقرار می کنم به بندگی خدا و شهادت می دهم که او پروردگار من است، و آنچه به من وحی نموده، ادا می نمایم و الا ترس دارم عذابی بر من فرود آید … خداوند بر من چنین وحی کرده است: ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را نرسانده ای و خداوند تو را از مردم حفظ می کند . (۸) »

ای مردم! من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده کوتاهی نکرده ام، جبرئیل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام رساند … و مرا مامور کرد که در این محل اجتماع بپا خیزم و بر هر سفید و سیاهی اعلام کنم: «ان علی بن ابی طالب اخی ووصیی وخلیفتی والامام من بعدی، الذی محله منی محل هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی و هو ولیکم بعد الله ورسوله; (۹) به راستی علی بن ابی طالب برادر، وصی و جانشین من و امام بعد از من است . کسی که نسبت او به من همانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پیامبری بعد از من نیست و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش می باشد .»

۲ . اعلان ولایت و امامت دوازده امام:

«ای مردم! این مطلب را درباره او بدانید و بفهمید که خداوند او را برای شما صاحب اختیار و امامی قرار داده که اطاعتش را واجب نموده است …»

آن گاه فرمود: «ثم من بعدی علی ولیکم وامامکم بامرالله ربکم، ثم الامامة فی ذریتی من ولده الی یوم تلقون الله ورسوله . لا حلال الا ما احله الله ورسوله وهم ولاحرام الا ما حرمه الله ورسوله وهم … ، و بعد از من علی صاحب اختیار شما و امام شما به امر خداوند; پروردگار شماست، و سپس امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزی که خدا و رسولش را ملاقات کنید . حلالی نیست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان (امامان) حلال کرده باشند و حرامی نیست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان حرام کرده باشند … .»

آن گاه فرمود: «فمن شک فی ذلک فقد کفر کفر الجاهلیة الاولی ومن شک فی شی ء من قولی فقد شک فی کل ما انزل الی و من شک فی واحد من الائمة فقد شک فی الکل منهم والشاک فینا فی النار … هر کس در این گفتار شک کند، مانند کفر جاهلیت نخستین کافر شده است و هر کس در چیزی از سخن من شک کند، در همه آنچه بر من نازل شده شک کرده است و هر کس در یکی از امامان شک کند، در همه آنان شک کرده است و شک کننده درباره ما، در آتش است … .»

تا رسید به جمله معروف «من کنت مولاه فهذا علی مولاه … ; هر کس من صاحب اختیار اویم، این علی صاحب اختیار اوست … .»

۳ . توجه اکید به مسئله امامت:

بعد از آنکه آیه اکمال را بیان نمود، فرمود: «معاشر الناس، انما اکمل الله عزوجل دینکم بامامته، فمن لم یاتم به وبمن یقوم مقامه من ولدی من صلبه الی یوم القیامة والعرض علی الله عزوجل فاولئک الذین حبطت اعمالهم … ; ای مردم! خداوند دین شما را با امامت او (علی علیه السلام) کامل نمود، پس هر کس به او و به کسانی که جانشین او از فرزندان من و از نسل او تا روز قیامت و رفتن به پیشگاه خدای عزیز و جلیل، هستند، اقتدا نکند، پس چنین کسانی اعمالشان از بین رفته است … .»

«ای مردم! بدانید که با علی، دشمنی نمی کند، مگر شقی، و با علی دوستی نمی کند، مگر کسی که دارای تقوا باشد، و به او ایمان نمی آورد مگر مؤمن مخلص … .»

۴ . هشدار نسبت به کار شکنیهای منافقان:

در ادامه فرمود: «معاشرالناس آمنوا بالله ورسوله والنور الذی انزل معه «من قبل ان نطمس وجوها فنردها علی ادبارها او نلعنهم کما لعنا اصحاب السبت » ; (۱۰) ای مردم! به خدا و رسولش و به نوری که همراه او نازل شده است ایمان آورید، قبل از آنکه صورتهایی را هلاک کنیم و آن صورتها را به پشت برگردانیم یا آنان را مانند اصحاب سبت هلاک کنیم .»

آن گاه فرمود: «بالله ما عنی بهذه الایة الا قوما من اصحابی اعرفهم باسمائهم وانسابهم وقد امرت بالصفح عنهم فلیعمل کل امری ء علی ما یجد لعلی فی قلبه من الحب والبغض; (۱۱) به خدا قسم! از این آیه قصد نکرد مگر قومی از اصحابم که آنان را به اسم و نسبشان می شناسم، ولی مامورم که از آنان پرده پوشی کنم . پس هر کس باید مطابق آنچه در قلبش از حب یا بغض نسبت به علی می یابد، عمل کند .»

۵ . دوستان و دشمنان اهل بیت علیهم السلام:

«معاشر الناس عدونا من ذمه الله ولعنه وولینا کل من مدحه الله واحبه … ; ای مردم! دشمن ما کسی است که خداوند او را مذمت و لعنت نموده، و دوست ما، هر کسی است که خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد …»

۶ . یادی از مهدی علیه السلام:

«الا ان خاتم الائمة منا القائم المهدی، الا انه الظاهر علی الدین الا انه المنتقم من الظالمین الا انه فاتح الحصون و هادمها الا انه غالب کل قبیلة من اهل الشرک … ; بدانید که آخرین امامان، مهدی قائم از ماست، او غالب بر اساس دین است، او انتقام گیرنده از ظالمین، او فاتح قلعه ها و منهدم کننده آنها، و غالب بر هر قبیله ای از اهل شرک است … .»

۷ . بیعت گرفتن رسمی:

«ای مردم! من برایتان بیان کردم و به شما فهمانیدم، و این علی است که بعد از من به شما می فهماند، بدانید که من بعد از پایان خطابه ام شما را به دست دادن با خودم به عنوان بیعت با او و اقرار به او، و بعد از من به دست دادن با خود او فرا می خوانم .

بدانید که من با خدا بیعت کرده ام و علی با من بیعت کرده است، و من از جانب خداوند برای او از شما بیعت می گیرم …

ای مردم! شما بیش از آن هستید که با یک دست و در یک زمان با من دست دهید، و پروردگارم مرا مامور کرده است که درباره آنچه برای علی، امیرالمؤمنین علیه السلام و امامانی که بعد از او می آیند و از نسل من و اویند، منعقد نمودم، از زبان شما اقرار بگیرم … پس همگی چنین بگویید: ما شنیدیم و اطاعت می کنیم و راضی هستیم و سر تسلیم فرود می آوریم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت درباره امر امامت اماممان، علی امیرالمؤمنین علیه السلام و امامانی که از صلب او به دنیا می آیند به ما رساندی . بر این مطلب با قلبهایمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بیعت می کنیم . بر این عقیده زنده ایم و با آن می میریم و با آن محشور می شویم . تغییر نخواهیم داد و تبدیل نمی کنیم و شک نمی کنیم و انکار نمی نماییم و تردید به دل راه نمی دهیم و از این قول بر نمی گردیم و پیمان را نمی شکنیم … .»

آن گاه فرمود: «معاشر الناس فبایعوا الله وبایعونی وبایعوا علیا امیرالمؤمنین والحسن والحسین والائمة کلمة باقیة; ای مردم! با خدا بیعت کنید و با من بیعت نمایید و با علی امیرمؤمنان علیه السلام و حسن و حسین و امامان از ایشان به عنوان کلمه باقیه، بیعت کنید .»

و فرمود: هر کس بیعت را بشکند به ضرر خویش شکسته است، و هر کس به آنچه با خدا پیمان بسته وفا کند، خداوند به او اجر بزرگی عنایت می فرماید … .»

و در پایان خطبه فرمود: «معاشر الناس من یطع الله ورسوله وعلیا والائمة الذین ذکرتهم فقد فاز فوزا عظیما; ای مردم! هر کس خدا و رسولش و علی و امامانی را که ذکر کردم اطاعت کند، به رستگاری بزرگ دست یافته است .» (۱۲)

ج) مراسم بعد از حدیث غدیر

۱ . بیعت مردان: پس از پایان خطبه، مردم به سوی پیامبر و امیرمؤمنان علیه السلام هجوم آوردند، و با ایشان به عنوان بیعت دست می دادند و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام تبریک می گفتند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمود: «الحمد لله الذی فضلنا علی جمیع العالمین; حمد برای خدای است که ما را بر همه جهانیان برتری داد .» و صدای مردم بلند شد که «آری، شنیدیم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت می کنیم .» (۱۳)

و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مکرر می فرمود: به من تبریک بگویید، به من تهنیت بگویید; زیرا خداوند مرا به نبوت و اهل بیتم را به امامت اختصاص داده است .» (۱۴)

۲ . بیعت زنان: پیامبر صلی الله علیه و آله دستور دادند تا ظرف آبی آوردند و پرده ای زدند که نیمی از ظرف آب در یک سوی پرده و نیم دیگر آن در سوی دیگر قرار بگیرد و زنان با قرار دادن دست خود در یک سوی آب، و امیرمؤمنان در سوی دیگر، با آن حضرت بیعت نمایند . همچنین دستور دادند تا زنان هم به حضرتش تبریک و تهنیت بگویند و این دستور را درباره همسر خویش مؤکد داشتند . بانوی بزرگ اسلام، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نیز از حاضرین در غدیر بودند . همچنین کلیه همسران پیامبر صلی الله علیه و آله در آن مراسم حضور داشتند .

۳ . نهادن عمامه «سحاب » بر سر علی علیه السلام: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از پایان خطبه، عمامه خود را که «سحاب » نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر امیرمؤمنان قرار دادند و انتهای عمامه را بر دوش آن حضرت آویزان نمودند و فرمودند: «عمامه تاج عرب است .»

خود امیرمؤمنان در این باره فرمود: «پیامبر در روز غدیر خم عمامه ای بر سرم بستند و یک طرفش را بر دوشم آویختند و فرمودند: «خداوند در روز بدر و حنین، مرابه وسیله ملائکه ای که چنین عمامه ای به سر داشتند، یاری نمود .» (۱۵)

۴ . ظهور جبرئیل در غدیر: مسئله دیگر این بود که مردی زیبا صورت و خوشبو در کنار مردم ایستاده بود و می گفت: «به خدا قسم! روزی مانند امروز هرگز ندیدم که تا چه اندازه [پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله] کار پسرعمویش را مؤکد نمود و برای او پیمانی بست که جز کافر به خداوند و رسولش، آن را بر هم نمی زند . وای بر کسی که پیمان او را بشکند!»

در این وقت عمر نزد پیامبر آمد و گفت: شنیدی این مرد چه گفت؟! حضرت فرمود: آیا او را شناختی؟ گفت: نه . حضرت فرمود: «او روح الامین جبرئیل بود . تو مواظب باش این پیمان را نشکنی، که اگر چنین کنی خدا و رسول و ملائکه و مؤمنان از تو بیزار خواهند بود .» (۱۶)

۵ . معجزه ولایت: در آخرین ساعات از روز سوم اقامت پیامبر صلی الله علیه و آله در غدیر و پایان یافتن مراسم بیعت، «حارث فهری » همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پیامبر آمد و گفت: ای محمد! از تو سؤال دارم:

۱ . آیا شهادت به یگانگی خداوند و پیامبری خودت را از جانب پروردگارت آورده ای یا از پیش خود گفتی؟

۲ . آیا نماز و زکات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده ای یا از پیش خود گفتی؟

۳ . آیا این علی بن ابی طالب را که گفتی: «من کنت مولاه فعلی مولاه …» از جانب پروردگار گفتی یا از پیش خود گفتی؟

حضرت در جواب فرمود: «خداوند به من وحی کرده است و واسطه بین من و خدا جبرئیل است و من اعلان کننده پیام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبری را اعلان نمی کنم .»

حارث گفت: «خدایا! اگر آنچه محمد می گوید حق و از جانب توست، سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی بر ما بفرست!»

همین که سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگی را از آسمان بر او فرستاد که از مغزش وارد و از بخش پایین بدنش خارج شد، و او را درجا به هلاکت رساند . (۱۷)

۶ . توطئه منافقین در غدیر: اعتراض حارث آغاز انحرافها و توطئه هایی بود که خبر از آینده ای تاریک و فتنه انگیز می داد، که بعد از وقوع رحلت پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله دامن امت اسلامی را فرا گرفت و امامت از خط اصلی خویش خارج شد و به دست غاصبان افتاد . اینک به نمونه هایی از توطئه های منافقان و منحرفان بعد از حادثه غدیر اشاره می شود:

۱ . صحیفه ملعونه اول: دو نفر از منافقین در یک تصمیم اساسی با هم پیمانی بستند و آن این بود که «اگر محمد از دنیا رفت یا کشته شد، نگذاریم خلافت و جانشینی او در اهل بیتش مستقر شود .» سه نفر دیگر در این تصمیم با آنها هم پیمان شدند، و اولین قرارداد و معاهده را در کنار کعبه بین خود امضاء کردند، و داخل کعبه آن را زیر خاک پنهان نمودند تا سندی برای التزام عملی آنها باشد .

یکی از این سه نفر معاذبن جبل بود . او گفت: «شما مسئله را از جهت قریش حل کنید و من درباره انصار ترتیب امور را خواهم داد . »

از آنجا که «سعد بن عبادة » رئیس کل انصار بود و او کسی نبود که با غیر علی علیه السلام هم پیمان شود; لذا معاذبن جبل به سراغ بشیر بن سعید، و اسید بن حضیر که هر کدام بر نیمی از انصار یعنی دو طایفه «اوس » و «خزرج » نفوذ و حکومت داشتند، آمد و آن دو را با خود بر سر غصب خلافت هم پیمان نمود . (۱۸)

۲ . توطئه قتل پیامبر صلی الله علیه و آله: نقشه قتل پیامبر صلی الله علیه و آله بارها به اجرا در آمد، ولی منجر به شکست شد . یک بار در جنگ تبوک و چند بار به وسیله سم و بارها به صورت ترور تدارک دیده شده بود . در حجة الوداع همان پنج نفر اصحاب صحیفه، با نه نفر دیگر برای بار آخر نقشه دقیق تری برای قتل حضرت در راه بازگشت از مکه به مدینه کشیدند و نقشه چنین بود که در محل از پیش تعیین شده ای، در قله کوه «ارشی » کمین کنند و همین که شتر پیامبر صلی الله علیه و آله سربالایی کوه را پیمود و در سرازیری قرار گرفت، سنگهای بزرگی را به طرف شتر حضرت رها کنند تا برمد و با حرکات ناموزون حضرت را بر زمین افکند و آنان با استفاده از تاریکی شب به حضرت حمله کنند و وی را به قتل برسانند و متواری شوند .

خداوند متعال پیامبرش را از این توطئه آگاه ساخت و وعده حفظ او را داد . – منافقین که چهارده نفر بودند – نقشه خود را عملی ساختند . همین که شتر پیامبر به قله کوه رسید و خواست رو به پایین رود، سنگها را رها کردند، پیامبر با یک اشاره به شتر فرمان توقف داد در حالی که حذیفه و عمار، یکی افسار شتر حضرت را در دست داشت و دیگری از پشت سر شتر را حمایت می کرد .

با توقف شتر، سنگها به سمت پایین کوه رفتند و حضرت سالم ماند . منافقین که از اجرای دقیق نقشه مطمئن بودند، از کمین گاهها بیرون آمدند و با شمشیرهای برهنه به حضرت حمله کردند تا کار را تمام کنند، ولی عمار و حذیفه شمشیر کشیدند و با آنان درگیر شدند، و سرانجام آنها را فراری دادند … .

صبح روز بعد که نماز جماعت بر پا شد، همین چهارده (۱۹) نفر در صفهای اول جماعت دیده شدند! ! و حضرت سخنانی فرمود که اشاره ضمنی به آنان داشت . (۲۰)

پی نوشت:

۱) بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج ۳۷، ص ۲۵۱ – ۲۵۲; عوالم العلوم، شیخ عبدالله بحرانی، ج ۱۵، ص ۳۷۵ – ۳۷۶ .

۲) همان .

۳) قابل تذکر است که در عنوان برخی بخشها و همین طور برخی مطالب از کتاب اسرار غدیر، محمد باقر انصاری، بهره برده ایم .

۴) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۱۳ و ج ۲۱، ص ۳۸۰ .

۵) همان، ج ۳۷، ص ۱۱۴ .

۶) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۱۱ و ص ۱۵۸; علامه امینی، ج ۱، ص ۱۰ و ص ۲۶۸ .

۷) بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۳۸۷ و ج ۳۷، ص ۱۷۳ و ۲۰۳ و ۲۰۴; الغدیر، ج ۱، ص ۱۰ و ص ۲۴; عوالم، ج ۱۵، ص ۴۴ و ۹۷ .

۸) مائده/۶۷ .

۹) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۸۱; عوالم، ج ۱۵، ص ۳۰۷; الغدیر، ج ۱، ص ۱۲ و ۲۹۴; الطرائف سید بن طاووس، ص ۳۳; عبقات الانوار میر حامد حسین هندی، جلد غدیر .

۱۰) نساء/۴۷ .

۱۱) بحارالانوار، ج ۳۷، ۲۳۶ – ۲۳۷ .

۱۲) منابع خطبه و حدیث غدیر: بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۳۵ – ۲۵۳; عوالم العلوم، ج ۱۵، ص ۳۲۸ – ۳۷۹; الغدیر، ج ۱، ص ۳۹۹ – ۳۴۰; معانی الاخبار، شیخ صدوق، ص ۶۳ – ۷۳; الغدیر فی الاسلام، سید محمد رضا فرج الله، ص ۸۴ – ۲۰۹; فیض الغدیر، شیخ عباس قمی، و عبقات الانوار، میر حامد حسین، جلد غدیر .

۱۳) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۲۷ و ۱۶۶; الغدیر ج ۱، ص ۵۸ .

۱۴) همان .

۱۵) الغدیر، ج ۱، ص ۲۹۱; عوالم، ج ۱۵، ص ۱۹۹ .

۱۶) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۲۰ و ۱۶۱; عوالم، ج ۱۵، ص ۸۵ و ۱۳۶ .

۱۷) بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۳۶ و ۱۶۲ و ۱۶۷; عوالم، ج ۱۵، ص ۵۶ و ۵۷ و ۱۲۹ و ۱۴۴ .

۱۸) بحار الانوار، ج ۱۷، ص ۲۹ و ج ۲۸، ص ۱۸۶ و ج ۳۷، ص ۱۱۴; کتاب سلیم بن قیس، ص ۸۱۶ حدیث ۳۷; عوالم، ج ۱۵، ص ۱۶۴; اسرار غدیر، ص ۵۷ .

۱۹) معاویه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابی وقاص، عبدالرحمان، ابوعبیده، ابوموسی اشعری، ابو هریره، مغیرة … .

۲۰) بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۹۹ – ۱۰۰ و ج ۳۷، ص ۱۱۵; عوالم، ج ۱۵، ص ۳۰۴; اقبال الاعمال ص ۴۵۸ .

جامعیت اوصاف امیرمؤمنان علی علیه السلام

درمکتب لایموت دردانه علی است

در کون و مکان شاهد فرزانه علی است

در کعبه ظهور کرده تابر همه خلق

معلوم شود که صاحب خانه علی است

خانه کعبه صدف گشت که معلوم شود

بین ابناء بشر گوهر یک دانه علی است

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام در سیزدهم رجب سال ۳۰ عام الفیل در کعبه دیده به جهان گشود . مادرش فاطمه بنت اسد، زنی که سخت مورد احترام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود، و پدرش عمران، معروف به ابوطالب حامی بزرگوار رسول خدا بود .

مادرش فاطمه می گوید: وقتی از خانه خدا خارج شدم «هتف بی هاتف یا فاطمة سمیه علیا فهو علی والله الاعلی یقول: انی شققت اسمه من اسمی و ادبته بادبی و وقفته علی غامض علمی و هوالذی یکسر الاصنام فی بیتی و هوالذی یؤذن فوق ظهر بیتی و یقدسنی و یمجدنی فطوبی لمن احبه و اطاعه و ویل لمن ابغضه (۱) ;

هاتفی [از غیب] مرا ندا داد: ای فاطمه! [این نوزاد را] به نام علی نام گذاری کن . پس او علی است و خدای اعلی می گوید: به راستی، اسم او را از اسم خودم جداساختم، و او را به ادب خود، ادب نمودم و او را بر پیچیدگیهای علم خود آگاه ساختم و او کسی است که بتها را در خانه من خواهد شکست و بر بام خانه من اذان خواهد گفت و مرا تقدیس و تمجید خواهد نمود . پس خوش به حال کسی که او را دوست بداردو اطاعتش کند و وای بر کسی که او را دشمن بدارد .»

سرانجام در بیست و یکم ماه مبارک رمضان ۴۰ هجری در شهر بی وفای کوفه به شهادت رسید و شبانه و مخفیانه در نجف اشرف به خاک سپرده شد، و عزیزانش در تاریکی شب، بدن پاک پدر را زیر خاک پنهان نمودند .

زمین را از عدالت پاک کردند

گریبان فلک را چاک کردند

زچشمان ملائک اشک می ریخت

بمیرم مرتضی را خاک کردند

علی مرد نامتناهی

بدون هیچ تعارفی درباره علی علیه السلام سخن گفتن و اوصاف او را بیان نمودن، کاری است بس مشکل، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: «لو ان الریاض اقلام والبحر مداد والجن حساب والانس کتاب ما احصوا فضائل علی بن ابی طالب (۲) ; اگر همه درختان باغها قلم شوند، و تمام دریاها مرکب و جوهر، و جنها حسابگر و انسانها نویسنده گردند، نمی توانند فضایل علی علیه السلام را شماره کنند»

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست

که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

همچنین آن حضرت فرمود: «خداوند برای برادرم علی علیه السلام فضایلی قرار داده که از شماره بیرون است . هر کس یکی از فضایل او را بیان و بدان معترف باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده اش را خواهد بخشید و کسی که فضیلتی را از او بنویسد تا وقتی که از آن نوشته اثری باقی است فرشته ها برایش طلب آمرزش می کنند و آنکه به فضایل علی علیه السلام گوش بسپارد، خداوند گناهانی را که به وسیله گوش دادن مرتکب شده، می بخشد . هر کس به نوشته ای در فضیلت علی علیه السلام نگاه کند، گناهانی را که به وسیله چشم انجام داده است، مورد آمرزش قرار خواهد داد .» (۳)

و خود آن حضرت در بیانی دردمندانه فرمود: «غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفونی بعد خلو مکانی وقیام غیری مقامی (۴) ; فردا روزگار مرا می بینید [و مرا خواهید شناخت] و برای شما از اسرار [شخصیت] من پرده برداشته می شود و مرا بعد از خالی شدن مکان من [و رفتن من از این دنیا] و نشستن دیگران به جای من خواهید شناخت .»

آری علی را یا نشناختند و یا قدر او را ندانستند . عمر گفت: «عقمت النساء ان یلدن علی بن ابی طالب; زنان، دیگر شخصیتی مانند علی نزایند (۵) » ولی آن گونه با او رفتار کرد که تاریخ از بیانش شرم دارد .

شبلی شمیل مادی مسلک می گوید: «الامام علی بن ابی طالب عظیم العظماء نسخة مفردة لم یر لهاالشرق و لاالغرب صورة طبق الاصل لاقدیما ولاحدیثا; امام علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که شرق و غرب، نسخه ای مطابق او در گذشته و حال ندیده است .» (۶)

و جرج جرداق مسیحی می گوید: «ماذا علیک یادنیا لو حشدت قواک فاعطیت فی کل زمن علیا بعقله و قلبه و لسانه و ذی فقاره; ای دنیا! چه می شد که قدرتهای خویش را بسیج می کردی و هر دوره ای [انسانی] مانند علی علیه السلام رابا همان عقل و روح، و با همان زبان [و قدرت] و شجاعت [به جامعه بشری] تحویل می دادی .» (۷)

با همه اینها علی علیه السلام برای بشر ناشناخته است; چراکه علی علیه السلام قرآن ناطق است . همچنان که قرآن صامت ناشناخته است وبشر به عمق و ژرفای آن نرسیده است، به ژرفا و حقیقت علی علیه السلام نیز پی نبرده اند .

یکی از شاعران مصری چنین می سراید:

لئن قیل اسلام و ما قیل حیدر

فذلک قلب لیس ینبضه دم (۸)

«اگر اسلام گفته شود [و اسلام را بپذیریم] ولی به حیدر و علی قائل نباشیم [و امامت او را نپذیریم]، پس این قلبی [که اسلام را پذیرفته] در آن خون جریان ندارد، [قلبی است که حیات ندارد و اسلامی است که روح ندارد] .»

البته در اینجا بنا نداریم که اوصاف بی پایان علی علیه السلام را بیان کنیم; بلکه فقط حالاتی را از زبان شخصیتهایی که گوشه ای از عظمت او را دریافته اند بیان می کنیم .

امام خمینی قدس سره درباره مقام و منزلت آن حضرت می فرماید: «ما با کدام مؤونه و با چه سرمایه ای می خواهیم در این وادی وارد شویم؟ ما درباره شخصیت علی بن ابی طالب علیه السلام از حقیقت ناشناخته او صحبت کنیم یا از شناخت محجوب و مهجور خود؟ اصلا علی علیه السلام یک بشر ملکی و دنیوی است که ملکیان از او سخن بگویند یا یک موجود ملکوتی است که ملکوتیان او را اندازه گیری کنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفانی خود و فلاسفه و الهیون جز با علوم محدوده خود با چه ابزاری می خواهند به معرفی او بنشینند؟! تا چه حد او را شناخته اند تا ما مهجوران را آگاه کنند؟ دانشمندان و اهل فضیلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضایل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دریافت کرده اند، در حجاب وجود خود و در آیینه محدود نفسانیت خویش است و مولا غیر از آن است . پس اولی [و بهتر] آنکه از این وادی بگذریم .» (۹)

آنچه در جملات فوق بیان شده حقیقتی است که قرنها قبل سرور کائنات عصاره عالم هستی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره امیر مؤمنان بیان نموده است:

«یا علی ماعرف الله حق معرفته غیری و غیرک و ما عرفک حق معرفتک غیرالله و غیری (۱۰) ; ای علی! خداوند متعال را نشناخت به حقیقت شناختنش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه که حق شناختن توست، جز خدا و من .»

و یا در جای دیگر فرمود: «یا علی لایعرف الله تعالی الا انا و انت و لایعرفنی الا الله و انت و لایعرفک الاالله و انا (۱۱) ; ای علی! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من .»

بنابراین ، مانیز از بیان اوصاف آن امام همام می گذریم و در این مقال برآنیم که راز اوصاف متضاد آن حضرت را در حد درک و توان خود بیان داریم .

اوصاف متضاد علی علیه السلام

از مسائلی که سخت توجه دانشمندان را به خود جلب نموده، اوصاف متضاد علی علیه السلام است .

به طور معمول انسانها یا شجاع اند و اهل تقوی و تقدس نیستند; یا دلسوزند و شجاعت ندارند; یا حراف و پرسخن هستند; یا ساکت و کم گو; یا زاهدند و اهل سیاست و رزم نیستند و یا … . ولی علی علیه السلام چنین نیست; بلکه جامع صفات نیکو است .

حال، به نمونه هایی از سخنان بزرگان در این زمینه اشاره می شود:

۱ . سید رضی قدس سره که به بیش از هزار سال پیش تعلق دارد، متوجه این نکته و شیفته آن است . لذا می گوید: «از عجایب علی علیه السلام که منحصر به خود او است و احدی با او در این جهت شریک نیست، این است که وقتی انسان در آن گونه سخنانش که در زهد و موعظه و تنبه است تامل می کند، و موقتا از یاد می برد که گوینده این سخن، خود شخصیت اجتماعی عظیمی داشته و فرمانش همه جا نافذ و مالک الرقاب عصر خویش بوده است، شک نمی کند که این از آن کسی است که جز زهد و کناره گیری چیزی را نمی شناسد و کاری جز عبادت و ذکر ندارد; گوشه خانه یا دامنه کوهی را برای انزوا اختیار کرده، جز صدای خود چیزی نمی شنود و جز شخص خود کسی را نمی بیند واز اجتماع و هیاهوی آن بی خبر است . کسی باور نمی کند که سخنانی که در زهد و تنبه و موعظه تا این حد موج دارد، و اوج گرفته است، از آن کسی است که در میدان جنگ تا قلب لشکر فرو می رود، شمشیرش در اهتزاز است و آماده ربودن سر دشمن است، دلیران را به خاک می افکند و از دم تیغش خون می چکد، و در همین حال این شخص زاهدترین زهاد و عابدترین عباد است .»

آنگاه می گوید: «من این مطلب را فراوان با دوستان در میان می گذارم و اعجاب آنها را بدین وسیله بر می انگیزم .» (۱۲)

۲ . صفی الدین حلی متوفای قرن هشتم هجری در این باره می گوید:

جمعت فی صفاتک الاضداد

و لهذا عزت لک الانداد

زاهد حاکم حلیم شجاع

ما تک ناسک فقیر جواد

خلق یخجل النسیم من اللطف

و باس یذوب منه الجماد

جل معناک ان تحیط به

الشعر و یحصی صفاتک النقاد (۱۳)

«در صفات تو ضدها جمع شده اند . از این رو، همانند تو کم پیدا است، هم زاهدی و هم حاکم [که نوعا این دو جمع نمی شوند]، هم حلیمی [در نهایت درجه حلم] و هم شجاعی [در نهایت درجه شجاعت]، هم خونریزی [در نهایت درجه خونریزی آنجایی که باید خون کثیفی را ریخت] و هم عابدی [در منتهای درجه عبادت]، فقیری و بخشنده (نداری و انفاق کننده)، خلقهای [نیکی] که نسیم [سحر] از لطافت آن شرمسار و خجل است و شدت [و قدرت و صلابتی که] جمادات به موجب آن ذوب می شوند . معنا [و صفات] تو برتر از آن است که شعر بر آن احاطه یابد و نقاد آن را شماره کند .»

۳ . شیخ محمد عبده، شارح نهج البلاغه، می گوید:

«قطع نظر از سخنان علی، به طور کلی روح علی یک روح وسیع و همه جانبه و چند بعدی است، و همواره این خصلت ستایش شده است . او زمامداری است عادل; عابدی است شب زنده دار; در محراب عبادت گریان و در میدان نبرد خندان است; سربازی ست خشن و سرپرستی است مهربان و رقیق القلب; حکیمی است ژرف اندیش; فرماندهی است لایق; او هم معلم است و هم خطیب و هم قاضی و هم مفتی و هم کشاورز و هم نویسنده; او انسان کامل است و بر همه دنیاهای روحی بشریت محیط است .» (۱۴)

۴ . استاد شهید مرتضی مطهری در این باره می گوید:

«در علی هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران . مکتب او، هم مکتب عقل و اندیشه است و هم مکتب ثوره و انقلاب و هم مکتب تسلیم و انضباط و هم مکتب حسن و زیبایی و جذبه وحرکت .

علی علیه السلام پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و درباره دیگران به عدل رفتار کند، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود . کمالات انسانیت را با هم جمع کرده بود . هم اندیشه ای عمیق و دور رس داشت و هم عواطفی رقیق و سرشار . کمال جسم و کمال روح را توام داشت . شب، هنگام عبادت از ماسوی می برید و روز، در متن اجتماع فعالیت می کرد . روزها چشم انسانها مواسات و از خودگذشتگیهای او را می دید و گوشهایشان پند و اندرزها و گفتارهای حکیمانه اش را می شنید، و شب چشم ستارگان اشکهای عابدانه اش را می دید و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه اش را می شنید . هم مفتی بود و هم حکیم; هم عارف و هم رهبر اجتماعی; هم زاهد بود و هم سرباز; هم قاضی و هم کارگر; هم خطیب بود و هم نویسنده و بالاخره به تمام معنی یک انسان کامل بود با همه زیباییهایش .» (۱۵)

جامعیت علی علیه السلام از نگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

جامعیت علی علیه السلام و برخورداری او از اوصاف متضاد، هرچند برای بزرگان و دانشمندان جنبه کشفی و تازگی دارد، ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ۱۴۰۰ سال قبل این مسئله را گوشزد نمود .

بیهقی یکی از دانشمندان نامی اهل سنت چنین روایت نموده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«من احب ان ینظر الی آدم علیه السلام فی علمه و الی نوح علیه السلام فی تقواه و ابراهیم علیه السلام فی حلمه و الی موسی فی عبادته فلینظر الی علی بن ابی طالب علیه الصلوة والسلام;

هر کسی که دوست دارد به علم و دانش آدم علیه السلام بنگرد و مقام تقوا و خودنگهداری نوح را [مشاهده نماید] و بردباری حضرت ابراهیم علیه السلام را [نظاره کند] و به عبادت موسی علیه السلام [پی ببرد]، باید به علی بن ابی طالب علیه السلام نظر بیندازد .» (۱۶)

این روایت بیانگر این حقیقت است که علی علیه السلام جامع صفات پیغمبران اولوالعزم است . از این رو، در روایت طولانی دیگری از صعصعة بن صوحان می خوانیم که خود حضرت نیز به این حقیقت اشاره نموده است:

«اگرچه تمجید و تجلیل از خویشتن زشت است، لکن از باب اظهار نعمت الهی می گویم که من بر موسی و عیسی و ابراهیم و آدم و نوح و سلیمان و … برتری دارم . (۱۷) »

بیان مدعی

ادعای ما این است که علی علیه السلام هم شجاع است و هم گاهی به شدت اظهار ترس می کند، هم سخاوتند است و هم بخیل و … . اما شجاعت آن حضرت جای هیچ تردیدی نیست; بلکه شهره و آوازه جهانی دارد; در جنگ بدر این علی علیه السلام است که بعد از کشتن شجاعانی چون ولید و شیبه و عاص و حنظله، زمینه پیروزی را فراهم می کند و در جنگ احد آن کسی که تا پای جان مقاومت کرد و مدال «لافتی الا علی، و لاسیف الا ذوالفقار (۱۸) ; جوانمردی چون علی و شمشیری چون ذوالفقار نیست » از خداوند دریافت نمود، علی بود . در حالی که عمر و ابوبکر فرار کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله راتنها گذاردند .

در جنگ خندق این علی است که ندای «هل من مبارز» عمرو بن عبدود را جواب داد و به جنگ او رفت و این چنین، تمام ایمان در مقابل تمام کفر قرار گرفت: «برز الایمان کله الی الشرک کله .» (۱۹)

افزون بر این ضربت او که باعث کشته شدن عمرو می شود، از عبادت جن و انس برتر دانسته می شود که: «ضربة علی علیه السلام فی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین . (۲۰) » و یا در جنگ خیبر بعد از هشت روز محاصره دژ قموص و فرار کسانی چون ابوبکر و عمر علی علیه السلام در خیبر را کند ; بابی که حتی هشت نفر نتوانستند آن رااز جا تکان دهند و خود فرمود: «والله ما قلقت باب خیبر بقوة جسمانیة بل بقوة رحمانیة (۲۱) ; به خدا قسم درخیبر را با قدرت جسمانی نکندم; بلکه با قدرت رحمانی کندم .»

بیان موارد شجاعت امام علی علیه السلام از حوصله این نوشته خارج است و در شجاعت او همین بس که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «والله انه جیش فی سبیل الله; (۲۲) به خدا قسم علی علیه السلام یک لشکر است [در جنگیدن] در راه خدا .»

همچنین خود آن حضرت فرمود: «والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها … (۲۳) ; به خدا سوگند اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت یکدیگر بدهند، از آن روی بر نتابم .»

و یا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمود: «یا علی! اگر تمام شرق و غرب عالم به جنگ تو آیند، توان جنگیدن با همه آنان را داری .» (۲۴)

ولی همین علی علیه السلام که اسدالله الغالب است، گاهی آن چنان می لرزد و می ترسد و اظهار خوف و ترس می کند که انسان خیال می کند در وجود او از شجاعت هیچ خبری نیست . ضرار بن ضمرة در حضور معاویه درباره علی علیه السلام چنین گفت:

«… فاشهد بالله لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارحی اللیل سدوله و غارت نجومه و هو قائم فی محرابه قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین … آه آه من قلة الزاد و بعد السفر و وحشة الطریق و عظیم المورد (۲۵) ; پس خدا را شاهد می گیرم که او را در بعضی از جایگاه هایش دیدم . در وقتی که شب پرده های تاریکی اش را انداخته بود و ستارگان ظاهر شده بودند، در حالی که در محرابش ایستاده بود و محاسن خود را بر دست گرفته بود و مانند انسان مار گزیده به خود می پیچید و چون انسان غمدیده گریه می کرد … [گویا هنوز آواز او را در گوش جان دارم که می فرمود:] آه آه از کمی توشه، طولانی بودن سفر، وحشت راه و بزرگ بودن جایگاه ورود .»

پس آنگاه اشک معاویه جاری شد و با آستینش آن را پاک کرد و دیگران هم اشک ریختند . سپس معاویه گفت: آری ابوالحسن چنین بود . بعد گفت: ای ضرار! چگونه در فراق علی علیه السلام صبر می کنی؟ گفت: مانند کسی که فرزندش را بر روی سینه اش قربانی نموده باشد … که اشکش تمام نمی شود وحسرتش پایان نمی یابد . و با همان حال گریه، از نزد معاویه بیرون آمد . معاویه گفت: اگر بمیرم شما چنین ثنا نمی گویید . شخصی گفت: رفیق به اندازه رفیقش است . (۲۶)

به دعای کمیل علی بنگرید، جز گریه و زاری و ترس و لرز در آن نمی بینید: «یاسیدی فکیف لی و انا عبدک الضعیف الذلیل الحقیر المسکین المستکین; ای آقای من! پس چگونه خواهد بود حال من در حالی که من بنده ضعیف، خوار، ناچیز، مستمند و بیچاره تو هستم . (۲۷) »

همچنین به دعای صباح آن حضرت که سر تا پا اظهار عجز و ناتوانی و بی چیزی است بنگرید که می گوید: «الهی قرعت باب رحمتک بید رجائی و هربت الیک لاجئا من فرط اهوائی; خدایا! من در خانه رحمت تو را با دست امیدواری می کوبم، و به سوی تو فرار می کنم در حالی که از بی حدی هواهایم به تو پناه می برم .» (۲۸)

شبیه همین مضمون را در ابتدای مناجات شعبانیه داریم . آنجا که به درگاه الهی عرض می کند: «فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک (۲۹) ; به سوی تو فرار کردم و درمقابل تو ایستادم .»

و در مناجات مسجد کوفه، حضرتش سراسر پناه بردن به خداوند، و اظهار ضعف و ناتوانی را عرضه می دارد: «مولای یا مولای انت القوی و انا الضعیف و هل یرحم الضعیف االاالقوی; ای مولای من! ای مولای من! تو توانمندی و من ناتوان، و آیا ناتوان را جز قدرتمند ترحم می کند؟ (۳۰) »

نیمه شب زمزمه ای هست بلند

که مرا می گسلد بند از بند

هست جانسوزتر از ناله نی

کرده صدناله به یک زمزمه طی

چه روان بخش صدایی دارد

سوز عشق است و نوایی دارد

بس که با شور و نوا دمساز است

به سماوات طنین انداز است

آسمانها همه با آن عظمت

رفته زین حال فرو در حیرت

دشت و صحرا همه در بهت و سکوت

که بلند است نوای ملکوت

این نوای ابدیت از کیست

شاید آهنگ مناجات علی است

نیمه شب خلوت رازی دارد

با خدا راز و نیازی دارد (۳۱)

۲ . علی هم سخاوت دارد بی حد و نهایت و هم بخیل است بی اندازه:

سخاوت حضرت بر هیچ کس پوشیده نیست . اوست که در حال رکوع انگشتری خویش را به فقیر می دهد و غذای سه شبانه روز خود و اهل و عیالش را در حالی که روزه دارند، تقدیم مسکین و یتیم و اسیر می کند (۳۲) ; اوست که بعد از حفر قنوات و رسیدن به آب، بلافاصله آن را در راه خدا وقف می کند; اوست که در راه خدا شبانه و مخفیانه انفاق می کند (۳۳) ; اوست که ارثی از خود به جای نگذاشت; اوست که بیت المال را جارو می کرد و جای آن نماز می خواند; اوست که شمشیرش رادر حال جنگ بعداز تقاضای دشمن به او بخشید; اوست که انار تهیه شده برای زهرا علیها السلام را به فقیر می بخشید و … . معاویه درمورد سخاوت آن حضرت گفت: «اگر علی دو مخزن از طلا و کاه داشته باشد، اول طلا را در راه خدا می دهد، آنگاه کاه را .» (۳۴)

اما همین علی سخاوتمند، گاهی آن چنان بخل می ورزد که انسان فکر می کند در مرام او اصلا سخاوت راه ندارد . اینک به نمونه هایی توجه نمایید:

الف) آن حضرت می فرماید:

«والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته; به خدا سوگند اگر بیت المال [تاراج شده را هرکجا که] بیابم [به صاحبان اصلی آن] باز می گردانم، گرچه با آن ازدواج کرده یاکنیزانی خریده باشند . (۳۵) »

ب) وقتی عقیل، برادرش، که نابینا ونیازمند بود، نزد حضرت آمده و سهم بیشتری از بیت المال درخواست نمود، آن حضرت آهن داغ شده را به دست او نزدیک کرد که از حرارت آن فریاد عقیل بلند شد . آنگاه حضرت فرمود: «مادرت به عزایت نشیند! از آزاری ناله می زنی و من از آتش سوزان ناله نزنم . (۳۶) »

علی علیه السلام هم رئوف و مهربان و دلسوز است، هم گاهی ازخود قاطعیت و صلابت نشان می دهد .

از رحم علی است که می فرماید: به خاطر خلخالی که از پای زن یهودیه برده شده، اگر کسی از غصه بمیرد، جا دارد; از دل رحمی علی است که مشک آب زن خسته را بر دوش می کشد، با اینکه به تقسیم امروزی بر پنجاه کشور حکومت می کرد (از لیبی تا داغستان شوروی) (۳۷) ; از رافت علی است که شب به یتیمان و فقرا سرکشی می کرد; از مهربانی علی است که کنار پیرمرد نابینای خرابه نشین می نشیند و می گوید: «فقیری کنار فقیری نشسته و مسکینی کنار مسکینی .» (۳۸) و صدها مورد دیگر .

ولی همین علی علیه السلام گاهی خیلی بی رحمانه عمل می کند; در جنگ نهروان چهارهزار نفر از خوارج را به قتل می رساند و می فرماید: «فانا فقات عین الفتنة … (۳۹) ; من چشم فتنه را در آوردم .»

در جنگ جمل متجاوز از سی هزار نفر کشته شدند و در جنگ صفین نیز حدود ده هزار نفر از طرفین تلفات دادند، (۴۰) آیا نباید بپرسیم که ای علی دل رحم! کجا رفته آن همه رحمت و رافت؟! !

همین طور، علی علیه السلام که علم اولین و آخرین را دارا بود (۴۱) ، گاهی اظهار نادانی می کند و می گوید: «تجرات بجهلی . (۴۲) » علی ناطق ترین و فصیح ترین انسانها بود، اما بیست و پنج سال آن چنان سکوت کرد که گویا اصلا اهل سخن نیست . (۴۳)

حال باید دید که راز این تضادها در چیست؟

راز جامعیت

اوصاف متضاد امیرمؤمنان، علی علیه السلام از ایمان و معرفت عمیق او، از بندگی و تسلیم بی چون و چرای اودر مقابل خداوند سرچشمه می گیرد . آنجا که فرمان الهی بر آن است که باید شجاع و دلیر باشد و جان در کف اخلاص نهد، علی سراپا شجاعت و دلیری است، ولی آنجا که در پیشگاه معبود خود می رسد که جایگاه خضوع و خشوع و تذلل و کوچکی است، سراپا ترس و لرز، و گریه و ناله است . آنجا که به مال خودش می رسد تمام سخاوت است، اما آنگاه که به بیت المال می رسد و مامور است طبق عدالت رفتار کند، سراپا بخل و امساک است . و همین طور، اوصاف دیگر علی علیه السلام تابع فرمان الهی است .

اینک به نمونه هایی که نشان دهنده روح یقین، ایمان عمیق و بندگی محض اوست اشاره می کنیم:

۱ . قرآن ناطق و وحی مجسم:

امام علی علیه السلام خود فرمود: «انا القران الناطق (۴۴) ; انا کلام الله الناطق (۴۵) ; انا علم الله … و لسان الله الناطق (۴۶) ; من قرآن ناطقم، من سخن خدای ناطقم، من دانش خدا وزبان خدای ناطقم .»

۲ . شهود و ملکوت:

آن حضرت می فرماید: «و لقد نظرت فی الملکوت باذن ربی فما غاب عنی ماکان قبلی و لاما یاتی بعدی (۴۷) ; به حقیقت، من به ملکوت [جهان] بااذن پروردگار نظر کردم . پس چیزی از گذشته و آینده از من پنهان نیست .»

۳ . افتخار اطاعت و بندگی:

از امیرمؤمنان نقل شده است که به درگاه خداوند عرض می کرد: «کفی لی عزا ان اکون لک عبدا و کفی لی فخرا ان تکون لی ربا (۴۸) ; [در] عزت من همین بس که بنده تو [و سراپا تسلیم امر تو] باشم و این افتخار مرا کافی است که تو پروردگار [و مربی] من باشی .»

برخی انسانها به خاطر ترس از جهنم و یا طمع به بهشت خدا را بندگی می کنند، ولی علی هم عبادت عاشقانه دارد و هم آگاهانه، از این رو، عرض می کرد: «الهی ما عبدتک خوفا من نارک و لاطمعا فی جنتک بل وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک (۴۹) ; خدایا! من تو را به موجب بیم از آتشت و یا به خاطر طمع در بهشتت پرستش نکرده ام ; بلکه بدان جهت تو را پرستش کردم که شایسته پرستش یافتم .»

و در جای دیگر فرمود: «لو لم یتوعد الله علی معصیته لکان یجب الا یعصی شکرا لنعمه (۵۰) ; اگر [فرضا] خداوند به نافرمانی خویش وعید نداده [و کیفری معین نکرده بود]، سپاسگزاری نعمتهایش ایجاب می کرد که از فرمانش تمرد نشود .»

آن حضرت در ادامه پاسخ برادرش عقیل فرمود: «والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلته; به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانی کنم و به ناروا پوست جوی را از مورچه ای بگیرم، چنین نخواهم کرد .» آنگاه چنین فرمود: «همانا این دنیای آلوده شما نزد من، از برگ جویده شده دهان ملخ پست تر است . (۵۱) »

شب نوزدهم وقتی حضرت اذان آخرش را گفت، از ماذنه پایین آمد و با خود این گونه زمزمه کرد:

خلوا سبیل المؤمن المجاهد

فی الله لایعبد غیرالواحد (۵۲)

«باز کنید راه مؤمن رزمنده در راه خدارا، که جز [خدای] واحد نپرستیده است .»

تمام ارزشهای علی، عظمت و مقام او، و تمام اختلافات و تضادها در اوصاف او، درهمین وصف بندگی او نهفته است .

زبارگاه قدس حق یک نفس او کنار نیست

علی است عاشق خدا بندگی اش شعار نیست

پیش یتیم بی نوا زانو زند گریه کند

لباس وصله می زند اسیر روزگار نیست

سوده همدانی بانوی فداکار و دلباخته و شیعه راستین علی علیه السلام، در مقابل معاویه بر علی درود فرستاد و در وصف او چنین گفت:

صلی الله علی روح تضمنها

قبر فاصبح فیه العدل مدفونا

قد حالف الحق لایبغی به بدلا

فصار بالحق والایمان مقرونا (۵۳)

«درود خدا بر روانی باد که او را خاک برگرفت و عدل در آن مدفون گشت . باحق پیمان بسته بود که به جای آن بدلی نگزیند; پس با حق و ایمان مقرون گشته بود .»

پی نوشت:

۱) شیخ عباس قمی، انوار البهیة، چاپ افست، ص ۲۵ .

۲) بحار الانوار، ج ۲۸، ص ۱۹۷ .

۳) قندوزی، ینابیع المودة، ص ۱۲۱ .

۴) اصول کافی، ج ۱، ص ۲۹۹; بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۶; نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹ .

۵) الغدیر، چاپ نجف، ج ۶، ص ۳۰۸ .

۶) صوت اسدالله، ج ۱، ص ۳۷ .

۷) صوت العداله الانسانیة، جرج جرداق، ج ۱، ص ۴۹ و الغدیر، ج ۶، ص ۳۰۸ .

۸) رضا حکیمی، حماسه غدیر، ص ۴۲ .

۹) پیام امام خمینی قدس سره به مناسبت برگزاری کنگره هزاره نهج البلاغه، ۲۷/۲/۱۳۶۰ .

۱۰) مناقب، ابن شهر آشوب، ج ۳، ص ۲۶۸ .

۱۱) محمد تقی مجلسی، روضة المتقین، ج ۱۳، ص ۲۷۳ .

۱۲) علامه مرتضی مطهری، سیری در نهج البلاغه، (قم، صدرا، چاپ دوازدهم، ۱۳۷۴)، ص ۲۸; ر . ک: علامه مرتضی مطهری، انسان کامل، انتشارات کتابخانه عمومی امیرالمؤمنین اصفهان، ۱۴۰۰، ص ۳۲ .

۱۳) انسان کامل، ص ۳۳ و سیری در نهج البلاغه، ص ۲۹ .

۱۴) سیری در نهج البلاغه، ص ۲۹ .

۱۵) استاد مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه علی علیه السلام، (قم، انتشارات صدرا، چاپ سی و نهم، ۱۳۸۰)، ص ۱۳ – ۱۲ .

۱۶) شیخ طوسی، امالی، (قم، دار الثقافة، ۱۴۱۶)، ص ۴۱۶، مجلس ۱۴; ر . ک: دیلمی، ارشاد القلوب، انتشارات شریف رضی، ۱۴۱۲ ه . ق، ج ۲، ص ۳۶۳ و علامه حلی، شرح تجرید، ص ۲۲۱ .

۱۷) سید نعمت الله جزائری، انوار النعمانیة، شرکت چاپ تبریز، ج ۱، ص ۲۷ .

۱۸) پژوهشی عمیق پیرامون زندگی علی علیه السلام، جعفر سبحانی، جهان آرا چاپ اول، ص ۱۲۷ .

۱۹) همان، ص ۱۳۹ و ۱۳۳; ر . ک: جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۱۳۶ .

۲۰) همان، ص ۲۴۹ .

۲۱) رسولی محلاتی، زندگانی امیرالمؤمنین، ص ۱۳۱ – ۱۳۰ .

۲۲) محمدی ری شهری، شهادت، ص ۷ .

۲۳) نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، ص ۵۵۴، نامه ۴۵ .

۲۴) سفینة البحار، ج ۱، ص ۶۹۰ .

۲۵) محمد باقر مجلسی، بحارالانوار (بیروت، داراحیاء التراث العربی)، ج ۴۱، ص ۲۱، ذیل روایت ۲۸ .

۲۶) همان .

۲۷) مفاتیح الجنان، دعای کمیل، ص ۱۰۷ .

۲۸) همان، ص ۹۹ .

۲۹) همان، ص ۲۵۹ .

۳۰) همان، ص ۶۵۷، مناجاب امیرالمؤمنین در مسجد کوفه .

۳۱) اشک شفق، ص ۱۸۲ .

۳۲) انسان/۴ .

۳۳) بقره/۲۷۴ .

۳۴) ر . ک: علی از دیدگاه ابن ابی الحدید، ترجمه علی دوانی .

۳۵) نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۵، ص ۵۸ .

۳۶) بحارالانوار، ج ۴۱، ص ۱۱۵ – ۱۱۴ .

۳۷) زندگی امیرالمؤمنین، سید محمد شیرازی، ص ۳۴ .

۳۸) دستغیب شیرازی، معارفی از قرآن، ص ۲۳۱ .

۳۹) نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۹۲ .

۴۰) مهدی پیشوایی، زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام، ص ۳۴ .

۴۱) نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ۱۱۴۵ .

۴۲) دعای کمیل .

۴۳) ر . ک: نهج البلاغه، خطبه ۳ .

۴۴) سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة (مؤسسة الاعلمی، چاپ اول)، ج ۱، ص ۲۱۴، ح ۲۰ .

۴۵) محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۸۲، ص ۱۹۹ .

۴۶) شیخ صدوق، التوحید، مؤسسه نشر اسلامی، ص ۱۶۴، ح ۱ .

۴۷) شیخ طوسی، الامالی، دارالثقافة قم، ۱۴۱۴ ق، ص ۲۰۵، حدیث ۳۵۱ .

۴۸) محمدی ری شهری، میزان الحکمه، بیروت، ج ۵، ص ۱۹۵۹ .

۴۹) سیری در نهج البلاغه، ص ۸۶ .

۵۰) نهج البلاغه، محمد دشتی، ص ۷۰۰، حکمت ۲۹۰ .

۵۱) همان، ص ۴۶۰، خطبه ۲۲۵ .

۵۲) دیوان علی علیه السلام، به نقل از انسان کامل (همان)، ص ۴۸ .

۵۳) جاذبه ودافعه علی، همان، ص ۹۶ .

زندگی امام علی علیه السلام

اشاره:

آنچه در پیش رو دارد متن سخنان استاد عظیم الشأن علامه سید مرتضی عسکری است که برای مجله مبلغان ایراد گردیده و پس از ویرایش در حد مقدور مستند سازی شده است. این نوشته حاوی نکاتی ظریف از تاریخ اسلام و شخصیت امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. امید آن که با تبلیغ لطایف و ظرایف زندگی امیر المؤمنین گامی در جهت معرفی این اسوه معنویت برداشته شود.

کمال شریعت

شریعت اسلام که از حضرت آدم تا حضرت نبی خاتم صلی الله علیه و آله بر پیامبران الهی علیهم السلام نازل شده تا آن را به مردم ابلاغ کنند، در عصر نبی خاتم صلی الله علیه و آله و بعد از تعیین علی بن ابی طالب علیه السلام در حجة الوداع و در غدیر خم کامل شد. «الیوم اکملتُ لکم دینکم و اتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلام دینا؛(۱) امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.»

پرورش یافته پیامبر صلی الله علیه و آله

حضرت علی علیه السلام از سلاله اسماعیل و فرزند ابوطالب است و از لحاظ حسب، پرورش یافته خاتم الانبیاء بوده است. وی در زمان پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله ، چون سایه برای او بود. به خواست خداوند، علی علیه السلام در دامان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرورش یافت.

حضرت ابوطالب همانند پدرانش حاجیان و زائران خانه خدا را مهمانی می کرد. او و اجدادش دو کار انجام می دادند:

۱- در مکه جز چاه زمزم چاه دیگری نبود. آن ها در طول سال آب می کشیدند و در حوض های چرمی که در راه حجاج قرار داشت ـ می ریختند و در موسم حج مقداری مویز نیز در آن ها می ریختند و مردم را سیراب می کردند.

۲- گاهی شترانی را در راه حجاج ذبح می کردند تا حجاج آن ها را بریان کرده از آن تناول کنند.

از آنجا که در آمد اهل مکه از تجارت بود، هاشم به فرزندانش آموخته بود که برای تجارت در تابستان به ایران و شام بروند و در زمستان به یمن و آفریقا سفر کنند. ابوطالب دو سال نتوانست تجارت کند و به همین دلیل فقیر شد. در این زمان قحطی شدیدی در مکه پیش آمد؛ به حدی که مردم به صورت خانوادگی از مکه بیرون می رفتند تا اعضای هر خانوار که می میرند توسط بقیه اعضای خانواده دفن شوند. در این شرایط از بنی هاشم دو تن از موقعیت خوبی برخوردار بودند: یکی پیامبر اسلام که به واسطه ازدواج با حضرت خدیجه علیهاالسلام ثروتمند شده بود و دیگری عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که او نیز از دارایی برخوردار بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزد عموی خود، عباس، آمد و از او خواست تا با کمک یکدیگر از نان خورهای ابوطالب بکاهند. هر دو نزد ابوطالب رفتند و گفتند: «ما حاضریم هر کدام از فرزندانت را که صلاح بدانی نزد خود ببریم. ابوطالب گفت: «لو ترکتم لی عقیلاً فاصنعوا ماشئتم؛اگر عقیل را برای من بگذارید [مانعی نداردو] هر چه خواستید انجام دهید.»

از این عبارت معلوم می شود که عقیل بزرگ و کارآمد بوده است. عباس، جعفر را و پیامبر اکرم، علی علیه السلام را با خود بردند(۲)

هم راز وحی

علی علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: «و لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم، لیله و نهاره و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه عَلَما و یأمرنی بالاقتداء به؛(۳) و خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را زمانی که پیامبر از شیر گرفته شده بود همنشین او کرد که او را در شب و روز به بزرگورای ها و خوهای نیکوی جهان سیر دهد و من مانند رفتن بچه شتر پی مادرش، پی او می رفتم و هر روز از خوهای خود پرچمی می افراشت و پیروی از آن را به من امر می کرد.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالی یک ماه در غار حراء اعتکاف می کرد. این اعتکاف قبل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز سابقه داشت و عبدالمطلب نیز چنین اعتکافی داشته است. در زمان اعتکاف پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام برای پیامبر صلی الله علیه و آله ، آب و غذا به غار می برد و حاجات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را برآورده می ساخت. حضرت می فرماید: «در زمان اولین وحیی که بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد: «اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم…»(۴) همراه پیامبر صلی الله علیه و آله بودم. با نزول وحی ناله ای شنیدم. از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سؤال کردم این ناله چیست؟ فرمود: هذا الشیطان ئیس من عبادتی؛ این ناله شیطان است که از عبادت من مأیوس شد. انت تسمع ما اسمع وتری ما اری لکنک لست بنبی و انت وصی؛ تو آنچه را من می شنوم می شنوی وآن چه را من می بینم می بینی ولی تو نبی نیستی، بلکه وصی هستی.»(۵)

اولین نماز جماعت

پس از نزول اولین آیات وحی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از غار حراء به منزل آمد و جبرئیل امین در همان روز، نماز را برای پیامبر آورد و نحوه وضو گرفتن و نماز خواندن را به وی آموخت. اولین نماز جماعت را پیامبر و علی و خدیجه خواندند.

طبری امام مورخین مکتب خلفا در تاریخش می نویسد: «یحیی بن عفیف کندی می گوید: «برای حج به مکه آمدم و میهمان عباس بودم (خانه عباس عموی پیامبر مشرف به خانه خدا بود.) وسط های روز دیدم مردی آمد و به آسمان نگاه می کرد. (۶) مقابل خانه خدا ایستاد. دست راستش جوانی خردسال و پشت سرش زنی بود. او خم شد آن ها نیز خم شدند، او به زمین افتاد آن ها نیز به زمین افتادند. تعجب کردم. وقتی که عباس آمد ماجرا را برای او نقل کردم، گفت: «دانستی آن ها که بودند؟» گفتم: نه. گفت: «آن که جلو بود، پسر برادرم محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله است. او می گوید: از آسمان به او وحی می شود؛ آن که در جانب راستش ایستاده بود، علی بود و آن که پشت سرش بود، خدیجه، زوجه پسر برادرم محمد، است. من در روی زمین کسی را غیر از این سه نفر بر این دین نمی دانم.» (۷)

اولین تبلیغ و ولایت علی علیه السلام

طبری در تاریخ خود آورده است که در سال سوم بعثت آیه «و انذر عشیرتک الاقربین»(۸) نازل شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می بایست دعوت را از اقوام و خویشانش شروع کند. علی علیه السلام در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او دستور داد ران گوسفندی بریان کند و قدحی از دوغ تهیه نماید و بنی عبد المطلب را دعوت کند. او نیز چنین کرد و میهمانان آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از ران گوسفند قدری خورد و با دندان خود متبرک کرد و از قدح نیز قدری نوشید و آن را متبرک ساخت. میهمانان یکی یکی خوردند و سیر شدند و ران و دوغ سر جای خود باقی ماند.

ابولهب گفت: «لشد ما سحرکم الرجل؛ عجب سحری کرد.» او رفت و بقیه نیز رفتند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: دیدی چه کرد؟ اَعِد؛ دوباره دعوت کن. این بار هنگام پذیرایی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیش دستی کرد و فرمود: «ایکم یؤازرنی علی هذا الامر فیکون اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم من بعدی.» آن ها مسلمان نبودند و قبول نکردند. علی علیه السلام گفت: «انا یا رسول الله.» حضرت رسول علی را بلند کرد (این ها همه نکته دقیق و حکمتی دارد) و فرمود: «هذا اخی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم، فاسمعوا له و اطیعوا». آن ها برخواستند و رفتند. و ابوطالب را مسخره می کردند و می گفتند: «ان ابن اخیک یأمرک ان تطیع ابنک.»(۹)

بوده است؛ یعنی، تبلیغ این سه با هم بوده است.

تکرار خفتن در جای رسول

پس از دعوت آشکار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قریش از ابوطالب خواستند تا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رود و به او اعلام کند که اگر مال می خواهد به او بدهند، اگر پادشاهی می خواهد دورش جمع شوند و پادشاهی کند و…، ولی دست از دعوتش بردارد.

پیامبر اکرم پس از شنیدن سخنان آنان فرمود: «والله یا عماه لو وضعوا الشمس فی یمینی و القمر فی شمالی علی ان اترک هذا الامر حتی یظهره الله او اهلک فیه ما ترکته (۱۰)؛ عمو جان به خدا سوگند اگر خورشید را در کف راستم و ماه را در کف چپم قرار دهند که از تبلیغ آیین خود دست بردارم، هرگز دست برنخواهم داشت تا یا خداوند این دین را یاری کند و یا در راه آن جان دهم.»

آن ها عاجز شدند و به آزار و اذیت ضعفا پرداختند و آن ها را شکنجه می کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور به هجرت داد. عده ای به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از راه دریای سرخ به حبشه رفتند. قریش با یکدیگر هم قسم شدند تا با بنی هاشم خرید و فروش نکنند، در یک مجلس ننشینند، سخن نگویند و…

آن ها تصمیم گرفتند که این قطع رابطه ادامه یابد تا پیامبر صلی الله علیه و آله را تسلیم آن ها کنند و قریش او را به شهادت برسانند. آن ها این قرار داد را به کعبه آویزان کردند. ابوطالب احساس خطر کرد، از این رو با بنی هاشم، بنی المطلب و هر که مسلمان شده بود، به دره کوهی به نام شعب ابی طالب پناه بردند. اموال حضرت خدیجه علیهاالسلام در این جا مصرف شد. شب های شعب ابی طالب شب های خطرناکی برای پیامبر اکرم بود و همواره این خطر وجود داشت که قریش از دور جای خواب پیامبر اکرم را نشانه بگیرند، و او را در تاریکی به شهادت برسانند.

به همین دلیل وقتی که هوا تاریک می شد و همه می خوابیدند، ابوطالب جای پیامبر صلی الله علیه و آله را با حضرت علی علیه السلام تعویض می کرد تا اگر پیامبر صلی الله علیه و آله را نشانه گرفتند، مصون بماند. روزی علی علیه السلام به پدر گفت: من کشته می شوم. ابوطالب فرمود: «در راه حبیب کشته می شوی.» حضرت فرمود: «نخواستم بگویم راضی نیستم. خواستم بگویم من می دانم که در راه حبیب کشته می شوم.»

در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله

بعد از وفات ابوطالب، آزار قریش زیاد شد و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأموریت یافت تا از مکه به مدینه هجرت کند. قریش در دارالندوه گرد هم جمع شده و تصمیم گرفته بودند که شبانه از هر قبیله یک نفر جمع شوند و یک باره بر پیامبر صلی الله علیه و آله حمله کنند و او را بکشند تا خونش در قبایل پخش شود و قاتل معلوم نباشد. ابولهب نیز در این جمع شرکت کرده بود. جبرئیل امین دستور هجرت را برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورد. و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تصمیم بر هجرت گرفت. آن شب که دور خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را محاصره کرده بودند، علی علیه السلام را به جای خود خواباند تا فدایی او باشد.

حضرت علی علیه السلام عرض کرد: «اگر من جای شما بخوابم شما سالم می مانید؟» فرمود: بله. علی به جای او خوابید تا به شهادت برسد ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سالم بماند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کفی از خاک برداشت و بر سر مشرکان ریخت و رفت و آن ها او را ندیدند.

دیوارها کوتاه بود و آن ها جای پیامبر صلی الله علیه و آله را می دیدند. برای آزار حضرت، تا صبح به طرف خانه اش سنگ پرتاب می کردند، اما به دستور ابولهب قرار شده بود هنگام صبح حمله کنند. وقتی که صبح شد، علی علیه السلام از جای خویش برخاست. آن ها بر خلاف انتظار، حضرت علی علیه السلام را دیدند.

گفتند: محمد کجاست؟

گفت: مگر او را به من سپرده بودید؟

بهترین نمونه امانتداری

قریش به یکدیگر اطمینان نداشتند و طلا و نقره خود را نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ؛ یعنی، محمد امین می گذاشتند. علی علیه السلام مأموریت داشت پس از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امانات مردم را به آن ها بازگرداند. حضرت تا سه روز امانات مردم رابرگرداند. سپس در خانه خدا با صدای رسا اعلام فرمود: آیا کسی هست که امانتی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله داشته باشد؟ کسی نیامد.

پیامبر صلی الله علیه و آله در انتظار علی علیه السلام

مأموریت دیگر علی صلی الله علیه و آله این بود که فواطم را (فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله ،فاطمه بنت اسد مادر علی علیه السلام ، فاطمه بنت عبد المطلب) به مدینه ببرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به قبا رسیده بود. همان جا ماند. هر چه ابوبکر اصرار کرد تا پیامبر صلی الله علیه و آله وارد مدینه شود، پیامبر صلی الله علیه و آله می فرمود: «باید علی بیاید.» علی علیه السلام آمد در حالی که از پیاده روی پاهایش تاول زده بود. تاول های پای او با آب دهان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شفا یافت و با هم وارد مدینه شدند. این نشان گر نهایت دوستی پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام است.

شجاعت علی علیه السلام

بدر

در جنگ بدر هزار مرد جنگی قریش در مقابل ارتش سیصد و سیزده نفری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفت. یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آماده جنگ نبودند بلکه فقط برای گرفتن قافله قریش آمادگی داشتند. دراین جنگ هفتاد نفر از قریش کشته شدند که ۳۵ نفر از آنان را علی علیه السلام کشته بود. این ۳۵ نفر نه از آدم های عادی بلکه از قهرمانان و سران قریش بودند.

احد

قریش به تلافی جنگ بدر و برای خونخواهی کشته شدگان خود به طرف مدینه حرکت کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز از مدینه بیرون آمد و دو لشگر در مقابل هم قرار گرفتند. در آن زمان قهرمانان، علمدار می شدند. (در ماجرای عاشورا نیز چون حضرت ابوالفضل قهرمان بود، علمدار شد) اگر علم به زمین می افتاد، لشکریان فرار می کردند. در احد، نه نفر از قهرمانان قریش یکی پس از دیگری علم برداشتند. هر یک از آنان که علم را بر می داشت، علی علیه السلام او را با شمشیر به درک می فرستاد. با کشته شدن نهمین نفر، لشکر قریش شکست خورد.

خندق

در جنگ خندق، قریش با ده هزار نفر آمدند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مسلمانان برای حفظ مدینه، با تعلیم سلمان فارسی خندقی حفر کردند تا ارتش دشمن نتواند وارد مدینه شود. عمرو بن عبدود که با هزار سوار برابر بود با اسب از خندق پرید. اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از رویارویی با او هراس داشتند. عمرو به آن ها نگاه می کرد و می گفت: «شما می گویید: هر کس از شما توسط ما کشته شود، به بهشت می رود. آیا از شما کسی نیست که بخواهد بهشت برود؟» کسی پاسخ او را نمی داد تا این که گفت: «ولقد بححت عن النداء بجمعکم هل من مبارز؛ بس که فریاد کشیدم و در میان جمعیت شما مبارز طلبیدم، صدایم گرفت!» همه می ترسیدند، تا این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «چه کسی به جنگ او می رود؟ علی علیه السلام فرمود: «من». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه خود را بر سر او بست. علی علیه السلام وقتی با عمرو مواجه شد، به او گفت: «تو گفته ای کسی که به مبارزه من درآید، از سه حاجت او یک حاجت را اجابت می کنم. اینک من حاجاتم را می گویم. ۱- بیا و مسلمان شو. گفت نمی شود. ۲- لشکرت را بردار و برگرد. گفت: نمی شود. ۳- تو سواری و من پیاده، پیاده شو تا بجنگیم. گفت: خیال نمی کردم در عرب کسی چنین آمادگی یا چنین خواسته ای داشته باشد.

عمرو پیاده شد و اسب خود را پی کرد. با شمشیر به حضرت علی علیه السلام حمله کرد. حضرت علی علیه السلام سپرش را مقابل ضربه او گرفت، سپرش دو نیم شد و شمشیر به سر حضرت علی علیه السلام اصابت کرد. همانجا که بعدها مورد اصابت شمشیر ابن ملجم قرار گرفت. حضرت علی علیه السلام نیز شمشیری به پای عمرو زد. او بر روی زمین افتاد و حضرت علی علیه السلام روی سینه اش نشست.

اگر مسلمانی، کافری را می کشت، تمام لباس و وسایل او را بر می داشت و مال او بود. ولی حضرت این کار را نکردند. وقتی خبر به خواهر عمرو رسید گفت: اگر لباس های برادرم را در آورده بودند تا آخر عمر برای او گریه می کردم ولی آن که عمرو را کشت پسر ابوطالب با این بزرگواری است.»(۱۱)

بودند.)

خیبر

یهودیان مردمانی ثروتمند و بسیار سرکش و آزار دهنده بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مأمور به جنگ خیبر شد. قهرمانی به نام مرحب داشتند که به جای سپر، برای لرزاندن قلب طرف، سنگ روی سر می گذاشت.

حضرت رسول صلی الله علیه و آله روز اول ابوبکر را با ارتش برای جنگ با آنان فرستاد. آن ها رفتند و شکست خورده برگشتند. در باره او نوشته شده که «یجبّن اصحابه و یجبونه؛ ابوبکر به سپاهیانش می گفت: شما ترسو بودید و آن ها می گفتند تو ترسو بودی.» روز دوم عمر با لشکریانش رفت و بعد از شکست و بازگشت، همان سخنان تکرار شد.(۱۲)

می فرمود: تا آخر عمر دیگر چشم درد ندیدم.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عَلَم را به دست علی داد. علی به همراه لشکریان حرکت کرده در مقابل مرحب قرار گرفت. هر دو رجز خواندند و به یکدیگر حمله کردند. حضرت، مرحب را کشت و سپس از خندق آنان جست و در قلعه خیبر را کند. در را روی خندق گرفت و پل ساخت تا صحابه از روی آن عبور کنند و این چنین خیبر را فتح کرد. بعد از فتح قلعه، هشت نفر خواستند در را حرکت دهند نتوانستند.

جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ هایی که نزدیک مدینه بود، علی را با خود می برد و در مدینه کسی را که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله هوای ریاست نداشته باشد، می گذاشت تا نماز جماعت بخواند. افرادی چون ابن ام مکتوم کور، ابن مسعود و…

در غزوه تبوک مسافرت پیامبر صلی الله علیه و آله دو ماه طول می کشید و نمی شد که پیامبر صلی الله علیه و آله مرکز اسلام را دو ماه تنها بگذارد، یا به دست افرادی بسپرد که قبلاً می سپرد. در این غزوه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را فرماندار مدینه کرد. منافقین گفتند: «مَلَّ ابن عمه؛ از پسر عمویش ملول شد.» حضرت امیر علیه السلام لباس جنگ پوشیده و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ملحق شد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «ما بال ابن ابی طالب؛ پسر ابوطالب را چه می شود؟» حضرت عرض کرد: «منافقین گفتند: «مل ابن عمه». در صحیح بخاری آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اَماترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی(۱۳) ؛ آیا خشنود نمی شوی که به منزلتت نزد من مانند منزلت هارون نیست به موسی علیه السلام باشد جز این که [هارون نبی بود ولی] نبوت با من ختم می شود.»

قرآن و علی علیه السلام

وقایعی از تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نشانگر این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام را برای حمل تبلیغ رسالت بعد از خود آماده می کرد. ما به صورت مفصل در کتاب «معالم المدرستین» از کتب مکتب خلفا (طبقات ابن سعد، سنن ابن ماجه، مسند احمد و…) روایت کرده ایم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آخرهای شب نشست های خاصی با علی علیه السلام

داشت. علی علیه السلام دم در خانه رسول الله صلی الله علیه و آله می ایستاد و می گفت: «السلام علیک یا رسول الله.» اگر پیامبر می فرمود علیک السلام، داخل می شد و الاّ، بر می گشت. در جلسات ملاقات، آنچه از ملاقاتِ گذشته تا این زمان، بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وحی شده بود، آن ها را برای علی علیه السلام املاء می کرد و علی علیه السلام می نوشت.

به علی علیه السلام می فرمود: «بنویس. علی علیه السلام عرض می کرد: «تخاف علیّ النسیان؛ از فراموش کردن من می ترسی؟، فرمود: «نه، ولقد دعوت الله الاّ ینسیک. اکتب لشرکائک. عرض کرد: وَ مَن شرکائی. در آن جلسه امام حسن و امام حسین علیهماالسلام حاضر بودند. حضرت فرمود برای این ها و فرزندان این (اشاره به امام حسین علیه السلام )

در آن عصر، نامه هایی را که می خواستند بماند، روی پوست می نوشتند. علی علیه السلام قرآن را بر روی پوست شترِ دباغی شده می نوشت. این نوشته طوماری به اندازه هفتاد زراع شده بود و نام آن جامعه بود. آنچه بر پیامبر وحی می شد، پیامبر صلی الله علیه و آله بر علی علیه السلام املا می کرد و علی علیه السلام در آن جامعه می نوشت.

ما در سه جلد کتاب «القرآن الکریم….» آورده ایم که وحی به دو صورت بود: ۱- وحی قرآنی ۲- وحی بیانی. وحی قرآنی همین قرآن است که امروز در دست ماست. حتی یک کلمه کم یا زیاد و پس و پیش نشده است. هر آیه ای از وحی قرآنی که نازل می شد، با وحی بیانی، جبرئیل امین تفسیر آن آیه را نیز می آورد. رکعات نماز و اذکار آن در قرآن نیست ولی وقتی که مثلاً آیه «اقم الصلوة لدلوک الشمس الی غسق اللیل» نازل می شد جبرئیل با وحی بیانی می فرمود که نماز مغرب سه رکعت و اذکار آن چنین و چنان است. جبرئیل این تفسیر را نیز از جانب خداوند بیان می کرد.

هر چه نازل می شد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هر یک از کُتّاب وحی را می طلبید و آیه را با تفسیر آن بیان می کرد تا بر روی پوست، تخته، کتف گوسفند و هر چیز دیگری که در آن زمان رایج بود، بنویسند. هر سوره ای را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای صحابه می خواند، همراه با آن وحی بیانی را نیز منتقل می کرد؛ یعنی، قرآن بدون تفسیر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است، آن هم تفسیر از دو لب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله . در آن قرآنِ با تفسیر چیزهایی بود که با سیاست خلفای بعدی مخالفت داشت. مثلاً شجره ملعونه در قرآن، همان بنی امیه اند و این با خلافت بنی امیه سازش نداشت. تمام وحی قرآنی و بیانی در خانه پیامبر بود. صحابه نیز هر کدام سوره یا سوره هایی را با تفسیر یا بدون تفسیر برای خود نوشته بودند. اختلاف در مصاحف صحابه، اختلاف در وجود تفسیر و عدم آن بود نه اختلاف در نفس قرآن.

در روایات پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی بود که با سیاست قریش

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که عبد الله بن عمرو بن عاص می گوید: «کنت اکتب کُلّما اسمع من رسول الله، فنهتنی قریش. (یعنی آن ها گفتند ننویس. پیامبر نیز بشری مثل سایر مردم است. از یکی خوشش می آید، از یکی بدش می آید و چیزی می گوید) به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم چنین گفتند. فرمود: «اکتب فوالذی نفسی بیده ما یخرج من فیّ الا حق؛ بنویس، به آن که جانم به دست اوست از دهانم جز حق خارج نمی شود.»

فلسفه غدیر

پس گفتارهای پیامبر صلی الله علیه و آله که در نزد صحابه بود، قابل کنترل نبود. غدیر برای این بود که پیامبر صلی الله علیه و آله سخنی در مورد علی علیه السلام بگوید که بین صحابه تنها نباشد. جایی باشد که تمام مسلمانان بشنوند. و الاّ حضرت رسول مکرر در مورد جانشینی او صحبت کرده بود و حتی اسامی دوازده امام را برده بود. (ما در رساله های کوچکی تحت عنوان «علی مائدة الکتاب» به عربی و «بر گستره کتاب و سنت» به فارسی، یکی از رساله ها را در مورد ۱۲ امام نوشته ایم).

باید تعیین علی علیه السلام در جایی باشد که از کنترل کردن صحابه در مدینه خارج باشد. به همین دلیل در آخرین سال حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جانب خداوند متعال خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور آمد که به مسلمانان اعلام کند، هر که می تواند به حج بیاید. حجاجی که در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، به او چشم دوخته بودند تا ببینند چه می گوید. تعداد حجاج را از هفتاد هزار تا یک صد و چهل هزار نفر نوشته اند. دلیل اختلاف در مورد تعداد نفرات، نبودن آمار دقیق در آن زمان است. به هر حال از هفتاد هزار نفر کمتر نبوده است.

در عرفات با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی شد که علی را معرفی کن. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وقتی وحی غیر قرآنی می آمد، زمینه را آماده می کرد. مثلاً با وحی غیر قرآنی به پیامبر صلی الله علیه و آله وحی می شد که زینب بنت حجش با شوهرش زید دعوا دارند و می خواهند جدا شوند، زید باید زنش را طلاق دهد و تو باید با او ازدواج کنی تا سنت پسرخواندگی از بین برود. آن جا به وحی قرآنی بعدا آیه نازل شد که: «و تخشی الناس و الله احق ان تخشاه(۱۴)؛ از مردم می ترسی ولی خداوند سزاوارتر است که از او بترسی»

در عرفات با وحی غیر قرآنی وحی شد که باید علی را معرفی کنی ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نکرد. او نگران این بود که اعراب بگویند: او نیز مثل شیوخ عرب که اگر پسر داشته باشند، او را به عنوان جانشین معرفی می کنند و الا پسر عموی خود را معرفی می کنند، چنین کرد.

پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب او به جحفه رسیدند، در آن جا راه های یمن، شام و مدینه از هم جدا می شد. به وحی قرآنی آیه نازل شد که: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته(۱۵)؛ ای پیامبر! آنچه را از جانب پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را ابلاغ نکرده ای.»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فورا دستور داد تا اصحاب بایستند و خود نیز ایستاد. خیمه زدند و نماز ظهر را در کنار غدیر خم در جحفه به جا آوردند. با پالان شتر برای حضرت، منبر درست کردند. حضرت بالای منبر رفت و فرمود: «الست اولی بالمؤمنین من انفسهم.» گفتند: «بلی». پیامبر اکرم دست علی را بلند کرد. دو آستین آن ها افتاد به حدی که سفیدی زیر بغل آن ها پیدا شد. آن گاه فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.»

در مسند احمد و سنن ابن ماجه آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این جا فرمود: «انی مخلّف فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدی و قد انبأنی اللطیف الخبیر انهما لایفترقان حتی یردا علی الحوض.» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عمامه ای داشت که در اوقات رسمی برسر می گذاشت. آن عمامه سیاه را که نامش سحاب بود، بر سر علی گذاشت و رسما تاج گذاری کرد. عمر خطاب به امیر المؤمنین گفت: «بخ بخ، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه.»

جامعه یا قرآن علی علیه السلام

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی را برای تبلیغ رسالت بعد از خود آماده کرد و او را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کرد. اما آیا آرزوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تحقق یافت؟ «جامعه» که قرآن در آن نوشته شده بود، در دست علی بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام دستور داده بود که بعد از غسل و کفن و دفن او، رداء بر دوش نکند تا قرآن موجود در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را جمع کند. علی علیه السلام به سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کرد. از صبح چهارشنبه شروع کرد و تا روز جمعه قرآن را به این صورت جمع کرد که سوره ها را که بر روی اجناس مختلف (تخته، پوست، استخوان و…) نوشته شده بود به هم متصل می کرد. تمام قرآن جمع شد. آن را در جوالی قرار داد و با قنبر به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد. خطاب به مردم فرمود: «این قرآنی است که در خانه پیامبر بود.»

در این قرآن چیزی بود که مخالف سیاست خلفا بود. لذا گفتند: ما خودمان قرآن داریم. در این که قرآن داشتند راست می گفتند ولی تفسیری را که جبرئیل آورده بود نداشتند. حضرت فرمود: «دیگر این قرآن را نمی بینید.» آن قرآن و جامعه را علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام تسلیم کرد. و به او فرمود: بعد از خودت به حسین تسلیم کن و به امام حسین فرمود: بعد از خودت به علی بن الحسین تسلیم کن. علی بن الحسین همانجا نشسته بود. به علی بن الحسین فرمود: تسلیم فرزندت محمد باقر کن و سلام پیامبر و مرا به او برسان.

آنچه به دست علی علیه السلام بود بعد از او در دست امام حسن قرار گرفت و بعد از او در دست امام حسین علیه السلام بود. زمانی که امام حسین عازم کربلا شد، آن را تسلیم ام سلمه کرد و فرمود: «آن را به بزرگترین فرزند من که بر می گردد، بده.» ام سلمه آن را تسلیم امام زین العابدین علیه السلام کرد. امام زین العابدین در مرض وفات، فرزندانش را جمع کرد و آن را تسلیم امام باقر علیه السلام کرد و…

ائمه اطهار از این جامعه و قرآنِ با تفسیر، حدیث هایی را برای اصحابشان می فرمودند. مردی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: رأی شما در فلان مسأله چیست (ابوحنیفه می گفت: رأی من چنین است. سائل با همین عادت از امام سؤال کرد.) حضرت فرمودند: و یهک لو قلنا برأینا اذا لهلکنا؛ اگر ما به رأی خود سخن بگوییم هلاک می شویم» این ها نوشته هایی است که ما از علی از پیامبر و از خدا داریم و از آنجا می گیریم.

آنچه را که از ائمه آن قرآن و صحیفه به بعضی از اصحاب خود می گفتند، اصحابشان آن ها را در رساله های کوچکی به نام اصل می نوشتند. اصل، رساله ای است که از خود ائمه نقل شده است. زمانی این اصول به چهارصد اصل رسیده است. و به اصول اربعمأة نامگذاری شده اند. پس ما آنچه داریم به واسطه ائمه از نوشته علی علیه السلام و نهایتا از پیامبر صلی الله علیه و آله و خدا داریم. این است معنای تشیع.

پی نوشت ها:


۱ ـ مائده/۳

۲ ـ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۸، سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۲۶۲، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۱۱۹٫

۳ ـ نهج البلاغه، خطبه ۲۳۴، خطبه قاصعه .

۴ ـ علق/ ۴-۱

۵ ـ در نهج البلاغه، خطبه قاصعه، به همین مضمون ذکر شده است.

۶ ـ پیامبر اکرم می خواست زوال شمس را ببیند.

۷ ـ تاریخ طبری، بیروت، دار القاموس الحدیث، ج ۲، ص ۲۱۲٫

۸ ـ شعرا/ ۲۱۴٫

۹ ـ ر.ک: تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۷؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج ۲، ص ۶۳؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۳، ص ۲۱۱٫

۱۰ ـ سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۲۶۶-۲۶۵٫

۱۱ ـ ر.ک: مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۳٫

۱۲ ـ تاریخ طبری، ج ۲، ص ۳۰۰٫

۱۳ ـ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۵۲۰؛ بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۲۰۷٫

۱۴ ـ احزاب/۳۷٫

۱۵ ـ مائده/۶۷٫

مناظره امیر المؤمنین علیه السلام با بزرگانی از مهاجرین و انصار

یکی از مباحث جذاب و آموزنده پیرامون شخصیت مولای متقیان علی علیه السلام گفت و گوی آن حضرت با افراد و شخصیت های معروف صدر اسلام است. در دو نوشتار گذشته، مناظره علی علیه السلام با ابابکر و اهل شوری مورد بحث و کنکاش قرار گرفت، اینک مناظره آن حضرت با بزرگانی از مهاجرین و انصار را تقدیم شما خواننده گرانقدر می کنیم. در این مناظره، علی علیه السلام ضمن بیان گوشه ای از صفات والای خویش به بیان حقانیت خلافت خود پرداخته و ادله مشهور مخالفین را پاسخ می گویند. در پی نوشت ها در مواردی که احساس می شد نیازمند توضیح است، ضمن توضیح مختصر، منابع معتبر شیعه و سنی جهت مطالعه بیشتر معرفی گردیده است. امید آنکه این مختصر گامی مفید جهت آشنایی با شخصیت والای مولای متقیان بوده و برای مبلغان ارجمند در تبیین حقایق مفید باشد.

مجلس تفاخر

ابان از سلیم بن قیس نقل می کند که گفت:(۱)

کردند و گفتند:

چرا سخن نمی گویید؟

همه فضایل به برکت رسول الله صلی الله علیه و آله

هر کدام از دو گروه فضیلتی را گفتند و به حق هم گفتند، و من از شما ای گروه قریش و انصار سؤال می کنم؟ به خاطر چه کسی خداوند این فضایل را به شما عنایت فرمود؟ آیا به خاطر خودتان و قبایل و خانواده هایتان بود و یا به خاطر غیر شما؟

خداوند به خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندان او این فضایل را به ما عطا فرمود، و بر ما منت نهاد، نه به خاطر خود و قبایل و خاندانمان.

راست گفتید.

خلقت نور پیامبر و اهل بیت علیهم السلام قبل از خلقت آدم

آیا اقرار می کنید آنچه از خیر دنیا و آخرت که بدان دست یافته اید فقط (به واسطه) ما اهل بیت بوده نه از شما؟ و آیا می دانید که پسر عمویم رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: «چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم، من و اهل بیتم نوری بودیم در پیشگاه پروردگار، وقتی خداوند آدم را خلق کرد، آن نور را در صلب او قرار داد و او را به زمین فرستاد. سپس خداوند همچنان ما را از صلب های با شرافت، به رحم های پاک و از رحم های پاک به اصلاب با شرافت بین پدران و مادران منتقل نمود… .»

آری قطعا این را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده ایم.

سد اواب بجز باب علی علیه السلام

آیا اقرار می کنید که پیامبر صلی الله علیه و آله هر دری به جز درب خانه مرا به مسجد مسدود کرد؟ آن گاه بعضی در این رابطه سخنانی گفتند و پیامبر اکرم فرمودند: من در خانه های شما را نبستم، و در خانه ای را باز نگذاشتم، بلکه خداوند به من دستور بستن در خانه های شما و باز گذاشتن در خانه او را داد.

به خدا سوگند آری.

شکافی به قدر چشم

آیا اقرار می کنید که عمر اصرار داشت شکافی به قدر چشم از خانه اش به مسجد باز کند، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه ندادند(۲).

به خدا سوگند آری…..

علی بهترین است

آیا اقرار می کنید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمودند: تو را به ازدواج کسی در آوردم که بهترین اهل بیتم، بهترین امتم، مقدم ترین آن ها در اسلام، بالاترین آن ها در حلم و بیشترین آن ها در علم است؟(۳)

به خدا سوگند آری.

علی وسیله نجات

آیا اقرار می کنید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آخرین خطبه ای که برای شما ایراد کردند، فرمودند: ای مردم! من در میان شما دو چیز گران بها باقی گذاشتم که تا به آن دو تمسک دارید هرگز گمراه نمی شوید، آن دو کتاب خدا و اهل بیتم می باشند(۴).

به خدا سوگند آری.

علی سابق الی الله

سوگندتان می دهم به خداوند آیا می دانید که خداوند عز و جل در کتابش سابق را بر مسبوق در بیش از یک آیه فضیلت داده است. و احدی از این امت از من نسبت به خدا و رسولش سبقت نگرفته؟(۵)

به خدا سوگند آری.

علی افضل اوصیا

سوگندتان می دهم به خداوند آیا می دانید وقتی این آیات نازل شد: «والسابقون الاولون من المهاجرین و الانصار»(۶)، «و السابقون السابقون اولئک المقربون»(۷) از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در رابطه با آیات سؤال شد. حضرت رسول صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: خداوند این آیات را در مورد انبیا و جانشینان ایشان نازل کرده است، من افضل انبیاء و رسولان خدایم و علی بن ابی طالب علیه السلام جانشین من، افضل اوصیاء است؟(۸)

آری به خدا سوگند.

آیات عظمت علی علیه السلام

سوگندتان می دهم به خداوند، آیا می دانید وقتی این آیات نازل شد: «یا ایهاالذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم»(۹)، «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون»(۱۰)، «ام حسبتم ان تترکوا و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکم و لم یتخذوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنین ولیجه»(۱۱)، مردم گفتند: آیا این آیات در باره بعضی از مؤمنین است یا نسبت به همه آنان عمومیت دارد؟ خداوند عز و جل به پیامبر شما دستور داد تا والیان امرشان را به آنان بشناساند و ولایت را مانند نماز و زکات و روزه و حجشان، برایشان تفسیر کند. لذا مرا در غدیر خم برای مردم منصوب نمود.(۱۲)

خوف از طعن و تکذیب رسول الله توسط بعضی از صحابه

در ادامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطابه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم خداوند مرا به رسالتی فرستاده که سینه ام از آن به تنگ آمده و گمان کردم که مردم مرا تکذیب می کنند، لکن خداوند مرا ترسانید که باید این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب خواهد کرد. سپس دستور داد ندا کنند تا مردم جمع شوند، بعد خطبه خواند و فرمود: ای مردم! آیا می دانید که خداوند عز و جل صاحب اختیار من است و من صاحب اختیار مؤمنین هستم؟

مردم در پاسخ گفتند: آری یا رسول الله. آنگاه فرمود بر خیز ای علی، من برخواستم. پیامبر اکرم فرمود: هر کس من مولای اویم این علی مولای اوست. خدایا دوست بدار آن که او را دوست

بدارد و دشمن بدار آن که او را دشمن بدارد.

در آن هنگام سلمان برخاست و عرض کرد یا رسول الله، ولایت و صاحب اختیاری علی علیه السلام چگونه است؟

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: ولایت او همانند ولایت من است، هر کس من نسبت به او از خودش صاحب اختیارترم علی هم نسبت به او این گونه است. سپس خداوند متعال این آیه را نازل کرد: «الیوم اکملت لکن دینکم و اتممتُ علیکم نعمتی و رضیتُ لکم الاسلام دینا»(۱۳) آن گاه پیامبر صلی الله علیه و آله سه مرتبه تکبیر گفت و فرمود: الله اکبر بر کمال نبوت من، تکمیل دین خدا ولایت علی بعد از من است.

ابوبکر و عمر برخاستند و گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله آیا این آیات مخصوص علی است؟!

پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: آری در باره او و جانشینانم تا روز قیامت(۱۴) است. آن دو گفتند: آنان را برای ما بیان فرما.

آن ها، تا بر سر حوض بر من وارد شوند.(۱۵)

حاضر بودیم….

در آن هنگام زیدبن ارقم، براء بن عازب، ابوذر، مقداد، عمار و… گفتند: ما شهادت می دهیم بر آنچه که گفتی…. آنگاه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: ای مردم خداوند در کتابش شما را امر به نماز کرد و من آن را برایتان بیان نمودم؛ به زکوة، حج و روزه دستور فرمود، آن را نیز برای شما روشن کردم ؛ به ولایت (علی) دستور داد و من شما را شاهد می گیرم که ولایت مخصوص این شخص (علی علیه السلام )، سپس دو فرزندش و سپس برای اوصیای او از فرزندانشان بعد از ایشان است….

علی پناه امت بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله

سپس پیامبر اکرم ادامه دادند و فرمودند: ای مردم پناه و امامتان بعد از خود و ولی و هدایت کننده شما را برایتان بیان کردم(۱۶) و او برادرم علی بن ابی طالب است. او در میان شما به منزله من در میان شماست. در دین خود از او پیروی کنید و در همه امورتان از او اطاعت کنید. زیرا آنچه که خداوند از علم و حکمتش به من آموخته، نزد اوست. از او بپرسید و از او و جانشینان بعد از او بیاموزید و به آنان چیزی یاد ندهید و بر آنان پیشی نگیرید و از ایشان عقب نمانید که آنان با حق و حق با آنان است و از هم جدا نمی شوند. بعد از ادای شهادت (بر آنچه بیان شد) جمعیت نشستند.

علی علیه السلام و حدیث کساء

سلیم بن قیس می گوید: سپس علی علیه السلام فرمود: «ای مردم! آیا می دانید خداوند در کتابش این آیه را نازل کرده: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.»(۱۷) زمانی پیامبر صلی الله علیه و آله ، من و فاطمه و دو پسرم حسن و حسین را جمع کرد و رو اندازی از فدک بر روی ما انداخت و فرمود: اینان اهل بیت من و فامیل و اقربای من هستند، آنچه آنان را ناراحت کند مرا ناراحت کرده و آن چه آنان را اذیت کند مرا اذیت کرده و آن چه آنان را به تنگ آورد مرا به تنگ می آورد. (خدایا) رجس و پلیدی را از آنان ببر و آنان را پاک گردان. ام سلمه عرض کرد یا رسول الله: من هم با شما هستم؟ پیامبر فرمودند: عاقبت تو به خیر است. ولی این آیه فقط در باره من و برادرم و دخترم فاطمه و دو پسرم و نه نفر از فرزندان پسرم حسین به طور خاص نازل شده و احدی غیر از آنان در این آیه همراه ما نیست.

شهادت می دهیم که ام سلمه این مطالب را برای ما نقل کرد و ما همین را از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدیم و آن حضرت برای ما مثل حدیث ام سلمه را نقل فرمود.

علی علیه السلام جلوه ای از صادقین

سوگندتان می دهم به خداوند، آیا می دانید که پروردگار، این آیه را نازل کرد: «یا ایهاالذین آمنوا اتقواالله و کونوا مع الصادقین»(۱۸)، سلمان سؤال کرد: یا رسول الله آیا این آیه عمومیت دارد یا مربوط به عده ای خاص است؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پاسخ دادند: اما امر شدگان، همه مؤمنین هستند که مورد فرمان قرار گرفتند، اما صادقین مخصوص برادرم علی و اوصیای من بعد از او تا قیامت است.

آری به خدا سوگند.

علی علیه السلام شاهد بر مردم

سوگندتان می دهم به خداوند، آیا می دانید که خداوند در سوره حج چنین نازل کرده: «یا ایها الذین آمنوا… هو سماکم المسلمین من قبل و فی هذا لیکون الرسول شهیدا علیکم و تکونوا شهداء علی الناس(۱۹)…»، در آن هنگام سلمان به پاخاست و عرض کرد: اینان چه کسانی هستند که تو بر آنان شاهدی و آنان بر مردم شاهدند و خداوند آنان را برگزیده و در دین بر آنان سختی قرار نداده، همان که دین پدرشان ابراهیم است؟ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: اینان فقط سیزده نفر مورد نظر می باشند، نه غیر از امت. سلمان پرسید:

یا رسول الله صلی الله علیه و آله آنان را برای ما بیان فرما. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: من و برادرم و یازده نفر از فرزندانم.

سوگند به خداوند آری.

علی وجودی گران بها

شما را به خدا سوگند می دهم آیا می دانید که پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین خطابه خود فرمود: ای مردم من در میان شما دو چیز گران بها باقی می گذارم، کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم. به این دو تمسک جویید که هرگز گمراه نمی شوید، خداوند لطیف به من خبر داده و وعده داده است که این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا بر سر حوض کوثر، بر من وارد شوند.(۲۰)

سرپیچی کند از فرمان خداوند سرپیچی کرده است.

شهادت می دهیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این مطالب را فرموده است.

آخرین تصدیق های اصحاب رسول الله بر فضیلت علی علیه السلام

سؤال های علی علیه السلام از مردم جهت ذکر فضایلش ادامه داشت، حضرت چیزی باقی نگذاشت مگر آنکه در مورد آن مردم را قسم داد و از آنان سؤال کرد و در همه موارد، مردم سخن او را تصدیق می کردند و شهادت می دادند که سخن حقی است… .

سلیم بن قیس می گوید: در بعضی از موارد همه مردم تصدیق می کردند و در بعضی از موارد عده ای ساکت مانده و لکن می گفتند: اینان که شهادت دادند مورد اعتماد ما هستند… .

طناب در گردن علی علیه السلام

طلحة بن عبد الله که معروف به زیرک قریش بود گفت: چه کنیم با ادعای ابوبکر که عمر و اصحابش او را تصدیق کردند و شهادت بر گفتار او دادند در آن روزی که تو را به اجبار می آوردند در حالی که در گردنت طناب بود. به تو امر کردند بیعت کن و تو در مقابل آنان با فضایل و سوابق خود استدلال کردی و همه تو را تصدیق کردند، ابوبکر ادعا کرد که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است که فرموده، خداوند نخواسته است نبوت و خلافت برای ما اهل بیت جمع شود. آنگاه عمر، ابوعبیده جراح، سالم و معاذ بن جبل او را تصدیق کردند…

پاسخ اول ـ پیمان پنج نفر در صحیفه خیانت است

حضرت علی علیه السلام در حالی که از سخن طلحه به غضب آمده بود، برخاست و چیزی را که کتمان می کرد فاش نمود و مطلبی را روشن کرد که در روز مرگ عمر فرموده بود. ولی مردم مقصود آن حضرت را نفهمیده بودند. حضرت رو به طلحه کرد و در حالی که مردم می شنیدند فرمود: ای طلحه! به خدا سوگند نوشته ای که روز قیامت با آن خدا را ملاقات کنم محبوبتر از نوشته این پنج نفر نیست که در حجة الوداع در خانه کعبه بر سر وفای به آن هم پیمان شدند که اگر خداوند محمد را بکشد یا بمیراند یکدیگر را بر ضد من کمک و پشتیبانی کنند تا خلافت به من نرسد.

پاسخ دوم: علی صاحب اختیار مردم

ای طلحه! دلیل بر بطلان آنچه آنان شهادت دادند و بر صحت گفتار من، سخن پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: «هر کس من نسبت به او از خودش صاحب اختیارترم، علی هم نسبت به او از خودش صاحب اختیارتر است.» من چگونه می توانم بر آنان صاحب اختیارتر از خودشان باشم در حالی که آنان امیران و حاکمان بر من باشند.

پاسخ سوم: حدیث منزلت

همچنین سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: تو نسبت به من جز در نبوت همچون هارون نسبت به موسی هستی. اگر همراه نبوت چیز دیگری (همچون خلافت) هم بود که باید استثنا می شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را استثنا می کرد.(۲۱)

پاسخ چهارم: حدیث ثقلین

همچنین سخن رسول الله که فرمودند: من در میان شما دو چیز گران بها باقی گذاردم که تا به این دو تمسک کرده اید هرگز گمراه نخواهید شد: کتاب خدا و عترتم. از آنان پیشی نگیرید و از اینان عقب نمانید. به آنان چیزی نیاموزید، به درستی که از شما داناترند. بنابر این سزاوار است که خلیفه بر امت کسی جز داناترین آنان به کتاب خدا و سنت پیامبرش نباشد. [ و به فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ما داناترین امت هستیم] خداوند هم می فرماید: «افمن یهدی الی احق ان یتبع اَمّن لایهدی الا ان یهدی فمالکم کیف تحکمون»(۲۲) و همچنین می فرماید: «ان الله اصطفاه علیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم.»(۲۳)

امیر بودن بر امت است؟

پاسخ پنجم: علی علیه السلام امیر عمر و ابابکر

دلیل بر دروغ آنان و باطل بودن گفتار و سخن ناحقشان این است که به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند.(۲۴) این مطلب حجت است بر آنان (ابوبکر و عمر) و بر تو و به خصوص بر اینکه همراه تو است (زبیر) و بر همه امت و بر این دو نفر (حضرت به سعد بن ابی وقاص و عبد الرحمان بن عوف اشاره کردند.) و بر این خلیفه شما یعنی عثمان.

پاسخ ششم: تناقض گویی عمر

ما گروه شش نفری شوری همگی زنده هستیم. اگر عمر و اصحابش در نسبت دادن آن حدیث به پیامبر راست می گفتند، پس چرا عمر مرا جزء شوری قرار نداد؟ آیا ما را در شوری برای خلافت [تعیین خلیفه [قرار داد یا غیر آن؟ اگر نظرتان این است که شوری را برای غیر انتخاب امیر و خلیفه قرار داد، پس اکنون عثمان بر ما امارتی نخواهد داشت، چون در این صورت ما مأمور بودیم در غیر مسأله خلافت مشورت کنیم و اگر شوری در باره خلافت بود، چرا مرا همراه شما داخل شوری نمود؟! چرا مرا خارج نکرد؟ در حالی که می گفت پیامبر اهل بیتش را از خلافت خارج کرده و خبر داده که آنان را در خلافت نصیبی نیست.

پاسخ هفتم: سخنان عمر در هنگام مرگ پیرامون عظمت

چرا عمر هنگامی که ما شش نفر اصحاب شوری را یکی یکی فراخواند به پسرش عبد الله گفت (در اینجا حضرت اشاره به پسر عمر نمود و فرمود:) هان او اینجاست. تو را قسم می دهم به خدا که بگویی وقتی ما خارج شدیم پدرت به تو چه گفت؟

عبدالله بن عمر گفت: حال که مرا قسم دادی، او گفت اگر با اصلع(۲۵) بنی هاشم بیعت کنند، آنان را به وسط جاده روشن خواهد کشانید و [ملت و جامعه را] طبق کتاب پروردگارشان و سنت پیامبرشان به پاخواهد داشت.

کتمان راز توسط عبد الله بن عمر

حضرت خطاب به پسر عمر فرمودند: ای پسر عمر در آنجا تو به او چه گفتی؟ پسر عمر پاسخ گفت: من به او گفتم ای پدر چه مانعی داری که او را خلیفه قرار دهی؟

حضرت فرمود: عمر به تو چه جوابی داد.

پسر عمر گفت: او مطلبی گفت که آن را کتمان می کنم.

افشاء راز عمر توسط پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام

حضرت فرمود: پیامبر در زمان حیات خویش و در خواب وقتی که پدرت عمر مرد، آنچه او به تو گفته و تو به او گفته ای را به من خبر داد. و هر کس پیامبر صلی الله علیه و آله را در خواب ببیند گویا او را در بیداری دیده است.

گریه عبدالله بن عمر

پسر عمر گفت: پیامبر چه چیزی را به تو خبر داده؟ حضرت علی علیه السلام فرمود: ای پسر عمر! تو را به خدا سوگند می دهم که اگر برایت نقل کردم گفتارم را تصدیق کنی.

پسر عمر پاسخ داد: اگر هم خواستم ساکت می مانم. حضرت علی علیه السلام فرمود: وقتی به عمر گفتی چه مانعی داری که او (علی) را خلیفه قرار دهی، عمر گفت: مانع من صحیفه ای است که در بین خود نوشتیم و معاهده ای که در کعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پیمان شده ایم.

پسر عمر در اینجا ساکت شد و گفت: تو را به حق پیامبر سوگندت می دهم که از من دست برداری.

سلیم می گوید: در آن مجلس پسر عمر را می دیدیم در حالی که گریه گلویش را گرفته بود و از دو چشمانش اشک جاری بود.

اتمام حجت بر اهل شوری

حضرت سپس رو به طلحه و زبیر و غیره فرمودند: «به خدا سوگند اگر آن پنج نفر (اصحاب صحیفه) به پیامبر نسبت دروغ داده اند ولایت آن ها بر شما حلال نیست. و اگر راست گفتند بر شما حلال نیست که مرا همراه خود داخل شوری قرار دهید، زیرا ورود من در شوری (به گفته شما) مخالفت با رسول الله علیه السلام و سرپیچی از فرمان او به حساب می آید.»

آنگاه رو به سوی مردم کرد و فرمود: «به من خبر دهید، من در میان شما چگونه ام؟ آیا راستگو هستم یا دروغگو؟» مردم پاسخ دادند: بلکه در کمال راستگویی و صداقت هستی. به خدا سوگند نه در زمان جاهلیت و نه بعد از اسلام، تو را به دروغگویی نشناختیم…

پی نوشت ها


۱ ـ این مناظره در احتجاج طبرسی، ج ۱، ص ۳۳۷ و کتاب سلیم بن قیس هلالی، حدیث ۱۱ آمده است.

۲ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به بحار الانوار، ج ۳۹، ص ۲۳٫

۳ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به کنز العمال هندی، ج ۱۱، ص ۶۰۵٫

۴ ـ در صحیح مسلم، ج ۱۵، ص ۱۸۰ و ۱۸۱، ضمن این که تأکید پیامبر اکرم بر حفظ حرمت اهل بیت ذکر شده، این نکته مورد توجه قرار گرفته که مقصود آل علی علیه السلام و خاندان او هستند و حدیث معروف شامل زنان پیامبر اکرم نمی شود.

۵ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۱۷٫

۶ ـ توبه/ ۱۰۰ ـ پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار.

۷ ـ واقعه/ ۱۱ ـ ۱۰ پیشگامان، پیشگامند، آن ها مقربانند.

۸ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به تاریخ ابن عساکر، ج ۳۰، ص ۵٫

۹ ـ نساء/۵۹ ـ ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولی الامر را.

۱۰ ـ مائده/۵۵ ـ سرپرست و ولی شما، تنها خداست و پیامبر او آن ها که ایمان آورده اند، همان ها که نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.

۱۱ ـ توبه/ ۱۶ ـ آیا گمان کرده اید که (به حال خود) رها می شوید در حالی که خداوند هنوز کسانی را که از شما جهاد کردند و غیر از خدا و رسولش و مؤمنان را محرم اسرار خویش انتخاب ننمودند (از دیگران) مشخص نساخته است؟ (باید آزمون شوید و صفوف از هم جدا گردد.)

۱۲ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به مسند احمد، ج ۱، ص ۱۱۸ و کتاب شریف الغدیر.

۱۳ ـ مائده/ ۳ ـ «امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین (جاودان) شما پذیرفتم» – در صحیح بخاری، ج ۶، ص ۳۸۳، روایتی نقل می کند که یکی از بزرگان یهودی به عمر گفت اگر این آیه برای ما بود، ما آن روز را عید می گرفتیم.

۱۴ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به صحیح بخاری، ج ۹، کتاب استخلاف، ص ۷۲۹٫

۱۵ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به صحیح ترمذی، ج ۳، ص ۲۹۷٫

۱۶ ـ رجوع شود به مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۲٫

۱۷ ـ احزاب/۳۳ ـ «خداوند فقط می خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد» – فخر رازی در تفسیر کبیر، ج ۲۷، ص ۱۶۶، تصریح می کند که قدر متیقن از آل البیت، علی، فاطمه و حسنین می باشند.

۱۸ ـ توبه/۱۱۹ ـ «ای کسانی که ایمان آورده اید (از مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید و با صادقان باشید.»

۱۹ ـ حج/ ۷۸ ـ ۷۷ ـ «ای کسانی که ایمان آورده اید… خداوند شما را در کتاب های پیشین و در این کتاب آسمانی مسلمان نامید تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم… .»

۲۰ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به صحیح مسلم، ج ۱۵، ص ۱۸۰، باب فضایل علی علیه السلام .

۲۱ ـ جهت آگاهی بیشتر رجوع شود به صحیح مسلم، ج ۱۵، ص ۱۷۶٫

۲۲ ـ یونس/ ۳۵ ـ «آیا کسی که به حق هدایت می کند سزاوارتر است که تابع او شوند یا کسی که هدایت نمی شود مگر آن که او را هدایت کنند، پس شما را چه شده و چگونه حکم می کنید.»

۲۳ ـ بقره/۲۴۷ ـ «به درستی که خداوند او را بر شما برگزید و در علم و جسم به او وسعت داد.»

۲۴ ـ مسند احمد، ج ۴، ص ۲۸٫

۲۵ ـ اصلح یعنی کسی که جلوی سرش مو ندارد که در اینجا اشاره به امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد.

جایگاه مصلحت و حقیقت در سیاست گزاری امیرمؤمنان علیه السلام

اخلاق سیاسی یا جایگاه اخلاق در سیاست

از دیر زمان، این بحث مطرح بوده است که آیا اخلاق و ارزش های انسانی جایگاهی در سیاست دارد یا نه؟ به تعبیر دیگر آیا زمامداران هم باید در زمامداری و کشورداری مبانی اخلاقی را رعایت کنند یا این که اخلاق فقط برای مردم عادی کوچه و بازار است و سیاستمداران الزامی برای رعایت مبانی اخلاقی در صحنه سیاست ندارند؟

در این زمینه دو مکتب و نظریه وجود دارد: ۱ ـ مکتب ماکیاولی ۲ ـ مکتب و نظریه سیاستمداران طرفدار اخلاق و فضیلت.

طرفداران و پیروان مکتب اوّل می گویند: «آنچه برای مرد سیاست مطرح است، قدرت است. نه شرف و فضیلت.» پیروان مکتب دوم طرفدار تعهّد زمامداران به اخلاق و شرف و فضیلت هستند. اینک به ترتیب در مورد هر دو مکتب توضیح می دهیم:

مکتب سیاسی ماکیاولی

در تاریخ مکتب های سیاسی، مکتب ماکیاولی را پرچمدار حذف ارزش های اخلاقی از صحنه سیاست می دانند. این مکتب را «نیکولودی برنادو ماکیاولی»، سیاستمدار و مورخ و فیلسوف سیاسی ایتالیا در قرن شانزدهم میلادی بنیانگذاری کرد. او معتقد بود زمامدار، نه تنها معمار کشور و دولت است، بلکه معمار اخلاق و مذهب و اقتصاد و همه چیز است. زمامدار برای نیل به قدرت و فزونی قدرت و حفظ آن مجاز است به هر عملی از زور و حیله و تزویر و غدر و قتل و … متوسل شود و هیچ نوع عملی برای نیل به قدرت و حفظ آن برای زمامدار ممنوع نیست. به شرط آن که با مهارت و زیرکی و در صورت لزوم محرمانه و سرّی انجام گردد تا نتیجه منظور را بدهد.

او می گفت: «اخلاق و مذهب و سایر تصورات اجتماعی، همه آلت دست زمامدار برای رسیدن به قدرت است و این ها را نباید در سیاست و اداره حکومت و زمامداری دخالت دهد.»(۱)

هدف، وسیله را توجیه می کند

بعدها مارکسیست ها که معتقد بودند ـ و هستند ـ برای رسیدن به هدف از هر وسیله ای می توان استفاده کرد، در مبارزات خود، از این شیوه به صورت یک اصل استفاده کردند.

در دهه نخست قرن بیستم که لنین و سایر مخالفان دولت تزار روسیه با این دولت مبارزه می کردند و حزب بلشویک برای ادامه فعالیّت خود، احتیاج به پول بیشتری داشت، لنین دست زدن به هر عملی را برای تهیّه هزینه های روزافزون حزب و خرید اسلحه، مجاز می دانست و راهزنی های مسلحانه و سرقت از بانک ها، از کارهای عادی و روزمره گروه های مسلح حزبی بود. لنین نام این سرقت ها و راه زنی ها را مصادره گذاشته بود، او توصیه های اخلاقی برخی از رهبران مبارزه را که با این گونه اعمال مخالف بودند، نادیده گرفت و به نمایندگان خود دستور داد به این روش ادامه دهند. او به یکی از مسؤولان تشکیلاتی بلشویک ها صریحا گفت: «ما نمی توانیم انقلاب را فدای اخلاق کنیم ولی می توانیم اخلاق را فدای انقلاب کنیم.»(۲)

قابل جمع نیستند.»(۳)

ندارند.

موج سواری در صحنه سیاست

در عصر ما زیرپا گذاشتن ارزش های اخلاقی، در میان زمامداران جهان عمومیّت یافته و اختصاص به رهبران شرق یا غرب ندارد. امروز در فرهنگ سیاست، سوار شدن بر موج، اصطلاح جا افتاده ای است که مفهوم بازیگری و همراهی موقّت با جریان های سیاسی ناخواسته و رنگ عوض کردن به مصلحت روز دارد.

ذوالفقار علی بوتو، رئیس جمهوری اسبق پاکستان در دوران قدرت خویش، طی مصاحبه ای در این زمینه گفت: «سیاست به خودی خود، یعنی، حرکت. یک سیاستمدار باید دارای حرکت باشد، باید با امواج به چپ و راست برود. باید تضادّها و تردیدها را توی دایره بریزد.

باید دائم در حال تغییر باشد، باید اوضاع را بچشد.

باید از هر طرف حمله کند، تا نقطه ضعف را به دست آورد و آن جا را بکوبد.

وای به حال او اگر فورا مفهوم اساسی را بیان کند وای به حال او اگر مشت خود را باز کند. وای به حال او اگر بر سر موضعی، سخت بایستد. وای به حال او اگر دور خود نچرخد و حریف را به زمین نزند، عدم ثبات، اولین خاصیّت یک آدم باهوش و یک سیاستمدار زیرک است.»(۴)

سیاست گاو مآبانه!

امروز نفع طلبی اگر چه به قیمت ضایع شدن حقوق دیگران باشد، شعار سیاستمداران شرق و غرب است. حدود چهار سال پیش، در مطبوعات، سخنانی از هلموت کهل، صدر اعظم وقت آلمان نقل شد که طی آن ماهیّت سیاست و سیاستمداری در عصر کنونی را با تعبیری عریان تر تعریف کرده بود که باید آن را سیاست گاومآبانه! نامید.

وی طی دیداری از یک مزرعه در جنوب آلمان که در ۱۹۴۶ یک سال از عمر خود را به عنوان شاگرد گاوچران در آن سپری کرده بود، این گونه تعریف کرد: «این جا یک گاو بود که عادت داشت هر وقت غذایی برای گاوها می ریختند، همه را به کمک پوزه اش به سمت خود می کشاند و بعد غذاها را تنها می خورد، و همین کار او باعث می شد تا گاوهای بغل دستی هرگز چیزی برای خوردن نداشته باشند. این حرکت، یک حرکت کاملاً سیاسی بود.»(۵)

بلیط ورودی به تئاتر قدرت

طرفداران مکتب سیاسی ماکیاولی هر گونه دروغ و وعده های پوچ را به هنگام انتخابات و در راه رسیدن به قدرت مجاز می دانند و پس از رسیدن به قدرت، خود را پای بند وعده های خود به ملّت و مردم نمی دانند. «تالیران»، یک سیاستمدار مشهور فرانسوی گفته بود: «در عمر سیاسی خود چهارده بار قسم خوردم و در دوران اجرایی، هیچ یک از آن ها را به یاد نیاوردم! و آن حرف ها و قسم ها در واقع مثل بلیط تئائر است که برای ورود به سالن تئاتر نشان داده می شود. امّا بین آن بلیط و آنچه در سالن به اجرا در می آید، هیچ ارتباطی وجود ندارد!»(۶)

کافی است وقیح و پررو باشد و بس!»(۷)

مکتب طرفداران اخلاق و فضیلت در سیاست

طرفداران و پیروان این مکتب درست در برابر مکتب اوّل، طرفدار پایبندی سیاستمداران و زمامداران به اخلاق و فضیلت در سیاستمداری و کشورداری هستند. «زنون»(۸) کهن ترین فیلسوف این مکتب در این باره می گوید: «نفس آدم باید مانند دژ استوار تسخیرناپذیر باشد و روح او از هر گونه آلودگی دور باشد.» «اپیکت»، «مارک اورل(۹)» و «کنفوسیوس» از رهبران بزرگ مکتب فضیلت در سیاست بوده اند.

در قرن ما «مهاتما گاندی» برجسته ترین رهبر این مکتب بود. اساس سیاست او بر «انضباط اخلاقی» نهاده شده بود. وی در این باره می گوید: «نهضت ما، تهذیب نفس است ولی بعضی ها می گویند: اخلاق ربطی به سیاست ندارد. طهارت نفس قدم اوّل خدمت به بشریّت است. خدمت واقعی جز این نیست.» «جواهر لعل نهرو»، شاگر برجسته ی او می گوید: «گاندی کسی بود که با روحانی کردن سیاست، توانست به این همه پیروزی برسد.» خود نهرو می گوید: «قدرت واقعی در نیروی جهانی و مادّی نیست. بلکه در غلبه بر تمایلات و شهوات خویش است. پروفسور لسگی فیلسوف انگلیسی می گوید: «سیاست، بخشی از اخلاق است.»(۱۰)

روش سیاسی رهبران الهی

در عصر ما زیرپا گذاشتن ارزش های اخلاقی، در میان زمامداران جهان عمومیّت یافته و اختصاص به رهبران شرق یا غرب ندارد.

طرفداران مکتب سیاسی ماکیاولی هر گونه دروغ و وعده های پوچ را به هنگام انتخابات و در راه رسیدن به قدرت مجاز می دانند و پس از رسیدن به قدرت، خود را پای بند وعده های خود به ملّت و مردم نمی دانند.

اکنون ببینیم روش سیاسی پیامبران و پیشوایان الهی چگونه بوده است؟ آیا آنان در دعوت و تبلیغ آیین الهی خود و در راه انجام وظیفه الهی و مقدسی که به عهده داشتند از ابزارهای نامشروع استفاده می کردند یا آن که هم هدف آنان مقدس بود و هم در راه رسیدن به آن تنها از ابزارهای مشروع استفاده می کردند؟

در پاسخ باید گفت: سیره کلی همه انبیا این بوده است که هرگز برای هدف مقدس؛ یعنی، برای حق، از باطل استفاده نکرده اند.

هیچ یک از پیامبران خدا برای پیشبرد هدف مقدس خود، از یک امر نامقدس استفاده نکرده است.(۱۱) انبیا هرگز هدف را توجیه گر وسیله نمی دانستند. سیاست موج سواری که مفهومی جز بازیگری و فریب ندارد، در مکتب انبیا که مروج صداقت بودند، محکوم و مردود بوده است.

همچنین سیاست نفع طلبی به زیان دیگران با آموزه های دینی که مشوق خدمت به دیگران و خودداری از زیان رساندن به مردم است، در تضاد است و هرکس که با تعالیم پیامبران الهی، به ویژه با برنامه های آیین اسلام آشنا باشد، این معنا را تصدیق می کند.

یک نمونه تاریخی از روش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله

در سال های آخر دعوت و تبلیغ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در مکّه (سال دهم بعثت به بعد) حضرت، در موسم حج که قبائل مختلف جهت برگزاری حج، به مکه می آمدند، به محل اقامت آنان رفته، اسلام را بر آن ها عرضه نموده از آنان می خواست حمایت از او را بر عهده بگیرند. یک سال حضرت به محل چادرهای قبیله بنی عامر بن صعصعه تشریف برد و آنان را به اسلام دعوت کرد. شخصی از آنان به نام «بَیْحَرة بن فِراس» در پاسخ حضرت گفت: «اگر ما با تو بیعت کردیم و خداوند تو را بر دشمنانت پیروز کرد و دین تو پیش رفت، قول می دهی که جانشینی تو از آن ما باشد؟»

حضرت فرمود: «این امر مربوط به خدا است و خدا این منصب را به هرکس که بخواهد واگذار می کند.»(۱۲)

را ببرد! ما نیازی به دین تو نداریم!»(۱۳)

سیاسی انبیا از راه سیاستمداران دنیوی جدا می شود.

سیاست ماکیاولی معاویه

به جرأت می توان گفت در دوره حکومت علی علیه السلام سیاست اصولی و اخلاقی علی علیه السلام که در واقع همان روش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بود ـ با سیاست ماکیاولی معاویه رو در رو قرار گرفته بود. معاویه تجسم عینی سیاست ماکیاولی در آن زمان بود و آنچه برای او اصل بود، رسیدن به قدرت و خلافت، و حفظ آن بود و در این راه از هرگونه ابزار نامشروع استفاده می کرد. در حالی که علی علیه السلام که خلیفه قانونی بود، در برابر توطئه های معاویه و دیگران هرگز حاضر نبود اصول اخلاقی و ارزش های معنوی را زیر پا بگذارد و با این امر، موازنه قدرت را به نفع خویش رقم زند.

معاویه با تطمیع و تهدید افراد و رؤسای قبائل، و گاه با ازدواج و وصلت سیاسی، موافقت و طرفداری آنان را جلب می کرد و مخالفان خود را با هر طریق ممکن از سر راه خود برمی داشت. او به هیچ یک از اصول اخلاقی و تعهدهای خویش پایبند نبود و از دروغ و تهمت و شایعه سازی در راه مقاصد خود ابایی نداشت. که شرح آن ها در این بحث نمی گنجد اما خوب است چند نمونه از فضاحت های سیاسی او را یادآوری کنیم و سپس آن را با سیاست اصولی و اسلامی علی علیه السلام مقایسه کنیم. این نمونه ها گرچه مربوط به دوران پس از شهادت علی علیه السلام است که او میدان تاخت و تاز را برای خود کاملاً باز می دید، امّا برای روشن ساختن ماهیّت سیاست ماکیاولی او نمونه های بسیار گویا و روشنی است:

او پس از بستن پیمان صلح با امام مجتبی علیه السلام در اجتماع دو سپاه و در حضور هزاران نفر از مردم عراق و شام برفراز منبر نشست و به جای اعلام پایبندی خود به مفاد پیمان صلح، با طعنه و تحقیر، خطاب به عراقیان گفت: «من به خاطر این با شما نجنگیدم که نماز و حج به جا آورید و زکات بپردازید! چون می دانم این ها را انجام می دهید، بلکه برای این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم»!

آن گاه گفت: «آگاه باشید که هر شرط و پیمانی که با حسن بن علی بسته ام زیر پاهای من است و هیچ ارزشی ندارد.»(۱۴)

زمینه است:

او به منظور اخذ بیعت برای ولیعهدی یزید، نامه ای به مروان بن حکم، والی مدینه نوشت و طی آن به او دستور داد از مردم مدینه بیعت بگیرد.

مروان (که در باطن خود را شایسته این مقام می دانست) از این کار خودداری کرد و به معاویه نوشت: «اقوام شما از این کار خودداری کردند، اینک نظر خود را بنویس.» وقتی که معاویه نامه مروان را دریافت کرد، فهمید که این کار، کار خود مروان است، لذا او را برکنار کرد. مروان سخت ناراحت شد و با گروه انبوهی از خویشان خود رهسپار شام شد و با معاویه دیدار کرد. معاویه سخنان تندی به وی گفت و آن گاه برای جلب موافقت او ماهی هزار دینار برای او و ده هزار دینار برای بستگانش مقرّر کرد.(۱۵)

وسیله دهن او را بست! و رضایتش را خرید.(۱۶)

صورت نمایشی اعلام حمایت از ولیعهدی یزید بکنند.

یک سال هنگامی که نمایندگان شهرهای مختلف براساس همین برنامه ریزی وارد دمشق شده بودند، معاویه، رئیس پلیس خود ضحاک بن قیس را خواست و به وی گفت: «وقتی که من بر فراز منبر نشستم و به سخنرانی پرداختم از من اجازه بگیر و بپاخیز و از یزید ستایش بکن و از من بخواه یزید را ولیعهد قرار دهم. آن گاه چهار نفر از درباریان خود را خواست و به آنان گفت: وقتی که ضحاک سخن گفت، به پا خیزید و پیشنهاد او را تأیید کنید.» آنان نیز به همین ترتیب عمل کردند.(۱۷)

هستی!»(۱۸)

علی علیه السلام و سیاست: مصلحت اندیشی!

سیاست علی علیه السلام ادامه روش سیاسی پیامبر صلی الله علیه و آله و درست در نقطه مقابل سیاست معاویه، بود. او اصولاً خلافت و ریاست را «اصل» و «هدف» نمی دانست تا چه رسد به این که برای رسیدن به آن از ابزار غیراخلاقی استفاده کند یا نکند، از نظر او آنچه اصل بود، «عدالت»، «حق» و «احیای سیره پیامبر صلی الله علیه و آله » بود و خلافت، «ابزاری» برای این ها به شمار می رفت. علی علیه السلام خلافت و ریاست را ـ که امثال معاویه همه چیز را برای آن قربانی می کردند ـ از یک «کفش وصله دار» ـ بی ارزش تر می دانست مگر آن که در پرتو آن حقی را زنده کند یا باطلی را از بین ببرد.(۱۹)

آب بینی بز بی ارزش تر است.»(۲۰)

صفحات درخشان و جاوید زندگی پرافتخار او است:

موضع گیری تاریخی علی علیه السلام در شورای شش نفره

چنان که در منابع تاریخ اسلام آمده است، عمر بن خطاب، در بستر مرگ، یک شورای شش نفری (مرکب از: علی علیه السلام ، طلحه، زبیر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص) تعیین کرد و وصیّت نمود که پس از مرگ وی، آنان خلیفه بعدی را با اکثریت آراء از میان خود انتخاب کنند و سه روز برای این کار مهلت تعیین نمود. اعضای شورا، روز اوّل و دوم به نتیجه ای نرسیدند، روز سوم عبدالرحمن (که صحنه گردان سیاسی بود) پیشنهاد کرد سه نفر از آن جمع رأی خود را به سه نفر دیگر بدهند تا تصمیم گیری و انتخاب خلیفه آسانتر گردد. در این هنگام زبیر رأی خود را به علی علیه السلام داد، سعد وقاص به نفع عبدالرحمن کنار رفت، و طلحه به نفع عثمان کناره گیری کرد.(۲۱) در نتیجه در صحنه رقابت برای احراز مقام خلافت سه نفر باقی ماندند که هر کدام دارای دو رأی بودند. (البته ترکیب شورا از ابتدا طوری طراحی شده بود که امکان کسب اکثریت آراء توسط علی علیه السلام به صورت طبیعی منتفی باشد. در این هنگام عبدالرحمن خطاب به علی علیه السلام گفت: با تو مشروط بر این که طبق کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل کنی و از روش شیخین پیروی نمائی بیعت می کنم.

اگر علی علیه السلام شروط عبدالرحمن ( و از آن جمله شرط سوم) را می پذیرفت، مسأله تمام بود و او به خلافت رسیده بود. به جای او هر رهبر سیاسی دنیوی بود، این کار را می کرد و قال قضیه را

هیچ یک از پیامبران خدا برای پیشبرد هدف مقدس خود، از یک امر نا مقدس استفاده نکرده است. انبیا هرگز هدف توجیه گر وسیله نمی دانستند. سیاست موج سواری در مکتب انبیا که مروج صداقت بودند، محکوم است

می کند و شرط و شروط را به نحوی حل می کرد امّا او که کارهای شیخین را بدعت و خلاف کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله می دانست، حاضر نشد شرط سوم را بپذیرد و گفت: «بیعت تو را می پذیرم مشروط بر این که به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و طبق اجتهاد و علم خود عمل نمایم.»(۲۲)

(۲۳)

نبود!

ابقای معاویه در حکمرانی، هرگز!

زمانی که علی علیه السلام به خلافت رسید، مدت هفده سال بود که معاویه در منطقه زرخیز و ثروتمند شام (از طرف خلیفه دوم و سوم) به عنوان استاندار، حکمرانی می کرد. او در اواخر خلافت عثمان قدرت زیادی پیدا کرده بود و به گفته برخی از تحلیل گران در تاریخ اسلام، مرد نیرومند صحنه سیاست و خلافت کشور اسلامی بود، و عثمان در مدینه، خلیفه تشریفاتی بیش نبود.(۲۴)

نمایشی اکتفا کرد.(۲۵)

بر ضد حکومت نوپای علی علیه السلام تحریک کرد.

از طرف دیگر چون یکی از عوامل مهم نارضایتی مردم از عثمان، والیان و نمایندگان فاسد و ظالم او همچون معاویه بود، علی علیه السلام در نخستین روزهای خلافتش تصمیم به برکناری والیان سابق، و تعیین کارگزاران صالح گرفت. مغیرة بن شعبه که یکی از سیاستمداران چهارگانه عرب در آن روزگار بود، براساس مصلحت اندیشی سیاسی به علی علیه السلام پیشنهاد ابقای یک ساله نمایندگان عثمان را کرد و گفت: «مصلحت این است که فرمانداران عثمان را یک سال در مقام خود ابقا کنی و هنگامی که از مردم برای تو بیعت گرفتند و فرمانروایی تو بر قلمرو کشور اسلامی، از خاور تا باختر، مسلّم گردید و کاملاً بر اوضاع مملکت مسلط شدی، آن گاه هرکس را خواستی عزل کن و هرکس را خواستی بر مقام خود باقی بگذار.» امام علیه السلام در پاسخ او گفت:

«واللّهِ لا اُداهِنُ فی دینی ولا اُعطی الدَّنِیّ فی أمری؛ به خدا سوگند من در دینم سازشکاری نمی کنم و امور مملکت را به دست افراد پست نمی سپارم.»

مغیره گفت: «اکنون که سخن مرا درباره تمام فرمانداران عثمان نمی پذیری، حداقلّ با معاویه مذاکره کن تا وی از مردم شام برای تو بیعت بگیرد و سپس، با فراغ بال و اطمینان خاطر، معاویه را از مقامش عزل کن.» امام علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند دو روز هم اجازه نمی دهم که معاویه بر جان و مال مردم مسلط باشد.»(۲۶)

(۲۷)

نیست حقیقت را فدای مصلحت کند.(۲۸)

آیا برای پیروزی، پلی از ستم بسازم؟

در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هر وقت غنائمی در جنگ ها نصیب رزمندگان اسلام می شد، حضرت آن را در میان آنان به تساوی تقسیم می کرد. ابوبکر نیز در مدت خلافتش از این روش پیروی می نمود. امّا در زمان خلافت عمر بن خطاب در اثر فتوحات زیاد، اموال و غنائم فراوانی به مدینه سرازیر شد و او تصمیم گرفت دفتر مقرّری ثابت از بیت المال برای مسلمانان تأسیس کند. با تأسیس این دفتر، عمر روش تساوی را زیر پا گذاشت و مقرری را با تبعیض در میان عرب و عجم، مهاجر و انصار، قریش و غیرقریش و … پرداخت و عملاً روش طبقاتی و امتیازهای انحصاری را در جامعه اسلامی پدید آورد.(۲۹)

امتیازهای بی جهت را به اوج رساند.

پس از قتل عثمان که علی علیه السلام به اتفاق آرای امّت اسلامی، زمام امور مسلمانان را در دست گرفت، از جمله اصلاحاتی که در نظر داشت اجرا کند، لغو امتیازهای گذشته و اجرای تساوی در تقسیم بیت المال بود. در حالی که اجرای این برنامه در آن شرائط دشواری هایی داشت، به ویژه آن که معاویه با خرید سران و شیوخ قبائل و رؤسای متنفذ، با زر و سیم و عطیه های کلان، مردم را به سوی خود جلب می کرد.

با توجّه به این اوضاع، برخی از یاران امام پیشنهاد کردند که از همان آغاز کار، این همه روی تساوی تکیه نکند و رضایت چهره های مشهور، بزرگان و سران قبایل را با اعطای مقدار بیشتری از بیت المال جلب کند و پس از استقرار حکومت، برنامه تساوی را اجرا کند. امام در پاسخ این پیشنهاد فرمود:

«آیا به من دستور می دهید که برای پیروزی خود، از جور و ستم در حق کسانی که بر آن ها حکومت می کنم، استمداد جویم؟ به خدا سوگند تا عمر من باقی و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب می کنند، هرگز به چنین کاری دست نمی زنم. اگر اموال از خودم بود، به طور مساوی در میان آنان تقسیم می کردم تا چه رسد به این که این اموال، اموال خدا است ( و متعلق به بیت المال). آگاه باشید بخشیدن مال در غیر موردش تبذیر و اسراف است. این کار ممکن است در دنیا باعث سربلندی انجام دهنده آن شود ولی در آخرت موجب سرافکندگی وی می گرد.»(۳۰)

آیا معاویه سیاستمدارتر از علی علیه السلام بود؟

برخی از دانشمندان غربی و شرقی گمان کرده اند معاویه زیرک تر و سیاستمدارتر از علی علیه السلام بوده است. گویا آنان چرخش اوضاع به نفع معاویه را در نظر گرفته و یا سیاست را به مفهوم ماکیاولی آن تفسیر کرده اند. این شبهه در زمان خود امام نیز مطرح بوده است، از این رو امام با شنیدن این گونه سخنان، این شبهه را رد کرد و فرمود:

«سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست امّا او نیرنگ می زند و مرتکب انواع گناه می شود. اگر نیرنگ ناشایسته و ناپسند نبود، من سیاستمدارترین مردم بودم. ولی هر نیرنگی گناه است و هر گناهی یک نوع کفر است. در قیامت، هر غدّار و مکّاری پرچم خاصّی دارد که به آن وسیله شناخته می شود. به خدا سوگند من با کید و مکر اغفال نمی شوم و در رویارویی با شدائد ناتوان نمی گردم.»(۳۱)

پی نوشت ها:


۱ ـ دکتر پازارگاد، بهاء الدین، تاریخ فلسفه سیاسی، تهران، کتابفروشی زوار، چاپ چهارم، ۱۳۵۹، ج ۲، ص ۴۳۳٫

۲ ـ دیوید شوب، لنین بدون نقاب، ترجمه محمد بامداد، ص ۶۵٫

۳ ـ همان کتاب، ص ۱۷۵٫

۴ ـ فالامی، راوریانا، مصاحبه با تاریخ، ترجمه پیروز ملکی، ص ۲۳۸٫

۵ ـ روزنامه کیهان تا شماره ۱۵۵۲۹، مورخ ۳/۱۰/۷۴٫

۶ ـ روزنامه کیهان، مورخ ۱۱/۴/۷۵، صفحه ۳٫

۷ ـ قاسمی، ابوالفضل، هزار ماه سیاه یا فجایع تاریخی امویان، تهران، ۱۳۵۶، ص ۳۸٫

۸ ـ برای آگاهی بیشتر از افکار این فیلسوف رجوع شود به کتاب: تاریخ فلسفه سیاسی، تألیف دکتر پازارگاد، ج ۱، ص ۲۱۳٫

۹ ـ برای آگاهی بیشتر از افکار و عقاید این فیلسوف رجوع شود به کتاب تاریخ فلسفه سیاسی، تألیف دکتر پازارگاد، ج ۱، ص ۲۵۲٫

۱۰ ـ قاسمی، هزار ماه سیاه یا فجایع تاریخی امویان، ص ۳۶ ـ ۳۷٫

۱۱ ـ (شهید) مطهری، مرتضی، سیره نبوی، تهران، انتشارات صدرا، ۱۳۶۱، ص ۵۴ و ۵۸٫

۱۲ ـ الأمر الی اللّه یضعه حیث یشاء.

۱۳ ـ ابن هشام، السیرة النّبویة، تحقیق مصطفی السقا (و دیگران)، قاهره، مطبعة مصطفی البابی الحلبی، ۱۳۵۵ ه ، ج ۲، ص ۶۶ ـ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، بیروت دار القاموس الحدیث، ج ۲، ص ۲۳۲ ـ مرتضی العاملی، سیدجعفر، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ۱۴۰۳ ه، ج ۲، ص ۱۷۶٫ ابن کثیر، مشابه چنین گفت و گو و پیشنهاد را مابین پیامبر اسلام و قبیله یمنی کنده در مراسم حج نقل می کند ر.ک: البدایة و النهایة، ط ۱، بیروت، مکتبة المعارف، ج ۳، ص ۱۴۰٫

۱۴ ـ شیخ مفید، الارشاد، قم مکتبة بصیرتی، ص۱۹۱؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ط ۱، قاهره، دارالاحیاء الکتب العربیة، ۱۳۷۸ ه، ج ۱۶، ص ۱۵؛ ابوالفرج الأصفهانی، مقاتل الطالبیین، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، ۱۳۸۵ ه، ص ۴۵٫

۱۵ ـ دینوری، ابن قتیبه، الأمامة والسیاسة، ط ۳، قاهره، مکتبة و مطبعة مصطفی البابی الحلبی، ۱۳۸۲ ه، ج ۱، ص ۱۷۵ ـ ۱۷۷٫

۱۶ ـ دینوری، همان، ص ۱۹۱٫

۱۷ ـ دینوری، همان، ص ۱۶۵ ـ ۱۷۰٫

۱۸ ـ مسعودی، علی بن حسین، بیروت، دار الأندس، ج ۳، ص ۲۸٫

۱۹ ـ نهج البلاعه، تحقیق صبحی صالح، خطبه ۳۳٫

۲۰ ـ نهج البلاغه، خطبه ۳٫

۲۱ ـ البته کنار رفتن هر کدام از سه نفر به نفع دیگری، براساس قوم و خویشی و تعصب قبیلگی و حب و بغض های شخصی و گروهی بود چنان که امام در این باره فرمود: «… فصغی رجل منهم لضغنه و مال الأخر لعهده مع هن و هن» (نهج البلاغه، خطبه ۳).

۲۲ ـ البته این ایراد به عبدالرحمن وارد است که چرا روش دو خلیفه قبلی را به صورت شرط مستقل مطرح کرد، زیرا اگر روش آنان مطابق کتاب خدا و سنت پیامبر بود، نمی بایست به عنوان شرط جداگانه طرح شود، و اگر بر خلاف آن دو بود، مشروعیّت نداشت و باز صحیح نبود به صورت شرط ذکر شود. به نظر می رسد عبدالرحمن (که شوهر خواهر عثمان بود) می خواست عثمان به قدرت برسد، و عمدا این شرط را پیش کشید زیرا با شناختی که از علی علیه السلام داشت می دانست او را نخواهد پذیرفت. ضمنا این پیشنهاد را به علی علیه السلام کرد که شایعه طرفداری از عثمان در بین نباشد!.

۲۳ ـ ابن ابی الحدید، همان کتاب، ج ۱، ص ۱۸۵ ـ ۱۸۸٫

۲۴ ـ دکتر علی الوردی، نقش وعاظ در اسلام، ترجمه محمدعلی خلیلی، ص ۱۶۵٫

۲۵ ـ ابن ابی الحدید، همان، ج ۱۶، ص ۱۵۴؛ ابن واضح، تاریخ یعقوبی، نجف، المکتبة الحیدریه، ۱۳۸۴ ه ، ج ۲، ص ۱۶۵٫

۲۶ ـ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، ج ۵، ص ۱۶۰٫

۲۷ ـ طبری، همان، ص ۱۵۹ ـ ۱۶۰٫

۲۸ ـ البته برخی از محققان و تحلیل گران معاصر، اثبات کرده اند که از نظر ارزیابی اوضاع اجتماعی و سیاسی نیز ابقای معاویه درست نبود و به ثبات اوضاع کمک نمی کرد، گرچه حضرت روی این قسمت تکیه نکرد. ر.ک: فروغ ولایت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ اوّل، انتشارات صحیفه، ۱۳۶۸، ص ۳۵۲٫

۲۹ ـ ابن ابی الحدید، همان، ج ۸، ص ۱۱۱٫

۳۰ ـ نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶٫

۳۱ ـ همان، تحقیق صبحی صالح، خطبه ۲۰۰، ابن ابی الحدید در شرح این خطبه، توضیح و تحلیل جالبی پیرامون تفاوت سیاست امیرمؤمنان علیه السلام و معاویه دارد.

سیره عملی امیرالمؤمنین علیه السلام وکارگزاران

امسال همانند سال گذشته از سوی رهبر معظم انقلاب اسلامی به نام زیبای مولای متقیان; امیرالمؤمنین علی علیه السلام مزین گردید. سال گذشته در سطوح مختلف اقداماتی انجام شد و برخی از افراد تا حدی از دریای عمیق و ژرف فضائل علی علیه السلام چشیدند. لیکن باید اذعان داشت که همچنان زوایای شخصیت بی بدیل آن حضرت برای نسل جوان و عامه مردم تبیین نگشته و جای نگرشی جدی به این امر و تلاشی درخور باقی است.

ایجاد سایت اینترنت و توزیع کتاب های سنگین علمی و عربی گرچه ارزشمند است لیکن شناساندن چهره تابناک علی علیه السلام به عامه مردم خصوصا قشر جوان و نوجوان قلمداد نمی شود. از این رو اگر در سال جاری بتوانیم با تدوین کتاب های زیبا و تولید فیلم های جذاب، مردم را با زوایای زندگی آن حضرت آشنا سازیم قطعا بهترین اسوه را در مقابل دیدگان مخاطبان حیرت زده عصر ارتباطات قرار داده ایم.

از همه مهمتر آنکه مقام معظم رهبری (دام عزه العالی) پرداختن عملی به سیره علی علیه السلام را در این سال توصیه فرمودند که باید گفت این رهنمود شایسته و ارزشمند اگر به طور جدی پی گیری شود می تواند تحولی بزرگ در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و معنوی ایجاد کند.

عمل به سیره امیرالمؤمنین علیه السلام برای همه شیعیان و محبین آن حضرت یک فرض الهی است، لیکن آنچه بیش از همه در این میان مطرح است و می تواند زیربنای تحولی معنوی در جامعه گردد، پرداختن به سیره آن حضرت در امر زمامداری است. زیرا در طول تاریخ اسلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله تنها در زمان علی علیه السلام به مدت ۵ سال حکومت اسلامی وجود داشته است.

در این فراز از تاریخ اسلام علی علیه السلام به عنوان یک حاکم، خطبه ها، نامه ها و سخنان بسیار ارزشمندی بیان داشته است که زمامداران باید با دقت، آن معارف ارزشمند را فرا گرفته و بکار گیرند.

رسیدن به حکومتی که با ملاک ها و معیارهای مقبول در حکومت علوی نزدیک باشد کاری دشوار، لیکن لذت بخش و آرامش آفرین است.

زمامداری براساس معارف و رهنمودهای امیرالمؤمنین علیه السلام وجدان را آرام و قیامت را آباد می سازد و فاصله گرفتن از آن نزدیک شدن به حکومت اموی را به دنبال خواهد داشت.

کاربردی کردن دستورات

برای سیر به سوی حکومت نورانی علی علیه السلام لازم است ابتدا ویژگی های این حکومت ترسیم و صفات مدیران و حاکم مورد قبول امیرالمؤمنین علیه السلام توصیف و رفتارهای بایسته آنان تبیین گردد. لیکن پس از مرحله توصیف لازم است برنامه ها، شیوه ها و دستورالعمل های اجرایی آن با دقت طراحی شود.

یعنی دستورات مولای متقیان علی علیه السلام در ابعاد مختلف مباحث حکومتی و مدیریتی دسته بندی شده سپس راه های کاربردی آن پیش بینی گردد تا در دنیای عمل، چهارچوب مناسب اجرایی خود را پیدا کند.

ضمانت اجرا

پس از طراحی شیوه و برنامه های کاربردی، لازم است برای تحقق آن، ضمانت های اجرایی پیش بینی گردد. تا در صورتی که افرادی بی تفاوت از کنار آن دستورات گذشته و یا از عمل براساس آن خودداری کردند مورد پی گرد قانونی قرار گیرند و از سوی دیگر کسانی که با لیاقت ها و ابتکارات شخصی در تحقق صحیح آن تلاشی چشمگیر نشان دادند، تشویق شوند.

موانع نهی از منکر از منظر شهید رمضان

مقدمه:

اقدام به امور ناپسند و منکرات به خاطر تصور منافع و مزیت هایی است که شخص یا نهادی مدنی دارد. از این رو ایستادن در مقابل اعمال و برنامه های آنان به قصد بازداری از منکرات و خلاف ها، در تعارض مستقیم با منافع متصوره یا تخیلی آنان قرار دارد و ممکن است مخاطبان را به واکنش جهت دفاع از منافع و به تبع آن توجیه کردار خود وادار سازد. از سوی دیگر شهروندان مکلف به اعمال امر به معروف و نهی از منکر نیز به دلایل متعدد مانند احساس ضرر و … این فریضه را ترک می کنندو سرانجام با متروک ماندن امر به معروف و نهی از منکر، آموزه های دینی به مرور از متن جامعه دینی رخت بر می بندد. در این مقاله به مناسبت ۲۱ رمضان سال روز شهادت امام علی علیه السلام به بازخوانی علل مهجور ماندن این فریضه از دیدگاه امام علی علیه السلام می نشینیم.

۱ – جو سازی و جو زدگی

علاقمندان به اجرای اعمال خلاف و ناپسند، با هر انگیزه ای که باشد، در صدد فضاسازی برمی آیند تا پوششی امن برای خلافکاری های خود بیابند، از مزاحمت وجدان عمومی در امان باشند، زمینه پذیرش اعمال و کردار خود را فراهم آورند و هرگونه اقدام و تلاش آمران به معروف و ناهیان از منکر را خنثی و یا به حداقل کاربرد برسانند.

فرآیند طبیعی پدیده جوسازی نیز جوزدگی است که معمولا توده های عمومی را گرفتار و مشغول می سازد و آنان را به سکوت عملی وا می دارد. لذا آنان از ترس رسوایی، تمسخر، ملامت و … در مقابل منکرات و ترک واجبات سکوت می کنند.

امام علی علیه السلام آمران و ناهیان را به هوشیاری در مقابل این پدیده ناپیدا و در عین حال مخرب فرا می خواند. از جمله در سفارشی به امام حسن علیه السلام می فرماید:

«و امر بالمعروف تکن من اهله و انکر المنکر بیدک و لسانک و باین من فعله بجهدک و جاهد فی الله حق جهاده و لا تاخذک فی الله لومة لائم و خض الغمرات للحق حیث کان و تفقه فی الدین و عود نفسک التصبر علی المکروه; (۱)

امر به معروف کن تا اهل آن شوی و با دست و زبان در نهی از منکر بکوش و با سعی تمام از هر کسی که به آن دست زند، فاصله بگیر، در راه خدا چنان جهاد کن که شایسته اوست و مبادا در این راه از جوسازی و ملامت گران تاثیرپذیری و برای حق هر جا که لازم بود در موج های خطر فرو برو. شناخت خود را از دین ژرفتر کن و مقاومت در برابر ناملایمات را خوی خویش ساز.»

امام در این سخن علاوه بر هشدار دادن پیرامون تاثیرپذیری از فضاسازی و جوزدگی ها، به موضوع شناخت معروف ها و منکرها، پایداری در برابر عکس العمل ها و در نهایت پناه به خداوند اشاره می کند و در حقیقت ابزارهای مبارزه با این پدیده شوم را یادآور می شود و طبیعی است در عصر ما که این پدیده به مراتب پیچیده تر شده و متخصصین و مهندسان روان شناسی و جامعه شناسی به شیوه ای تخصصی وظیفه دستکاری افکار عمومی، قلب حقایق، واژگون سازی باورها و … را بر عهده گرفته اند و طبق منافع قدرتمندان، باورها و ارزش های جوامع را جابه جا می کنند، شهروندان جامعه دینی، نهادهای نگاهبان و مبلغان وظیفه ای حساس تر و ظریف تر بر دوش دارند.

۲ – نگرانی های فکری (ترس از ضرر و …)

اصولا امر به معروف و نهی از منکر نقطه تقاطع حق و باطل و مرکز تعارض صالحان و منکرگرایان است و هر چند آمر و ناهی وظیفه دارند با استفاده از شگردهای مختلف، عکس العمل منفی و مقاومت مخاطب را به حداقل برسانند، ولی اساس این تعارض منافع همچنان باقی است و در مواردی می تواند مخاطب را به عکس العمل وا دارد. لذا این ذهنیت همواره در آمر و ناهی وجود دارد که مبادا خطری از سوی مخاطب، جان، مال و حیثیت و موقعیت او را به خطر اندازد. این احساس خطرها که معمولا در مواجهه با قدرتمندان و طبقه های حاکم بیشتر است، اساس متروک ماندن و تعطیلی این فریضه می باشد. در مواجهه با چنین احساسی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام می کوشد زمینه اعتماد به نفس را در پاسداران معروف و شهروندان احیا کند و می فرماید:

«اعلموا ان الامر بالمعروف و النهی عن المنکر لا یقربان من اجل ولاینقصان من رزق. فان الامر ینزل من السماء الی الارض کقطر المطر الی کل نفس بما قدر الله لها من زیادة او نقصان فی نفس او اهل او مال; (۲)

بدانید امر به معروف و نهی از منکر اجلی (حادثه ای) را نزدیک و روزی ای را ناقص نمی کند. زیرا این امر (اجل و روزی) مانند قطره های باران، به هر شخص به همان اندازه که خداوند در نظر گرفته زیاد یا کم، در جان یا اهل یا مالش از آسمان فرود می آید.»

۳ – سوء استفاده از موقعیت ها

به تناسب جایگاه هایی که اشخاص در یک نظام اجتماعی دارند، موقعیت هایی نیز می یابند که شامل دسترسی به امکانات، در امان ماندن از آسیب ها و … است. اما این موقعیت ها که در حقیقت پوشش و بستری برای انجام بهینه وظایف است، گاه در معرض استفاده های شخصی و گروهی قرار می گیرد و در نهایت به جای خدمت به نظام اجتماعی، پایه های تبعیض و ظلم را پی می ریزد.

امام علی علیه السلام نه تنها خود این موقعیت را در اختیار ایجاد عدالت قرار می داد که منسوبانش را نیز در سوء استفاده از موقعیت ها ناکام می گذاشت. ابی رافع نمونه ای از این رفتار علوی را این گونه به تصویر می کشد:

گردن بندی از مروارید در بیت المال بود که از بصره آورده بودند، دختر علی بن ابی طالب شخصی را فرستاد و از من خواست گردن بند را به عنوان عاریه به او بدهم تا در عید قربان از آن استفاده کند. من هم به شرط این که ضامن نقص یا تلف باشد، پذیرفتم.

چند روزی نگذشته بود که علی علیه السلام مرا احضار کرد و فرمود: ابو رافع به مسلمانان خیانت می کنی؟ با شگفتی پاسخ دادم: از خیانت به خدا پناه می برم! معلوم شد گردن بند را نزد دخترش دیده و فهمیده بود من به او دادم. امام از من پرسید: پس چگونه بدون اجازه من و رضایت مردم، گردن بندی را از بیت المال به دخترم عاریه داده ای؟! گفتم: یا امیرالمؤمنین او دختر شماست، و من هم با ضمانت به او داده ام.

فرمود: همین امروز آن را پس بگیر و به بیت المال باز گردان و دیگر چنین کاری نکن و گرنه مجازات خواهی شد. موضوع برخورد امام در اندک زمانی دهان به دهان گشت و به گوش دختر امام رسید. او پرسید: پدر! من دختر شما هستم، چه کسی از من شایسته تر است که از این گردن بند استفاده کند؟ حضرت فرمود: دخترم! از راه حق خارج نشو! آیا همه زنان در روز عید با چنین زیوری خود را می آرایند؟ (۳)

۴ – مدارای درون گروهی

شرط بقای ارزش ها، برخورد فراگروهی و خارج از منفعت طلبی ها با متعرضان به آن هاست، در غیر این صورت عناوین مختلف از کوچک ترین عنوان «هم محله ای » گرفته تا عناوین فراگیر گروه، قبیله، حزب و … محل امنی برای هنجارشکنان و وقوع بی دغدغه منکرات خواهد شد که فرآیند نهایی آن انباشت منکرها در جامعه است.

در این نوع از رفتار، اصالت به گروه و حزب داده می شود و برای حفظ آن با تمام ناهنجاری ها به دیده اغماض و مدارا نگریسته می شود. این نگرش و آفت یکی از مشخصه های اصلی دوره خلفای سه گانه بود و آنان نه تنها در بکارگیری اشخاص برای مشاغل، دیدگاه کاملا حزبی و جناحی و نژادی داشتند، که در برابر خلاف های آنان نیز چشم بر هم می نهادند. همین سیاست عامل اساسی شیوع فساد در ارکان حکومتی بود تا آن جا که در سال ۳۴ ه . ق مهاجران و انصار گرد علی علیه السلام جمع شدند و از او خواستند عثمان را نسبت به خلاف کاری های کارگزارانش که عموما از قبیله و نژاد او و بدون در نظر گرفتن شایستگی انتخاب شده بودند، به اطلاع او برساند.

امام نزد خلیفه رفت و نسبت به وضعیت موجود اعتراض کرد. اما خلیفه پاسخ داد:

خلیفه های قبلی نیز بستگانشان را بر مسند می نشاندند. چرا به آنان اعتراض نکردید؟

امام پاسخ داد: خلیفه قبل اگر کسی را حاکم می کرد، او را توبیخ هم می نمود و می فهماند که در صورت تخلف عزل خواهد شد ولی تو با خویشانت مدارا می کنی.

عثمان گفت: مگر همین معاویه استاندار خلیفه قبل نبود؟ امام فرمود: معاویه از غلام عمر، بیشتر از عمر می ترسید. ولی اکنون معاویه به جای تو فرمان صادر می کند و با این که گزارش آن به تو می رسد، او را مؤاخذه نمی کنی.» (۴)

نمونه ای دیگر مربوط به طایفه بنی اسد است که به رغم علم به گناهکار بودن فردی از طایفه خود، همچنان به رهایی او از مجازات پای می فشرد، اما امام زیر بار نمی رفت.

نقل شده است که وقتی می فهمیدند امام حد او را جاری خواهد کرد، نزد امام حسین علیه السلام آمدند و درخواست کردند با امیرمؤمنان گفت و گو کند تا از اجرای حد صرف نظر نماید. اما او نپذیرفت و به ناچار همگی نزد امام علی علیه السلام آمدند و تقاضای خود را مطرح کردند. امام فرمود: تا آن جا که در اختیار من باشد، خواسته شما را اجابت خواهم کرد. بنی اسد خوشحال از این موفقیت از محضر امام خارج شدند و در مسیر امام حسین علیه السلام را دیده و ماجرا را به ایشان گفتند.

امام حسین علیه السلام فرمود: اگر نیازی به رفیقتان دارید زود برگردید شاید تا حالا حد بر او جاری شده است! طایفه بنی اسد شگفت زده از این سخن، سراسیمه نزد امام بازگشتند و متوجه شدند حد بر او جاری شده است. رو به امام کردند و پرسیدند: مگر شما به ما قول نداده بودید! امام فرمود: به شما قول دادم اگر چیزی در اختیار من بود، کوتاهی نخواهم کرد، اما حد، تکلیفی الهی است و در اختیار من نیست. «لقد وعدتکم بما املکه و هذا شی ء لله لست املکه.» (۵)

۵ – امتیاز طلبی ها

هرگاه سخن از امتیازدهی و امتیازطلبی به میان آید، بساط ارزش گرایی برچیده شده، معروف ها قربانی بده و بستان ها خواهند شد. حقیقت این است که برخی مدیران و زمامداران به دلایل متعدد مانند ادای دین، ساکت کردن یا همراه ساختن، امتیازهایی به برخی اشخاص می دهند و گروهی نیز با اطلاع از این نقطه ضعف همواره به امید طعمه ای چرب می کوشند مدیران را وامدار خود سازند.

امیرمؤمنان بر خلاف زمامداران متعارف، جایی برای امتیازخواهان نمی گذاشت و هرگز شایستگی ها را فدای امتیازها نمی کرد تا روزهای بعد ناچار شود در مقابل منکرات و بی عدالتی هایی که به دلیل نالایقی مرتکب شده اند، سکوت کند. از این منظر یکی از راه های ممانعت از مرگ ارزش ها، پیشگیری از نفوذ نالایق هایی است که در سایه امتیازطلبی ها به بدنه نظام اجتماعی وارد و به دلیل طبیعت پلید خود معروف ها را نابود و پلیدی ها را احیا می کنند.

حکایت طلحه و زبیر در این باره خواندنی است. آن دو که هنگام بیعت با علی علیه السلام اولین و دومین بیعت کننده بودند (به طمع دستیابی به موقعیت) نزد امام آمدند و بعد از چیدن مقدماتی چند گفتند: ستمگری های عثمان را در امور حکومتی مشاهده کردی، و دیدی که او جز بنی امیه را بر مصدر امور نمی نشاند، حال که خداوند خلافت را به شما عنایت کرده است، ما را به فرمانروایی بصره و کوفه نصب بفرمایید.

آن دو که فکر می کردند می توانند اینک ثمره موقعیت سازی خود را بچشند با این جملات امام رو به رو شدند: «به آن چه خداوند نصیب شما کرده راضی باشید تا من در این باره فکر کنم. البته بدانید من اشخاصی را به حکومت می گمارم که به دین و امانت آنان اطمینان داشته باشم و روحیاتشان را بشناسم.» (۶)

۶ – حاشیه امن، وابستگی به قدرت

حاشیه امنیتی از دلایل اصلی مهجور ماندن امر به معروف و نهی از منکر در هر مقطع زمانی بوده است. مردم نیز به طور طبیعی با مشاهده اطرافیان قدرتمند منکرگرایان اعم از امکانات قانونی و فراقانونی، دست از انجام این فریضه می شویند و می کوشند خود را از گزند آنان حفظ کنند. ماجرای شراب خواری ولید بن عقبه، برادر مادری عثمان که در قرآن با لفظ فاسق «یا ایها الذین امنوا ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا» از وی یاد شده، از این نمونه است.

او به رغم ناشایستگی ها، چون از منسوبین خلیفه بود به استانداری کوفه منصوب شد. وی چنان فسق و فجوری از خود بروز داد که یک روز ازشدت مستی، نماز صبح را چهار رکعت خواند و به دلیل زیاده روی در مشروب خواری، محراب را آلوده ساخت. او حتی رو به مردم کرد و گفت: اگر بخواهید می توانم نماز صبح را بیشتر هم بخوانم.

گروهی از مردم، خشمگین از این فضاحت، خود را به مدینه رساندند و خلیفه را متوجه ساختند، ولی خلیفه مسلمین نه تنها به سخن آنان ترتیب اثر نداد، حتی آنان را تهدید کرد و گفت: مگر شما دیدید که او شراب خورد؟!

گفتند: اگر شراب خوردنش را ندیدیم، مستی اش را دیدیم، محرابی را که به خاطر زیاده روی در مستی آلوده کرد، دیدیم. حتی انگشترش را درآوردیم و او نفهمید. آیا این ها کافی نیست؟

معلوم بود که خلیفه به دلیل ملاحظات خاص حاضر نیست اقدامی کند، به ناچار علی علیه السلام و عایشه را خبردار کردند. عایشه که نفرت عمیقی از عثمان داشت، گفت: عثمان احکام خدا را تعطیل می کند. علی علیه السلام بعد از شنیدن سخنان گواهان و اطمینان به آن چه روی داده بود، نزد عثمان رفت و فرمود: فرزندان امیه را بر مردم مسلط نکن، باید ولید را عزل و حد الهی را بر او جاری سازی.

در هر صورت خلیفه به دلیل سیل فشارهای افکار عمومی و اعتراض رهبران مردمی، ناچار شد او را عزل و سعید بن عاص را که او هم از بنی امیه بود به جای او نصب کند. اما عزل او برای فرو نشاندن خشم عمومی کافی نبودو مردم خواستار اجرای حد الهی بودند. خلیفه مسلمانان هم چاره ای اندیشید و ساعتی بعد لباسی فاخر بر ولید پوشاند و او را در اطاقی مجلل نشاند. آن گاه اعلام کرد هر کس می خواهد بیاید و بر ولید حد جاری کند. شگرد خلیفه کار خودش را کرد و ولید در آن لباس و خانه چنان هیبتی یافت که کسی جرات حد زدن بر او نیافت و اگر هم کسی وارد می شد به خاطر تهدیدهای ولید بی درنگ برمی گشت. حتی طلحه که از مردان شجاع بود، به ناچار برگشت.

در آن لحظات حساس که می رفت حاشیه امنیتی ولید او را از طعم تلخ اجرای حد الهی برهاند و به تعطیلی حدود الهی بینجامد، تنها امام علی علیه السلام بود که تازیانه ای به دست گرفت و با فرزندش حسن علیه السلام وارد اطاق شد. ولید امام را قسم داد که از حد زدن صرف نظر کند ولی امام قبول نکرد و لباس ولید را درآورد و فرمود: «اسکت یا ابا وهب فانما هلک بنواسرائیل بتعطیلهم الحدود; ساکت باش ای ابا وهب! بنی اسرائیل چون حدود را تعطیل کردند، نابود شدند.»

آن گاه بی محابا با تازیانه بر پیکرش کوبید و فرمود: «بعد از این قریش مرا شلاق زن [و خشونت گرا ]خواهند نامید.» (۷)

۷ – بی تفاوتی توده ها

بی تفاوتی توده ها در مقابل وقوع ضد ارزش ها و از سوی منکرگرایان و مهجور ماندن معروف ها، و سلب مسؤولیت اجتماعی از خود فرآیندی جز سرایت گناهان به لایه های وسیع تر اجتماع ندارد و در صورت تداوم بی تفاوتی ها، فضای جامعه دینی مسموم خواهد شد، زیرا هر گناهی زمینه پیدایش تعدادی از گناهان و گناهکاران می شود و سرانجام نظام اجتماعی و دینی را از توازن خارج و به ناعدالتی ها و ناهنجاری در تمام بخش ها دامن خواهد زد و روزی فرا خواهد رسید که کشتی سوراخ شده اجتماع با تمام سرنشینان گناهکار و بی گناه بی تفاوت به قعر نابودی فرو خواهد رفت. از این رو امیرمومنان به بروز چنین وضعیتی هشدار می دهد و می فرماید:

«اذا عملت الخاصة بالمنکر جهارا فلم یغیر لذلک العامة استوجب الفریقان العقوبة من الله تعالی; (۸)

وقتی خواص آشکارا گناه کنند و عامه مردم آن را اصلاح نکنند، هر دو گروه شایسته عقاب از سوی خداوند خواهند شد.»

جایگاه سکوت

تا کنون از مواردی سخن گفتیم که امام موانع ایجاد شده را رفع می کرد و برای مبارزه با مرگ ارزش ها تلاش می کرد. اما مواردی نیز در زندگی آن حضرت سراغ داریم که امکان اجرای امر و نهی نبود و یا در صورت اجرا، فلسفه مورد انتظار از امر و نهی تامین نمی شد. این وضعیت گاه به دلیل مصالح مهم تر پیش می آید که امری منطقی است و ترک امر و نهی به دلیل حفظ یا احیای ارزشی والاتر صورت می گیرد. اما زمانی هم نداشتن توان لازم، نبود پذیرش عمومی و … عامل مهجور ماندن امر و نهی و مرگ ارزش هاست که امام تمام تلاش خود را برای تغییر شرایط انجام می داد و در صورت ناتوانی تن به سکوت می داد. ما در این بخش پیرامون هر دو قسم سخن خواهیم گفت.

الف – مصالح مهم تر

۱ – حفظ اساس اسلام

امام علی علیه السلام ۲۵ سال مهر سکوت بر لب زد. راز این سکوت چیزی جز آن چه خود می فرماید نیست. او می گوید:

«فلما رایت راجعة من الناس قد رجعت عن الاسلام تدعوا الی محو دین محمد و ملة ابراهیم خشیت ان لم انصر الاسلام و اهله اری فیه ثلما و هدما. تلک المصیبة علی فیه اعظم من فوت ولایة امورکم اللتی انما هی متاع ایام قلائل ثم تزول و تنقشع کما یزول و ینقشع السحاب فنهضت مع القوم فی تلک الاحداث حتی زهق الباطل و کانت کلمة الله هی العلیا; (۹)

وقتی دیدم گروهی از دین اسلام روی برگردانده اند و مردم را به نابودی دین محمد و کیش ابراهیم فرا می خوانند، (۱۰) ترسیدم اگر من به اسلام و مسلمانان یاری نرسانم، در بنیان دین رخنه و ویرانی پدید آید [ و این بنای عظیم فرو بریزد.] این مصیبت نزد من بزرگ تر از آن بود که زمامداری شما از دستم برود که متاع اندک و چند روزه دنیاست و مانند ابر از میان می رود و از هم می پاشد. پس در این هنگام با مردم همراه و با مسلمانان همگام شدم تا باطل از میان رفت و بلندی کلام خدا آشکار شد.»

البته در این مرحله امام ابتدا امکان اجرای مراحل قبل را بررسی و حتی آزمایش کرد مانند فراخوانی ۴۴ نفر برای مبارزه با حکومت ناصالحان، و زمانی که در اجرای آن مراحل نتیجه ای حاصل نشد، برای حفظ اساس اسلام، از اقدام شدیدتر مانند آن چه امام حسین علیه السلام انجام داد، پرهیز کرد.

۲ – حفظ حکومت اسلامی

زمانی که امیرمؤمنان احساس کرد امر و نهی او موجب از هم پاشیدن سپاه اسلام و از بین رفتن اصل اسلام است، از این کار ست برداشت و فرمود: «والله لو نادیت فی عسکری هذا بالحق الذی انزل علی نبیه و اظهرته و دعوت الیه و شرحته و فسرته علی ما سمعت من نبی الله ما بقی فیه الا اقله و اذله و ارذله و لاستوحشوا منه و لتفرقوا عنی و لو لا ما عهده رسول الله الی و سمعته منه و تقدم الی فیه لفعلت و لکن رسول الله قد قال: کلما اضطر الیه العبد فقد احله الله و اباحه ایاه و سمعته یقول ان التقیة من دین الله و لا دین لمن لا تقیة له; (۱۱) سوگند به خدا! اگر در بین لشگرم فریاد برآورم و بخواهم حقی را که خدا بر پیامبر فرستاد، بیان کنم، مردم را به آن فرا بخوانم و شرح و تفسیرش را آن گونه که از رسول خدا شنیدم بیان کنم، از لشکرم جز کمترین پست ترین و خوارترین آنها باقی نخواهد ماند. همه از آن بیمناک شده از اطرافم دور خواهند شد و اگر پیمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سخنی که از او شنیدم نبود، این کار را می کردم ولی رسول خدا فرمود: آن چه را بنده به آن ناچار شود، خدا حلال کرده است و شنیدم که فرمود: تقیه از دین خداست و کسی که تقیه ندارد، دین ندارد.»

ب – نداشتن توان و کارآیی

گاهی هم امام از باب نداشتن توان لازم یا نبود کارآیی لازم در امر و نهی، این دو فریضه را انجام نمی داد و اساسا به دلیل نقص شرایط این دو به مرحله اجرا نمی رسید.

۱ – کارآیی نداشتن امر و نهی

پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله عده ای نمازهای مستحبی را به جماعت می خواندند. وقتی امام علی علیه السلام به کوفه آمد، از امام حسن خواست به مردم اطلاع دهد که در ماه رمضان نمازهای مستحبی را به جماعت نخوانند.

امام حسن علیه السلام نیز دستور پدر را رساند ولی مردم فریاد واعمراه سردادند، وقتی امام از این واقعه مطلع شد، فرمود: برو به آنان بگو هرگونه می خواهند نماز بخوانند. (۱۲)

۲ – نداشتن قدرت لازم

وقتی با انتخاب خلیفه اول، امام در برابر عمل انجام شده قرار گرفت، به اعتراض پرداخت و زمانی که این عمل تاثیری نبخشید به سراغ مردم رفت و به روشنگری آنان پرداخت. سلمان می گفت: علی علیه السلام، فاطمه علیها السلام را سوار بر الاغی کرد و دست دو فرزندش حسن وحسین را گرفت و به در خانه اهل بدر برد و حق خود را یادآوری و طلب یاری کرد. تنها چهل و چهار نفر جواب مثبت دادند. امام دستور داد صبح هنگام با سرهای تراشیده و سلاح بر دوش برای بیعت با ایشان تا حد مرگ آماده شوند.

صبح تنها من، ابوذر، مقداد و زبیر حاضر بودیم. امام سه بار این کار را کرد و هر بار تنها ما حاضر شدیم. (۱۳)

بنابراین امام در برابر این منکر، به اقدامات متعددی حتی اقدام نظامی متوسل شد و بر خلاف گمان عده ای که فکر می کنند حضرت بدون طی مراحل قبلی، به سکوت و همکاری (در راستای حفظ اسلام) روی آورد، تنها بعد از آزمودن تمام راه ها و نداشتن قدرت لازم برای مبارزه، به سکوت روی آورد، به این امید که این سکوت حداقل موجب بقای اساس اسلام باشد و البته در مسیر دستیابی به این هدف حداقلی نیز از هیچ کوششی از جمله راهنمایی، مشاوره و … کوتاهی نکرد.

پی نوشت ها:

۱) نهج البلاغه، نامه ۳۱; تحف العقول، ص ۶۸٫

۲) الغارات، ج ۱، ص ۴۹ و اعلام الدین، ص ۱۰۴٫ (با تفاوت)

۳) بنا به نقلی ابو رافع خود ضامن شده بود. علی علیه السلام به دخترش فرمود: اگر عاریه مضمونه نگرفته بودی، به خدا قسم دستت را قطع می کردم. نام دختر را رقیه یا ام کلثوم ثبت کرده اند. (التهذیب، ج ۱۰، ص ۱۵۱).

۴) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۹، ص ۲۶۵٫

۵) دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۴۴۳٫

۶) بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۲۱٫

۷) بحارالانوار، ج ۷۶، ص ۹۹; المناقب، ج ۲، ص ۱۴۸: (عن علی علیه السلام انه نهی عن تعطیل الحدود و قال انما هلک بنواسرائیل لانهم کانوا یقیمون الحدود علی الوضیع دون الشریف) دعائم الاسلام، ج ۲، ص ۴۴۲٫

۸) قرب الانساد، ص ۲۶ و ۲۷; علل الشرایع، ج ۲، ص ۵۲۲; ثواب الاعمال، ص ۲۶۱٫

۹) بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۱۰; در نهج البلاغه، نامه ۶۲ می خوانیم: «فامسکت بین یدی حتی رایت راجعة الناس قد رجعت »; الغارات، ج ۱، ص ۱۹۹; شرح نهج البلاغه، ج ۱۷، ص ۱۵۱٫

۱۰) به جنگ های اهل رده اشاره دارد. سجاح با سی هزار نفر از بنی تمیم، مسیلمه کذاب با هفتاد هزار نفر از بنی حنیف و اسود عنس در یمن و طلیحة بن خویلد در بنی اسد، رهبران ارتجاع در صدد هجوم به مدینه بودند.

۱۱) کتاب سلیم، ص ۷۰۲; بحارالانوار، ج ۷۲، ص ۴۱۳ و ج ۳۰، ص ۳۲۵٫

۱۲) نهج الحق، ص ۲۹۰; شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۲۸۳٫

۱۳) کتاب سلیم، ص ۵۷۷٫ (فلما ان کان اللیل حمل علی فاطمة علی حمار و اخذ بیدی ابنیه الحسن والحسین فلم یدع احدا من اهل بدر من المهاجرین و لا من انصار … .)

دوستی و محبت اهل بیت (ع) از دیدگاه علی (ع)

ضرورت دوستی خاندان رسالت

عشق به اهل بیت علیهم السلام زمینه ساز عشق به خداوند است و دوست داشتن اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله مهر ورزیدن به ارزش های والای الهی می باشد.

رسیدن به قله رفیع کمالات معنوی و انسانی بدون دوستی اولیاء الهی ممکن نیست و پذیرش اعمال و زحمات یک مسلمان در گرو محبت و ولایت اهل بیت علیهم السلام می باشد. امام علی علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کنند:

«لا تزول قدما عبد یوم القیامة حتی یسال عن اربع … و عن حبنا اهل البیت; (۱)

در روز قیامت هیچ بنده ای قدم برنمی دارد مگر اینکه از چهار چیز سؤال می شود … [که چهارمین سؤال ]از دوستی ما اهل یت خواهد بود.»

براین اساس تقرب به خداوند و رسیدن به سعادت دنیا و آخرت با عشق و دوستی آل پیامبر صلی الله علیه و آله عجین شده است.

مولوی می گوید:

هر که خواهد همنشینی با خدا

او نشیند در کنار اولیاء

مهرورزی به دیگران یک نیاز محبت اهل بیت علیهم السلام از دیدگاه علی علیه السلام

فطری است، اما چه زیباست که انسان در بذل محبت، خوبان و برترین ها را برگزیند و اهل بیت علیهم السلام مظهر خوبی ها و کمالاتند، چنانکه علی علیه السلام فرمود:

«هیچ کس را در کمالات و صفات زیبای انسانی با آل محمد صلی الله علیه و آله نمی شود مقایسه کرد، دیگران که پرورده نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند، هیچ گاه با آنان برابر نخواهند بود.»

عواطف پاک و اظهار عشق و علاقه نسبت به معصومین علیهم السلام و خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه و آله عامل ثبات قدم در راه دین و دینداری است و عشق و محبت خالصانه به اهل بیت علیهم السلام انسان را در برابر گناه و فساد بیمه می کند.

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

بهترین نوع ارتباط با پیشوایان معصوم علیهم السلام همان محبت و مودت می باشد که یک رابطه قلبی و درونی است و خداوند متعال هم در قرآن کریم به چنین ارتباطی دعوت کرده و می فرماید «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی »; (۲) «بگو: من بر انجام امر رسالت، از شما مزدی نمی خواهم مگر دوستی و محبت درباره نزدیکانم.»

در زیارت امین الله نیز می خوانیم: «خداوندا! دل و جان مرا شیفته اولیای برگزیده ات قرار ده و مرا در زمین و آسمانت محبوب گردان.» (۳)

هر قدر محبت و دلباختگی و ارتباط قلبی با ائمه اطهار علیهم السلام بیشتر باشد، تبعیت و همرنگی و همراهی و همدلی با آن ها نیز بیشتر خواهد شد. نقش عشق و محبت در ایجاد همسانی، همفکری و همراهی و هم سویی بسیار مهم است و مردم پیوسته از چهره های محبوبشان الگو و سرمشق می گیرند. ایمان عاطفی به رهبری حتی در اطاعت سیاسی و اجتماعی هم تاثیر می گذارد و زمینه ساز تبعیتی عاشقانه می شود نه یک اطاعت رسمی و تشریفاتی. در این صورت میان «شناخت »، «عشق » و «پیروی » رابطه ای مستحکم به وجود می آید، زیرا معرفت محبت می آورد و محبت «ولایت و تبعیت.» (۴)

عشق به اهل بیت علیهم السلام در دیدگاه علی علیه السلام از اهمیت ویژه ای برخوردار است و آن حضرت در فرصت های مختلف، درجات، زمینه ها، نشانه ها، آثار و برکات، آفات و موانع و بالاخره شیوه های ایجاد محبت اهل بیت علیهم السلام را بیان فرموده است. در این جا به طور فشرده به گزیده ای از آن گفتارها می پردازیم.

درجات دوستی

عشق ورزیدن به معشوق، بستگی به میزان شناخت عاشق ازکمالات و زیبایی های او دارد و هر کس براساس معرفت خویش به محبوب ارادت می ورزد. اگر آشنایی ضعیفی داشته باشد بی تردید رابطه قلبی او هم در درجات پایین خواهد بود و هر قدر معرفت او به کمالات و فضائل محبوب خود بیشتر باشد ارادت قلبی، عشق و علاقه و در نتیجه خضوع و خشوع و تسلیم در برابر محبوب بیشتر و ریشه دارتر خواهد بود و ثمره متقابل این محبت نیز به نسبت عشق و علاقه و خضوع و تسلیم است.

امام علی علیه السلام در رابطه با درجات گوناگون دلباختگان اهل بیت علیهم السلام و نتیجه آن می فرماید: «من احبنا بقلبه و اعاننا بلسانه و قاتل معنا بیده فهو معنا فی الجنة فی درجتنا، و من احبنا بقلبه و اعاننا بلسانه و لم یقاتل معنا اعداءنا فهو اسفل من ذلک بدرجة و من احبنا بقلبه و لم یعنا بلسانه و لا بیده فهو فی الجنة; (۵) هر کس ما را در دل دوست داشته باشد و با زبانش یاری کند و با دستش به دفاع از ما برخیزد (یعنی با تمام وجود دلباخته ما باشد)، در بهشت هم درجه و همنشین ما خواهد بود و هر که ما را با دل دوست بدارد و با زبان یاری کند و همراه ما با دشمنانمان نجنگد، یک درجه پایین تر خواهد بود و هر که با قلبش ما را دوست دارد ولی با زبان و دست به یاری ما نشتابد، در بهشت خواهد بود.»

زمینه های عشق به اهل بیت علیهم السلام

پیوند دادن نوزادان با خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و عجین کردن وجود آنان با عوامل عشق اهل بیت علیهم السلام و هموار کردن زمینه این محبت، تاثیر زیادی در شکل گیری وجود آنان داشته و آنان را در زندگی آینده خویش با آل محمد صلی الله علیه و آله مرتبط ساخته و از دل دادگان آن خاندان خواهد ساخت. امام علی علیه السلام می فرماید: «اما ان اهل الکوفة لو حنکوا اولادهم بماء الفرات لکانوا شیعة لنا; (۶) بدانید که اگر مردم کوفه، کام نوزادان خویش را با آب فرات برداشته بودند، آن ها شیعه ما می شدند.»

بدیهی است که آب فرات خصوصیتی برای مردم کوفه ندارد و تمام اهل عالم را شامل می شود چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود: «من گمان نمی کنم کام نوزادی را با آب فرات برداشته باشند ولی او عاشق ما اهل بیت نباشد.» (۷)

البته راه های مختلفی برای زمینه سازی دوستی اهل بیت علیهم السلام در سیره و سخن معصومین علیهم السلام و به ویژه مولای متقیان وجود دارد که مجال مفصل تری می طلبد، همچون نامگذاری کودک با نام های اهل بیت علیهم السلام، بردن به زیارت ومجالس آن بزرگواران، دقت در غذای کودکان، ذکر فضائل و آشنایی فرزندان با مقام اهل بیت علیهم السلام، ارتباط دادن خاطرات خوش زندگی با خاندان رسالت صلی الله علیه و آله و سایر مواردی که می توانیم به وسیله آن ها خود و فرزندانمان را در مسیر ارادتمندان آل پیامبر و شیفتگان حضرات معصومین علیهم السلام قرار دهیم.

نشانه های محبت و دوستی اهل بیت علیهم السلام

علاقه به یک چیزی و محبت داشتن به آن، علائم و نشانه هایی دارد و بدون آن انسان نمی تواند به حقیقت ادعای دوستی کسی پی ببرد و حتی گاهی ممکن است انسان در حقیقی بودن ادعای دوستی، دچار تردید و اشتباه شود.

برخی از این نشانه ها با توجه به سخنان امام علی علیه السلام عبارتند از:

۱ – محبت توام با عمل و تقوا

دوست داشتن اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام تقوای الهی و دلی پاک می خواهد. شیدای اهل بیت علیهم السلام باید دوستی خویش را در عمل نشان دهد وگرنه علاقه ظاهری نمی تواند چندان تاثیری در زندگی انسان داشته باشد.

علی علیه السلام می فرماید: «من احبنا فلیعمل بعملنا و لیتجلبب الورع; (۸) هر که ما را دوست دارد باید مثل ما عمل کند و لباس پرهیزگاری را جامه و پوشش خود قرار دهد.»

ورع و تقوی و دوری از گناه باید سرلوحه زندگی محبان اهل بیت علیهم السلام باشد تا بتوانند عشق پاکان را در دل خود جای دهند و گرنه دلی پر از شوق گناه را چطور می توان جایگاه و ظرف محبت اولیاء الهی قرار داد. شیفتگان اهل بیت علیهم السلام باید همیشه چنین زمزمه کنند:

دل جایگاه عشق تو باشد نه غیرتو

این خانه خداست به شیطان نمی دهم

۲ – عشق به دوستان اهل بیت علیهم السلام

کسی که آل پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست داشته باشد لزوما دوستان آنان را هم باید دوست بدارد. و این یکی دیگر از نشانه های شیفتگان اهل بیت علیهم السلام است. امیرمؤمنان علیه السلام در این رابطه می فرماید:

«هر کس می خواهد بداند که آیا عاشق حقیقی اهل بیت علیهم السلام است یا نه، به قلب خویش رجوع نماید، اگر در دلش محبت دوستان ما هست پس او دشمن ما نیست; دوست ماست، ولی اگر یکی از دوستان ما را در دلش دشمن می دارد، او دوستدار حقیقی ما نیست.» (۹)

همچنین روزی شخصی به حضور علی علیه السلام آمده و عرضه داشت:

یا امیرالمؤمنین! من تو را دوست می دارم و به فلانی هم علاقمندم. و در آن حال نام یکی از دشمنان آن حضرت را برد. حضرت به او فرمود: «یا کور باش یا بینا.» (۱۰)

ولایت و محبت ائمه معصومین علیهم السلام را نمی شود با دوستی های دیگر مخلوط نمود; یعنی هم دل در گرو عشق آنان نهاد و هم دلبسته مخالفان آن ها شد، و به عبارتی دیگر با یک دل نمی توان دو دلبر داشت.

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

در زیارت جامعه کبیره می گوئیم: «فمعکم معکم لا مع عدوکم …; [ای اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله!] من با شما هستم، با شما هستم، نه با دشمن شما … .» (۱۱)

و در حدیث دیگری امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «من احب الله احب النبی و من احب النبی احبنا و من احبنا احب شیعتنا; (۱۲) هر کس خداوند را دوست دارد پیامبرش را دوست خواهد داشت، و هر کس پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست بدارد ما را وست خواهد داشت و هر کس ما را دوست بدارد شیعیان ما را دوست می دارد».

۳ – کتمان محبت در نزد نامحرمان

بعضی افراد نه تنها قابلیت و استعداد محبت اهل بیت علیهم السلام را ندارند بلکه طاقت تحمل شنیدن مدح و ثنای آل پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز ندارند. این خفاش صفتان که از دیدن نور حقیقت کورند از آن جا که از شنیدن فضایل و مناقب اهل بیت علیهم السلام گریزانند، از روی کینه و حسد موجب آزار و اذیت دوستان اهل بیت علیهم السلام می شوند و زمینه تحقیر آنان را فراهم می سازند.

گرچه باید گفت:

شبپره گر وصل آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نکاهد

امیرمؤمنان علیه السلام از ابراز محبت در نزد چنین افرادی منع کرده و فرمودند: «ما را در پیش دشمنانمان مدح نکنید و در نزد نااهلان به ما اظهار علاقه ننمایید، زیرا آنان این عشق مقدس شما را برنمی تابند و موجب تحقیر و اذیت شما می شوند.» (۱۳)

۴ – آمادگی برای محرومیت ها

ولایت اهل بیت و دلباختگی به این خاندان بدون آمادگی برای رنج و محنت ها و با گریختن از انواع محرومیت ها امکان پذیر نخواهد بود، زیرا:

نازپرورده تنعم نبرد راه بدوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

حقیقی بودن علاقه درونی شخص، هنگامی نمایان می شود که فرد مورد امتحان قرار گیرد و حوادثی تلخ و ناراحت کننده در زندگی انسان رخ نماید، آن گاه است که دوستان حقیقی از دوستان مجازی جدا می گردند و گرنه در هنگام راحتی و آسایش هر کسی می تواند ادعای دوستی اهل بیت علیهم السلام را داشته باشد. آری راه عشق، راهی بس دشوار و رنج آور و بلاخیز است. عاشق صادق هرگز از رنج و بلای در راه دوست نمی ترسد بلکه با شوق و رغبت به استقبال آن می شتابد. امام علی علیه السلام می فرماید: «من تولانا فلیلبس للمحن اهابا; (۱۴) هر کس ما اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را دوست بدارد باید برای محنت ها پوستی دیگر بپوشد.» کنایه از اینکه آماده انواع بلاها و مشکلات باشد.

هر که در این بزم مقربتر است

جام بلا بیشترش می دهند

جان نثاری و فداکاری با تمام وجود از علامت های عشاق حقیقی اهل بیت علیهم السلام است و آنان رنج ها و بلاهایی در طریق عشق به اهل بیت علیهم السلام با کمال میل، همچون لذت بخش ترین جرعه ها سر می کشند.

عاشق صادق برای اینکه با معشوق خود همنشین شود باید هستی خویش را در اختیار محبوب بگذارد و خود را از تمام محبت ها و تعلقات دیگر رها سازد. به گفته حافظ:

بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست

باید در راه ولایت و محبت اهل بیت سختی ها و رنج ها را تحمل کرد و دم بر نیاورد و باید خون دل خورد و هیچ نگفت و این یکی از بارزترین نشانه های مهم شیفتگان اهل بیت علیهم السلام می باشد. امیرمؤمنان علیه السلام در سخنی دیگر فرمود: «من احبنا اهل البیت فلیستعد للفقر جلبابا; (۱۵) هر کس ما اهل بیت را دوست بدارد پس باید فقر و محرومیت ها را چونان لباس رویین بپذیرد.»

حتی در کلمات مولای متقیان نکاتی دیده می شود که آن حضرت عشق به اهل بیت علیهم السلام به ویژه دوستی خودش را برای اکثر مردم غیر قابل تحمل می داند و می فرماید: «لو احبنی جبل لتهافت; اگر کوهی مرا دوست بدارد درهم فرو می ریزد.» یعنی محرومیت ها و مشکلات و بلاها به سرعت به سراغ او می آید و این سرنوشت در انتظار تمام پرهیزکاران و برگزیدگان و یاران حقیقی اهل بیت علیه السلام است. (۱۶)

۵ – برائت از دشمنان اهل بیت علیهم السلام

یکی دیگر از نشانه های عشق حقیقی، دوری جستن از مخالفین و دشمنان عترت پیامبر صلی الله علیه و آله است. دوستدار حقیقی اهل بیت علیهم السلام باید از دشمنان آنان تبری جوید و محبت خویش را برای خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله خالص و بی آلایش سازد و در سخنان معصومین علیهم السلام فراوان دیده می شود که فرموده اند:

«دروغ می گوید کسی که ادعای محبت ما خاندان را می کند ولی از دشمنان ما برائت نمی جوید.» (۱۷)

عاشق اهل بیت علیهم السلام هیچ گاه در کنار تولی، تبری را فراموش نمی کند و اساسا بدون تبری از دشمنان، مودت و محبت معنی ندارد.

کفر و ایمان قرین یکدگرند

هر که را کفر نیست، ایمان نیست

امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخنی زیبا به این نشانه دوستداران اهل بیت علیهم السلام اشاره کرده و می فرماید:

دوستی ما و دوستی دشمنان ما در وجود یک انسان جمع نمی شود، چون خداوند برای انسان دو قلب قرار نداده که با یکی این را دوست بدارد و با دیگری آن را دشمن بدارد. دوستدار ما باید عشق و علاقه خود را برای ما خالص بگرداند همانطوری که طلا در داخل آتش خالص و تمام عیار می گردد. بنابراین هر کسی می خواهد بداند که دوست واقعی ما هست یا نه، قلب خود را مورد آزمایش قرار دهد. اگر در دل او همراه محبت ما، محبت دشمن ما هم باشد او از ما نیست و ما هم از او نیستیم.» (۱۸)

آثار و برکات دوستی اهل بیت علیهم السلام

آن چنان که از سخنان پیشوایان معصوم علیهم السلام استفاده می شود، هر کار نیک و بدی در دنیا و آخرت آثار و نتایجی دارد; یعنی کارهای نیک، برکات و درجاتی را به همراه داشته و کارهای بد موجب سقوط انسان و رسیدن به درکاتی در دو عالم می باشد. در این میان دوستی و دشمنی اهل بیت علیهم السلام نیز از محدوده این قاعده کلی بیرون نیست; یعنی عشق و دوستی عترت پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان یک صفت ارزشمند موجب برکات و درجات و منزلت افراد است و در مقابل دشمنی و مخالفت با آنان هلاکت و شقاوت ابدی در پی خواهد داشت. در این قسمت با بهره گیری از سخنان امیرمؤمنان علیه السلام به برخی از آثار و برکات عشق به اهل بیت علیهم السلام می پردازیم:

۱ – حشر با اهل بیت علیهم السلام در روز قیامت

علی علیه السلام فرمود: «من احبنا کان معنا یوم القیامة و لو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه; (۱۹) هر که ما را دوست بدارد، در روز قیامت با ما خواهد بود و اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد، خداوند او را با آن محشور خواهد کرد.»

۲ – بالاترین درجات بهشت

آن بزرگوار فرمود: «ان اهل الجنة ینظرون الی منازل شیعتنا کما ینظر الانسان الی الکواکب; (۲۰) اهل بهشت به منازل شیعیان ما (در بالاترین درجات آن) نگاه می کنند همانطوری که انسان به ستارگان می نگرد.»

۳ – وصول به زیباترین نیکی ها

امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «احسن الحسنات حبنا و اسوء السیئات بغضنا; (۲۱) زیباترین نیکی ها دوستی و زشت ترین بدی ها مخالفت و دشمنی با ما است.»

۴ – رسیدن به مقام شهید

حضرت علی علیه السلام فرمود: «والمیت من شیعتنا صدیق شهید; صدق بامرنا و احب فینا و ابغض فینا یرید بذلک الله عز و جل; (۲۲) میت شیعه ما صدیق و شهید است چون که امر ما را تصدیق نموده و به خاطر ما دوستی و دشمنی نموده است و از این کار خود، خدای عز و جل را اراده کرده است.»

۵ – چشم روشنی در هنگام مرگ

روزی حارث همدانی به حضور علی علیه السلام آمد. امام علیه السلام از علت آمدن او جویا شد. او گفت: عشق و علاقه به شما مرا به اینجا کشانیده است. حضرت در تایید سخن او فرمود: «به خدا همین طور است. هیچ انگیزه ای جز محبت ما تو را به اینجا نیاورده است.» آن گاه علی علیه السلام به عنوان تشکر از اظهار علاقه این دوست صمیمی خویش، به او فرمود: «بدان که هیچ بنده ای از دوستان ما نمی میرد مگر اینکه در هنگام مردن، مرا آن طوری که دوست دارد می بیند و همچنین از دشمنان و مخالفین ما هم کسی نمی میرد تا اینکه در هنگام مرگ، در حالی که دلش نمی خواهد، مرا می بیند و شرمنده می شود.» (۲۳)

ای که گفتی فمن یمت یرنی

جان فدای کلام دل جویت

کاش روزی هزار مرتبه من

مردمی تا بدیدمی رویت

۶ – دادرسی در سخت ترین لحظات

علی علیه السلام در حدیث دیگر به حارث فرمود: «لینفعک حبنا عند ثلاث: عند نزول ملک الموت و عند مسالتک فی قبرک و عند موقفک بین یدی الله; (۲۴) [ ای حارث!] دوستی و محبت ما اهل بیت در سه جای مهم و سرنوشت ساز برای تو سود خواهد داد: هنگام نازل شدن فرشته مرگ و موقعی که در قبر مورد سؤال و بازخواست قرار می گیری و زمانی که در روز قیامت در مقابل پروردگار ایستاده باشی.»

۷ – قبولی کارهای نیک

اگر انسان تمام کارهای خیر و اعمال نیک را انجام داده، واجبات الهی را به جای آورد، اما از اهل بیت و ولایت و محبت آنان دور باشد، هیچ یک از اعمال و نیکی های او ثمره ای نخواهد داشت.

امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «هر کس ما اهل بیت را دوست داشته باشد، ایمان او مفید بوده و اعمالش مورد پذیرش قرار خواهد گرفت، اما اگر کسی محبت ما اهل بیت را در دل نداشته باشد از ایمان خویش بی بهره بوده و کارهای نیک و اعمال دینی او مقبول نخواهد بود، گرچه روزها روزه گرفته و شب ها به عبادت بپرازد.» (۲۵) و در کلام دیگری آن بزرگوار به قنبر فرمود: «ای قنبر! به خدا قسم کسی که در دل یقین به ولایت ما خانواده داشته باشد برای او از عبادت هزار سال بهتر است، اگر بنده ای هزار سال خدا را عبادت کند خداوند عبادت او را نخواهد پذیرفت تا اینکه ولایت ما اهل بیت را قبول داشته باشد.» آنگاه حضرت با تاکید بر اهمیت موضوع ادامه می دهد: «اگر بنده ای هزار سال خداوند را عبادت کند و اعمال نیک هفتاد و دو پیامبر را هم به جا آورد، خداوند از او نخواهد پذیرفت تا اینکه ولایت ما را بپذیرد و گرنه خداوند او را به صورت به جهنم خواهد انداخت.» (۲۶)

آفات محبت

ممکن است انسان در اثر نادانی یا غلبه احساسات و یا پیروی از هوای نفس در عشق ورزیدن به اهل بیت علیهم السلام دچار افراط و تفریط گردد و در نتیجه علاوه بر اینکه از کار خویش هیچ بهره ای نمی برد، دچار زیان و هلاکت ابدی می گردد. مولای متقیان به این آفات بنیان برانداز اشاره کرده و در نهج البلاغه در مورد افرادی که در دوستی و محبت آن حضرت دچار انحراف می گردند می فرماید: «سیهلک فی صنفان: محب مفرط یذهب به الحب الی غیر الحق و مبغض مفرط یذهب به البغض الی غیر الحق و خیر الناس فی حالا النمط الاوسط فالزموه; (۲۷) دو گروه نسبت به من هلاک می گردند: کسی که در دوستی من افراط کند و شدت عشق و علاقه او را به انحراف از حق دچار نماید و کسی که در اثر شدت دشمنی با من به سوی باطل رود. بهترین مردم نسبت به من کسانی هستند که راه اعتدال را بپیمایند، از آن ها جدا نشوید.»

همچنین آن بزرگوار عده ای را که در مورد اهل بیت علیهم السلام غلو می کردند; یعنی در مدح و ستایش و بیان فضائل و مناقب آنان افراط نموده و مقام الوهیت را به آن بزرگواران نسبت می دادند برحذر داشته و مرز ابراز محبت را بیان می کند: «ایاکم و الغلو فینا، قولوا: انا عبید مربوبون و قولوا فی فضلنا ما شئتم; (۲۸) از غلو در محبت ما بپرهیزید و اعتقاد داشته باشید که ما مخلوق و پرورده خداییم و آنگاه از فضایل ما هرچه دوست دارید بگویید.»

البته پدیده افراط گرایی در تاریخ اسلام یک عقیده خطرناکی بود و عده ای را هم به گمراهی و ضلالت کشانید. این اعتقاد فاسد در مورد شخص امام علی علیه السلام بیشتر بود، برای همین آن حضرت برای آگاهی بیشتر دوستان خویش با یک مثال، حقیقت مطلب را بیان می کند و می فرماید: «مثل من در میان این امت همچون عیسی بن مریم علیهما السلام است، گروهی او را دوست داشتند و در محبت آن حضرت افراط نمودند و در نتیجه هلاک شدند و عده ای هم به وسیله دشمنی با آن حضرت به بیراهه رفته و نابود شدند.» (۲۹)

موانع محبت اهل بیت علیهم السلام

هر کسی نمی تواند دوستدار اهل بیت باشد، باید عشاق آل محمد صلی الله علیه و آله از آلودگی ها مبرا باشند و استعداد این هدیه الهی را در وجود خویش داشته باشند، با وجود موانع، مسلما دوستی اهل بیت علیهم السلام به دل نخواهد چسبید و حلاوت و لذت این عشق مقدس و هدیه آسمانی را درک نخواهد کرد. به قول مولوی:

این محبت از محبت ها جداست

عشق محبوب خدا عشق خداست

براین اساس جایگیر شدن دوستی اهل بیت علیهم السلام در دل های انسان ها، نیاز به زدودن و رفع موانع دارد. این موانع عبارتند از:

الف) تولد از حرام

امام علی علیه السلام در ضمن سخنانی به نوف بکالی فرمود: «کذب من زعم انه ولد من حلال و هو یبغضنی و یبغض الائمة من ولدی; (۳۰) ای نوف! دروغ می گوید کسی که خودش را حلال زاده می پندارد اما من و پیشوایان بعد از من را که از نسل من هستند، دشمن خود می داند.» بنابراین کسی که از حرام متولد شده باشد نمی تواند دوستدار حقیقی اهل بیت علیهم السلام باشد، زیرا پلیدی با خوبی و زشتی با زیبایی همگون نیستند و از این جا روشن می شود که عشق و علاقه به عترت پیامبر صلی الله علیه و آله، یکی از نشانه های حلال زاده بودن انسان نیز هست، چنانکه امام صادق علیه السلام فرمود: «من وجد برد حبنا علی قلبه فلیکثر الدعاء لامه فانها لم تخن اباه; هر کس در دل خویش لذت دوستی ما اهل بیت علیهم السلام را احساس کند، به مادرش زیاد دعا کند، چرا که به پدرش خیانت نکرده است.» (۳۱)

ب) صفات زشت و غیر اخلاقی

روزی مردی به علی علیه السلام عرض کرد: خداوند مرا فدای شما گرداند، من به شما خانواده خیلی علاقه دارم و آن حضرت را بسیار ستود، حضرت به او فرمود: «دروغ می گویی، مارا چند دسته دوست ندارند; انسان های بی غیرت و ناموس فروش، مردانی که حالات زنانه از خود بروز می دهند، متولدین از حرام و کسانی که مادرشان در ایام عادت به آن ها باردار شده است.»

راوی حدیث می گوید: مدتی گذشت تا اینکه جنگ صفین پیش آمد، همان مرد به همراه لشکریان معاویه در جنگ صفین به هلاکت رسید و راستی گفتار امام علی علیه السلام روشن شد.

اصولا این که مومن نمی تواند بدون عشق و محبت اهل بیت علیهم السلام زندگی کند و در مقابل، انسان های منحرف و گمراه و منافق هم نمی توانند آل الله علیهم السلام را از ته دل دوست داشته باشند، یک حقیقت تردیدناپذیر است و کلام زیبای علی علیه السلام در ذیل روایت اصبغ نباته، این حقیقت را واضح تر می نماید. او می گوید: در مسجد کوفه و در محضر امیرمؤمنان علی علیه السلام بودم که غلام سیاهی را به اتهام سرقت به محضر آن حضرت آوردند. بعد از سه بار اقرار وی به دزدی و اثبات آن در نزد علی علیه السلام، امام دستور داد تا دست راست او را قطع کنند. آن غلام با دست چپ، دست بریده خویش را در حالی که خون از آن می ریخت، برداشته و از محضر امام بیرون رفت. در این موقع یکی از خوارج و دشمنان حضرت به نام «ابن کوا» خواست از فرصت استفاده کند و آن غلام را که از دوستداران اهل بیت علیهم السلام بود به بدگویی بر علیه امام علی علیه السلام تحریک نماید، لذا به او گفت: «ای غلام دست تو را چه کسی قطع کرد؟!

او در جواب ابن کوا چنین گفت:

«قطع یمینی امام التقی، و ابن عم المصطفی شقیق النبی المجتبی، لیث الثری، غیث الوری، حتف العدی و مفتاح الندی و مصباح الدجی. قطع یمینی امام بدری احدی مکی مدنی ابطحی هاشمی قرشی; دست راستم را کسی برید که پیشوای متقیان و پسر عمو، برادر پیامبر صلی الله علیه و آله، شیر روی زمین، باران بیابان ها، کوبنده دشمنان و چراغ فروزان در تاریکی هاست. دست راستم را پیشوایی قطع کرد که قهرمان نبردهای بدر و احد بود. او سرور مکه و مدینه و ابطح است و از دودمان هاشم و قریش است. »

بعد از این مدح و ثنای زیبا، بلیغ و طولانی، راه خودش را گرفت و رفت. ابن کوا با شگفتی تمام خود را به محضر علی علیه السلام رسانده و گفت: یا اباالحسنین! تو دست آن غلام سیاه را قطع کردی و او در کوچه و بازار با زیباترین عبارات و بهترین کلمات تو را مدح و ثنا می گوید. امام دستور داد غلام را حاضر کنند. سپس از او پرسید: «ای غلام! من دست تو را بریدم و تو مرا مدح و ثنا می گویی؟!» او پاسخ داد: «یا امیرالمؤمنین! تو دست مرا به حکم خداوند و رسول او بریدی و به حق بریده ای و به واجب خدا و رسول عمل کرده ای! چگونه تو را نستایم؟»

امیرمؤمنان علیه السلام دست بریده او را گرفته و با عبای خود پوشانید و دو رکعت نماز خوانده و دعا کرد و بعد آن را بر جای خود قرار داد. آنگاه عبا را برداشت، دست غلام را به اذن الهی سالم یافتند.

آنگاه به عبدالله بن کوا روی کرده و فرمود: «یاابن الکوا، ان لنا محبین لو قطعنا الواحد منهم اربا اربا ما ازدادوا الا حبا و لنا مبغضین لو العقناهم العسل ما ازدادوا الا بغضا; (۳۲)

ای ابن کوا! ما دوستانی داریم که اگر ایشان را قطعه قطعه کنیم جز بر دوستی و محبت آنان نسبت به ما نیفزاید و دشمنانی داریم که اگر عسل خالص در گلوی آن ها بریزیم جز بر دشمنی نسبت به ما نخواهد افزود.»

پی نوشت ها:

۱) امالی مفید، ص ۳۵۳٫

۲) شوری / ۲۳٫

۳) وسائل الشیعه، ج ۱۴، ص ۳۹۵٫

۴) عشق برتر، ص ۱۴ و ۱۵٫

۵) بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۰۷٫

۶) الکافی، ج ۶، ص ۳۸۹٫

۷) همان، ص ۳۸۸٫

۸) بحارالانوار، ج ۱، ص ۹۲٫

۹) همان، ج ۲۷، ص ۵۳٫

۱۰) مستطرفات السرائر، ص ۶۳۹٫

۱۱) من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۶۱۳٫

۱۲) تفسیر فرات کوفی، ص ۱۲۸٫

۱۳) خصال، ج ۲، ص ۶۲۸٫

۱۴) غررالحکم با ترجمه آقا جمال، ش ۹۰۳۸٫

۱۵) نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۱۱۲٫

۱۶) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۲۷۵٫

۱۷) مستطرفات السرائر، ص ۶۴۰٫

۱۸) تفسیر قمی، ج ۲، ص ۱۷۱ و ۱۷۲٫

۱۹) امالی صدوق، ص ۲۰۹، مجلس ۳۷٫

۲۰) بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۴۸٫

۲۱) غررالحکم با ترجمه آقا جمال، ج ۲، ص ۴۸۰٫

۲۲) تاویل الآیات الظاهرة، ص ۶۴۲٫

۲۳) اعلام الدین دیلمی، ص ۴۴۸٫

۲۴) همان، ص ۴۶۱٫

۲۵) بصائر الدرجات، ص ۳۶۴٫

۲۶) مستدرک، ج ۱، ص ۱۶۸٫

۲۷) نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷٫

۲۸) غررالحکم، ش ۲۷۴۰، بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۹۲٫

۲۹) بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۳۱۵٫

۳۰) امالی صدوق، ص ۲۰۹٫

۳۱) بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۱۴۷٫

۳۲) همان، ج ۳۴، ص ۲۶۷; التحصین ابن طاووس، ص ۶۱۳٫

عوامل انحراف خلافت و انزوای امام علی (ع)

واقعه غدیر هفتاد روز پیش از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رخ داد و گفته می شود که در آن روز حدود یک صد هزار تن حضور داشتند. با این حال هنوز پیکر پاک آن حضرت دفن نشده بود که مردم در خرد شمردن جایگاه علی علیه السلام بر یکدیگر سبقت جستند و در پایمال کردن حق او چنان پیش تاختند که گویا پیرامون منزلت علی علیه السلام کمترین سخنی از هیچ کس نشنیده اند.

آنچه در این گفتار دنبال می شود یابیدن پاسخ این پرسش است که سیاست پیشگان روزگار علی ابن ابی طالب علیهم السلام چگونه غدیر را از یادها زدودند؟ دوستداران پیامبر، صحابیان و اهالی مدینه به سبب چه علل و عواملی دست از یاری علی علیه السلام برداشتند و بر ستم به خاندان رسول گرامی اسلام رضایت دادند و در مقابل مهاجمان دم فرو بستند؟ آیا مردم بیعت غدیر را فراموش کرده بودند؟ بنابراین رفتار خود را چگونه توجیه کردند؟

در تحلیل علت سکوت مردم و انگیزه اقدام مهاجر و انصار باید پیشتر چند نکته را یادآور شد:

۱) این نظر که اهالی مدینه پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جملگی از علی رو گردانده باشند نظری ناصواب است. تردید نیست که تا پیش از شهادت حضرت زهرا و همراهی عوامل انحراف خلافت

ناخرسندانه علی علیه السلام با خلیفه، هیچ یک از هاشمیان و صحابیان برجسته مانند مقداد، سلمان، ابوذر، زبیر، با ابوبکر بیعت نکردند. (۱)

خزرجیان نیز اغلب تا قبل از ترور سعد بن عباده بیعت ننمودند. جز آنکه چون گروه های مردم هر یک به دلایلی مبارزه را نتیجه بخش ندانستند موضع گیری آنان به سکوت و رضایت توجیه شده است.

۲) امروز پس از گذشت چهارده قرن از رویداد سقیفه، همگان انصار را نخستین گروهی می شناسند که در اندیشه تصاحب لافت برآمدند، حال آنکه این نظر، واقع بینانه نیست. زیرا مدرک اصلی بیان آن رویداد، گفتار عمر بن خطاب است و چون او سرکرده مهاجران و رقیب سرسخت انصار است گزارش او در مورد انگیزه انصار، به حقیقت نزدیک نیست.

گفت وگوی انصار در سقیفه زمانی پیرامون جانشینی پیامبر قرار گرفت که مهاجران به جلسه ایشان وارد شدند. آن ها صحنه را به کلی عوض کردند و آن اجتماع ساده را به سخنی که خود می خواستند متمایل ساختند و از آن بهره بردند.

هیچ تاریخ نویسی بدون استدلال به خبر نقل شده از سوی عمر، انصار را با تشکیل آن گردهمایی ساده، به کوشش برای تصاحب خلافت متهم نکرده است. اما از آنجا که این رویداد با بیان مخالفان انصار تشریح شده و وسایل تبلیغاتی خلفا آن را ترویج کرده و روایات مخالف دورافکنده شده است، آیندگان، آن گردهمایی را اقدامی برخاسته از هوس انصار برای تصاحب خلافت قلمداد کردند.

حقیقت آن است که تنی چند از همان انصار حاضر در سقیفه، جاسوس مهاجران بودند. سرکرده آن ها اسید بن حضیر است که رئیس طایفه اوس و جاسوس دو جانبه بود. وی از نخستین بیعت کنندگان با ابوبکر و از کسانی است که برای بیعت ستاندن از علی علیه السلام به خانه بانو فاطمه زهرا علیها السلام هجوم برد. (۲)

۳) مهم ترین انگیزه انصار در تشکیل گردهمایی سقیفه، جلوگیری از به قدرت رسیدن مهاجران بود، نه کوشش برای بی توجهی به گفتارهای رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام. انصار بیش از مهاجران، جانبدار خاندان پیامبر اکرم بودند، جز آنکه حوادثی چند ایشان را مطمئن ساخته بود که علی ابن ابی طالب علیهما السلام به حکومت نخواهد رسید.

حرکت های مرموز عده ای از مهاجران پس از بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله از حجة الوداع، مانند توطئه برای ترور پیامبر در میان راه، سرپیچی از شرکت در سپاه اسامه، جلوگیری جدی از نگاشتن وصیت پیامبر، انصار را بیشتر از قبل هشیار ساخته بود که موضوع مخالفت با زمامداری علی علیه السلام واقعا جدی است.

زیرا کسانی که در زمان حیات پیامبر چنان جسورانه بر دشمنی علی علیه السلام تاکید می ورزند، پس از نبود پیامبر بهتر و بیشتر بر این مقصد تاکید خواهند کرد. نیز از مسالمت آنان در سقیفه که به پذیرش معاونت مهاجران راضی شدند، دانسته می شود که آن ها در اجتماع نخست خود چندان بر تصاحب خلافت تصمیم نداشتند و بیشتر منظورشان پیشگیری از زیان و صدمه ای بود که حکمرانی مهاجران بر ایشان وارد می آورد.

تشریح واقعه

حقیقت آن است که در ایام بیماری رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مرد نامی مدینه، سعد بن عباده خزرجی نیز در بستر بیماری بود و پیوسته دوستانش وخامت حال رسول اکرم صلی الله علیه و آله را به او خبر می دادند. سعد مردی غیرتمند، شجاع و از خود گذشته بود و با درایت و تدبیر، پیوسته تحرکات سیاسی مهاجران را زیر نظر داشت. در آن روزها عده ای به منزل او می رفتند و او را از احتمال شورش در مدینه برای تصاحب مقام جانشینی پیامبر بیم می دادند. سعد مطمئن بود که اگر علی بن ابی طالب علیهم السلام نیز مدت زمانی اندک به حکومت دست یابد حکومت او با وجود آن گروه ناموافق همدست، دوام نخواهد آورد. سعد و هواداران او بیش از امروزیان به روحیات مهاجران آشنا بودند و اگر چه دانش و تجربه سیاسی زیادی نداشتند، تا این مقدار می دانستند که مهاجران قدرت طلب، دیر یا زود نظام عادلانه مورد نظر علی علیه السلام را برخواهند چید و آنگاه کسانی به حکومت می رسند که نه برای دین ارزش قائل اند و نه برای انصار.

در آن روز، برخلاف همیشه که خزرجیان به عیادت سعد می رفتند، سعد به سقیفه آورده شده بود. از اینکه او را پس از گفت و گوی سقیفه بر دوش گرفتند و بدون استفاده از مرکب، به خانه اش بردند، معلوم می شود که منزل وی در نزدیکی سقیفه قرار داشته است و گمان می رود در آن گفت و گو خزرجیان در ضمن عیادت از سعد، درباره اوضاع شهر با او به رایزنی پرداخته باشند. در آن موقعیت هر فرد دیگری به جای آنان بود بیمناک از حوادث آینده، به فکر چاره و طرح می افتاد. این در حالی بود که همواره اخبار هولناکی از احتمال هجوم قبایل اطراف به مدینه، به ایشان می رسید و این، بزرگان شهر را بیش از دیگران در هراس قرار می داد و به چاره اندیشی ناچار می ساخت.

انصار از خود می پرسیدند اگر علی ابن ابی طالب علیهما السلام به حکومت دست نیابد چه فردی از کدام گروه، سرنوشت اسلام و اهالی مدینه را به دست خواهد گرفت؟!

در آن صورت مردم مدینه در چه موقعیتی قرار خواهند گرفت؟ آیا سابقه دشمنی مکیان، سبب نمی شود که با زمامداری آن ها، انصار از مدینه اخراج شوند یا تار و مار گردند؟ این مهاجران دو دسته اند: دسته ای مانند علی ابن ابی طالب علیهما السلام و سلمان و مقداد و ابوذر که در هر صورت، جانب تقوا و انصار و همزیستی در مدینه را رعایت می کنند.

اینان اگرچه مورد اعتمادند، چون امیدی به زمامدار شدنشان نیست، بی تردید گروه مخالفشان به قدرت خواهد رسید. آن دسته دوم مهاجران، گرچه خود دشمنی آشکاری با انصار ندارند، به طوایف و خانواده هایی پیوند دارند که به احتمال از هر یک از ایشان کسانی در جنگ های پیامبر، به دست انصار کشته شده است. در پی نبرد هشت ساله پیامبر با قریش، آنان از مردم مدینه ضربات سهمگینی خورده بودند. انصار بودند که در پیمان عقبه دوم به پیامبر تعهد سپردند که در هر حال از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اسلام حمایت کنند. با این اعلام آمادگی اهالی مدینه، هجرت یاران پیامبر از مکه آغاز شد و مدینه مرکز حکومت اسلامی گردید.

استقبال اینان از پیامبر و اشتیاقشان به پذیرش اسلام، مخالفان مکی پیامبر را سخت خفت داد و خشمگین ساخت و پیوسته در پی به دست آوردن فرصت مناسب برای فرونشاندن خشم و کینه خود بودند. آن ها فریاد سعد بن عباده را از یاد نبرده بودند که روز فتح مکه می گفت: امروز روز انتقام است.

انصار مدینه مطمئن بودند که دیر یا زود رؤسای قبایل مکه با همدستی دیگر دشمنان کنونی پیامبر، از ایشان انتقام خواهند کشید; به ویژه آنکه آنان هشدارهای پیامبر را از یاد نبرده بودند که می فرمود: به زودی پس از من شما را کنار خواهند زد و دیگران را بر شما مقدم می دارند. (۳) در آینده نزدیک، سیاهی آشوب ها به امت من رو می کند و شما انصار از حقوق خود محروم می شوید. (۴)

این ها اموری است که سبب شد آنان شتابان در گردهمایی سقیفه به سویی روند که نتیجه اش جز دور کردن علی ابن ابی طالب علیهما السلام از خلافت چیزی نبود. هراس آنان از به حکومت رسیدن مهاجران سبب شد که از علی علیه السلام نیز در آن گردهمایی نامی برده نشود، مگر زمانی که مطمئن شدند کار از چاره گذشته است.

از طرفی، گروه همدست مهاجران، اوضاع مدینه را در آن روزها چنان بر ضد علی علیه السلام صحنه آرایی کرده بودند که کسی امید نداشت بتواند با جانبداری از اهل بیت و علی علیهم السلام بر مهاجران قدرت طلب چیره شود. اینکه بعدها نیز اقدامی نکردند شاید ریشه در همین تصور داشت.

آنچه گذشت هیچ به مفهوم بی تقصیر بودن انصار نیست ولی واقعیت آن است که پندار خیلی از آن ها این بود که دستیابی علی علیه السلام به زمامداری – با توجه به نفوذ نیروهای قدرت طلب مهاجر – امری ناممکن است و با عقب نشینی انصار، گروهی بر مسند خلافت تکیه می زنند که به مراتب، با مقاصد پیامبر، از انصار بیگانه ترند.

بزرگان انصار با اطمینان از ناکامی علی ابن ابی طالب علیهما السلام از دستیابی به خلافت با تکیه بر خدمات گذشته خود به پیامبر و مسلمانان و نیز دلخوش به ستایش های پیامبر از انصار، خود را سزاوار عهده داری امر خلافت می شناختند و گویا این امر را پاداش زحمات خویش می پنداشتند.

در هر صورت، پس از رحلت حضرت ختمی مرتبت محمد صلی الله علیه و آله گروه سازمان یافته ای که از سال ها قبل برای چنین روزی طرح و نقشه تدوین کرده بودند با حرکتی کودتاگونه بر اوضاع مسلط شدند و با عذر و بهانه هایی چند، علی ابن ابی طالب علیهما السلام را از عهده داری زمامداری دور داشتند، عواملی که سبب پیشبرد مخالفان علی علیه السلام شد به قرار زیر است:

۱) فراهم بودن زمینه

سردرگمی مردم مدینه در روز رحلت نبی اکرم، وصف نشدنی است. وفات پیامبر تا بدانجا در باور نمی گنجید که فردی چون عمر توانست از انکار آن بهره برداری سیاسی کند. هیچ مسلمانی باور نمی کرد در آن ساعت عده ای پیکر مطهر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را بی غسل و کفن رها کرده، دنبال اخذ رای و بیعت ستانی برای ریاست خود باشند. شاید هم می اندیشیدند اگر کسی چنین کند جز شرمساری و شکست بهره ای نمی برد و به آسانی می شود حق را به صاحبش بازگرداند.

در آشفتگی اوضاع مدینه، عاقلانه ترین کاری که به ذهن مردم ساده اندیش می رسید این بود که در مقابل ناآرامی های پدید آمده، آرامش و انزوا اختیار کنند و نامطمئن از پیروزی کسی، به مخالفت با وی برنخیزند. این مردم هنوز سابقه جنگ های داخلی عرب را از یاد نبرده بودند که گاه برای به دست آوردن چراگاه حیواناتشان به کشتار یکدیگر می پرداختند.

ابوجعفر نقیب می گوید: در همه اعصار، گروهی که اکثریت را تشکیل می دهند (توده مردم) از خود رای ثابتی ندارند. باد به هر طرف بوزد به آن سوی متمایل اند. اینان تقلیدگران بدون اندیشه اند. اگر نماز واجب را هم از برنامه دین حذف کنند، ایشان آن را ترک می کنند. به همین علت بود که دستورهای پیامبر در مورد خلافت علی علیه السلام کهنه گردیده و نادیده انگاشته شد و یعت با ابوبکر قوت گرفت. اشتغال بنی هاشم به تجهیز رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز مجال را برای فعالیت آنان آزاد گذاشت و زمینه تقویت ایشان را فراهم آورد. (۵)

۲) ادعای نسخ فرمان پیامبر

مهمترین عاملی که بهانه سرپیچی مردم از بیعت غدیر شد، ادعای عمر و ابوبکر بر نسخ فرموده رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود. به ادعای آن ها پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله در واپسین دم، علی را از زمامداری عزل کرد و تعیین این مهم را به دیگری یا به امت واگذاشت. امام باقر علیه السلام در این باره می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت در حالی که به اطاعت ما فرمان داده و ولایت و دوستی ما را واجب کرده و دستور داده بود که حاضران به غایبان اطلاع دهند. قریش پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر ضد علی متحد شدند. علی علیه السلام هم با آنچه پیامبر درباره او فرموده بود و مردم شنیده بودند، در مقابل ایشان استدلال کرد. گفتند: تو درست می گویی. پیامبر همه آنچه ادعا می کنی فرموده است ولی آن را نسخ کرده و گفته است: ما خاندانی هستیم که خداوند بزرگمان داشته است و دنیا را برای ما زیبنده ندانسته و بدان راضی نشده است و خداوند نبوت و خلافت را برای ما جمع نمی کند. چهار تن بر درستی این سخن گواهی دادند; … اینان مساله را برای مردم مشتبه کردند و ادعای خود را راست جلوه دادند. ایشان را به جاهلیت گذشته برگرداندند. و خلافت را از جایی که قرار داده بود، خارج ساختند. (۶)

یکی از پژوهشگران اهل سنت می گوید: مردم ساده اندیش زمانی که دیدند صحابیان بزرگ با رای قاطع، خلافت را از علی بازداشتند، پنداشتند که این رفتار آنان حتما به موجب دستور ویژه ای از جانب رسول خدا است که ایشان از آن بی اطلاع بوده اند و حضرت با دستوری پنهانی سفارش های گذشته خود را در مورد خلافت علی نسخ نموده است. به خصوص اینکه ابوبکر روایتی نقل کرد که مردم تصور کردند که در انتخاب پیشوا آزادند. ابوبکر می گفت: پیامبر فرموده است: «الائمة من قریش.» بنابراین خیال کردند که برای عهده داری منصب پیشوایی، قریشی بودن کافی است. هر که می خواهد باشد. مردم با خود می گفتند: اینان با اهداف پیامبر بیش از ما آشنایند. به همین علت در مقابل مخالفت با دستور خاص پیامبر نسبت به علی، مقاومتی از خود نشان ندادند. (۷)

۳) توجیه و تاویل

یک محقق برجسته اهل سنت می گوید: آن ها دستور پیامبر درباره علی را انکار نکردند بلکه توجیه و تاویل نمودند. عذرشان این بود که ما امروز در موقعیتی قرار گرفته ایم که پیامبر شاهد آن نبوده است و فرد حاضر در صحنه بسا به اموری اطلاع می یابد که غایب از صحنه از آن بی اطلاع است. گاه دستور شخص غیر حاضر – بدین علت که در صحنه حضور ندارد – به خاطر مصلحتی کلی نادیده گرفته می شود. آن مصلحت به ادعای آنان فتنه انصار بود که اگر از آن جلوگیری نمی شد میان عرب اختلاف و کشتار رخ می داد.

نیز گفتند: اگر ما علی را به خلافت نصب می نمودیم، مردم از اسلام به جاهلیت پیشین باز می گشتند و مرتد می شدند! آیا سزاوار است برای پابرجایی فرمان رسول خدا که ارتداد امت را در پی داشت، اصل مهم تر را که حفظ دین باشد از دست دهیم! پس چه بهتر که به مصلحت بزرگ تر عمل شود، هر چند با مخالفت با دستور پیامبر. (۸)

۴) عادت به مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله

به گفته یک پژوهشگر غیر شیعه، مخالفت با فرمان پیامبر نسبت به پیروی از جانشین خود، پدیده ای نبود که یکباره به وقوع پیوسته باشد.

آن فردی که در صلح حدیبیه و نماز خواندن بر جنازه عبدالله بن ابی، آشکارا با رای پیامبر مخالفت ورزید چندان دشوار نبود که در غیاب پیامبر با فرمانش نسبت به پیروی علی مخالفت کند. کسی که رویاروی رسول خدا صلی الله علیه و آله از پیروی دستور او سرباز زند و مانع از آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن مهم ترین وصیت او شود، آیا نمی تواند به موجب مصلحتی که خود در نظر دارد دستور پیامبر را کنار نهد؟! آری آن سرپیچی ها راه را برای سرکشی های آینده هموار کرده بود. بنابراین دیگر برای گفتار و کردار پیامبر چه امتیاز و فضیلتی باقی مانده بود تا مخالفت های بعدی با مقاومت مردم روبرو شود!

۵) در انتظار تصمیم امام علیه السلام

پس از همدستی جناح قدرتمند و با نفوذ مهاجر در تصاحب منصب خلافت و رسمیت یافتن زود هنگام خلافت ابوبکر، بیشتر دوستداران اهل بیت علیهم السلام چشم به تصمیم امام داشتند و چون آن حضرت را مامور به صبر و در تنگنا دیدند، ناامید از هر اقدام نتیجه بخش، مهر سکوت بر لب زدند و شیوه بی تفاوتی پیش گرفتند. این موضع گیری، پایه های حکومت را استوار کرد و جرات مخالفان را در هتک مقام اهل بیت علیهم السلام افزون ساخت و رفته رفته کار به جایی رسید که دم زدن از حق علی بن ابی طالب علیهما السلام جرم شناخته شد.

۶) کینه و حسادت نسبت به علی بن ابی طالب علیهما السلام

از عمده ترین دلایل سکوت قبایل در مقابل پایمان شدن حق امیرالمؤمنین علیه السلام کینه و حسادتی بود که قبایل عرب – به خصوص قریش – از او در دل داشتند.

رسم قبایل عرب چنین بود که اگر از قبیله شان کسی کشته می شد همه آنان و قبایل هم پیمان، از قبیله قاتل انتقام گیرند. این رسم جاهلی در پرتو تعالیم اسلام بی هویت شده ولی ریشه کن نشد و اگر کسی این اندازه به قبیله اش دلبستگی نداشت با عرب و عصبیت بیگانه شناخته می شد. این در حالی بود که بیشتر قبایل در نبرد با رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت کرده، فردی از آن ها به دست علی علیه السلام یا بنی هاشم کشته شده بود.

این کینه و حسد نه به علی علیه السلام، بلکه نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز وجود داشت. مشرکانی که پس از فتح مکه به ظاهر اسلام آوردند، اغلب به سبب ناتوانی، از ستیز با پیامبر دست برداشتند. شکوه و منزلت نبی اکرم حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله از طرفی آنان را به تسلیم وامی داشت و از سویی آتش کینه و حسد را در جان آنان شعله ور می ساخت. در حقیقت آنان همه کینه و حسادتشان به پیامبر را با علی علیه السلام تصفیه کردند.

پیامبر برپا کننده حکومتی بود که آنان آرزوی دستیابی بدان را در دل داشتند و بدین سبب، به طور طبیعی فرصت تحقق این مقصود را برای وی فراهم آوردند، پس از رحلت آن حضرت، دیگر جایی برای درنگ نبود، هر چه زودتر، حتی قبل از آن که پیکر مطهر پیامبر غسل داده شود، باید خلافت را به چنگ آورد. هر چند به بهای ورود بی اجازه به خانه بانو فاطمه زهرا علیها السلام باشد.

امام علی علیه السلام خود در تایید این نظر می فرماید: عرب از کار محمد تنفر داشت و نسبت به آنچه خداوند به او عنایت کرده حسادت می ورزید … آن ها از همان زمان حضرتش کوشیدند، تا کار را پس از رحلت او از دست اهل بیتش خارج کنند. اگر قریش نام او را وسیله سلطه خویش قرار نمی داد و نردبان ترقی خود نمی دید، حتی یک روز پس از رحلت آن حضرت خدا را نمی پرستیدند و به ارتداد می گراییدند.

پی نوشت ها:

۱) به گفته شیخ مفید (ره) عقیده حق و نظر محققان شیعه آن است که امیرمؤمنان علی علیه السلام هرگز (حتی پس از شهادت همسرش) با ابوبکر بیعت نکرد. (الفصول المختاره، فصل ۲۲۷).

۲) الریاض النضرة، محب الدین طبری، ج ۱، ص ۱۶۷٫

۳) صحیح بخاری، ج ۲، ص ۲۰۷٫

۴) همان، ج ۸، ص ۸۶٫

۵) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۸۶٫

۶) اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله، ترجمه اسماعیل انصاری، ص ۲۷۶، ۲۷۷٫

۷) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج ۱۲، ص ۸۶٫

۸) همان، ص ۸۶ و ۸۷٫

حدیث غدیر، ولایت یا محبت؟

مقدمه:

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در طول دوران رسالت، پیوسته به موضوع جانشینی بعد از خود اشاره کرده و به صورت مکرر آن را امری مربوط به خدا دانسته است.

صرف نظر از کتب تفسیر و تاریخ و حدیث شیعه که بر انتصابی بودن امام از سوی خداوند تصریح و تاکید دارند، این مطلب را می توان به روشنی از کتب اهل سنت نیز اثبات نمود.

طبری می نویسد: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله پس از گذشت ۳ سال از آغاز بعثت، از سوی خداوند مامور شد که دعوت خویش را آشکار سازد، و آیه «و انذر عشیرتک الاقربین » (۱) در این مورد نازل شد. پیامبر، سران بنی هاشم را جمع کرد و فرمود: «من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در نشر این آیین یاری می کند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟» حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علی علیه السلام آمادگی خود را اعلان کرد. در این موقع پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم; (۲) او برادر و وصی و جانشین من در میان شماست.»

طبری در جای دیگری از تاریخش نقل می کند: وقتی آن حضرت برای تبلیغ اسلام با سران قبیله بنی عامر تماس گرفت، یکی از آنان حمایت خود را از وی اعلام نمود و افزود: هرگاه خداوند تو را بر مخالفان پیروز ساخت، آیا موضوع زمامداری مسلمانان پس از شما به ما واگذار می گردد؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الامر الی الله، یضعه حیث یشاء; موضوع خلافت، مربوط به خدا است [و از اختیار من بیرون است]، خدا هر فردی را انتخاب کند، امامت به او محول می گردد.» (۳)

پیامبر اسلام با این گونه سخنان صریح و بسیار روشن خود زمینه سازی نموده و اذهان را آماده می کرد تا آخرین پیام الهی را درباره رهبری امت اسلامی که سرنوشت اسلام و مسلمین را رقم خواهد زد ابلاغ نماید و پیوسته به مساله مهم ولایت و رهبری بعد از خود اشاره نموده و علی علیه السلام را به عنوان بهترین فرد معرفی می کردند. تا اینکه وعده موعود فرا رسید و برای ابلاغ آخرین فرمان خداوند و اتمام رسالت خویش در هنگام برگشت از سفر حج در مکانی به نام غدیر خم، در بزرگترین اجتماع مسلمین در دوران پیامبری خویش به پا خواست و به فرمان خداوند، امام علی علیه السلام و یازده معصوم از فرزندان او را به عنوام امام و رهبر مسلمین با جملاتی چون «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » که برگرفته از ولایت خداوند است، منصوب کرد.

متاسفانه بعد از رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام صلی الله علیه وآله تهاجم بس گسترده ای علیه ولایت امام علی علیه السلام آغاز گردید و بزرگترین هجمه ها علیه روایت غدیر بود، اما از آنجا که نتوانستند این پیام بزرگ و پرفروغ آسمانی را نادیده بگیرند، پیوسته به تفسیرهای ناصواب و به دور از منطق همچون تفسیر لفظ «مولا» به معنی نصرت و محبت و دوستی دست زدند تا شاید بتوانند این حدیث نورانی را تحریف کرده و کارهای توجیه ناپذیر خویش را توجیه کنند.

هم اکنون به بیان شواهدی می پردازیم که به روشنی ثابت می کند که مقصود از «مولی » در حدیث غدیر، همان امامت و رهبری است.

شواهد

۱ – فرازهای حدیث شریف غدیر

رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم فرمود:

الف – خدایی جز الله نیست، زیرا او به من اعلام فرموده است که اگر آنچه در حق علی بر من نازل نموده ابلاغ نکنم رسالت او را نرسانده ام، و برای من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده است و خدا کفایت کننده و کریم است.

خداوند به من چنین وحی کرده است: «بسم الله الرحمن الرحیم ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت درباره علی بر تو نازل شده; یعنی خلافت علی بن ابی طالب را ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را نرسانده ای، و خداوند تو را از مردم حفظ می کند.» (۴)

ای مردم! من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده کوتاهی نکرده ام و من سبب نزول این آیه را برای شما بیان می کنم: جبرئیل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام که او سلام است مرا مامور کرد که در این محل بپاخیزم و بر هر سفید و سیاهی اعلام کنم که: «ان علی بن ابی طالب اخی و وصیی و خلیفتی علی امتی والامام من بعدی; علی بن ابی طالب برادر من و وصی من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است.» نسبت او به من همانند هارون به موسی است جز این که پیامبری بعد از من نیست. و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش می باشد و خداوند در این مورد آیه ای از کتابش بر من نازل کرده است که: «صاحب اختیار شما، خدا و رسولش هستند و کسانی که ایمان آورده و نماز را بپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.» (۵) و علی بن ابی طالب است که نماز را بپا داشته و در حال رکوع زکات داده و در هر حال خداوند عزوجل را قصد می کند. (۶)

ب – ای مردم! از او (علی علیه السلام) به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی بر مگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل می کند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی می نماید، و در راه خدا سرزنش ملامت کننده ای او را مانع نمی شود.

ای مردم! او را فضیلت دهید که خدا او را فضیلت داده است، و او را قبول کنید که خداوند او را منصوب نموده است.

«معاشر الناس! انه امام من الله، ولن یتوب الله علی احد انکر ولایته و لن یغفر الله له …;

ای مردم! او از طرف خداوند امام است و هر کس ولایت او را انکار کند خداوند هرگز توبه اش را نمی پذیرد و او را نمی بخشد. حتمی است بر خداوند که با کسی که با او مخالفت نماید چنین کند و او را به عذابی شدید تا ابدیت و تا آخر روزگار معذب نماید. پس بپرهیزید از این که با او مخالفت کنید و گرفتار آتشی شوید که آتشگیره آن مردم و سنگ ها هستند و برای کافران آماده شده است.» (۷)

ج – «الا ان جبرئیل خبرنی عن الله تعالی بذلک و یقول «من عادی علیا و لم یتوله فعلیه لعنتی; بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و می گوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت او را نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد.»

د – «معاشر الناس … من کنت مولاه فهذا علی مولاه، و هو علی بن ابی طالب اخی و وصیی و مولاته من الله عزوجل انزلها علی; ای مردم هر کس من صاحب اختیار اویم این علی صاحب اختیار اوست واو علی بن ابی طالب، برادر و جانشین من است و ولایت او از جانب خداوند متعال است که بر من نازل کرده است.»

ه – «الا وقد بلغت، الا و قد اسمعت، الا و قد اوضحت، الا و ان الله عزوجل قال و انا قلت عن الله عزوجل، الا انه لا امیر المؤمنین غیر اخی هذا; بدانید من پیام خدا را رساندم، و وظیفه خود را ادا کردم، بدانید که من شنوانیدم، بدانید که من (مساله ولایت و امامت را) توضیح دادم و روشن نمودم، بدانید که خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز وجل می گویم، بدانید که امیرالمؤمنین جز این برادرم علی نیست.»

و – «معاشر الناس! هذا علی اخی، و وصیی و واعی علمی، و خلیفتی فی امتی… انه خلیفة رسول الله و امیرالمؤمنین، والامام الهادی من الله…;

ای مردم! این علی برادر من، وصی من، جامع علم من و جانشینم در میان امتم می باشد… او خلیفه رسول خدا، امیرالمؤمنین و امام هدایت کننده از طرف خداوند است.»

ز – «معاشر الناس! انما اکمل الله عزوجل دینکم بامامته فمن لم یاتم به و بمن یقوم مقامه من ولدی من صلبه الی یوم القیامة، والعرض علی الله عزوجل، فاولئک الذین حبطت اعمالهم، و فی النار هم خالدون، لایخفف عنهم العذاب ولا هم ینظرون;

ای مردم! خداوند دین شما را با امامت او کامل نمود، پس هر کس به او و کسانی که جانشین او از فرزندان من و از نسل او هستند (۸) تا روز قیامت و روز رفتن به پیشگاه خداوند اقتدا نکند، چنین کسانی اعمالشان در دنیا و آخرت از بین رفته و در آتش دائمی خواهند بود، عذاب از آنان تخفیف نمی یابد و به آنان مهلت داده نمی شود.» (۹)

۲ – اقرار علمای اهل سنت

جمعی از علمای اهل سنت با نقل روایات متعدد، مقصود از آیه شریفه (تبلیغ) و حکم موجود در آن را، معرفی ولایت علی علیه السلام ذکر می کنند.

الف) عن ابی سعید الخدری قال: نزلت هذه الآیة: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک » علی رسول الله صلی الله علیه وآله یوم غدیر خم فی علی بن ابی طالب;

از ابی سعید خدری روایت شده که گفت: آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ…» در روز غدیر خم بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در مورد علی بن ابی طالب نازل شده است.»

ب) عن ابن عباس فی قوله (تعالی): «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین » قال: نزلت فی علی علیه السلام، امر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان یبلغ فیه فاخذ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بید علی علیه السلام فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه; (۱۰)

از ابن عباس در مورد آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک…» روایت شده است که گفت: در مورد علی علیه السلام نازل شد. [خداوند در این آیه ]به پیامبرش فرمان داد که در مورد علی علیه السلام تبلیغ نماید. پس پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: هر کس که من آقا و مولایش هستم، پس علی آقا و مولای اوست; خداوندا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.

این آیه دلیل بسیار روشنی است بر این که مقصود از «مولا» جز امامت و رهبری چیز دیگری نیست.

۳ – اقرارگیری از مردم

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در آغاز سخن، از مردم بر سه اصل مهم اسلامی اقرار گرفت و فرمود: «الستم تشهدون ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق و النار حق؟»

هدف از این اقراگیری چیست؟ آیا جز این است که می خواهد ذهن مردم را آماده کند، تا مقام و موقعیتی را که بعدا برای علی علیه السلام ثابت می کند، بسان اصول پیشین تلقی نمایند و بدانند که اقرار به ولایت و خلافت وی، در ردیف اصول سه گانه ای است که همگی به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از مولی، دوست و ناصر باشد، در این صورت رابطه جمله ها به هم خورده و کلام، بلاغت و استواری خود را از دست می دهد، زیرا:

یک: علی علیه السلام منهای ولایت، یک فرد مسلمان برجسته بود که در جامعه آن روز پرورش یافته بود و لزوم دوستی با افراد با ایمان، تا چه رسد نسبت به مؤمنی مانند علی علیه السلام، چیز مخفی و پنهانی نبود که پیامبر آن را در اجتماع بزرگ اعلام بفرماید.

دو: این مساله این قدر هم اهمیت نداشت که در ردیف اصول سه گانه قرار گیرد.

۴ – بیعت ابوبکر و عمر

طبق نقل علماء، مفسران و مورخان بزرگ اهل سنت، عمر و ابوبکر اولین کسانی بودند که بعد از خطبه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در غدیر خم برای معرفی امام علی علیه السلام به عنوان وصی و امام بعد از خود، با علی علیه السلام به عنوان امیرالمؤمنین و امام المسلمین با بیان جملاتی چون «بخ بخ یا علی اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة » یا «هنیئا لک یا ابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة »; (۱۱) «ای علی بر تو مبارک باد که امروز مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتی » یا «گوارا باد بر تو [این ولایت و امامت] ای پسر ابی طالب که امروز مولای من و مولای هر مرد و زنی گشتی » بیعت کردند.

۵ – شان نزول آیه اکمال دین

جمع زیادی از مفسرین و مورخین اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده اند که بعد از اعلان ولایت و امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در روز غدیر خم و بیعت مسلمین با آن حضرت به عنوان امام و وصی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله، آیه شریفه «اکمال » (مائده/۳) نازل شد.

وقتی که آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت فرمود: «الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتی و ولایة علی بن ابی طالب من بعدی (ثم قال) من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله; (۱۲)

الله اکبر بر تکمیل شدن دین و اتمام نعمت پروردگار و خشنودی خداوند از رسالت من و ولایت علی بعد از من. هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. خداوندا، آن کسی که او را دوست دارد دوست بدار، و آن کس که او را دشمن دارد، دشمن بدار، و هر کس او را یاری کند، یاری کن و هر کس او را خوار کند خوار گردان.»

آیا کمال دین و اتمام نعمت پروردگار به امامت و رهبری است یا به دوستی و محبت؟!

۶ – تاج گذاری

پیامبرصلی الله علیه وآله در مراسم غدیر خم عمامه خود را که «سحاب » نام داشت، به عنوان تاج افتخار بر سر امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادند و انتهای عمامه را بر دوش آن حضرت آویزان نمودند و فرمودند: «عمامه تاج عرب است.» خود امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره فرمود:

«عممنی رسول الله صلی الله علیه وآله یوم غدیر خم بعمامة فدل طرفها علی منکبی و قال: ان الله ایدنی یوم بدر و حنین بملائکة معتمین بهذه العمامة; (۱۳)

رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم عمامه ای بر سرم بستند و یک طرفش را بر دوشم آویختند و فرمودند: خداوند در روز بدر و حنین، مرا به وسیله ملائکه ای که چنین عمامه ای بر سر داشتند یاری نمود.»

۷ – معجزه و امضای الهی

حارث فهری به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمده و گفت:

«ای محمد! سه سؤال از تو دارم: آیا شهادت به یگانگی خداوند و پیامبری خودت را از جانب پروردگارت آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا نماز و زکات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا درباره علی بن ابی طالب که گفتی «من کنت مولاه فعلی مولاه….» از جانب پروردگارت گفتی یا از پیش خود گفتی؟

حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند:

«خداوند به من وحی کرده است و واسطه بین من و خدا جبرئیل است و من اعلان کننده پیام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبری اعلان نمی کنم.»

حارث گفت: «خدایا، اگر آنچه محمد می گوید حق و از جانب توست، سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی بر ما بفرست.»

و در روایت دیگر چنین است:

«خدایا، اگر محمد در آنچه می گوید صادق و راستگو است، شعله ای از آتش بر ما بفرست.»

همین که سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگی را از آسمان بر او فرستاد که از مغزش وارد شد و از دبرش خارج گردید و همانجا او را هلاک کرد.

بعد از این جریان آیه «سال سائل بعذاب واقع، للکافرین لیس له دافع » (۱۴) نازل شد. پیامبر به اصحابشان فرمودند: آیا دیدید و شنیدید؟ گفتند: آری. (۱۵)

و با این معجزه، بر همگان مسلم شد که «غدیر» از منبع وحی سرچشمه گرفته و یک فرمان الهی است.

۸ – شرایط بیان حدیث

هرگاه مقصود از بیان حدیث غدیر، مراتب دوستی علی علیه السلام بود، دیگر لازم نبود که پیامبر اکرم در هوای گرم کاروان صدهزار نفری را از رفتن باز بدارد و مردم را در آن هوای گرم روی ریگ ها و سنگ های بیابان بنشاند و خطابه مفصل بخواند.

مگر قرآن با آیه شریفه «انما المؤمنون اخوة » (۱۶) افراد جامعه با ایمان را برادر یکدیگر نخوانده بود؟

قرآن، در آیات زیادی افراد با ایمان را دوست یکدیگر معرفی کرده است. علی علیه السلام نیز عضو همان جامعه با ایمان بود و دیگر نیازی نبود که پیامبر اکرم مستقلا درباره دوستی و مودت علی علیه السلام داد سخن بدهد.

اینکه هدف از حدیث غدیر بیان مراتب دوستی و نصرت علی علیه السلام بوده و مولی به معنی محب و ناصر است، یک نوع اشکالتراشی کودکانه است و از تعصب های کور مایه می گیرد، بلکه به حکم قرائن پیشین و شواهد دیگری که با دقت در سراسر خطبه به دست می آید، کلمه مولی در حدیث غدیر یک معنی بیش ندارد، و آن اولی به تصرف است.

پی نوشت ها:

۱) شعراء/ ۲۱۴٫

۲) تاریخ طبری، محمد بن جریر، چاپ بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، ۱۸۷۹ م، ج ۲، ص ۶۴ – ۶۶; مسند احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۵۹٫

۳) طبری، همان، ج ۲، ص ۸۴; تاریخ ابن اثیر، ج ۲، ص ۶۵; سیره علوی، ج ۲، ص ۳; سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۲٫

۴) مائده / ۶۷٫

۵) مائده/ ۵۵٫

۶) لا اله الا هو – لانه قد اعلمنی انی ان لم ابلغ ما انزل الی فی حق علی فما بلغت رسالته، فقد ضمن لی (تبارک و تعالی) العصمة من الناس و هو الله الکافی الکریم، فاوحی الی:

بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الرسول، بلغ ما انزل الیک من ربک فی علی، «یعنی فی الخلافة لعلی بن ابی طالب » و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس.

معاشر الناس! ما قصرت فی تبلیغ ما انزل الله تعالی الی، و انا ابین لکم سبب هذه الآیة.

ان جبرئیل علیه السلام هبط الی مرارا ثلاثا یامرنی عن السلام ربی و هو السلام ان اقوم فی هذا المشهد، فاعلم کل ابیض و اسود ان علی بن ابی طالب، اخی و وصیی و خلیفتی علی امتی و الامام من بعدی، الذی محله منی محل هارون من موسی، الا انه لا نبی بعدی، و هو ولیکم بعد الله و رسوله و قد انزل الله تبارک تعالی علی بذلک آیة من کتابه:

«انما ولیکم الله و رسوله و الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون » (مائده/ ۵۵)

و علی بن ابی طالب الذی اقام الصلوة و اتی الزکوة و هو راکع یرید الله عز وجل فی کل حال.

۷) معاشر الناس! لاتضلوا عنه ولا تنفروا منه، ولا تستنکفوا من ولایته، فهو الذی یهدی الی الحق و یعمل به، ویزهق الباطل و ینهی عنه، ولا تاخذه فی الله لومة لائم.

معاشر الناس فضلوه فقد فضله الله، واقبلوه فقد نصبه الله.

معاشر الناس! انه امام من الله،و لن یتوب الله علی احد انکر ولایته ولن یغفر الله له، حتما علی الله ان یفعل ذلک ممن خالف امره فیه و ان یعذبه عذابا نکرا، ابد الآباد و دهر الدهور.

فاحذروا ان تخالفوه فتصلوا نارا وقودها الناس والحجارة اعدت للکافرین.

۸) اشاره به امامت ائمه معصومین علیهم السلام از فرزندان امام علی علیه السلام است.

۹) علامه امینی، الغدیر، ج ۱، ص ۱۵۹٫ – الاحتجاج، ابی منصور احمد بن علی ابن ابی طالب الطبرسی، تحقیق ابراهیم بهادری، و محمدهادی به; با اشراف علامه جعفر سبحانی، (تهران، انتشارات اسوه، التابعة لمنظمة الاوقاف و الشؤون الخیریه، ۱۴۱۳ ه ق)، ج ۱، صص ۱۳۸ – ۱۶۰٫

تفسیر الصافی، محسن فیض کاشانی، (مشهد، دارالمرتضی للنشر بی تا) ج ۲، صص ۵۲ – ۶۶٫

ر.ک: واقعة الغدیر الکبری، محمد الدشتی و اسرار غدیر، محمدباقر انصاری.

۱۰) تعداد زیادی از علما و مفسران اهل سنت می گویند: آیه تبلیغ در روز غدیر خم برای اعلان ولایت و امامت علی علیه السلام نازل شده است:

جلال الدین عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی، تفسیر الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، (بیروت، المکتبة الشعبیه)، ج ۲، ص ۳۲۷، ذیل آیه شریفه; فخرالدین محمد بن عمر بن الحسن، تفسیر مفاتیح الغیب، ج ۱۲، ص ۴۹، ذیل آیه شریفه; رشیدرضا الوهابی مذهبا، تفسیر المنار (بیروت، دار المعرفه، الطبعة الثانیه)، ج ۶، ص ۴۶۳، ذیل آیه شریفه; قاضی محمد بن علی الشوکانی الیمانی، تفسیر فتح القدیر، ج ۳، ذیل آیه شریفه; سیدمحمود بن عبدالله الآلوسی البغدادی، تفسیر روح المعانی، ج ۲، ذیل آیه شریفه; حافظ بن عساکر الشافعی، تاریخ الدمشق، شرح حال امیرالمؤمنین، ج ۲، ص ۸۶، ح ۵۸۹; شیخ ابی الحسن علی بن احمد الواحدی النیسابوری، اسباب النزول (بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۰۰ ه ق)، ص ۱۳۵; غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر به خوان میر، حبیب السیر، طهران، مطبعة الحیدری، ج ۲، ص ۱۲; شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بیروت، (مؤسسة الاعلمی للمطبوعات)، ج ۱، ص ۱۱۹، باب ۳۹; حافظ ابی القاسم عبیدالله بن عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل، حققه و علق علیه الشیخ محمدباقر المحمودی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الطبعة الاولی، ۱۳۹۳، ج ۱ ص ۱۸۷، احادیث شماره ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۴۵، ۲۴۷، ۲۴۸، ۱۹۲; حافظ احمد بن عبدالرحمان ابی بکر الفارسی الشیرازی، ما نزل القرآن فی علی علیه السلام، ص ۶۸; بدرالدین محمود الشهیر بابن العینی الحنفی، عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، ج ۸، ص ۵۸۴٫

۱۱) حافظ بن عساکر الشافعی، تاریخ الدمشق، شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام، ج ۲، ص ۵۲ – ۴۷ و ص ۷۸ – ۷۶، حادیث شماره ۵۴۸، ۵۴۹، ۵۵۰، ۵۵۱، ۵۵۲، ۵۷۹، ۵۸۰; فخرالدین محمد بن عمر بن الحسین، التفسیر الکبیر، ج ۱۲، ص ۴۹، ذیل آیه «تبلیغ » (مائده/ ۶۷); اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، البدایة و النهایة، ج ۵، ص ۲۱۲; شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج ۱، ص ۲۸ و ۲۹; صدرالدین الحموینی الشافعی، فرائد السمطین، ج ۱، ص ۷۷، باب ۱۳، ح ۴۴ و ص ۷۰، باب ۱۲، ح ۳۸; احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی، المسند، ج ۴، ص ۲۸۱; حافظ عبدالرحمان بن علی بن محمد ابی الخرج ابن الجوزی، المناقب; ابی الفرید الموفق بن احمد خطیب خوارزمی، المناقب، ص ۹۴; ابی الحسن علی بن محمد الحلائی المعروف به «ابن المغازلی الشافعی »، المناقب، ص ۱۸ و ۲۴; جلال الدین السیوطی الشافعی، الحاوی للفتاوی، ج ۱، ص ۱۲۲; محب الدین ابو جعفر احمد بن عبدالله الاذرعی، بدیع المعانی، ص ۷۵; ابی القاسم عبیدالله بن عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۵۶، ح ۲۱۰ و ص ۱۵۸، ح ۲۱۳; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۹۰; ابن حجر العسقلانی، الصواعق المحرقه، ص ۲۶; المتقی الهندی، کنز العمال، ج ۶، ص ۳۹۷; شیخ محمد حبیب الله بن عبدالله الشنقیطی المدنی المالکی، کفایة الطالب لمناقب علی بن ابی طالب، ص ۲۸; جمال الدین محمد الزرندی، درر السمطین فی مناقب السبطین، ص ۱۰۹; ابی المظفر یوسف بن قزاوغلی بن عبدالله البغدادی شمس الدین الملقب به سبط ابن الجوزی الحنبلی ثم الحنفی، تذکرة الخواص، بیروت، مؤسسه اهل البیت علیهم السلام، ۱۴۰۱ ه ق، ص ۳۷; ابی حامد محمد الغزالی، سر العالمین و کشف ما فی الدارین، ص ۲۱; ابی عبدالله محمد بن عبدالباقی الزرقانی المالکی، شرح المواهب اللدنیة، ج ۷، ص ۱۳; محمدرشید رضا، تفسیر المنار، بیروت، دار المعرفة، الطبعة الثانیه، ج ۶، ص ۴۶۵، ذیل آیه شریفه «تبلیغ، مائده/ ۷۱»; ابوالفداء اسماعیل بن کثیر، السیرة النبویة، ج ۴، ص ۴۱۷٫

۱۲) حافظ حسکانی، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۵۷، حدیث ۲۱۱; محمد الحموینی، فرائد السمطین، ج ۱، ص ۷۴، ذیل آیه شریفه; البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۳۴۷ و صفحات بعد از آن; حافظ بن عساکر الشافعی، ترجمة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام من مدینة الدمشق، ج ۲، ص ۸۵، ح ۵۸۸; ابن المغازلی الشافعی، المناقب، ص ۱۹; الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۳۵; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج ۸، ص ۲۹۰; ابن الجوزی الحنفی، تذکرة الخواص، ص ۳۷; السیوطی الشافعی، تفسیر درالمنثور، بیروت، المکتبة الشیعیة، ج ۲، ص ۲۵۱، ذیل ایه شریفه; شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، چاپ یک جلدی، ص ۱۱۵; الخوارزمی الحنفی، المناقب، ص ۸۰; الآلوسی، تفسیر روح المعانی، ج ۶، ذیل آیه شریفه; الثعلبی، تفسیر الکشف و البیان، ذیل آیه شریفه; عبدالله الحنفی، ارجح المطالب، ص ۵۶۸; الخوارزمی الحنفی، المقتل الحسین، قم، منشورات مکتبة المفید، ج ۱، ص ۴۷; عبدالله الشافعی، المناقب، ص ۱۰۶٫

۱۳) محمد الجوینی، فرائد السمطین، ج ۱، ص ۷۶، باب ۱۲، احادیث شماره ۴۱، ۴۲ و ۴۳٫

جوینی در روایتی دیگر نیز در این باره نقل می کند:

عن جعفر بن محمد قال: «حدثنی ابی، عن جدی ان رسول الله صلی الله علیه وآله عمم علی بن ابی طالب صلوات الله علیه و آله عمامته السحاب فارخاها من بین یدیه و من خلفه ثم قال: اقبل، فاقبل ثم قال له: ادبر، فقال: هکذا جاءتنی الملائکة.»

۱۴) معراج / ۱٫

۱۵) این روایت را بسیاری از علمای اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده اند که در ذیل به نمونه هایی از آن ها اشاره می کنیم:

ابی عبدالله محمد بن احمد الانصاری القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۵، ج ۱۸، ص ۲۷۸، ذیل آیه شریفه; سبط بن الجوزی، تذکرة الخواص، ص ۳۷; شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۲۸۶، ح ۱۰۳۰; جمال الدین محمد الزرندی الحنفی، نظم درر السمطین، طهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص ۹۳; ابی السعود محمد بن محمد العمادی، تفسیر ابی السعود، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج ۸، ص ۲۹، اول تفسیر سوره معارج; المناوی، فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، بیروت، دارالفکر، الطبعة الثانیه، ۱۳۹۱ ه ق، ج ۶، ص ۲۱۸، در تفسیر حدیث ۹۰۰۰; السیرة الحلبیة، ج ۳، ص ۳۳۷; نور الابصار، ص ۷۸، الشبلنجی; شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسة الاعلمی المطبوعات، ج ۲، ص ۹۹، باب ۵۸٫

۱۶) حجرات / ۱۰٫

راز ولادت علی علیه السلام در درون کعبه

در سیزدهم رجب سال ۳۰ عام الفیل، حادثه بس عجیبی رخ داد که هرگز در تاریخ بشریت سابقه نداشته و بعد از آن نیز تکرار نشده است، و آن حادثه، به دنیا آمدن نوزادی است در درون خانه کعبه که به نام علی علیه السلام اسم گذاری شد.

مادر وی فاطمه، دختر اسد فرزند هاشم است که جزء نخستین زنانی شمرده می شود که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایمان آورد و پیش از بعثت از آیین ابراهیم پیروی می کرد. همین فاطمه زنی است که سخت مورد احترام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است.

پدر این طفل، عمران معروف به ابوطالب، حامی بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.

مدرک حادثه

به دنیا آمدن امیرمؤمنان، علی علیه السلام در درون خانه خدا فضیلتی است که محدّثان شیعه و دانشمندان علم انساب آن را در کتابهای خود نقل کرده اند و در میان دانشمندان اهل تسنن گروه زیادی به این حقیقت، تصریح و آن را یک فضیلت بی نظیر خوانده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:

۱٫ محمد مالکی می گوید: «وُلِدَ بِمکَّةَ الْمُشَرّفَةَ داخِلَ بَیْتِ الْحَرامِ فی یَوْمِ الْجُمعَةِ الثَّالِثَ عَشَرَ مِنْ شَهْرِاللّه ِ رَجَبِ سَنَةِ ثَلاثینَ مِنْ عامِ الْفیلِ… وَلَمْ یُولَدْ فِی الْبَیْتِ الْحَرامِ قَبْلَهُ اَحَدٌ سِواهُ، وَهِیَ فَضیلَةٌ خَصَّهُ اللّه تَعالی بِها اِجْلالاً لَهُ وَاِعْلاءً لَمَرْتَبَتِهِ وَاِظْهارا لِکَرامَتِهِ؛(۱) علی در داخل خانه خدا در مکه، روز جمعه سیزدهم ماه خدا، رجب سال سی از عام الفیل به دنیا آمد… قبل از او کسی در داخل خانه خدا به دنیا نیامده بود و این ولادت فضیلتی است که خدای بلند مرتبه علی علیه السلام را به آن اختصاص داده است، برای تجلیل او و بالا بردن مرتبه او و آشکار نمودن کرامت و بزرگواری او».

۲٫ حاکم نیشابوری می گوید: «ولادت علی در داخل کعبه به طور تواتر به ما رسیده است.»(۲)

تاکنون کسی به این فضیلت دست نیافته است.»(۳)

(۴)

زمینه داریم که به یکی از آنها اشاره می شود:

سعید بن جبیر از یزید بن قعنب نقل نموده که من با عباس بن عبدالمطلب و گروهی از فرزندان عبدالعزّی در مقابل خانه خدا نشسته بودیم که ناگهان فاطمه دختر اسد مادر امیرالمؤمنین که نه ماهه باردار بود و درد زایمان او را گرفته بود، ظاهر شد، «فَقالَتْ رَبِّ اِنّی مُؤمِنَةٌ بِکَ وَبِما جاءَ مِنْ عِنْدِکَ مِنْ رُسُلٍ وَکُتُبٍ، وَاِنّی مُصَدّقَةٌ بِکَلامِ جَدّی اِبْراهِیْمَ الخَلیلِ، وَاِنّهُ بَنی الْبَیْتَ العَتیقَ فَبِحَقِّ الّذی بَنی هذَا الْبَیْتَ وَبِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذی فِی بَطْنی لمّا یَسَّرْتَ عَلَیَّ وِلادَتی؛(۵) پس فاطمه گفت: پروردگارا! به تو و پیامبران و کتابهایی که از طرف تو نازل شده اند، ایمان دارم و سخن جدّم ابراهیم خلیل را تصدیق می کنم؛ او که این خانه عتیق را بنا کرد. پس به حق آن کسی که این خانه را ساخت، و به حق کودکی که در رحم دارم، ولادت این کودک را بر من آسان فرما!»

یزید بن قعنب می گوید: ما دیدیم که خانه خدا از پشت شکافته شد (محل مستجار) و فاطمه داخل خانه شد و ما دیگر او را ندیدیم، و دیوار دوباره به حال اوّل برگشت، به ذهن ما رسید که قفل در خانه خدا را باز کنیم، ولی باز نشد، «فَعَلِمْنا اَنَّ ذلِکَ اَمْرٌ مِنَ اَمْرِ اللّه ِ عَزّوجَلّ؛(۶) پس دانستیم که این مسئله کاری است از طرف خدای عزیز و جلیل».

چند روز این مادر و کودک در درون خانه خدا می مانند. راستی در این چند روز مادر چه خورده و چه نوشیده؟ و دیگر نیازهای خویش را چگونه برآورده نموده است؟…

اگر کمترین دقت و تأمّلی در این مسائل انجام گیرد، بی گمان به فضیلت والای این نوزاد و مادر می توان پی برد که چگونه معجزات متعددی به احترام آن دو انجام می گیرد؛ شکافته شدن دیوار خانه خدا و به هم آمدن آن، ماندن چهار روز در درون خانه، پاک بودن نوزاد از آلودگی زایمان وگر نه در درون خانه خدا راه نمی یافت، استفاده از غذای بهشتی و…! خوب است در ادامه گزارش را از زبان فاطمه بنت اسد بشنویم:

وقتی از خانه بیرون آمد، گفت: «اِنّی فُضِّلْتُ عَلی مَنْ تَقَدَّمَنی مِنَ النِّساءِ لاَِنَّ آسِیَةَ بِنْتَ مُزاحِمٍ عَبَدَتِ اللّه َ عَزَّوَجَلَّ سِرّا فِی مَوْضِعٍ لایُحِبُّ اَنْ یَعْبُدَاللّه َ فِیهِ اِلاّ اضْطِرارا، وَاِنَّ مَرْیَمَ بِنْتَ عِمْران هَزَّتِ النَّخْلَةَ الْیابِسَةَ بِیَدِها حَتّی اَکَلَتْ مِنْها رُطَبا جَنیّا، وَاِنّی دَخَلْتُ بَیْتَ اللّه ِ الْحَرامَ فَاَکَلْتُ مِنْ ثِمارِ اَلجَنَّةِ وَاَوْراقِها[ارزاقها]؛(۷) به راستی من بر زنهای پیش از خود برتری یافتم؛ زیرا آسیة دختر مزاحم (همسر فرعون) خدا را پنهانی در جایی عبادت کرد که دوست نمی داشت در آن مکان (یعنی کاخ فرعون) خدا را عبادت کند، مگر در حال ناچاری. و به راستی مریم دختر عمران درخت خشک خرما را با دستش تکان داد تا رطب تازه ای از آن بخورد، ولی من داخل خانه خدا شدم و از میوه های بهشتی و ورقها (یا روزیها)ی آن استفاده بردم.»

مراسم نامگذاری

مولود نورانی که در درون خانه خدا به دنیا آمده و چهار شبانه روز از او و مادرش با غذای بهشتی پذیرایی شده، برای نام گذاریش نیز خدای خانه باید تصمیم بگیرد، نه پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ. و چنین هم شد، خداوند منّت خویش را بر او کامل نمود و با جملاتی از عالم غیب به گوش فاطمه مادر نوزاد رساند که او را چه نام نهد.

فاطمه بنت اسد می گوید: «فَلمّا اَردْتُ اَنْ اَخْرُجَ هَتَفَ بی هاتِفٌ یا فاطِمَةُ سَمّیهِ عَلیّا فَهُوَ عَلِیٌ وَاللّه ُ الْعَلِیُّ الاَْعْلی یَقُوْلُ: اِنّی شقَقْتُ اِسْمَهُ مِنْ اِسْمی وَاَدّبْتُهُ باَدَبی وَوَقَفْتُهُ عَلی غامِضِ عِلْمی وَهُوَ الَّذی… یُؤذِّنُ فَوْقَ ظَهْرِ بَیْتی وَیُقَدِّسُنی وَیُمَجِّدُنی فَطُوبی لِمَنْ اَحَبَّهُ واَطاعَهُ وَوَیْلٌ لِمَنْ اَبْغَضَهُ وَعَصاهُ؛(۸) پس هنگامی که خواستم [از کعبه] خارج شوم، هاتفی [از غیب] مرا ندا داد: ای فاطمه [او را] به نام علی نام گذاری کن! پس او علی است و خدای علیّ اَعْلی است که می گوید: به راستی، اسم او را از اسم خودم جدا ساختم و او را به ادب خود پرورش دادم و او را بر پیچیدگیهای علم خود آگاه ساختم و او کسی است که… بر بام خانه من اذان خواهد گفت و مرا تقدیس و تمجید خواهد نمود. پس خوش به حال کسی که او را دوست بدارد و اطاعتش کند و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند.»

آن گاه فاطمه بنت اسد روی به خانه نهاد. شخصی به سرعت خود را به ابوطالب و خانواده او رساند و بشارت ولادت علی علیه السلام را داد. همه خانواده که در پیشاپیش آنها محمد مصطفی صلی الله علیه و آله قرار داشت، به استقبال فاطمه و نوزادش آمدند، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله نوزاد را در بغل گرفت و زبان خویش را در دهان او قرار داد و اذان و اقامه در گوش او خواند. آن گاه ابوطالب شتران زیادی را به عنوان ولیمه این نوزاد قربانی نمود و تمام مردم را نیز دعوت نمود؛ به این صورت که اوّل هفت بار خانه خدا را طواف نمایند، آن گاه داخل خانه ابوطالب روند و بر علی علیه السلام سلام نمایند.(۹)

راز ولادت

آنچه مهم و ضروری است که جامعه اسلامی، اعم از شیعه و سنی به آن توجه نمایند، راز و فلسفه این ولادت در درون خانه خداوند و کعبه است. مریم با آن عظمت که به تصریح قرآن معصومه است و فرزند او از پیامبران اولوالعزم بود، وقتی درد زایمان او فرا می رسد، به او دستور داده می شود که محراب و عبادتگاه را ترک گوید و به نقطه دوردستی پناه برد؛(۱۰) چرا که اینجا عبادتگاه است، نه زایشگاه؛ ولی فاطمه بنت اسد را به درون مقدس ترین عبادتگاه، یعنی کعبه فرا می خوانند و با معجزه دیوار شکافته می شود و در برخی منابع آمده که به فاطمه بنت اسد الهام شد که وارد خانه کعبه گردد.(۱۱)

و توجّه می توان به آن رسید.

تحلیل حادثه

روی علی است قبله این دل حق پرست ما

کوی علی است منزل و جایگه نشست ما

بوی علی است باعث حال خراب و مست ما

سوی علی است هر زمان به التماس دست ما

اگر به روایات امامت و ولایت ائمه اطهار علیهم السلام مخصوصا امیرمؤمنان علیه السلام دقّت شود، در می یابیم که اساسی ترین شرط توحید، ولایت امامان معصوم است؛ چنان که در حدیث سلسلة الذهب و دهها حدیث دیگر به آن تصریح شده است که کلمه توحید دژ نفوذناپذیر الهی است، به شرطی که ولایت و امامت امامان در کنار آن باشد.(۱۲) این از نظر فکری و اعتقادی، و امّا از نظر رفتاری و عمل نیز اساسی ترین شرط قبولی اعمال، پذیرفتن امامت علی علیه السلام و فرزندان اوست.

امام باقر علیه السلام فرمود: «هر کس به خداوند عزّتمند تقرّب جوید با عبادتی که تلاش خود را در انجام آن به کار برد، ولی امامی نصب شده از جانب خداوند برای او نباشد، تلاشش پذیرفته نمی شود و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن می دارد.»(۱۳)

(۱۴)

باشد که خانه زاد این بیت می باشد.

لطیفه

خداوند زاده نشده و دارای فرزند نیز نمی باشد، ولی یک امر را نمی توان انکار کرد و آن اینکه صدای گریه نوزاد از خانه خدا به گوش رسیده است.

ولادت علی علیه السلام در درون خانه خدا رمز و رازش این است که بدانیم قلب خانه خدا و توحید را ولایت و امامت علی تشکیل می دهد. در منابع روایی اِشاراتی به این مطلب شده است، از جمله:

۱٫ در ذیل جملاتی که فاطمه بنت اسد در لحظه خروج از خانه خدا شنید، می خوانیم: «فَطُوبی لِمَنْ اَطاعَهُ وویلٌ لِمَنْ اَبغَضَه وَعَصاهُ؛(۱۵) پس خوش به حال کسی که او را دوست بدارد و اطاعتش کند و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند.» قبلاً اشاره شد جملات فوق راز ولادت علی علیه السلام را در درون کعبه این می داند که مردم مطیع و فرمانبر او گردند و از امامت و ولایت او سرپیچی نکنند.

۲٫ در دعوت نامه ابوطالب از مردم برای ولیمه حضرت علی علیه السلام می خوانیم: «وَقالَ هَلُمُّوا وَطَوِّفُوا بالبَیْتِ سَبْعا وَادْخُلُوا وَسَلِّموا عَلی عَلیٍّ وَلَدِی؛(۱۶) گفت: مردم! بیایید و هفت بار دور خانه طواف کنید، [آن گاه] داخل [خانه من] شوید و بر فرزندم علی سلام کنید.»

این سخن به این رمز که علی علیه السلام امام و رهبر آینده شماست، اشاره دارد.

۳٫ امام باقر علیه السلام فرمود: «اِنَّما اُمِرَ النّاسُ اَنْ یَأْتُوا هذِهِ الاَحْجارَ فَیَتَطَوّفُوا بِها، ثَمَّ یَأْتُونَنا فَیُخْبِروُنا بِوِلایَتِهِمْ وَیَعْرِضُوا عَلَیْنا نُصْرَتَهُمْ؛(۱۷) همانا به مردم دستور داده شده است که بیایند و این سنگها (کنایه از کعبه) را طواف کنند. سپس نزد ما (امامان) آیند و خبر ولایتشان را [نسبت به ما] اظهار نمایند، و یاری شان را نسبت به ما عرضه دارند».

نتیجه آنکه راز ولادت امیرمؤمنان علیه السلام در درون خانه کعبه این است که مردم در حال نماز رو به کعبه باشند و صورت دل را به سوی امامت امامان معصوم و در رأس آنها امیرمؤمنان داشته باشند و هرگز از یاد نبرند که علی در درون خانه توحید جا دارد.

من ار به قبله رو کنم به عشق روی او کنم

اقامه صلات را به گفتگوی او کنم

گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم

زحج و بیت بگذرم طواف کوی او کنم

کز احترام مولدش حرم شده است محترم

در این ولا بگو نعم که هست اعظم نعم

* * *

الا که رحمت آیتی زرحمت علی بود

همه کتاب انبیا حکایت علی بود

بهشت و هر چه اندر او عنایت علی بود

اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود.(۱۸)


۱٫ الفصول المهمة، ص۱۲ ـ۱۳؛ بحارالانوار، ج۳۵، ص۸٫

۲٫ مستدرک حاکم، ج۳، ص۴۸۳٫

۳٫ شرح قصیده عبدالباقی افندی، ص۱۵٫

۴٫ مروج الذهب، ج۲، ص۳۴۹؛ شرح الشفاء، ج۱، ص۱۵۱؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۱، ص۳۰۶ ـ ۳۱۰٫

۵٫ بحارالانوار، داراحیاء التراث العربی، ج۳۵، ص۸، حدیث ۱۱؛ ر.ک: خصائص امیرالمؤمنین، للشریف الرضی، ص۳۹؛ الغدیر، علاّمه امینی، ج۶، ص۲۲٫

۶٫ همان.

۷٫ بحارالانوار، ج۳۵، ص۸٫

۸٫ بحارالانوار، ج۳۵، ص۹، ذیل حدیث ۱۱٫

۹٫ بحار، ج۳۵، ص۱۸؛ اعلام الهدایه، ج۲، ص۵۰٫

۱۰٫ مریم/۲۲ ـ ۲۳٫

۱۱٫ سنة الهدایة، ص۱۲۹٫

۱۲٫ ر.ک: توحید صدوق.

۱۳٫ اصول کافی، ج۱، ص۱۸۳٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج۲۷، ص۱۹۴؛ ر.ک: مناقب خوارزمی، ص۲۸٫

۱۵٫ بحار، ج۳۵، ص۸، ذیل حدیث ۱۱٫

۱۶٫ همان، ص۱۸؛ ذیل حدیث ۱۴٫

۱۷٫ عیون اخبارالرضا، ج۲، ص۲۶۲، حدیث ۲۹ و ۳۰٫

۱۸٫ فؤاد کرمانی.

برخی از عوامل گمراهی های سیاسی از نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه

هدایت و راهیابی برای طی کردن مسیری که انسان را به سعادت برساند، به طور فطری در انسان وجود دارد . در کنار این امر فطری عوامل زیادی وجود دارد که می تواند مایه گمراهی او گردد . حضرت امیر علیه السلام به مناسبت های گوناگون عوامل گمراهی انسان ها را بیان کرده است . شناخت این عوامل برای افراد با ایمان و هوشیار، مایه تکامل و سبب استواری مبانی دینی و اخلاقی می گردند .

در این نوشته برآنیم تا از منظر برترین مرزبان هدایت، عوامل تهدید کننده هدایت جامعه را بیان کنیم .

۱- هوای نفس

غرایز و احساسات مایه بقاء زندگی انسانند به طوری که اگر از زندگی انسان حذف گردند، انسان به نابودی کشیده می شود . با این حال باید توجه داشت که اگر این غرایز تعدیل نشوند و حد و مرزی برای آن ها مشخص نگردد، و انسان بازیچه غرایز سیری ناپذیر خویش قرار گیرد، بسوی نابودی قدم برمی دارد . در حقیقت هوی و هوس همان غرایز و احساسات حیوانی است که اگر از طریق معقولی محدود گردد، مایه بقاء زندگی انسان است و اگر لجام گسیخته گردد انسانیت انسان را نابود می کند . از دیدگاه امیرالمؤمنین علیه السلام تنها وسیله ای که می تواند هوای نفس را مهار کند، «تقوای الهی » است . علی علیه السلام درباره این عامل گمراهی و راه نجات از آن می فرمایند:

«اوصیکم بتقوی الله الذی اعذر بما انذر واحتج بما نهج وحذرکم عدوا نفذ فی الصدور خفیا ونفث فی الآذان نجیا فاضل واردی، ووعد فمنی وزین سیئات الجرائم وهون موبقات العظائم حتی اذا استدرج قرینته، واستغلق رهینته، انکر ما زین واستعظم ما هون وحذر ما امن (۱) ; توصیه می کنم شما را به تقوا و پرهیز از خدایی که با انذار خود راه عذر را [بر شما ] مسدود ساخته و با دلیل روشن حجت را تمام کرده و شما را بر حذر داشته از دشمنی که مخفیانه در سینه های شما راه می یابد و آهسته در گوش ها می دمد، گمراه و پست می سازد و نوید می دهد و انسان رابه خواهش وا می دارد، گناهان و جرایم زشت را نیکو جلوه می دهد و گناهان بزرگ را سبک می شمرد تا به تدریج پیروان خود را فریب داده، در سعادت رابه روی گروندگان خود می بندد، زیبا را زشت نشان می دهد، آسان را مشکل و ایمنی را ترسناک جلوه می دهد .»

امام علیه السلام در توصیه به مهار کردن نفس سرکش فرمودند: امرؤ الجم نفسه بلجامها، وزمها بزمامها، فامسکها بلجامها عن معاصی الله، وقادها بزمامها الی طاعة الله (۲) ; انسان باید نفس سرکش خود را زمام کند و آن را در اختیار گرفته، از گناهان نگاه دارد و زمان آن را به سوی اطاعت خداوند بکشاند .»

۲- کوته فکری و سبک عقلی

جمعیتی از ساکنان بصره، به تشویق طلحه و زبیر و امثال آن ها، کانونی برای آشوب و تفرقه افکنی به وجود آورده و در زمان های بعد نیز پایگاهی برای دودمان خیانت پیشه بنی امیه شدند و ضربه هایی به اسلام زدند و باعث گمراهی جامعه اسلامی شدند . امام علی علیه السلام با اشاره به کوته فکری این جمعیت که عامل گمراهی آنان شد، فرمودند: «خفت عقولکم وسفهت حلومکم فانتم غرض لنابل واکلة لآکل وفریسة لصائل (۳) ; عقل هایتان سبک و افکار شما سفیهانه است، پس هدف خوبی برای تیراندازان و لقمه چربی برای مفتخوران و صیدی برای صیادان هستید .»

۳- بی احتیاطی در شبهات

عمل کردن در موارد یقین و احتیاط و دست نگه داشتن در موارد شبهه، یکی از توصیه های بزرگان دینی است . بی احتیاطی و قدم نهادن در مسیری که محل شبهه و تردید است، باعث گمراهی فرد و جامعه خواهد شد . امام علی علیه السلام در نامه ای که به فرزندش امام مجتبی علیه السلام نوشتند، در این باره فرمودند: «ودع القول فیما لا تعرف والخطاب فیما لم تکلف وامسک عن طریق اذا خفت ضلالته، فان الکف عند حیرة الضلال خیر من رکوب الاهوال (۴) ; در مورد آنچه نمی دانی سخن مگو، در آنچه موظف نیستی کسی را مخاطب نساز و در راهی که ترس گمراهی در آن داری قدم مگذار، چه اینکه خود داری به هنگام بیم از گمراهی بهتر از آن است که انسان خود را در مسیرهای خطرناک بیفکند .»

آن حضرت در بخش دیگری از سخنانش می فرماید: «فاعلم انک انما تخبط العشواء وتتورط الظلماء ولیس طالب الدین من خبط او خلط والامساک عن ذلک امثل (۵) ; بدان که در طریقی که ایمن از سقوط نیستی گام بر می داری و در دل تاریکی ها قدم می زنی و آن کسی که در اشتباه یا در حال تحیر و تردید است، طالب دین نیست و [در چنین موقعی ] امساک و خودداری از چنین راه هایی بهتر است .»

۴- پیروی از شیطان و لشکریانش

امام علی علیه السلام شیطان را مایه انحراف از دین دانسته و مؤمنین را از پیروی او باز می دارد . آن حضرت وسوسه ها و دشمنی های شیطان را چنین تشریح می کند: «فاحذروا عبادالله عدو الله ان یعدیکم بدائه وان یستفزکم بندائه وان یجلب علیکم بخیله ورجله . فلعمری لقد فوق لکم سهم الوعید، واغرق الیکم بالنزع الشدید، ورماکم من مکان قریب (۶) ; ای بندگان خدا! از دشمن خدا پرهیز کنید، مبادا شما را به بیماری خود مبتلا سازد و با ندای خود شما را به حرکت در آورد و بوسیله لشکرهای سواره و پیاده اش شما را جلب نماید . به جان خودم سوگند! او تیری خطرناک برای شکار کردن شما به چله کمان گذاشته و آن را با قدرت و فشار تا سر حد توانایی کشیده و از نزدیک ترین مکان به سوی شما پرتاب کرده است .»

آن حضرت در بخش دیگری از بیانات خود، شیطان را بزرگترین خطر برای دین و دنیا دانسته و به قطع ارتباط با او توصیه می کند: «. . . فاصبح اعظم فی دینکم حرجا واوری فی دنیاکم قدحا من الذین اصبحتم لهم مناصبین وعلیهم متالبین . فاجعلوا علیه حدکم (۷) ; [شیطان بزرگترین مشکل برای دینتان و زیانبارترین و آتش افروزترین برای دنیای شما است [ . او خطرناکتر] از کسانی است که دشمن سر سخت آنانید و برای در هم شکستنشان کمر بسته اید، پس آتش خشم خویش را در برابر او به کار اندازید .»

۵- هم صدایی با منافقین

منافقین، این غده های چرکین جوامع اسلامی که در طول سال های متمادی چهره ننگین خود را نشان داده اند، همیشه و در همه بحران ها، بوق تفرقه و جدایی به صدا در می آورند و افراد زیادی را فریب می دهند و از مسیر الهی و اسلامی منحرف کرده، گرفتار دام تفرقه می گردانند . منافقان معاصر ما نیز همچون منافقان دوره های مختلف، در صدد آلوده کردن فضای فکری جامعه و عامل گمراهی مردم و مخصوصا جوانان می باشند . چه زیباست چهره واقعی این عاملان گمراهی را از دید و تصویر امام علی علیه السلام نظاره کنیم که حضرتش فرمودند: «احذرکم اهل النفاق، فانهم الضالون المضلون، والزالون المزلون، یتلونون الوانا، ویفتنون افتنانا ویعمدونکم بکل عماد ویرصدونکم بکل مرصاد، قلوبهم دویة وصفاحهم نقیة، یمشون الخفاء ویدبون الضراء (۸) ; شما را از منافقان بر حذر می دارم . منافقین، گمراه و گمراه کننده اند، خطا کار و به خطا کاری تشویق کننده اند، به رنگ های گوناگون بیرون می آیند و به قیافه ها و زبان های متعدد خودنمایی می کنند، از هر وسیله ای برای فریفتن و درهم شکستن شما استفاده می کنند و در هر کمینگاهی به کمین شما می نشینند، قلب هایشان بیمار و ظاهرشان آراسته است، در پنهانی راه می روند و از بی راهه ها حرکت می کنند .»

۶- رهبران ناصالح فکری

همان گونه که عالمان راستین، سنگربان مرزهای عقیده و ایمان بوده و مردم را در مسیر رشد و تعالی و هدایت الهی قرار می دهند، عالم نمایان تزویر پیشه مهم ترین عوامل انحراف جوامع می باشند . اگر چنین افرادی زمام رهبری جمعیتی را به دست گیرند، به یقین آن ها را از مسیر هدایت خارج خواهند ساخت . امام علی علیه السلام در بیان ویژگی های چنین افرادی می فرمایند: «قد تسمی عالما ولیس به فاقتبس جهائل من جهال، واضالیل من ضلال ونصب للناس اشراکا من حبائل غرور وقول زور، قد حمل الکتاب علی آرائه وعطف الحق علی اهوائه، یؤمن الناس من العظائم ویهون کبیر الجرائم . یقول: اقف عند الشبهات وفیها وقع ویقول: اعتزل البدع وبینها اضطجع، فالصورة صورة انسان والقلب قلب حیوان، لایعرف باب الهدی فیتبعه ولاباب العمی فیصد عنه وذلک میت الاحیاء (۹) ; عالم خوانده می شود در صورتی که عالم نیست، یک سلسله نادانی ها را از جمعی نادان فرا گرفته و مطالبی گمراه کننده از گمراهانی آموخته، دام هایی از طناب های غرور و گفته های دروغین بر سر راه مردم افکنده، قرآن را بر امیال و خواسته های خود تطبیق می دهد و حق رابه هوس ها و خواهش های دلش تفسیر می کند . مردم را از گناهان بزرگ ایمن می سازد و جرایم بزرگ را [در نظرها] سبک جلوه می دهد . می گوید از ارتکاب شبهات اجتناب می ورزم، در حالی که در آن ها غوطه ور است . می گوید از بدعت ها کناره گرفته ام، در حالی که در آن ها غلت می زند، پس چهره [او] چهره انسان است و قلبش قلب حیوان، راه هدایت را نمی شناسد که از آن طریق برود و به طریق خطا پی نبرده تا از آن باز دارد، پس او مرده ای است در میان زندگان .»

بدیهی است که اگر چنین افرادی رهبری فکری جامعه را به دست گیرند، جامعه به انحراف کشیده خواهد شد .

۷- رهبران ناصالح سیاسی

از دیدگاه امام علی علیه السلام اگر رهبران سیاسی جامعه افراد ناصالحی باشند، جامعه را به گمراهی و انحراف خواهند کشاند . آن حضرت، انسان های بخیل و جاهل و ستمکار و ظالم و رشوه خوار و تعطیل کننده سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را شایسته حکومت نمی داند و دلیل عدم صلاحیت هر یک از آنان را در خطبه ۱۳۱ نهج البلاغه بیان می کند . امام علی علیه السلام در بیان عدم صلاحیت جاهل، این نکته را یادآور می شود که جاهل با جهل خود مردم را گمراه خواهد کرد، آنجا که می فرماید: «لا ینبغی ان یکون الوالی علی الفروج والدماء والمغانم والاحکام وامامة المسلمین . . . الجاهل فیضلهم بجهله; سزاوار نیست که والی بر ناموس و جان و غنیمت ها و احکام و امامت مسلمانان، نادان باشد، زیرا با نادانی خود مسلمانان رابه گمراهی می کشاند .»

همچنین آن حضرت زمامداران بیمار دل و گناهکار را مرکب های راهوار شیطان برای هجوم به مردم و گمراه کردن آنان دانسته و می فرماید: «ولا تطیعوا الادعیاء الذین شربتم بصفوکم کدرهم، وخلطتم بصحتکم مرضهم وادخلتم فی حقکم باطلهم وهم اساس الفسوق واحلاس العقوق . اتخذهم ابلیس مطایا ضلال وجندا بهم یصول علی الناس وتراجمة ینطق علی السنتهم، استراقا لعقولکم ودخولا فی عیونکم ونفثا فی اسماعکم . فجعلکم مرمی نبله وموطی ء قدمه وماخذ یده (۱۰) ; از فرومایگان اطاعت نکنید، آنان که تیرگی شان را با صفای خود نوشیدید و بیماریشان را با سلامت خود در هم آمیخته اید، و باطل آنان را با حق خویش مخلوط کرده اید در حالی که آنان ریشه همه فسق ها و انحرافات و همراه انواع گناهانند . شیطان آن ها را برای گمراه کردن مردم، مرکب های رام قرار داده، و از آنان لشکری برای هجوم به مردم ساخته، و برای دزدیدن عقل های شما و داخل شدن در چشم های شما و دمیدن در گوش های شما، آنان را سخنگوی خود برگزید . پس شما را هدف تیرهای خویش و پایمال قدم های خود و دستاویز وسوسه های خود گردانید .»

۸- افراط و تفریط در گرایش ها

یکی از عوامل گمراهی، افراط و تفریط در گرایش هاست . امام علی علیه السلام ضمن تقسیم بندی مردم به سه گروه می فرمایند: «الیمین والشمال مضلة والطریق الوسطی هی الجادة، علیها باقی الکتاب وآثار النبوة، ومنها منفذ السنة والیها مصیر العاقبة (۱۱) ; [انحراف به] راست و چپ گمراهی و ضلالت است، و راه میانه، همان جاده [وسیع حق] است . قرآن و آثار نبوت، همین طریق را توصیه می کنند و گذرگاه سنت پیامبر است و سرانجام بازگشت [همه] بدان سو می باشد .»

صریح ترین نکته ای که از این فرمایش امیرالمؤمنین علیه السلام استفاده می شود این است که افراط و تفریط موجب گمراهی انسان از مسیر حق است . و در گرایش های اعتقادی، اخلاقی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی برای پرهیز از گمراهی باید راه وسط را که همان راه قرآن و اهل بیت علیهم السلام است انتخاب نمود . پایبندی و تعبد محض نسبت به قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام و الهام گرفتن از این دو ثقل گرانبها درتمام عرصه های زندگی، راهگشا و نجات دهنده همه مؤمنین در جو پر التهاب و پر تلاطم دوران معاصر خواهد بود .

پی نوشت ها:

۱) نهج البلاغه، خطبه ۸۳ .

۲) همان، خطبه ۲۳۷ .

۳) همان، خطبه ۱۴ .

۴) همان، نامه ۳۱

۵) همان .

۶) همان، خطبه ۱۹۲ .

۷) – همان .

۸) همان، خطبه ۱۹۴ .

۹) همان، خطبه ۸۷ .

۱۰) همان، خطبه ۱۹۲ .

۱۱) همان، خطبه ۱۶ .

رمزهای موفقیت از نگاه امام علی علیه السلام (۱)

مقدمه:

انسان موجودی کمال جو است که برای رسیدن به این کمال همه امکانات در اختیار او قرار گرفته است . «وسخر لکم ما فی السموات وما فی الارض جمیعا منه » (۱) ; «و آنچه در آسمانها و زمین است همه را از سوی خودش مسخر شما ساخت .»

بی شک در اختیار گرفتن همه امکانات بدان جهت است که انسان مراتب کمال را بصورت صعودی طی کند و بیش از پیش به موفقیتهایی چه در ابعاد مادی و چه معنوی دست یابد .

برای رسیدن به اهداف و خواسته های مورد نظر و چشیدن طعم شیرین موفقیت، شرایط و عواملی لازم است تا در سایه بکار بستن آنها، بهتر بتوان به آن اهداف دست یافت . در این نوشتار از عواملی سخن می گوییم که از منظر امام علی علیه السلام ما را در رسیدن به موفقیت کمک می کند .

۱ . توفیق الهی

هر انسانی در انجام کارها، نیازمند عنایت و توفیق از جانب خداوند عالمیان است و تا لطف الهی شامل حال او نشود، موفق به انجام کارها نخواهد شد و هر کوششی بدون توفیق الهی صورت گیرد، سودی نخواهد داشت . حضرت علی علیه السلام فرمودند: «لا ینفع اجتهاد بغیر توفیق; (۲) کوششی که با توفیق همراه نباشد سودی ندارد .»

از سوی دیگر هر کسی برای رسیدن به هدف و آرزوی خود نیازمند راهنماست، تا در طول مسیر او را همراهی کند . توفیق الهی بهترین راهبری است که انسان را به سوی خوبیها و کارهای خدا پسندانه رهبری می کند . به فرمایش حضرت علی علیه السلام: «لا قائد خیر من التوفیق; (۳) راهنمایی بهتر از توفیق وجود ندارد .»

سفرای الهی نیز خود را بی نیاز از توفیق الهی نمی دانستند و در همه حال از خدای منان خواهان آن بودند . قرآن کریم از قول حضرت شعیب علیه السلام می فرماید: «وما توفیقی الا بالله » (۴) ; «توفیق من جز به خدا نیست .» امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در پاسخ به نامه ای به معاویه فرمودند: «وما توفیقی الا بالله (۵) ; توفیق من جز به خدا نیست .»

البته داشتن توفیق الهی نیازمند تلاش و کوشش است و تا تلاشی صورت نگیرد، خواستن توفیق الهی نه تنها پسندیده نیست، بلکه نوعی خویشتن را به سخره گرفتن است، چنان که حضرت رضا علیه السلام فرمودند: «من سال الله التوفیق ولم یجتهد فقد استهزء بنفسه; (۶) کسی که از خداوند توفیق را مسئلت نماید، ولی کوشش نکند، خود را به تمسخر گرفته است .»

۲ . دینداری و تقوی

اطاعت از خداوند و دینداری، اولین پایه رستگاری است . رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله همین که برای اولین بار در میان مردم ظاهر شد و بعثت خود را آشکار کرد، فرمود: مردم! بگویید «لا اله الا الله » تا رستگار شوید . امیرمؤمنان علیه السلام نیز از خداوند سلامت در دین را طلب می نمود و می فرمود: «نساله المعافاة فی الادیان کما نساله المعافاة فی الابدان; (۷) از او سلامت در دین را خواهانیم آنگونه که تندرستی را از او درخواست داریم .»

دینداری و تقوای الهی از جمله عواملی است که انسان را در رسیدن به آرزوهای دنیوی و اخروی و کسب موفقیتها کمک می کند . علی علیه السلام در این باره می فرماید: «فان تقوی الله مفتاح سداد وذخیرة معاد وعتق من کل ملکة ونجاة من کل هلکة; (۸) همانا ترس از خدا کلید هر در بسته، و ذخیره رستاخیز و عامل آزادگی از هرگونه بردگی و نجات از هرگونه هلاکت است .»

امام علی علیه السلام در جای دیگری درباره نقش تقوی و دینداری در رساندن انسان به اهداف و رفع مشکلات می فرمایند:

«فمن اخذ بالتقوی غربت عنه الشدائد بعد دنوها واحلولت له الامور بعد مرارتها وانفرجت عنه الامواج بعد تراکمها واسهلت له الصعاب بعد انصابها وهطلت علیه الکرامة بعد قحوطها وتحدبت علیه الرحمة بعد نفورها وتفجرت علیه النعم بعد نضوبها ووبلت علیه البرکة بعد ارذاذها; (۹)

پس کسی که تقوا را انتخاب کند، سختیها بعد از نزدیک شدنشان، از او دور گردند، و کارها پس از تلخیها برای او شیرین و امواج مشکلات پس از متراکم شدن بر طرف خواهند شد و مشکلات پس از آنکه او را وامانده کرد آسان می شود و مجد و بزرگی از دست رفته [چون قطرات باران] بر او فرو می بارند، رحمت بازداشته [حق] به او باز می گردد، و نعمتها [ی الهی] پس از فرو نشستن، برای او به جوشش می آیند و برکت تقلیل یافته برای او فزونی گیرد .»

۳ . استفاده از فرصتها

برای هر کسی در زندگی فرصتهایی پیش می آید که گاه در اثر جهل و عدم آگاهی، بی توجه از کنار آن گذر می کند . فرصتها چون ابر بهاری در گذرند (۱۰) و با از دست رفتن جز غصه چیزی بر جای نمی گذارند (۱۱) . اگر انسان به موقعیتهای بدست آمده، بیشتر توجه کند و متوجه باشد که برای هر چیزی وقت مشخصی است و سرآمدی معین (۱۲) ، از ثانیه ثانیه های این فرصتها، بیشترین و بهترین استفاده را می کند .

استفاده بهینه از فرصتهای بدست آمده و کار امروز را برای فردا نگذاشتن و حساسیت روی ثانیه های عمر داشتن، از جمله عواملی است که موجب موفقیت انسان در تمامی زمینه ها چه در مسائل اجتماعی – سیاسی و چه مسائل معنوی می شود .

حضرت علی علیه السلام درباره این رمز موفقیت چندین نکته را متذکر می شوند .

الف) ضرورت استفاده از فرصتهای نیک

امام علی علیه السلام می فرمایند: «کل معاجل یسال الانظار وکل مؤجل یتعلل بالتسویف; (۱۳) آنان که وقتشان پایان یافته خواستار مهلتند و آنان که مهلت دارند کوتاهی می ورزند .» پس آنان که هنوز حسرت فرصتهای از دست رفته را نخورده اند، بهوش باشند و چونان صیادی تیز بین و زبردست، اگر طالب موفقیتند لحظه لحظه فرصتهای بدست آمده را صید کنند .

ب) لزوم عمل در ایام فراغت و سلامت جسم

حضرت فرمودند: «فلیعمل العامل منکم فی ایام مهله قبل ارهاق اجله وفی فراغه قبل اوان شغله وفی متنفسه قبل ان یؤخذ بکظمه; (۱۴) هر کس از شما که اهل عمل است باید عمل کند در روزگاری که مهلت دارد پیش از آنکه مرگ فرا رسد و در ایام فراغتش پیش از آنکه گرفتار شود و در ایام رهایی اش پیش از آنکه گلوگاه او [به وسیله مرگ] گرفته شود .»

ج) سعی در استفاده هرچه بیشتر از فرصتها

در زندگی هر انسانی، فرصتهای اندکی پیش می آید که اگر خوب استفاده شود، یک عمر از آن بهره برداری می شود . پس، از موقعیتهای بدست آمده باید با حداکثر توان بهره جست که غروب طلایی هر روز را فقط یک بار می توان تجربه کرد .

سعدیا دی رفت، فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

علی علیه السلام در این باره فرمودند: «بادروا بالاعمال عمرا ناکسا او مرضا حابسا او موتا خالسا; (۱۵) بسوی اعمال [نیکو بشتابید پیش از آنکه عمرتان پایان پذیرد یا بیماری مانع شود و یا تیر مرگ شما را هدف قرار دهد .»

× × ×

گوهر وقت بدین تیرگی از دست مده

آخر این در گرانمایه بهایی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی پروین

آنکه چون پیر خرد راهنمایی دارد

فرخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود

وقت رستن هوس نشو و نمایی دارد (۱۶)

۴ . خویشاوندان

خانواده به عنوان اولین کانونی که شخصیت انسان در آن شکل می گیرد، دارای اهمیتی خاص است . والدین که در تربیت اولاد، هسته مرکزی مجموعه عظیم خویشاوندان را تشکیل می دهند، با الگو دهی مناسب و فراهم کردن فضایی مطلوب در خانواده، نقش بسزایی در شکل گیری و شکوفایی استعدادهای اعضای خانواده ایفا می کنند . مسیر خوشبختی و یا خدای نکرده عکس آن، در خانواده پی ریزی می شود که البته نقش تک تک اعضاء خانواده قابل توجه است .

حضرت علی علیه السلام خویشاوندان را به بالهایی تشبیه می کند که انسان را در صعود به اهداف عالی کمک می کنند و در صورت نبود یا قطع رابطه با آنان، انسان در رسیدن به آرزوها و اهداف تعیین شده دچار مشکل می شود . آن حضرت می فرمایند:

«واکرم عشیرتک فانهم جناحک الذی به تطیر واصلک الذی الیه تصیر ویدک التی بها تصول; (۱۷) خویشاوندانت را گرامی دار، زیرا آنها پر و بال تو می باشند که با آن پرواز می کنی و ریشه تو هستند که به آنها باز می گردی و دست [نیرومند] تو می باشند که با آن حمله می کنی .»

امام علی علیه السلام درباره نقش اساسی این کانون گرم در رساندن انسان به هر موفقیتی فرمودند:

«ایها الناس انه لا یستغنی الرجل وان کان ذا مال عن عترته ودفاعهم عنه بایدیهم والسنتهم وهم اعظم الناس حیطة من ورائه والمهم لشعثه واعطفهم علیه عند نازلة اذا نزلت به; (۱۸) ای مردم، انسان هر مقدار که ثروتمند باشد، از خویشاوندان خود بی نیاز نیست که از او با زبان و دست دفاع کنند . خویشاوندان انسان، بزرگترین گروهی هستند که از او حمایت می کنند و اضطراب [و ناراحتی] او را می زدایند، و در هنگام مصیبتها، نسبت به او پرعاطفه ترین مردم می باشند .»

۵ . تلاش و کوشش

برای مقابله با مشکلات و پیروزی بر آنها، اراده ای آهنین لازم است تا انسان از نیروهای نهفته در وجود خود، بیشترین بهره را ببرد . دست روی دست گذاشتن هنر نیست، چراکه مردان بزرگ در سایه سعی و تلاش، قله های پیروزی را فتح می کنند .

سعی و تلاش از جمله عواملی است که انسان را در رسیدن به اهداف و خواسته هایش کمک می کند . امام علی علیه السلام همگان را به تلاش فرا می خوانند و می فرمایند: «فعلیکم بالجد; (۱۹) بر شما باد تلاش و کوشش .» چرا که «لا یدرک الحق الا بالجد; (۲۰) حق جز با تلاش و کوشش بدست نمی آید .»

حضرت در توصیه های خویش به فرزندشان امام مجتبی علیه السلام فرمودند: «فاسع فی کدحک; (۲۱) نهایت کوشش را در زندگی داشته باش .» دلیل این امر این است که عاقبت، هر جوینده ای یابنده است . «من طلب شیئا ناله او بعضه; (۲۲) آن کس که در تلاش و طلب چیزی باشد، یا به همه آن و یا لااقل به قسمتی از آن دست خواهد یافت .»

علی علیه السلام گاه جهت به راه انداختن انسانها برای فعالیت و تلاش در زندگی، از تلاش و کوشش موجودات دیگر مثال می زند تا همگان از کار و فعالیت آنها درس تلاش بگیرند و در زندگی خود جدیت داشته باشند . در یکی از خطبه ها، از تلاش و فعالیت مورچه سخن می گوید: «انظروا الی النملة فی صغر جثتها … کیف دبت علی ارضها وصبت علی رزقها تنقل الحبة الی حجرها وتعدها فی مستقرها، تجمع فی حرها لبردها وفی وردها لصدرها; (۲۳) به مورچه و کوچکی چثه آن بنگرید … که چگونه روی زمین راه می رود و برای به دست آوردن روزی خود تلاش می کند; دانه ها را به لانه خود منتقل می سازد و در جایگاه مخصوص نگه می دارد، در فصل گرما برای زمستان تلاش کرده، و به هنگام درون رفتن، بیرون آمدن را فراموش نمی کند .»

گاه حضرت فرزندش امام مجتبی علیه السلام را به تلاش در جهاد فرا می خواند که «وجاهد فی الله حق جهاده ولا تاخذک فی الله لومة لائم; (۲۴) در راه خدا تا سرحد توان تلاش کن و هرگز سرزنش سرزنش گران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد .»

سیره عملی حضرت امیر علیه السلام چه در کار و فعالیت سیاسی و چه در فعالیتهای اجتماعی، بر تلاش و کوشش استوار بود . برای هر کسی که ادعای پیروی حضرتش را دارد لازم است به مولایش تاسی کرده، تا آخرین توان تلاش کند تا در سایه این تلاشها از عمر خویش بهترین استفاده را بکند و راه موفقیت را برای خود هموار گرداند .

جهد را بسیار کن، عمر اندکی است

کار را نیکو گزین، فرصت یکی است

کاردانان چون رفو آموختند

پاره های وقت بر هم دوختند

عمر را باید رفو با کار کرد

وقت کم را با هنر، بسیار کرد

کار را از وقت، چون کردی جدا

این یکی گردد تباه، آن یک هبا (۲۵)

ادامه این مقاله را در مجله شماره ۴۷ که در ماه مبارک رمضان منتشر می شود بخوانید . ادامه دارد … .

پی نوشت:

۱) جاثیه/۱۳ .

۲) غرر الحکم، شماره ۴۰۰۲، دفتر تبلیغات اسلامی قم، ۱۳۶۶، چاپ اول .

۳) بحار الانوار، علامه مجلسی، ج ۱، ص ۹۴، حدیث ۳۴ .

۴) هود/۸۸ .

۵) نهج البلاغه، نامه ۲۸ .

۶) بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۵۶، حدیث ۱۱ .

۷) نهج البلاغه، خطبه ۹۹ .

۸) همان، خطبه ۲۳۰ .

۹) همان، خطبه ۱۹۸ .

۱۰) الفرصة تمر مر الصحاب فانتهزوا فرص الخیر; فرصتها همچون عبور ابرها می گذرد، بنابراین فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید . » (نهج البلاغه، حکمت ۲۱)

۱۱) اضاعة الفرصة غصة; از دست دادن فرصت غم انگیز است .» (نهج البلاغه، حکمت ۱۱۸)

۱۲) فان لکل شی ء مدة واجلا; هر چیزی وقت مشخصی دارد و سرآمدی معین .» (همان، خطبه ۱۹۰)

۱۳) نهج البلاغه، حکمت ۲۸۵ .

۱۴) همان، خطبه ۸۶ .

۱۵) همان، خطبه ۲۳۰ .

۱۶) پروین اعتصامی .

۱۷) نهج البلاغه، نامه ۳۱ .

۱۸) همان، خطبه ۲۳ .

۱۹) همان، خطبه ۲۳۰ .

۲۰) همان، خطبه ۲۹ .

۲۱) همان، نامه ۳۱ .

۲۲) همان، حکمت ۳۸۶ .

۲۳) همان، خطبه ۱۸۵ .

۲۴) همان، نامه ۳۱ .

۲۵) پروین اعتصامی .

رمزهای موفقیت از نگاه امام علی علیه السلام (۲)

اشاره

در بخش نخست این مقاله که در مجله شماره ۴۵ ارائه گردید، پنج مورد از رمزهای موفقیت از نگاه امام علی علیه السلام مورد بررسی قرار گرفت . در ادامه مقاله، شش رمز دیگر از رمزهای موفقیت بیان می شود .

۶ . داشتن هدف

داشتن هدف در زندگی از لوازم اصلی حیات سعادتمندانه و معنادار است . انسان زمانی امنیت خاطر و آرامش دارد که افق روشنی برای آینده خود ترسیم کند و با انگیزه و رضایت درونی برای رسیدن به آنچه در آن افق مد نظر دارد، تلاش کند . بدترین الت برای آدمی، زمانی است که احساس سرگردانی کند و بلاتکلیف بماند .

هم چنان که همه مخلوقات از بزرگترین آنها گرفته تا کوچکترین موجودات، بر پایه هدفی خلق شده اند، انسان هم – که اعجوبه خلقت است – در این چرخه هستی بدون هدف نیست . به فرمایش امام علی علیه السلام: «فما خلق امرؤ عبثا; (۱) کسی بدون هدف [و بیهوده آفریده نشده است .»

انسانی که بدون هدف خلق نشده، کارها و اعمالش باید بر پایه هدفی صورت بگیرد . در این عمر کوتاه زندگی، رسیدن به همه اهداف و آرزوها ممکن نیست، بنابراین باید هدفی را که ارزشمندتر است انتخاب نمود . اگر اهداف متفاوت و متعدد دنبال شود نتیجه ای جز شکست و ناکامی نخواهد داشت: «من اوما الی متفاوت خذلته الحیل; (۲) کسی که به کارهای مختلف بپردازد، نقشه ها [و پیش بینیهایش] به جایی نمی رسد .» و اگر بجایی هم رسید مسائل مهمتر را ضایع خواهد کرد، چنان که علی علیه السلام فرمودند: «من اشتغل بغیر المهم ضیع الاهم; (۳) کسی که به امور غیر مهم بپردازد، مسائل مهم تر را ضایع می سازد .»

کسی که دنبال موفقیت در کارهاست باید در ابتدای امر، هدف خود را مشخص کند و بعد از اینکه مهمترین هدف را شناسایی کرد، با تمام توان جهت رسیدن به آن تلاش نماید، چرا که موفقیت انسان در کارهایی است که فکر و اندیشه را در همان کار بکار می گیرد . امام علی علیه السلام فرمودند: «ان رایک لا یتسع لکل شی ء ففرغه للمهم; (۴) فکر تو وسعتی که همه امور را فرا بگیرد ندارد، پس آن را برای امور مهم فارغ بگذار .»

البته به این نکته نیز باید توجه کرد که انسان برای رسیدن به هدف مجاز نیست از هر وسیله ای استفاده کند . به دیگر سخن هیچ وقت هدف وسیله را توجیه نمی کند، علی علیه السلام در این زمینه فرمودند: «ما ظفر من ظفر الاثم به والغالب بالشر مغلوب; (۵) کسی که گناه به وسیله او پیروز شود، پیروز نیست و کسی که با بدی غلبه کند، شکست خورده است .»

۷ . داشتن همت

یکی از نیروهای نهفته در وجود انسان، قوه اراده است که اگر به پرورش و تقویت آن پرداخته شود، بسیاری از مشکلات روحی و جسمی را می توان درمان نمود . داشتن اراده ای قوی و همتی عالی، از نشانه های مؤمن است . علی علیه السلام در بیان صفات مؤمن می فرمایند: «بعید همه; (۶) همتش بلند است .»

حضرت امیر علیه السلام قدر هر انسانی را به اندازه همتش می داند و می فرماید: «قدر الرجل علی قدر همته; (۷) قیمت و ارزش آدمی به قدر همت اوست .»

همت بلند دار که مردان روزگار

از همت بلند به جایی رسیده اند

همت بلند دار که نزد خدا و خلق

باشد به قدر همت تو اعتبار تو (۸)

از نکات قابل توجه در این بحث این است که بلند همتی با تن پروری سازگار نیست . طالب موفقیت باید خود را از تن پروری بدور کند و با تمام توان خود، به تلاش و کوشش بپردازد . علی علیه السلام می فرمایند: «فشدوا عقد المازر واطووا فضول الخواصر ولا تجتمع عزیمة وولیمة; (۹) پس کمربندها را محکم ببندید و دامن همت بر کمر زنید که به دست آوردن ارزشهای والا با خوشگذرانی میسر نیست .» همچنین باید از همراهی با انسانهای دون همت و بدون پشتکار پرهیز کرد و بر آنها تکیه نزد . آن حضرت توصیه کردند: «ولا تامنن ملولا; (۱۰) بر آنکس که پشت کار ندارد تکیه مکن .»

آفت دونان به عالی همتان هم می رسد

دایما از کج نهادن پای سر دارد خطر (۱۱)

۸ . داشتن دوست خوب

خداوند انسان را موجودی نیازمند به غیر خلق کرده است یعنی جامعه انسانها طوری است که هر کسی به دیگری محتاج است . در این میان نقش گروه همسالان و بخصوص دوستان حساس و خطیر است . درباره نقش دوستان همین نکته کافی است که شخصیت هر انسان را در اجتماع با دوستان او می سنجند، همچنان که حضرت علی علیه السلام فرمودند: «فان الصاحب معتبر بصاحبه; (۱۲) هر کس را از آن که دوست اوست، می شناسند .»

شکی نیست که دوستان هر انسانی، اساسی ترین نقش را در موفقیت او ایفا می کنند و گاهی در اثر کم توجهی و یا بی توجهی، همین دوستان به اصطلاح صمیمی، مایه بدبختی و هلاکت می شوند . حضرت علی علیه السلام فرزند خود را از مصاحبت با دوستان ناباب برحذر می دارند و می فرمایند: «یا بنی ایاک ومصادقة الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک وایاک ومصادقة البخیل فانه یقعد عنک احوج ما تکون الیه وایاک ومصادقة الفاجر فانه یبیعک بالتافه وایاک ومصادقة الکذاب فانه کالسراب، یقرب علیک البعید ویبعد علیک القریب; (۱۳) پسرم! از دوستی با احمق بپرهیز، چرا که می خواهد به تو نفعی رساند اما دچار زیانت می کند، از دوستی با بخیل بپرهیز، زیرا آنچه را که سخت به آن نیاز داری از تو دریغ می دارد . و از دوستی با بدکار بپرهیز که با اندک بهایی تو را می فروشد . و از دوستی با دروغگو بپرهیز که او به سراب بماند; دور را برای تو نزدیک و نزدیک را برای تو دور می نمایاند .»

تا توانی می گریز از یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را بر جان زند

یار بد بر جان و بر ایمان زند

به همان اندازه که دوستان صالح و خوب انسان را در رسیدن به موفقیت کمک می کنند، دوستان نااهل نیز به همان اندازه او را از مرحله موفقیت پرت می نمایند . همنشینی با بدان گذشته از اینکه بر روی انسان تاثیر بد می گذارد و مایه قساوت قلب می شود، ممکن است انسان را در قهر و عذاب الهی سهیم گرداند .

در آغاز بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان بت پرستان حجاز فردی بنام «عقبة بن ابی معیط » بود، وی در حالی که مشرک و بت پرست بود، میهمان نواز هم بود . روزی پیامبر صلی الله علیه و آله بر او می گذشت، عقبه از آن حضرت خواست که با وی غذا بخورد . حضرت به او فرمود: بر سر سفره تو نمی نشینم مگر آنکه مسلمان شوی . عقبه وقتی دید که پیامبر صلی الله علیه و آله برای نشستن بر سفره او این چنین شرطی گذاشته است، شهادتین بر زبان جاری کرد و مسلمان شد . در عین حال عقبه دوستی به نام «ابی » داشت، او وقتی از این واقعه با خبر شد، با ناراحتی و عصبانیت نزد عقبه آمد و وی را مورد سرزنش قرار داده و گفت: تو از دین خودت خارج شدی؟ عقبه پاسخ داد: کسی بر من میهمان شد که حاضر نشد تا مسلمان نشوم بر سر سفره ام بنشیند . ابی به او گفت: حالا من دوستی خودم را با تو قطع می کنم، مگر آنکه به دین خودت برگردی و به پیامبر توهین کنی .

با اصرار زیاد ابی، عقبه همین کار را کرد و از اسلام خارج شد و عاقبت در جریان جنگ بدر به دست سپاهیان اسلام کشته شد . ابی نیز در جنگ احد به دست مسلمین کشته شد و هر دو در حال شرک مردند . در این رابطه آیات ۲۷ تا ۲۹ سوره فرقان نازل گردید که در آن وصف حال و سرنوشت عقبه آمده است: «ویوم یعض الظالم علی یدیه یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا × یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا × لقد اضلنی عن الذکر بعد اذ جاءنی وکان الشیطان للانسان خذولا» ; «روزی که آن فرد ستمگر (عقبه) دستان خود را می گزد و می گوید: کاش راه پیامبر را انتخاب کرده بودم . وای بر من، ای کاش با فلانی (ابی) دوست نمی شدم . او مرا از یادآوری [حق] گمراه ساخت بعد از اینکه [یاد حق] به سراغ من آمده بود . و شیطان همیشه خوار کننده انسان بوده است .»

حق ذات پاک الله الصمد

که بود به مار بد از یار بد

مار بد جانی ستاند از سلیم

یار بد آرد سوی نار مقیم (۱۴)

در این آیات و با توجه به این ماجرا نقش و تاثیر مخرب دوست ناصالح در گمراهی انسان مشخص می گردد . این داستان به ما هشدار می دهد که از دوستی با دوستان ناصالح که ممکن است به توهین و جسارت نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله منجر گردد، دوری گزینیم . امام علی علیه السلام فرمودند: «لا ینبغی للمرء المسلم ان یواخی الفاجر فانه یزین له فعله ویحب ان یکون مثله ولا یعینه علی امر دنیاه ولا امر معاده ومدخله الیه ومخرجه من عنده شین علیه; (۱۵) شایسته نیست که یک انسان مسلمان با فرد فاجر [و تبهکار] رابطه برادرانه برقرار کند، زیرا او عمل و رفتار خود را برایش زینت می دهد و دوست دارد که او هم به مانند خودش شود و او را نه در امر دنیا و نه در امر آخرتش یاری نمی کند و رفت و آمدش برای او ننگ است .»

۹ . استفاده از تجربه ها

یکی دیگر از عوامل موفقیت، استفاده از تجربیات است . آنهایی که خود را بی نیاز از تجربه می دانند به مقصد نخواهند رسید . چنان که علی علیه السلام فرمودند: «من غنی عن التجارب عمی عن العواقب; (۱۶) کسی که خود را از تجربه ها بی نیاز بداند، سرانجام [امور] را نخواهد دید .» کسی که دنبال هدفی عالی است و برای رسیدن به آن باید از گردنه های پر پیچ و خم عبور کند تا بر مشکلات پیروز شود، باید بداند که در این راه نیازمند تجربه است . امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند: «کل معونة تحتاج الی التجارب; (۱۷) هر امر مشکلی [که کمک لازم دارد] به داشتن تجربه ها نیازمند است .»

درباره ارزش و اهمیت تجربه همین قدر کافی است که حفظ تجربه ها یکی از نشانه های عقل و خردمندی است . علی علیه السلام در نامه خود به فرزندشان امام مجتبی علیه السلام فرمودند: «والعقل حفظ التجارب; (۱۸) [از نشانه های عقل [و خردمندی] حفظ تجربه هاست .»

همچنین آن حضرت در نهج البلاغه فرمودند: «ومن التوفیق حفظ التجربة; (۱۹) حفظ تجربه بخشی از موفقیت است .»

معمولا کسانی که در پی اهداف عالی هستند، دشمنانی فرصت طلب نیز دارند که در حال مکر و نیرنگ اند . استفاده از تجربه یکی از راههای شناخت فریب و نیرنگ است .

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد (۲۰)

امام علی علیه السلام فرمودند: «من لم یجرب الامور خدع; (۲۱) آن کس که کارها را تجربه نکند، نیرنگ می خورد .» به قول رودکی:

برو، زتجربه روزگار بهره بگیر

که بهر دفع حوادث تو را به کار آید

باید از تجربه های بدست آمده بهترین استفاده را برد، چراکه بدبختی و شقاوتی از این بدتر نیست که از تجربه های بدست آمده استفاده نشود . این نکته را حضرت امیر علیه السلام در نامه ای به ابوموسی اشعری گوشزد کرده و فرمودند: «فان الشقی من حرم نفع ما اوتی من العقل والتجربة; (۲۲) البته انسان شقی آن کسی است که از ثمرات عقل و تجربه، بهره مند نشود [و محروم بماند] .»

در طول زندگی هر انسانی، حوادثی تلخ چرخه زندگی را دچار کندی می کند که البته اینها لازمه زندگی است، چرا که این تلخیها انسان را در مقابل مشکلات و حوادث آینده آبدیده می کند . مواجهه با مشکلات و استفاده از تجربه های انجام شده پیش نیاز زندگی است . امام علی علیه السلام فرمودند: «ومن لم ینفعه الله بالبلاء والتجارب لم ینتفع بشی ء من العظة; (۲۳) کسی را که خداوند بوسیله گرفتاریها و تجربه ها سود نرساند، از هیچ گونه موعظه ای بهره مند نخواهد شد .»

۱۰ . مشورت

شور و مشورت با صاحبان اندیشه های پاک و همتهای عالی، مسیر انسان را در رسیدن به اهداف عالی هموار می سازد . اشرف مخلوقات، حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و آله – که عصاره خلقت بود – به همان اندازه که دیگران را به مشورت کردن دعوت می کرد، خود نیز سعی وافر داشت تا در کارها مشورت کند، چنان که در جریان جنگ خندق چنین کرد .

هر کسی برای انجام کارهای مهم نیازمند پشتوانه ای قوی است تا در بحرانها کمک و یار و مدد کار او باشد . مشورت یکی از پشتوانه های بزرگ مردان الهی است .

علی علیه السلام فرمودند: «لا ظهیر کالمشاورة; (۲۴) پشتوانه ای همچون مشورت نیست .»

مشورت در کارها واجب شود

تا پشیمانی در آخر کم شود (۲۵)

از فرمایشات علی علیه السلام در نهج البلاغه استفاده می شود کسانی که دارای استبداد رای هستند و عقیده خود را برترین می دانند، در معرض خطری عظیم هستند . حضرت فرمود: «والاستشارة عین الهدایة وقد خاطر من استغنی برایه; (۲۶) مشورت نمودن چشمه هدایت است و کسی که [به خاطر رای شخصی] خود را مستغنی از دیگران بداند، خویشتن را به خطر می افکند .»

همچنین می فرمایند: «من استبد برایه هلک ومن شاور الرجال شارکها فی عقولها; (۲۷) کسی که در رای خویش مستبد باشد، هلاک می شود و کسی که با مردان مشورت نماید، در عقلهای آنان شریک خواهد شد .»

مشورت ادراک و هشیاری دهد

عقلها مر عقل را یاری دهد

گفت پیغمبر بکن ای رای زن

مشورت کالمستشار مؤتمن (۲۸)

ترک مشورت در مسائل معنوی ومادی، شکستهای جبران ناپذیری به بار می آورد و در مقابل، مشورت با مردان خودساخته و صالح و صاحبان افکار عالی، انسان را در شناخت موارد خطا و اشتباه کمک می کند و از مواجهه با خطا مصونیت می بخشد . پرچمدار هدایتگران، مولی علی علیه السلام فرمودند: «من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء; (۲۹) کسی که از افکار [دیگران استقبال کند، موارد خطا را می شناسد .»

با چه کسانی مشورت کنیم؟

لازم است فردی طرف مشورت قرار گیرد که علاوه بر فهم و خرد و آگاهی نسبت به امر مشاوره، بتوان از مشورت با او بهره مند شد، به دیگر سخن به فرمایش مولی علی علیه السلام باید با کسی مشورت کرد که عقل او را بپذیرد: «لا تشاور من لا یصدقه عقلک; (۳۰) با کسی که عقلت او را تصدیق نمی کند مشورت نکن .»

گویند که بی مشورت کار مکن

الحق سخنی خوشست انکار مکن

لیکن به کسی که از غمت غم نخورد

گر در ز دهن بریزد اظهار مکن

برای رسیدن به اهداف و دوری از حسرت و پشیمانی لازم است انسان با افراد نصیحت گر، عالم و صاحب تجربه مشورت کند . علی علیه السلام می فرمایند: «اما بعد فان معصیة الناصح الشفیق العالم المجرب تورث الحسرة وتعقب الندامة; (۳۱) مخالفت با شخص نصیحتگری که مهربان و عالم و صاحب تجربه است، موجب حسرت می شود و پشیمانی را به دنبال دارد .»

همچنین آن حضرت فرمودند: «افضل من شاورت ذو التجارب; (۳۲) برترین کسی که با او به مشورت می نشینی کسی است که تجربه ها اندوخته است .»

مشورت کن با گروه صالحان

بر پیمبر امر شاورهم بدان

امر هم شوری برای آن بود

کز تشاور سهو و کژ کمتر رود

این خردها چون مصابیح انورست

بیست مصباح از یک روشنتر است (۳۳)

با چه کسانی مشورت نکنیم؟

امام علی علیه السلام در توصیه خویش به فرماندار بصره، او را از مشورت با چند گروه برحذر می دارد: «ولا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل عن الفضل ویعدک الفقر ولا جبانا یضعفک عن الامور ولا حریصا یزین لک الشره بالجور فان البخل والجبن والحرص غرائز شتی یجمعها سوء الظن بالله; (۳۴) بخیل را در مشورت خود دخالت نده که تو را از بخشش [و نیکوکاری] باز می دارد و به تو وعده تنگدستی می دهد . ترسو را در مشورت کردن دخالت نده که در [انجام] کارها [روحیه] تو را سست می کند و حریص را [در مشورت کردن دخالت نده] که حرص را با ستمکاری در نظرت زینت می دهد . همانا بخل و ترس و حرص، غرائز گوناگونی هستند که ریشه آنها بدگمانی به خدای بزرگ است .»

۱۱ . نظم و برنامه ریزی

اولیای بزرگ اسلام، رعایت نظم و برنامه ریزی در کارها را از جمله مهمترین مسائل در زندگی انسان شمرده، آن را مورد تاکید قرار داده اند .

علی علیه السلام در ضمن وصیت خود، خطاب به امام حسن و امام حسین علیهما السلام می فرمایند: «اوصیکما وجمیع ولدی واهلی ومن بلغه کتابی بتقوی الله ونظم امرکم; (۳۵) شما و همه فرزندانم و هر کس که نامه ام به او می رسد را به ترس از خدا و نظم در کارهایتان سفارش می کنم .»

برای هر انسانی شایسته است در همه کارهای زندگی برنامه منظمی داشته باشد تا بتواند از عمر خویش بهترین بهره را ببرد . یکی از نشانه های نظم این است که انسان اوقات شبانه روز را بر نیازمندیهای خویش تقسیم کند و زیر بنای زندگی را که نظم است، محکمتر سازد و از بی نظمی که ضایع کننده عمر و بر باد دهنده استعدادهاست، دوری کند . علی علیه السلام در این باره می فرمایند: «للمؤمن ثلاث ساعات، فساعة یناجی فیها ربه وساعة یرم معاشه وساعة یخلی بین نفسه وبین لذتها فیما یحل ویجمل . ولیس للعاقل ان یکون شاخصا الا فی ثلاث، مرمة لمعاش او خطوة فی معاد او لذة فی غیر محرم; (۳۶) برای مؤمن [در شبانه روز] سه ساعت [و زمان] وجود دارد، زمانی که در آن با پروردگار خویش مناجات می کند و زمانی که هزینه زندگی را تامین می کند و زمانی برای واداشتن نفس به لذتهایی که حلال و مایه زیبایی آن است . خردمند را نشاید جز آن که در پی سه چیز شاخص باشد، تامین زندگی یا گام نهادن در راه آخرت یا [به دست آوردن] لذتهای حلال .»

نظم و برنامه، سامان دهنده زندگی و وسیله ای برتر برای رسیدن به اهداف بزرگ است . با برنامه ریزی صحیح در زندگی می توان ساعات عمر را پربار و از اتلاف عمر جلوگیری کرد .

بهره گیری از زندگی یکی از میوه های نظم وبرنامه ریزی است . یکی از شاگردان حضرت امام خمینی رحمه الله می گوید: «نظم دقیق در زندگی از ویژگیهای معروف امام است . به راستی عجیب بود که حتی برای مطالعه و قرائت قرآن و کارهای مستحب و حتی زیارتها و دعاهایی که در وقت خاص هم وارد نشده بود، وقت خاص را تنظیم کرده بودند و هر کاری را بر طبق همان زمان بندی و تنظیم خاص انجام می دادند، بطوری که برای هر کس که مدتی با ایشان مانوس و معاشر می شد، مشخص بود که در چه ساعتی، مشغول چه کاری و انجام چه عملند، اگر چه در حضور ایشان نباشد و فرسنگها از محضرشان دور و جدا باشد . (۳۷) » ثمره این نظم دقیق را در زندگی امام امت مشاهده کرده ایم .

امام علی علیه السلام با توجه به تاثیر نظم در نتیجه بخشی کارها، بر انجام امور روزانه در وقت خود به مالک اشتر سفارش می کند که: «وامض لکل یوم عمله فان لکل یوم ما فیه; (۳۸) کار هر روز را در همان روز انجام ده [و آن را به روز بعد موکول مکن] زیرا برای هر روز کار خاصی است [که مجال انجام عقب افتادگیها را نمی دهد] .»

پی نوشت:

۱) نهج البلاغه، حکمت ۳۷۰ .

۲) همان، حکمت ۴۰۳ .

۳) غررالحکم، شماره ۱۰۹۴۴ .

۴) همان، شماره ۵۵۵ .

۵) نهج البلاغه، حکمت ۳۲۷ .

۶) همان، حکمت ۳۳۲ .

۷) همان، حکمت ۴۷ .

۸) ابن یمین .

۹) نهج البلاغه، خطبه ۲۴۱ .

۱۰) همان، حکمت ۲۱۱ .

۱۱) لامع .

۱۲) نهج البلاغه، نامه ۶۹ .

۱۳) همان، حکمت ۳۸ .

۱۴) مولوی .

۱۵) کافی، ج ۲، ص ۴۶۰، ح ۲ .

۱۶) غررالحکم، شماره ۱۰۱۶۲ .

۱۷) بحار، ج ۷۵، ص ۷، حدیث ۵۹ .

۱۸) نهج البلاغه، نامه ۳۱ .

۱۹) همان، حکمت ۲۱۱ .

۲۰) حافظ .

۲۱) بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۴۲۲; ارشاد مفید، ج ۱، ص ۳۰۰ .

۲۲) نهج البلاغه، نامه ۷۸ .

۲۳) بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۱۲; نهج البلاغه، خطبه ۱۷۶ .

۲۴) نهج البلاغه، حکمت ۵۴ .

۲۵) مولوی .

۲۶) نهج البلاغه، حکمت ۲۱۱ .

۲۷) همان، حکمت ۱۶۱ .

۲۸) مولوی .

۲۹) نهج البلاغه، حکمت ۱۷۳ .

۳۰) بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۱۰۳، ح ۳۳; مصباح الشریعه، ص ۱۵۲، الباب الثانی والسبعون فی المشاورة .

۳۱) نهج البلاغه، خطبه ۳۵ .

۳۲) غرر الحکم، شماره ۱۰۰۷۵ .

۳۳) مولوی .

۳۴) نهج البلاغه، نامه ۵۳ .

۳۵) همان، نامه ۴۷ .

۳۶) همان، حکمت ۳۹۰ .

۳۷) پا به پای آفتاب، امیررضا ستوده، ج ۲، ص ۱۷۰، نشر پنجره .

۳۸) نهج البلاغه، نامه ۵۳ .

آیین زمامداری، در سیره حکومتی امام علی علیه السلام

نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام به حکومت، نگاهی الهی است; نگاهی که با نگاه دنیا مدارانه و قدرت محورانه به حکومت تفاوت اساسی دارد . امام علی علیه السلام جهان را آفریده حضرت حق و خدا را مالک مطلق هستی می داند; خداوندی که خلق را به حال خود رها نساخته است، بلکه زمینه هدایت و راهیابی اش را به کمال حقیقی از طریق بعثت پیامبران فراهم نموده است و این دایت به سوی حقیقت تحقق نمی یابد، مگر اینکه لوازم تحقق این هدف در محیط زندگی و جامعه وجود داشته باشد .

از نگاه حضرت علی علیه السلام ساختار حکومت نه صرفا به دلیل نقش آن در مدیریت امور اقتصادی و اجتماعی و تامین امنیت و آبادانی و رفاه مردم، بلکه مهم تر از آن به دلیل نقش حکومت در شکل گیری رفتار و اخلاق جامعه و سرشت و سرنوشت معنوی مردم، جایگاه برجسته و مهمی پیدا می کند; چنان که حضرت علی علیه السلام می فرمایند: «الناس بامرائهم اشبه منهم بابائهم; (۱) مردم به زمامدارانشان بیش از پدرانشان شباهت دارند .»

هدف و غایت حکومت در اندیشه علوی، اعلای کلمه حق و اعتلای همه جانبه مردمان است و این بدان معنی نیست که تامین معاش و رفاه مردم و رشد اقتصادی جامعه به فراموشی سپرده شود، بلکه در پرتو همین عنایت، به بعد مادی زندگی مردمان نیز پرداخته می شود . حکومت در این چهارچوب فکری، مردم را برای همراهی و پیروی از خود و یا تامین خواسته های حکام نمی خواهد، بلکه آنان را برای خدا می خواهد و هدف امام عادل از بسیج توده های مردم برای همراهی با حکومت، تحقق آرمانهای الهی است; آرمان مقدسی که محور اصلی آن اعتلای امت است .

سیره حکومتی امام علی علیه السلام

در اندیشه سیاسی غالبا دو طرز تفکر در مورد سیاست وجود دارد: گروهی معتقد هستند که برای دست یافتن به قدرت از هر وسیله و ابزاری و از هر راه ممکنی می توان استفاده نمود . براساس این دیدگاه، سیاست بر هیچ یک از ارزشهای انسانی متمرکز نیست و سیاست مدار کاری به حق و باطل ندارد و فقط هدف او اعمال قدرت و تسلط بر جامعه می باشد که اکثر سیاست مداران جهان چنین هستند .

تفکر دیگر، سیاستی است که هدف محوری آن خدا می باشد و بر پایه ارزشهای انسانی استوار است . در چنین نوع سیاستی، سیاست مدار مجاز نیست برای رسیدن به حکومت به هر نوع ابزار و وسیله ای تمسک جوید .

سیره سیاسی و حکومتی امام علی علیه السلام هم مبتنی بر نوع دوم و دیدگاه گروه دوم است که هدف از دست یابی به حکومت در آن، این است که جامعه انسانی را به سوی تکامل مادی و معنوی و در نهایت به طرف خداوند سوق دهد و عدالت اجتماعی را برقرار نماید و زندگی سالم و مسالمت آمیزی را برای مردم فراهم آورد .

علی علیه السلام احیاگر حکومت و سیاستی بود که پیامبر بنا نهاد و اگرچه خود نیز در پیش برد حکومت نبوی نقش به سزایی داشت، اما ۲۵ سال پس از رحلت پیامبر، زمانی که زمام حکومت را شخصا به دست گرفت، می دید چهره حکومت اسلامی کاملا دگرگون شده و از اهداف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فاصله گرفته است و برای باز گرداندن جامعه به سیره پیامبر و قرآن باید تلاشی پی گیر و طاقت فرسا انجام دهد .

حضرت علی علیه السلام در خطبه ۱۳۱ نهج البلاغه انگیزه خود را از پذیرش حکومت، چنین بیان می دارد:

«پروردگارا! تو می دانی آنچه ما انجام دادیم، نه برای این بود که ملک و سلطنتی به دست آوریم و نه برای اینکه از متاع پست دنیا چیزی تهیه کنیم، بلکه بدان سبب بود که نشانه های از بین رفته دینت را بازگردانیم و صلح و اصلاح را در شهرهایت آشکار سازیم تا بندگان ستم دیده ات در ایمنی قرار گیرند و قوانین و مقررات تو که به دست فراموشی سپرده شده بار دیگر عملی شود .»

همچنین وی در نخستین روز بیعت خود در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله، بر بالای منبر رفته و برنامه های خود را بدون پرده پوشی چنین اعلام کرد:

«هان، بدانید که اوضاع و احوال جامعه شما به همان گونه ای بازگشته است که در روز بعثت پیامبر بود . سوگند به آن که او را برانگیخت تا حق را بگستراند و برقرار سازد، باید سخت زیر و رو و آزموده شوید . سپس بیخته و از هم جدا گردید و بر هم زده شوید; چنان که کفگیر در ته دیگ طعام زنند; بدان سان که هر که پایین افتاده فرا رود و هر که فرا رفته به زیر آید . باید پیش افتادگانی که عقب مانده اند، پیش افتند و پس افتادگانی که به ناروا سبقت جسته و برتر شده اند، به عقب کشانده شوند . به خدا سوگند، نه به اندازه سر سوزنی حقیقت را پنهان کردم و نه هیچ نوع دروغی گفتم .» (۲)

آری، حضرت علی علیه السلام تمام تلاش خود را به کار بست تا بتواند سیره حکومتی و سیاسی حضرت رسول صلی الله علیه و آله را بدون هیچ کم و کاستی در جامعه پیاده کند . اصول مهم چنین حکومت و سیاستی به شرح زیر می باشد:

۱ . صداقت و راستگویی

بسیاری از سیاستمداران در طول تاریخ برای رسیدن به قدرت و حکومت تا آنجا که می توانند به مردم وعده های دروغ و بی پایه و اساس می دهند تا بتوانند آرای مردم را جمع آوری نموده و به قدرت برسند . از جمله، عثمان که به مردم وعده داده بود که به روش قرآن و سنت عمل کند، اما بعد از آنکه حکومت را به دست گرفت، نه تنها به روش پیامبر عمل ننمود، بلکه حتی نتوانست روش ابوبکر و عمر را نیز پیاده نماید . (۳)

امام علی علیه السلام در همان شورای شش نفره [که بعد از رحلت پیامبر برای تعیین خلیفه بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله تشکیل شده بود] با قاطعیت و صراحت تمام بیان داشت که من به سنت پیامبر و اجتهاد خود عمل خواهم کرد . حتی در زمان بیعت مردم با او نیز با صراحت بیان داشت که برای رسیدن به خلافت، دروغ نخواهم گفت و از صراط حق منحرف نخواهم گشت .

حضرت با شجاعت تمام، همه اموری را که به قطع، مخالفتهای بسیاری را بر می انگیخت، در همان آغاز بیعت مردم با خود بیان داشت و برای رسیدن به خلافت و به دست آوردن دل مخالفان خویش، حتی دروغ مصلحت آمیز نیز نگفت . (۴)

علی علیه السلام در دوران پیامبر در مسائل متفاوت و در جنگها و حوادث شرکت داشت و در همه این جنگها بسیار موفق عمل نموده بود .

اگر می خواست برای به دست آوردن قدرت به زور و نیرنگ متوسل شود، هیچ کس نمی توانست در برابر او قد علم کند، اما همان طور که خود آن حضرت فرموده است، او هرگز چنین کاری را نکرد . حضرت در بیانی می فرماید:

«لولا التقی لکنت ادهی العرب; (۵) اگر تقوای الهی [مانعم] نبود از همه اعراب، زیرک تر [و سیاست مدارتر] بودم .» و یا در حدیثی دیگر می فرماید: «یا ایها الناس لولا کراهیة الغدر، کنت من ادهی الناس; (۶) ای مردم، اگر زشتی نیرنگ نبود، من از همه مردم زیرک تر بودم .»

۲ . حق محوری و باطل ستیزی

علی علیه السلام از همان اوان زندگی در همه حال بر محور حق و حقیقت تلاش می کرد و در راه حق قدم بر می داشت و سعی در احقاق حق داشت; چنان که پیامبر در این مورد فرموده است:

«الحق مع علی اینما مال; (۷) حق با علی علیه السلام است به هر طرفی که میل پیدا کند .»

حق محوری آن حضرت زبانزد همه مردم بود و آن حضرت در تمامی مراحل زندگی و حکومتی خود بر احقاق آن می پرداخت; چنان که می فرماید:

«ان افضل الناس عند الله من کان العمل بالحق احب الیه و ان نقصه و کرثه من الباطل و ان جر الیه فائدة وزاده; (۸) بی گمان برترین مردم نزد خداوند کسی است که عمل به حق برایش دوست داشتنی تر از باطل باشد، اگر چه [این طرفداری از حق و عمل به آن] موجب نقصان و حادثه ای برایش شود و اگر چه باطل برایش سودی به همراه داشته باشد و موجب زیادتی برای او شود .»

باز گرداندن اموال غصب شده بیت المال و بر کنار نمودن فرماندارانی که عثمان آنان را به باطل به کار گماشته بود و اجرای حدود الهی حتی بر نزدیکان، نمونه ای از کارهای حضرت علی علیه السلام و سیره عملی آن حضرت بر حق مداری حکومت می توان شمرد .

۳ . قانون گرایی

یکی از اموری که حضرت علی علیه السلام به آن اهتمام تمام می ورزیدند، قانون مدار بودن و اجرای قانون الهی به معنای واقعی کلمه بود . اگر کسی بر خلاف قانون عملی می کرد، بدون در نظر گرفتن موقعیت و مقام وی، حدود الهی و قانونی را بر وی اجرا می کرد و هیچ واسطه و شفاعتی را نمی پذیرفت و در این مورد دقیق عمل می کرد .

از امام باقر علیه السلام روایتی نقل شده است که حضرت علی علیه السلام مردی از بنی اسد را که مرتکب خلافی شده بود، دستگیر کرد . گروهی از خویشاوندان وی جمع شدند و از امام حسن علیه السلام خواستند تا با آنان نزد علی علیه السلام برود و از مرد اسدی شفاعت کند، اما امام حسن علیه السلام که پدر خود و التزام وی به قانون را به خوبی می شناخت، به آنان فرمود: خود نزد علی علیه السلام بروید، چون وی شما را به خوبی می شناسد . پس آنان علی علیه السلام را دیدار کردند و از وی خواستند تا از حد زدن مرد اسدی صرف نظر کند . حضرت در پاسخ فرمود: اگر چیزی را از من بخواهید که خود مالک آن باشم، به شما خواهم داد . آن گروه که گمان می کردند علی علیه السلام به آنان پاسخ مثبت داده، از نزد وی بیرون آمدند . امام حسن علیه السلام از آنان پرسید: چه کردید؟ گفتند: قول مساعد داد و سخنانی را که بین علی علیه السلام و خودشان مطرح شده بود، نقل کردند . امام حسن علیه السلام که منظور پدر را خوب فهمیده بود، به آنان فرمود: دوستتان تازیانه خواهد خورد . علی علیه السلام مرد اسدی را بیرون آورد و تازیانه زد، سپس فرمود: به خدا سوگند من مالک این امر نبودم که وی را ببخشم . (۹)

۴ . انضباط کاری

همه کارهای حضرت امیر علیه السلام از نظم و انضباط خاصی برخوردار بود، ولی این انضباط در امور حکومتی از نمود بیشتری برخوردار بود . حتی آن حضرت همیشه به فرمانداران و ماموران خویش دستور می فرمودند که در کارهایشان منظم باشند و برنامه دقیق داشته باشند و از بی برنامگی بپرهیزند .

آن حضرت در عهدنامه ای که برای مالک اشتر می نویسد، چنین می فرماید:

«و ایاک والعجلة بالامور قبل اوانها، او التسقط فیها عند امکانها، او اللجاجة فیها اذا تنکرت، او الوهن عنها اذا استوضحت، فضع کل امر موضعه و اوقع کل عمل موقعه; (۱۰) از شتاب در مورد کارهایی که زمانشان نرسیده یا سستی در کارهایی که امکان انجام آن فراهم است یا لجاجت در اموری که مبهم است یا سستی در کارها هنگامی که آشکار است، بر حذر باش و هر کاری را در جای خود و به موقع انجام بده .»

حتی زمانی که مامورانی را برای گرفتن مالیات گسیل می دارد، به آنان نیز سفارشاتی در داشتن نظم و انضباط در امور می کند; چنان که می فرماید: «از تاخیر در کار و دور ساختن خیر بپرهیزید، زیرا موجب پشیمانی می شود .» (۱۱)

۵ . انتخاب صالح

حضرت علی علیه السلام در سیره حکومتی خویش بسیار مراقب بودند تا افراد صالح و شایسته را برای اداره امور انتخاب کنند و کسانی را که لیاقت، شایستگی و برتری بیشتری نسبت به سایرین دارند، برای انجام مسئولیت برگزینند . آن حضرت هرگز اجازه نمی دادند والیان ناشایست بر مردم حکومت کنند; چنان که همه افرادی را که عثمان بر سر کار آورده بود، از کار برکنار نمودند و افرادی را که شایستگی کافی برای انجام مسئولیت داشتند، بر سر کار آوردند; زیرا آنان پست و مقام خود را یا به سبب اشرافیت و یا بازیهای سیاسی به دست آورده بودند . حتی خود معاویه را نیز که از سران قبیله قریش بود، از کار برکنار نمودند .

ابن عباس می گوید: «وقتی از مکه به مدینه بازگشتم، زمانی بود که مردم با علی علیه السلام بیعت کرده بودند . به منزل علی علیه السلام رفتم و دیدم مغیرة بن شعبه با حضرت خلوت کرده است . صبر کردم تا مغیره از منزل خارج شد . نزد حضرت رفتم و پرسیدم: مغیره چه می گفت؟ حضرت فرمودند: مغیره دو بار نزد من آمد .

یک بار از من خواست تا معاویه را از کار برکنار نکنم، ولی چون نتیجه ای نگرفت، بار دوم نزد من آمد و از من خواست که وی را برکنار کنم . ابن عباس گفت: مغیره بار اول از روی خیرخواهی از تو درخواست ابقای معاویه را کرد و بار دوم به تو خیانت ورزید .

حضرت فرمود: حال، چه نصیحتی داری؟ ابن عباس گفت: من نیز از تو می خواهم که معاویه را ابقا کنی; زیرا اگر چنین نکنی، درباره بیعت بازخواست خواهی شد و قتل عثمان را به گردن تو خواهند گذاشت و شام را بر ضد تو خواهند شوراند و از طرف دیگر، من از طلحه و زبیر نیز ایمن نیستم که بر تو نیاشوبند و عراق را بر ضد تو بسیج نکنند . حضرت فرمود: اینکه گفتی: «صلاح است معاویه را ابقا کنم » ; به خدا سوگند شک ندارم که خیرخواهی است، اما زود گذر است و دینم مرا ملزم می سازد که تمام کارگزاران عثمان را برکنار سازم . اگر پذیرفتند که به خیر و صلاح خودشان است و اگر نپذیرند سر و کارشان با شمشیر است .

بار دیگر ابن عباس از حضرت خواست که چند روزی از خلافت کناره گیری کند و بعد که اوضاع آرام شد باز گردد . چون مردم کسی بهتر از او را ندارند، باز به سراغ او خواهند رفت و دوباره با او بیعت خواهند کرد و یا اینکه معاویه را ابقا کند .

حضرت این بار نیز نپذیرفت و فرمود حتی یک ساعت هم معاویه را ابقا نخواهد کرد . (۱۲)

بنابراین، آن حضرت به وظیفه سنگین و الهی خودش عمل نمود . امام نه تنها عدالت را فدای امیال و حکومت خویش نکرد، بلکه خود و حکومتش را فدای حق و عدالت کرد . حضرت علی علیه السلام در مورد انتخاب فرد شایسته برای حکومت و ویژگی او چنین می فرمایند: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه، و اعلمهم بامرالله فیه; (۱۳) ای مردم سزاوارترین کس به حکومت، قوی ترین مردم نسبت به آن و داناترین آنان به فرمان خداوند در مورد آن است .»

۶ . صیانت کارگزاران

با آنکه حضرت علی علیه السلام اهتمام ویژه ای در انتخاب کارگزارانی شایسته و با کفایت داشت و افرادی را که از هر لحاظ لیاقت کافی برای اداره امور جامعه داشتند، به کار می گماشت، ولی پس از انتخاب، آنان را به حال خود وانمی گذاشت و به شیوه های گوناگون تلاش می کرد آنان را از افتادن در دام انحراف باز دارد . برخی از این شیوه ها عبارت اند از:

الف) نشان دادن راه

آن حضرت با نشان دادن خط مشی و شیوه رفتار کارگزار صالح که از طریق راهنمایی و پند و اندرز و نصیحت صورت می گرفت، آنان را نسبت به لغزشهایی که در طریق قدرت وجود دارد، آگاه می ساخت; چنان که در نامه هایی که به کارگزاران نوشته است، بهترین اندرزها و پندها را می توان مشاهده نمود .

آن حضرت در نامه ای که به مالک اشتر نوشته است، او را در مقابل حوادث و چگونگی حکومت چنین راهنمایی می کند .

«ای مالک، بدان من تو را به کشوری فرستادم که پیش از تو دولتهای عادل و ستمگری بر آن حکومت داشتند و مردم به کارهای تو همان گونه می نگرند که تو در امور زمامداران پیش از خود می نگری و هماره درباره تو همان خواهند گفت که تو درباره آنان می گفتی … . از گذشت خود آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از عفوش به تو عنایت کند .

باید افرادی که درباره مردم عیب جوترند از تو دور باشند . در تصدیق سخن چینان شتاب نکن; زیرا آنان اگرچه در لباس ناصحان جلوه گر شوند، خیانت کارند . بخیل را در مشورت خود راه مده; زیرا تو را از احسان منصرف و از تهیدستی و فقر می ترساند … . با افراد باشخصیت و اصیل و خوش سابقه رابطه برقرار کن و پس از آن با مردم شجاع و سخاوتمند و افراد بزرگوار ; چراکه آنها مراکز نیکی اند . در میان مردم، برترین فرد نزد خداوند را برای قضاوت برگزین و … . (۱۴) »

آری حضرت علی علیه السلام این چنین به کارگزاران خود پند و اندرز می دهد و آنها را از لغزشهایی که ممکن است دچار آن شوند، بیمه می کند .

ب) تامین مالی کارگزاران

کارگزاران با تامین معیشت، دیگر از لحاظ مالی نیازمند نخواهند بود تا چشم طمع به دست این و آن بدوزند و یا اینکه ثروتمندان بخواهند آنان را از طریق پول و ثروت تطمیع کرده و بفریبند و به مطامع سیاسی خود برسند . امام علی علیه السلام از طریق رفع مشکلات و توسعه زندگی کارگزاران، سلامت نظام اداری را تضمین می نماید .

حضرت علی علیه السلام در قسمتی دیگر از عهدنامه مالک چنین تصریح می کند:

«… ثم اسبغ علیهم الارزاق فان ذلک قوة لهم علی استصلاح انفسهم، و غنی لهم عن تناول ما تحت ایدیهم; (۱۵) سپس روزی فراوان بر آنان ارزانی دار; زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویت می کند و از خیانت در اموالی که زیردست آنها است، بی نیاز می سازد .»

ج) انجام بازرسی مستمر

آن حضرت همیشه به فرمانداران خود توصیه می نمود که افرادی خبره و متعهد و امین به عنوان بازرس به صورت آشکار و پنهان، کار عاملان و کارمندان حکومتی را مورد بررسی قرار دهند و آنچه را که مشاهده نموده اند، به فرمانداران گزارش دهند; چنان که به مالک اشتر چنین امر می فرمایند:

«… ثم تفقد اعمالهم، وابعث العیون من اهل الصدق والوفاء علیهم، فان تعاهدک فی السر لامورهم حدوة لهم علی استعمال الامانة والرفق بالرعیة . و تحفظ من الاعوان، فان احد منهم بسط یده الی خیانة اجتمعت بها علیه عندک اخبار عیونک، اکتفیت بذلک شاهدا فبسطت علیه العقوبة فی بدنه و اخذته بما اصاب من عمله، ثم نصبته بمقام المذلة و وسمته بالخیانة، و قلدته عار التهمة; (۱۶) کارهای آنان را زیر نظر بگیر و [برای آنان] ماموران مخفی راستگو و باوفا بگمار; زیرا مراقبت و بازرسی پنهانی امور آنان، سبب می شود که آنان به امانت داری و مدارای با مردم وادار شوند . اعوان و انصار خویش را سخت زیرنظر بگیر . اگر یکی از آنان به خیانت دست زد و گزارش ماموران مخفی تو به اتفاق آن را تایید کرد، به همین مقدار از شهادت بسنده کن و او را زیر تازیانه کیفر بگیر و آنچه به خاطر اعمالش به دست آورده از او بگیر و او را در جایگاه ذلت قرار ده و علامت خیانت بر او بگذار و طوق بدنامی به گردنش بیفکن .»

آن حضرت در نامه ای به منذربن جارود، فرماندار خود در اصطخر چنین نوشت:

«به من گزارش داده اند که کارهای حکومتی را رها کرده، به لهو و لعب و صید و شکار می پردازی و به تفریح و گردش می روی و در اموال عمومی و خداوند دست خیانت دراز کرده، و به خویشاوندانت داده ای، گویی که میراث پدر و مادر توست . به خدا سوگند! اگر این گزارش درست باشد، همه خویشاوندانت و خاک کفشت از تو بهتر خواهند بود و بدان که لهو و لعب مورد رضای خداوند نیست و خیانت به مسلمانان است . و سپس حضرت او را مجازات کرده و از کار برکنار کردند . (۱۷) »

د) تشویق درستکار و تنبیه خلافکار

حضرت علی علیه السلام همان طور که مراقب بود تا کارگزارانی شایسته و درستکار را به کار بگمارد و به دقت مواظب اعمال و رفتار و کارهای آنان باشد، از طرف دیگر کارگزارانی را که در حوزه فرمانداری او به درستی رفتار می کردند، مورد تشویق قرار می داد و کسانی را که در کارهایشان خیانت می نمودند، به سختی مورد مجازات و کیفر قرار می دادند; چنان که در این مورد به مالک اشتر می فرمایند:

«ولایکونن المحسن والمسی ء عندک بمنزلة سواء، فان فی ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فی الاحسان و تدریبا لاهل الاساءة علی الاساءة . و الزم کلا منهم ما الزم نفسه; (۱۸) هرگز نباید نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند که میل نیکوکار را در نیکی کم می کند و بدکار را به بدی وا می دارد . هریک از آنان را مطابق کاری که انجام داده اند، پاداش ده .»

ه) حساب رسی کارگزاران

حضرت امیر علیه السلام به طور پنهانی و یا آشکار به حساب رسی کارگزاران خود می پرداخت; چنان که می بینیم برای آگاهی از اوضاع و احوال زیاد بن ابیه که کارگزار آن حضرت در فارس بود، ماموری را فرستاد و به او دستور داد پس از حساب رسی کامل، آنچه را که زیاد گرد آورده است، نزد من بیاور . زیاد گزارش نادرستی به مامور داد . امام از طریق دیگر ماموران خویش دانست که زیاد گزارش نادرست به مامور او داده است . از این رو، نامه ای به وی نوشت:

«ای زیاد! به خدا سوگند تو دروغ گفته ای و اگر خراج و مالیاتی را که از مردم گرفته ای کامل نزد ما نفرستی، بر تو بسیار خت خواهیم گرفت و مجازات سختی خواهی دید، مگر اینکه آنچه گزارش داده ای محتمل باشد . (۱۹) »

۷ . مردم داری و مهرورزی

حکومتها طبق روشهای مادی و دنیامدارانه، سعی می کنند از هر ابزاری برای جلب توجه مردم بهره برند، بدون اینکه در حقیقت مردم را به حساب آورند . اما روش حکومت امام علی علیه السلام مهربانی و مهرورزی عاطفی و معنوی با مردم، توجه به نیازها و مشکلات آنان و تلاش برای خدمت به خلق خدا بود; چنان که در نامه خود به مالک اشتر چنین نوشت:

«و اشعر قلبک الرحمة للرعیة والمحبة لهم واللطف بهم ولاتکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم; (۲۰) دلت را برای رعیت پر از مهر و محبت و لطف کن و بر آنها درنده آزار دهنده ای مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری .»

از نظر حضرت علی علیه السلام مهربانی و محبت با مردم در جذب دلها و اداره کردن انسانها نقش ارزنده ای دارد و باعث می شود زمامدار بر قلوب مردم حکومت کند . این یک اصل اسلامی است که امام سخت به آن وفادار بود و به آن به عنوان یک اصل مهم در حکومت می نگریست .

۸ . توجه خاص به ضعفا و ستم دیدگان

در هر جامعه ای کسانی هستند که دچار محرومیت یا ضعف شده اند و به گرفتاری و یا ستمی دچار شده اند . در چنین جامعه ای عدالت اقتضا می کند که حاکم همه انسانها را به یک چشم بنگرد و در بین آنان تساوی حقوق و امکانات فراهم آورد .

امام علی علیه السلام در روش حکومتی خویش همیشه این اصل مهم را مدنظر داشته و بر آن تاکید می ورزیدند . در توصیه هایی که آن بزرگوار به کارگزاران خود داشته اند، چنین آمده است:

«ثم الله الله فی الطبقة السفلی من الذین لا حیلة لهم من المساکین والمحتاجین واهل البؤسی و الزمنی; (۲۱) سپس خدا را خدا را در طبقه پایین از مردم، آنان که راه چاره ندارند; از تهیدستان و نیازمندان و گرفتاران و کسانی که [به خاطر بیماری] زمین گیر شده اند [مراقب باش] .»

۹ . انتقاد پذیری

امیرالمؤمنین علیه السلام به صراحت کلام حق را برای مسئولان جامعه بیان می کرد و در عین حال تاکید می ورزید که این سنگینی کلام حق را باید پذیرفت; چراکه اگر کلام حق برای کسی سنگین باشد، عمل به آن برایش دشوارتر خواهد بود . حضرت علی علیه السلام از مردم می خواهد که حرف حق را در هرحال به او یادآوری کنند و او را بی نیاز از مشورت و نصیحت ندانند:

«فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل فانی لست فی نفسی بفوق ان اخطی ء ولا آمن ذلک من فعلی الا ان یکفی الله من نفسی ما هو املک به منی; (۲۲) پس، از گفتن سخن حق یا مشورت عدالت آمیز خودداری نکنید; زیرا من خویشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمی دانم و از آن در کارهایم ایمن نیستم، مگر اینکه خدا مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر آن تواناتر است .»

البته، اگرچه حضرت انتقاد خیرخواهانه را سازنده می داند، اما هشدار می دهد که این نقد و انتقاد و عیب نمایی افراد از زمامداران خویش، نباید به مخالفت و تمرد و عدم اطاعت از حاکمان حق و عادل منجر شود; زیرا نتیجه مخالفت بی اساس و انتقاد مغرضانه، فساد جامعه و عدم توانایی حاکم عادل بر مدیریت صحیح و رشد جامعه است; چنان که فرموده است:

آفة الرعیة مخالفة القادة (۲۳) ; آفت مردم مخالفت با زمامداران است .»

حضرت با توجه به اینکه نقد سازنده می تواند بسیاری از انحرافهای زمامداران را اصلاح کند و جامعه را به سوی ترقی و تکامل پیش برد، تاکید فراوانی بر انتقاد سازنده دارد . در سیره امام علی علیه السلام راه انتقاد و نصیحت باز بود و خود حضرت در دوران ۲۵ ساله زمامداری خلفای سه گانه بارها به آنها پند می داد و نسبت به کارهای خلافشان به شدت انتقاد می کرد و راه خیر و صلاح را به آنها نشان می داد .

۱۱ . برابری در حقوق

امیرالمؤمنین علی علیه السلام به صراحت می فرماید: «لی مالکم و علی ما علیکم (۲۴) ; برای من است آنچه که برای شماست و بر من است آنچه که بر شماست .»

این حدیث، برابری همگان در برخورداری از امکانات جامعه و لزوم پاسخ گویی ایشان در برابر وظایف را روشن ساخته است . البته، از سایر فرموده های مولا استفاده می شود که حاکم جامعه اسلامی هرچند در حقوق با دیگران برابر است و زیاده از دیگران حقی بر خود قائل نیست، از نظر تکلیف، خود را بیش از دیگران برای خدمت به جامعه و اعلای کلمه حق و اقامه عدل مسئول و مکلف می داند . به همین دلیل است که از استانداران می خواهد که زندگی خود را با ضعفای جامعه بسنجند، نه با مرفهان و برخورداران .

پی نوشت:

۱) تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص ۱۴۴ .

۲) کافی، محمدبن یعقوب کلینی، ج ۸، ص ۶۷; نهج البلاغه، خطبه ۱۶ .

۳) کافی، محمدبن یعقوب کلینی، ج ۸، ص ۲۴ .

۴) همان .

۵) غرر الحکم و دررالکلم، ص ۱۲۰، ح ۲۰۹۸ .

۶) کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج ۲، ص ۳۳۸ .

۷) همان، ج ۱، ص ۲۹۴ .

۸) نهج البلاغه، خطبه ۱۲۵ .

۹) دعائم الاسلام، قاضی نعمان تمیمی، ج ۲، ص ۴۴۳ .

۱۰) نهج البلاغه، نامه ۵۳ .

۱۱) وقعه صفین، نصر بن مزاحم منقری، ص ۱۰۸ .

۱۲) تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، ج ۴، ص ۴۳۹ .

۱۳) نهج البلاغه، خطبه ۱۷۳ .

۱۴) نهج البلاغه، نامه ۳۸ .

۱۵) همان، نامه ۵۳ .

۱۶) همان .

۱۷) انساب الاشراف، بلاذری، احمدبن یحیی، ج ۲، ص ۳۹۱; نهج البلاغه، نامه ۷۱ .

۱۸) نهج البلاغه، نامه ۵۳ .

۱۹) انساب الاشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، ج ۲، ص ۳۹۰ .

۲۰) نهج البلاغه، نامه ۵۳ .

۲۱) همان .

۲۲) نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶ .

۲۳) غرر الحکم، آمدی، عبدالواحد، ص ۱۵۴ .

۲۴) موسوعة امام علی بن ابیطالب علیهما السلام، محمد محمدی ری شهری، ج ۴، ص ۱۰۵ .

امیرالمؤمنین علیه السلام و دفاع از حق خود

برخى از شبهه افکنان مى گویند اگر امامت و خلافت حق حضرت على علیه السلام بود، پس چرا اعتراض نکرد؟! چرا در اثبات خلافت بلافصل خویش به حدیث غدیر استدلال نکرد؟!

اما چنانکه مى دانید امام امیرالمؤمنین علیه السلام در موارد مختلفى جهت اثبات حق امامت و ولایت بلافصل خویش بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله در فرصتهاى مناسب همواره بر غاصبین خلافت اعتراض و انتقاد کرده، به حدیث غدیراستدلال و احتجاج مى نمود و این اعتراضات و احتجاجات بیانگر آن است که امام علیه السلام حتى یک لحظه هم از حق الهى خویش غافل نبوده است.

اعتراضات و انتقادات امام از خلفا، گاه به صورت کلّى و ضمنى و گاه به صورت مشخص و صریح بوده است.

اعتراضهاى ضمنى و کلى

انتقادات ضمنى آن حضرت را مى توان به چند دسته تقسیم کرد:

الف. اشاره به مقام ممتاز اهل بیت علیهم السلام .

ب. اشاره به اولویت و افضلیت خویش در خلافت و امامت.

ج. اشاره به قرابت خویش نسبت به پیامبر.

الف. اشاره به مقام ممتاز اهل بیت علیهم السلام

امام علیه السلام در نهج البلاغه براى اثبات حقانیت خویش و یادآورى جایگاه با عظمت اهل بیت و فلسفه وجودى امام و تنبه مردم و بر حذر داشتن آنها از هر گونه انحراف از راه مستقیم، با بیان علائم و دلائل امامت و ولایت، به مقام ممتاز اهل بیت علیهم السلام (و اینکه علوم و معارف آنها از یک منبع فوق بشرى سرچشمه مى گیرد و دیگران را نمى شود با آنها مقایسه کرد) تصریحات فراوانى نموده است که به نمونه هایى از آن اشاره مى کنیم:

۱٫ در خطبه دوم نهج البلاغه مى فرماید:«لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ اَحَدٌ، وَ لا یُسَوِّى بِهِم مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُم عَلَیْهِ اَبَدَا. هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ، وَ عِمَادُ الْیَقِینِ. اِلَیْهِمْ یَفِى ءُ الْغالِى، وَ بِهِم یُلْحَقُ التَّالىِ. وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلایَةِ، وَ فِیهِمُ الوَصِیَّةُ وَ الوِرَاثَةُ؛ هیچ کس از این امت را با آل محمد صلى الله علیه و آله نمى توان مقایسه کرد و آنها که از نعمت آل محمد صلى الله علیه و آله بهره گرفتند، هرگز با آنان برابر نخواهند بود، چون آنان اساس دین و پایه یقینند. غلوّ کننده، به سوى آنان بازمى گردد و عقب مانده به آنان ملحق مى شود. شرایط ولایت امور مسلمین در آنها جمع است و سفارش [پیغمبر] درباره آنها است و آنان [کمالات نبوى را] به ارث برده اند.»

جملات فوق نشان مى دهد که اهل بیت علیهم السلام از یک معنویت فوق العاده اى برخوردار هستند، لذا احدى با آنان قابل مقایسه نیست. و چنان که در مسئله نبوت مقایسه کردن افراد دیگر با پیغمبر صلى الله علیه و آله ، غلط است، در امر خلافت و امامت نیز با وجود افرادى از اهل بیت علیهم السلام سخن از دیگران بیهوده است.

۲٫ درخطبه ۱۵۴ مى فرماید:«فِیهِمْ کَرَائِمُ الْقُرْآنِ وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحْمنِ إنْ نَطَقُوا صَدَقُوا وَ إنْ صَمَتُوا لَمْ یُسْبَقُوا؛ بالاترین آیات قرآن درباره آنان (اهل بیت علیهم السلام ) نازل شده است. آنها گنجهاى [علوم[ خداوند رحمان اند، اگر لب به سخن بگشایند، راست مى گویند [و آنچه بگویند، عین حقیقت است] و اگر سکوت کنند، دیگران بر آنان پیشى نمى گیرند.»

این جملات اشاره به آیاتى است که در فضائل اهل بیت علیهم السلام وارد شده است؛ مانند آیه تطهیر و مباهله و امثال این آیات که در قرآن فراوان است.

۳٫ در خطبه ۱۴۴ مى فرماید:«بِنَا یُسْتَعْطَى الهُدَى وَ یُسْتَجْلَى الْعَمَى، إنَّ الأَئِمَّةَ مِن قُرَیشٍ غُرِسُوا فِى هَذَا البَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لاَتَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لاَتَصْلُحُ الولاَةُ مِنْ غَیْرِهِمْ؛ تنها به وسیله ما هدایت، جلب و کورى برطرف مى گردد. امامان از قریش اند [اما نه همه قریش، بلکه]، از بنى هاشم که لباس امامت جز بر تن آنها راست نیاید و کسى غیر از آنان چنین شایستگى را ندارد.»

۴٫در خطبه ۱۵۴ مى فرماید:«قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ، وَأَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ وَ أَرَزَ الْمُؤمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ. نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الاَصْحَابُ، وَ الْخَزَنَةُ وَ الاَبْوَابُ، وَ لاَتُؤْتى الْبُیُوتُ إلاَّ مِنْ أبْوَابِهَا، فَمَنْ أَتَاهَا مِن غَیْرِ أبْوَابِهَا سُمِّىَ سَارِقَا؛[گروهى] در دریاهاى فتنه فرو رفته، بدعتها را گرفته، و سنتها را واگذارده اند، و مؤمنان کناره گرفته اند[و سکوت اختیار کرده اند] و گمراهان و تکذیب کنندگان به سخن آمده اند. ما محرم اسرار[حق] و یاران[راستین] و گنجینه ها و درهاى[علوم پیامبریم]، هیچ کس به خانه ها جز از در وارد نمى شود و کسى که از غیر در وارد گردد، دزد خوانده مى شود.»

۵٫ در خطبه ۱۰۹ مى فرماید: «نَحْنُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ، وَ مَحَطُّ الرِّسَالَةِ، وَ مُخْتَلَفُ الْمَلاَئِکَةِ، وَ مَعَادِنُ الْعِلْمِ، وَ یَنَابِیعُ الْحُکْمِ، نَاصِرُنَا وَ مُحِبُّنَا یَنْتَظِرُ الرَّحْمَةَ وَ عَدُوُّنَا وَ مُبْغِضُنَا یَنْتَظِرُ السَّطْوَةَ؛ ما درخت نبوت و جایگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدنهاى علوم و سرچشمه هاى حکمتهاییم، یارى کنندگان و دوستان ما منتظر رحمت و دشمنان ما منتظر مجازات اند.»

۶٫ در خطبه ۲۳۹ مى فرماید:«هُمْ دَعَائِمُ الإِسْلَامِ وَ وَلاَئجُ إلإِعْتِصَامِ، بِهِمْ عَادَ الْحَقُّ إلَى نِصَابِهِ وَ انْزَاحَ البَاطِلُ عَنْ مَقَامِهِ، وَانْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ مَنْبتِهِ، عَقَلُوا الدِّینَ عَقْلَ وَعَایَةٍ وَ رِعَایَةٍ، لاَعَقْلَ سَمَاعٍ وَ رِوَایَةٍ؛ آنان (اهل بیت علیهم السلام ) پایه هاى اسلام و پناه[مردم]اند، به وسیله آنها حق بر جاى خود برمى گردد و باطل از جایى که قرار گرفته دور مى شود و زبانش از بیخ بریده مى شود. آنان دین را از روى فهم و بصیرت و براى عمل فراگرفته اند نه آنکه [طوطى وار[ شنیده[و ضبط کرده] باشند و تکرار کنند.»

و موارد فراوانى نیز هست که پرداختن به همه آنها از حوصله این مختصر خارج است.

ب. اشاره به افضلیت خویش

اکنون مواردى را ذکر مى کنیم که على علیه السلام خلافت را حق خود مى داند:

۱٫ در خطبه ۶ مى فرماید:«وَ اللّهِ مَازِلْتُ مَدْفُوعَا عَنْ حَقِّى مُسْتَأثَرَا عَلَىَّ مُنْذُ قَبَضَ اللّهُ نَبِیَّهُ صلى الله علیه و آله حَتَّى یَوْمِ النَّاسِ هَذَا؛ به خدا سوگند از زمان وفات پیامبر تا امروز همواره از حقّم بازداشته شده ام [و حقّ مسلّمم از من سلب شده است]و دیگران را که هرگز همسان من نبودند بر من مقدم داشتند.»

۲٫ در خطبه شقشقیه صریحا مى فرماید:«فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَیْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجَا، أَرَى تُرَاثِى نَهْبَا؛ صبر کردم در حالى که گویى در چشمم خاشاک و استخوان راه گلویم را گرفته بود؛ چرا که حقّ موروثى خود را مى دیدم که به غارت برده مى شود.»

۳٫در خطبه ۱۷۲ مى فرماید:«اَللَّهُمَّ اِنِّى أسْتَعْدِیکَ عَلى قُرَیْشٍ وَ مَنْ اَعَانَهُمْ فَاِنَّهُم قَطَعُوا رَحِمِى وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِى وَ أجْمَعُوا عَلى مُنَازِعَتِى أمْرَا هُوَلِى؛ خدایا! از [ظلم] قریش و همدستان آنها به تو شکایت مى کنم، اینها با من قطع رحم کرده اند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقیر نموده اند، و بر امورى که حقّ مسلّم من بود اتفاق نموده و بر ضد من قیام کرده اند.»

۴٫ در خطبه ۳ مى فرماید:«أمَا وَ اللّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ اَبى قُحافَة وَ اِنَّهُ لَیَعْلَمُ أنَّ مَحَلِّى مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَا؛ به خدا سوگند پسر ابوقحافه (ابوبکر) پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست که موقعیت من در مسئله خلافت مانند محور سنگ آسیاب است.»

۵٫ سیوطى در تاریخ خلفا آورده است: «على علیه السلام در سال ۳۵ ه . ق در «رحبه» جمعیت را قسم داد: هر کسى که در غدیر خم حضور داشته و سخنان پیامبر را درباره من شنیده برخیزد و شهادت بدهد، که در آن میان، ۳۰ نفر به پاخاستند و گفتند: ما شنیدیم که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:«مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ. اَللَّهُمَّ وَ الِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ.»

این حدیث به عبارتهاى مختلف در کتابهاى معتبر اهل سنت موجود است، مانند: معجم الکبیر، مستدرک الحاکم و…

ج . اشاره به قرابت خویش نسبت به پیامبر صلى الله علیه و آله

امام على علیه السلام ، در جاهاى زیادى به نسبت و خویشاوندى خود با رسول خدا صلى الله علیه و آله اشاره کرده است که نمونه هایى از آن در ذیل آورده مى شود:

۱٫ وقتى که اخبار سقیفه پس از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام رسید، فرمود: انصار چه کردند؟ گفتند: انصار مى خواستند از خودشان خلیفه تعیین کنند. فرمود: آیا به گروه انصار این طور استدلال و احتجاج نکردید که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وصیت کرده که به نیکوکار انصار نیکى شود و از بدکارشان اغماض گردد؟ گفتند: این حدیث چگونه دلیل مى شود؟ فرمود:«لَوْ کَانَتِ الأَءِمَامَةُ فِیهِم لَمْ تَکُنِ الْوَصِیَّةُ بِهِمْ ثُمَّ قَالَ علیه السلام فَمَا قَالَت قُرَیْشُ؟ قَالُوا: احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ صلى الله علیه و آله ، فَقَالَ علیه السلام : احْتَجُّوا بِالشَّجَرِةِ وَ أضَاعُوا الَّثمَرَةَ؛ اگر امامت امت در میان آنها باشد، وصیت [پیامبر]به آنها نخواهد بود(به چه کسى پیغمبر صلى الله علیه و آله وصیت مى کند که آنان را رعایت کنند؟ آنها باید مردم را رعایت کنند. این مطلب دلیل بر این است که انصار نمى توانند خلیفه تعیین کنند.) سپس على علیه السلام فرمود: قریشیان (ابوبکر و عمر و…) چه گفتند؟ گفتند: اینها استدلال کردند که خلیفه پیغمبر صلى الله علیه و آله باید از [خویشان پیغمبر صلى الله علیه و آله و از فروع] شجره رسول خدا صلى الله علیه و آله باشد، على علیه السلام تبسمى کرد و فرمود: اینها به خود درخت استناد مى کنند و میوه درخت را ضایع مى کنند.»

۲٫بعد از جریان سقیفه، ابوبکر هرکارى کرد تا بتواند على علیه السلام را بر بیعت با خود ملزم کند نتوانست و نتیجه منفى بود. بار دیگر با دو تن از رفقایش (ابن جراح و عمر) به سوى خانه على علیه السلام حرکت کرد، هرچه مى توانست با فروتنى و نرمى با او سخن گفت، ولى على علیه السلام روى حق خود ثابت بود و تسلیم سخنان نرم او نشد. گرچه براى بدست آوردن حق از دست رفته اش نمى خواست سختى نشان دهد، یا مردم را بشوراند. ابوبکر خواست براى تسلیم ساختن نگرانش کند و بوسیله مطرح کردن وحدت مسلمانان او را بترساند، گفت: پسر عموى رسول خدا و شوهر دختر او مى خواهد اجتماع و اتحاد مسلمانان را به هم زند؟

عباس که در آن مجلس حاضر بود بیدرنگ گفت: هیچ کس به مقام رسول خدا صلى الله علیه و آله از او شایسته تر نیست.

على علیه السلام با آرامى و اطمینان فرمود: این مقام شایسته من است. بدین جهت به شما دست بیعت نمى دهم و شما براى بیعت کردن با من سزاوارترید. ابوبکر گفت: آیا بیعت با من بدون رضایت مردم بود؟ على علیه السلام فرمود: ولى شما براى اثبات برترى خود بر انصار دلیل آوردید که محمّد صلى الله علیه و آله از شما است و انصار از این راه زمام خود را به دست شما دادند. من هم براى اثبات حق خود دلیلى جز همان که براى انصار آوردید نمى آورم. عمر گفت: رسول خدا صلى الله علیه و آله از ما و از شما بود. على علیه السلام نگاه تندى به او کرد و فرمود: ما در حال حیات و ممات رسول خدا صلى الله علیه و آله به او اولى هستیم، اى عمر، ما آل پیغمبر و حافظ سرّ او و پناهگاه امر او و صندوق علم او مى باشیم. هیچکس از این امت به پایه آل محمد صلى الله علیه و آله نمى رسد، و با آنان سنجیده نمى شود و دیگران را با آل محمد صلى الله علیه و آله هرگز برابر نمى توان دانست.

عمر گفت: جز بیعت چاره اى ندارى، على علیه السلام به او فرمود: اى زاده خطاب، تو مرا به بیعت ملزم مى کنى؟! ابابکر گفت: اى ابالحسن! مردم مرا به زمامدارى خود برگزیده اند. من دوست دارم تو هم در کارى که مردم وارد شده اند وارد شوى. عمر دنبال سخن او گفت: اى خلیفه رسول خدا! همین که مردم با تو بیعت کردند، بر او است که اطاعت کند…

ابوبکر گفت: یاابالحسن علیه السلام ، بر تو تکلیفى ندارم. اگر بیعت نکنى تو را به آن ملزم نمى دارم.

انتقادهاى صریح امام از خلف

۱٫ انتقاد از خلیفه اول و دوم

على علیه السلام در همان روزهاى اول براى به دست آوردن حق مسلم خود در مسئله خلافت بسیار فعالیت مى کرد. از همان لحظات اول انزجار خود را از انتخاب ابابکر اعلام کرد و نالایقى حکومت وقت را بیان نمود. سرسختانه در مقابلشان مقاومت کرد، در اجتماعاتشان شرکت نکرد و در صفوف جماعت حاضر نشد، البته کسان دیگرى نیز بودند که کناره گرفتند، ولى آنها در اجتماع نفوذى نداشتند تا رویشان حساب شود. اما مخالفت شخصیت برجسته اى همچون على علیه السلام براى آنان بسیار سنگین بود. خصوصا عده اى نیز دم از او مى زدند و در خانه او به تحصن پرداخته بودند. یاران ابوبکر گفتند اگر على تسلیم شود، دیگران قدرت مخالفت ندارند.

على علیه السلام را به مسجد آوردند تا از او بیعت بگیرند. مردم در مسجد جمع شده بودند و موقعیت بسیار حساس بود. حضرت لب به سخن گشود و با صراحت فرمود: من برادر رسول خدا صلى الله علیه و آله هستم. به امام گفتند: با ابابکر بیعت کن!! فرمود: من نسبت به این امر شایسته تر هستم، من لیاقتم از شما بیشتر است، شما باید با من بیعت کنید نه من با شما، سپس به قرابت خود نسبت به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله احتجاج کرد. عمر گفت: رهایت نمى کنیم تا بیعت کنى. على علیه السلام فرمود: تو شیرى مى دوشى که از آن خواهى آشامید. ابوبکر گفت: رهایش کنید که من بر بیعت مجبورش نمى کنم. آنگاه امام روبه مهاجر و انصار نمود، و براى اثبات حق خویش استدلال کرد.

احتجاج امام علیه السلام با ابوبکر

مرحوم طبرسى در کتاب «احتجاج» خود، محاجه امیرالمؤمنین علیه السلام براى اثبات حقانیت خود با ابوبکر را به سند خود از امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش نقل کرده که خلاصه آن، چنین است:

پس از بیعت مردم با ابوبکر در امر خلافت، براى اینکه در برابر على علیه السلام بر این کار خود عذرى بتراشد، آن حضرت را در خلوت ملاقات کرد و گفت یا ابالحسن، به خدا سوگند، مرا در این امر میل و رغبتى نبود…

امام علیه السلام فرمودند: پس چه چیز تو را به این کار واداشت، در حالى که نه به آن میل دارى و نه به آن حریصى و نه خود را لایق آن مى دانى؟

ابوبکر: حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود:«إنَّ اللّهَ لا یَجمعُ اُمّتى عَلى ضَلَالٍ؛ خداوند امت مرا بر گمراهى جمع نمى کند.» و دیدم مردم بر خلافت من اجماع کردند و لذا از قول پیامبر تبعیت کردم، و اگر مى دانستم کسى از پذیرفتن خلافت تخلف مى کند، امتناع مى ورزیدم.

امام علیه السلام : اینکه گفتى که پیغمبر فرموده است: «خداوند امت مرا بر گمراهى جمع نمى کند»، آیا من از امت هستم یا خیر؟

ابوبکر: بلى

امام علیه السلام : و نیز افراد دیگرى از امت و اصحاب پیامبر که از خلافت تو امتناع داشتند، مثل سلمان، ابوذر، مقداد، سعدبن عباده و جمعى از انصار که با او بودند آیا از امت بودند یا نه؟

ابوبکر: بلى همه آنها از امتند.

امام علیه السلام : پس چگونه حدیث پیغمبر صلى الله علیه و آله را دلیل خلافت خود مى دانى، در حالى که اینها با خلافت تو مخالف بودند؟

ابوبکر: من از مخالفت آنها خبر نداشتم، مگر پس از خاتمه کار و ترسیدم اگر کنار بکشم مردم از دین برگردند!

امام علیه السلام : ولى بگو بدانم کسى که متصدى چنین امرى مى شود باید چه شرایطى داشته باشد؟

ابوبکر: خیرخواهى، وفا، عدم چاپلوسى، نیک سیرتى، آشکارکردن عدالت، علم به کتاب و سنت، داشتن زهد در دنیا و بى رغبتى نسبت به آن، ستاندن حق مظلوم از ظالم، سبقت در اسلام و قرابت با پیغمبر صلى الله علیه و آله .

امام علیه السلام تمام آن صفات را که براى خلیفه مسلمین از زبان ابوبکر بازگو شد براى خود یک به یک بیان کرد و تقدم خویش را بر ابوبکر با دلیل و برهان به اثبات رسانید، و ابوبکر با رغبت آنها را پذیرفت و اقرار به حق امام علیه السلام کرد.

آنگاه امام علیه السلام فرمود: پس چه چیز تو را فریب داد که این مقام را تصاحب کنى، در حالى که تو از داشتن شرایط آن محرومى؟!

سپس امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اى ابوبکر! تو را به خدا سوگند مى دهم! آیا این صفات و خصوصیات را در خود مى بینى، یا در من؟

ابوبکر: بلکه تو واجد این صفات و شرائط هستى.

امام على علیه السلام : تو را سوگند مى دهم به خدا، آیا پیش از همه مردها، من دعوت رسول خدا صلى الله علیه و آله را اجابت کردم یا تو؟

ابوبکر: البته تو پیش از ما همراه او بودى.

امام على علیه السلام : آیا من از جانب رسول اکرم به جاى خود او مأموریت پیدا کردم که سوره برائت را براى کفار بخوانم یا تو؟

ابوبکر:شما بودید.

امام علیه السلام : آیا در هنگام خروج و هجرت رسول اکرم از شهر مکه تا زمانى که در غار بود و به مدینه رسید، من در مقام حفظ جان آن حضرت فداکارى نمودم یا تو؟

ابوبکر: انصافا تو از خودگذشتگى و فداکارى نمودى.

امام على علیه السلام :آیا به مقتضاى فرموده و تصریح رسول اکرم من مولاى تو و دیگران هستم یا تو؟

ابوبکر: اعتراف مى کنم که تو مولاى همه هستى.

امام على علیه السلام : آیا ولایت من قرین ولایت پروردگار متعال و پیغمبر صلى الله علیه و آله واقع شده است، به سبب انفاق انگشتر، در آیه شریفه «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّه ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا…» یا از تو؟

ابوبکر: منظور در این آیه شما هستید.

امام على علیه السلام : آیا مقام وزارت رسول خدابه طورى که براى هارون بود نسبت به حضرت موسى علیه السلام ، براى تو بود یا براى من؟

ابوبکر: براى شمابود.

امام علیه السلام : آیا آیه تطهیر«إِنَّما یُرِیدُ اللّه ُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» در شأن شما نازل شد یا درباره من و خانواده من؟

ابوبکر: درباره شما و اهل بیت شما نازل شد.

امام علیه السلام : آیا شما و اهل بیت شما در زیر کساء بودید که رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره شما دعا مى کرد، یا ما بودیم که در حق ما عرض مى کرد: پروردگارا! اینان اهل بیت من هستند؟

ابوبکر: شما اهل کساء هستید.

امام علیه السلام : آیا در حق شما آیه شریفه «وَیُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ» نازل شده است یا در شأن ما؟

ابوبکر: در شأن شما نازل شده است.

امام على علیه السلام : تو را سوگند مى دهم به خدا، آیا آفتاب براى نماز تو به دعاى رسول اکرم صلى الله علیه و آله رجوع کرد یا براى من؟

ابوبکر: البته درباره تو بود.

امام علیه السلام : آیا کشتن عمروبن عبدود در جنگ خندق که موجب ظفر و سرور مسلمین گردید، به دست تو بود یا به دست من؟

ابوبکر: به دست تو صورت گرفت.

امام علیه السلام : آیا گفتار رسول اکرم صلى الله علیه و آله در حیات خود به اصحاب و یارانش که فرموده بود مرا به عنوان امیرالمؤمنین سلام گفته و نداء کنند، در حق من بود یا در حق تو؟

ابوبکر: صحیح است و نسبت به شما بود.

امام علیه السلام : آیا من مباشر تغسیل و تکفین و تدفین رسول اکرم صلى الله علیه و آله بودم یا شما؟

ابوبکر: شما مباشر بودید.

امام علیه السلام : آیا شما مصداق (اولوالقربى) بوده، و از اقرباى رسول خدا هستید یا من؟

ابوبکر: شما هستید.

امام علیه السلام : آیا تو کسى هستى که رسول اکرم صلى الله علیه و آله او را به دوش خود بلند کرده و اصنام و بتهاى کعبه را شکست یا من بودم؟

ابوبکر: شما بودید.

امام علیه السلام : تو را به خداوند سوگند مى دهم آیا پیغمبر خدا هنگامى که دستور داد همه درها که به مسجد باز مى شد بسته شود مگر یک در، آن در از خانه من بود یا در خانه شما؟

ابوبکر: در خانه شما بود.

على بن ابیطالب علیه السلام از این کلمات و براهین و دلائل پشت سر هم ایراد مى کرد، و ابوبکر یکایک آنها را تصدیق مى نمود، تا به جائى رسید که ابوبکر گریه کرده و حالش دگرگون گشت.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: اینها که گفتم از علائم و دلائل امامت و خلافت است، و انسان به واسطه این امور مستحق مقام خلافت بوده و سزاوار آن مى شود که ولایت امور مسلمین را به عهده گیرد.

اى ابابکر! چه امرى تو را از خدا و رسول بازداشته، و در این راه تو را فریب داده است، با آنکه در وجود تو از این دلائل چیزى نیست؟

ابوبکر در حالى که گریه مى کرد گفت: راست گفتى اى ابوالحسن، امروز را به من مهلت بده تا در این باره بیندیشم. حضرت فرمود: باشد، یک روز فکرکن، اى ابوبکر!

ابوبکر از نزد امام علیه السلام بیرون رفت و با کسى صحبت نکرد تا شب فرارسید، در آن شب رسول خدا صلى الله علیه و آله را در خواب دید و چون به آن حضرت سلام کرد، پیغمبر روى از او برگرداند، ابوبکر عرضه داشت: یا رسول اللّه! آیا دستورى فرموده اى که من انجام نداده ام؟

پیامبر به او فرمود: من سلام را بر تو رد مى کنم، زیرا تو با کسى که خدا و رسولش او را دوست دارند دشمنى کردى، حق را به اهلش برگردان. ابوبکر پرسید: اهل آن کیست؟

حضرت فرمود: آن که تو را عتاب کرد(على علیه السلام ).

ابوبکر گفت: اى رسول خدا! بازگردانیدم. و دیگر آن حضرت را ندید و از خواب بیدار شد.

صبح زود به محضر امام آمد و گفت: اى ابوالحسن! دستت را باز کن تا با تو بیعت کنم، و آنچه را در خواب دیده بود به امام خبر داد. امام دستش را گشود و ابوبکر دست خود را به آن کشید و بیعت کرد و گفت: به مسجد خواهم رفت و مردم را از آنچه در خواب دیده ام و از سخنانى که بین من و تو گذشته است آگاه مى گردانم و از این مقام نیز خود را کنار کشیده و به تو تسلیم مى کنم.

ابوبکرـ در حالى که رنگش متغیر بودـ از محضر امام خارج شد و مرتب خود را سرزنش مى کرد، اما در بین راه با«عمر» مواجه شد، عمر پرسید: تو را چه مى شود، اى خلیفه مسلمانان؟ ابوبکر ماجرا را براى عمر نقل کرد.

عمر گفت: اى ابوبکر و اى خلیفه رسول خدا! تو را به خدا قسم مى دهم که گول سحر بنى هاشم را نخورى و به آنها اطمینان نداشته باشى، این اولین سحر آنها نیست. عمر آن قدر گفت و گفت تا ابوبکر از تصمیم خود برگشت و مجددا او را به امر خلافت راغب گردانید.

على علیه السلام به مسجد آمد تا طبق وعده اى که ابوبکر به حضرتش داده بود عمل شود؛ اما دید خبرى نیست.

۲٫انتقاد امام علیه السلام از خلیفه سوم

بعد از آنکه عبدالرحمن و دیگران (اعضاى شوراى رهبرى که عمر آنان را برگزیده بود) با عثمان بیعت کردند، على علیه السلام از بیعت با عثمان امتناع نموده و فرمود: براى من حقى است، اگر آن را به من برگردانید مى پذیرم، تا اینکه فرمود: شما را به خدا قسم آیا در میان شما کسى غیر از من هست که رسول اللّه صلى الله علیه و آله درباره او بفرماید: «من کنت مولاه فهذا على مولاه»؟ گفتند: نه.

فرمود: آیا در میان شما غیر از من کسى هست که رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره او فرموده باشد: «أنْتَ مِنِّى بِمَنْزَلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسى اِلَّا اَنَّهُ لَانَبِىَّ بَعْدِى»؟ گفتند: نه.

ـ آیا مى دانید اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله از میدان جنگ گریختند و من در میدان ماندم و هرگز فرار نکردم؟ گفتند: بلى.

ـ آیا مى دانید من اولین کسى هستم که اسلام آوردم؟ گفتند: بلى.

بعد فرمود: کدامیک از شما از حیث نسب به پیامبر نزدیکترید؟ گفتند: شما.

ـ آیا در میان شما غیر از من کسى هست که رسول خدا درباره او فرموده باشد: «لَا یُحِبُّکَ إلَّا مُؤمِنٌ وَ لَایُبْغِضُکَ اِلَّا کَافِرٌ؟؛ دوست نمى دارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمى دارد تو را مگر کافر.» گفتند: نه.

ـ آیا مى دانید رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:«اَلْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ وَ عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ یَدُورُ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ کَیْفَ مَادَارَ؛ حق با على است و على با حق است. حق دائرمدار على است.» گفتند: بلى.

ـ شما را به خدا سوگند مى دهم آیا مى دانید رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «اِنّى تارکٌ فِیکُم الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللّهِ وَ عِتْرَتِى اَهْلَ بَیْتِى مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا وَ لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضِ؛ من دو چیز گرانبها در میان شما مى گذارم: کتاب خدا و عترتم؛ یعنى اهل بیتم را. اگر به آن دو تمسک کنید هرگز گمراه نمى شوید و آن دو از هم جدا نمى شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.» گفتند: بلى.

همچنین امام علیه السلام در خطبه شقشقیه جریان تشکیل شورا را بیان کرده و مى فرماید: من با آنها نساختم، هنگامى که پایین آمدند پایین آمدم، و هنگامى که پرواز کردند پرواز کردم، سرانجام یکى از آنها (اعضاى شورا) به خاطر کینه اش از من روى برتافت و دیگرى را که با او خویشاوندى داشت مقدم نمود و به خاطر دامادیش به دیگرى (عثمان) تمایل پیدا کرد، علاوه بر جهات دیگر که یادآورى آن خوش آیند نیست. این وضع ادامه یافت تا سومى (عثمان) به پاخاست در حالى که از خوردن زیاد دو پهلویش برآمده بود و همّى جز جمع آورى و خوردن بیت المال نداشت و بستگان پدرش (بنى امیه) به همکارى او برخاستند و همچون شتر گرسنه اى که در بهار به علف زار بیفتد و با ولع عجیبى گیاهان را ببلعد، به خوردن اموال خدا مشغول شدند. سرانجام بافته هاى او پنبه شد و کردارش کارش را تباه کرد و ثروت اندوزى و شکم بارگى به نابودى اش منتهى شد.

استدلال به حدیث غدیر

در پاسخ به بخش دوّم سؤال مى توان به منابع معتبر شیعه و سنى مراجعه کرد. ما در اینجا فقط به برخى از احادیث اهل سنت که دلالت بر استدلال امام على علیه السلام به حدیث غدیر بر حق خویش دارد، اشاره مى کنیم:

أبى الطفیل

أبى طفیل مى گوید:«جَمَعَ عَلِىٌّ النَّاسَ فِى الرُّحْبَةِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ: أُنْشِدُ اللَّه کُلَّ امْرِى ءٍ مُسْلِمٍ سَمِعَ رَسُولَ اللّهِ صلى الله علیه و آله یَوْمَ غَدِیْرِ خُمٍّ مَا سَمِعَ لِمَا قَامَ. فَقَامَ ثَلَاثُونَ مِنَ النَّاسِ ـ وَ قَالَ أبُو نَعِیمٍ: فَقَامَ نَاسٌ کَثِیرٌ ـ فَشَهِدُوا حِینَ أَخَذَهُ بِیَدِهِ فَقَالَ لِلنَّاسِ: أَتَعْلَمُونَ أَنِّى أوْلَى بِالْمُؤمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِم؟ قَالُوا: نَعَم یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ:مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَهذا مَوْلاَهُ. اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ. قَالَ: فَخَرَجتُ وَ کَأَنَّ فِى نَفْسِى شَیئَا، فَلَقِیتُ زَیْدَ بْنَ أَرْقَمَ: فَقُلْتُ لَهُ: إِنِّى سَمِعْتُ عَلِیَّا علیه السلام یَقُولَ کَذَا وَکَذَا. فَمَا تُنْکِرُ؟ [قال:] قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه و آله یَقُولُ ذَلِکَ لَهُ؛

على علیه السلام مردم را در رحبه جمع کرد، سپس به آنها فرمود: به خدا سوگند مى دهم هر مسلمانى را که در روز غدیر خم گفتار پیامبر خدا صلى الله علیه و آله را شنیده است برخیزد و شهادت دهد. پس سى تن از مردم برخاستند [و به این امر شهادت دادند.] و ابونعیم مى گوید: بسیارى از مردم برخاستند و شهادت دادند که پیامبراکرم صلى الله علیه و آله [در غدیر خم[ در حالى که دست حضرت على علیه السلام را گرفته بود فرمود: آیا مى دانید که من به مؤمنین از خود آنان سزاوارترم؟ مردم در جواب گفتند: آرى، چنین است اى رسول خدا. آنگاه فرمود: هرکس من مولاى او هستم، این (على) مولاى اوست. خدایا دوست بدار هر کسى را که با او دوستى کند و دشمن بدار هر کسى را که با او دشمنى کند.»

ابى طفیل مى گوید: من از جمع مردم خارج شدم، در حالى که [پذیرش این حدیث برایم مشکل بود و] در تردید به سر مى بردم، به ملاقات زید بن ارقم رفتم و آنچه از على علیه السلام در آن روز دیده و شنیده بودم با وى در میان گذاشتم، و گفتم: آیا قبول ندارى؟ زید بن ارقم گفت: [حق همان است که شنیده اى]من همه آن مطالب را از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که درباره او (على علیه السلام ) مى فرمود.»

زید بن أرقم

حضرت على علیه السلام بارها در مسجد کوفه به واقعه غدیر و سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله در آن روز تمسک جسته و براى حقانیت خویش استدلال مى کرد، چنانکه زیدبن ارقم مى گوید:

على علیه السلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود:«أُنْشِدُ اللَّهَ رَجُلاً سَمِعَ النَّبِىَّ صلى الله علیه و آله یَقُولُ: مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ، اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ.فَقَامَ اثْنَا عَشَرَ بَدْرِیَّا، فَشَهِدُوا بِذَلِکَ؛ به خدا سوگند مى دهم هر که گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله را شنیده که فرمود: هر که من مولا[و فرمانروا]ى اویم، على مولاى اوست، خدایا هر که او را دوست دارد دوست بدار و هر که او را دشمن دارد دشمن دار، [برخیزد و] گواهى دهد. پس در این هنگام دوازده تن از اهل بدر برخاسته و به صحت این گفتار گواهى دادند.»

عامر بن واثله

بعد از آنکه عبدالرحمن و دیگران (از اعضاى شوراى رهبرى که عمر آنان را برگزیده بود) با عثمان بیعت کردند، على علیه السلام از بیعت با عثمان امتناع نموده و فرمود:

«فَأُنْشِدُکُم بِاللَّهِ، هَلْ فِیکُمْ أَحَدٌ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله :«مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ، اَللَّهُمَّ وَ الِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ،لِیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ مِنْکُمُ الْغَائِبَ» غَیْرِى؟ قَالُوا:اَللَّهُمَّ لَا؛ شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا در جمع شما غیر از من کسى هست که پیامبر درباره او فرموده باشد: «هرکس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا، دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران باید این مطلب را به غائبان برسانند؟» [اعضاى شورا] گفتند: به خدا سوگند، نه.»

ابن ابى الحدید

امام امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى که در رحبه کوفه ایراد کرد، به واقعه غدیر و گفتار پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در آن تمسک جست. ولى در این محفل انس بن مالک که در غدیر حضور داشت، مصلحت اندیشى پیشه کرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه چنین نقل مى کند:«اَلْمَشْهُورُ أَنَّ علِیَّا علیه السلام نَاشَدَ النَّاسَ اللَّهَ فِى الرُّحْبَةِ بِالْکُوفَةِ، فَقَالَ:أُنْشِدُکُم اللَّهَ رَجُلاً سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه و آله یَقُولُ لِى وَ هُوَ مُنْصَرِفٌ مِنْ حَجَّةِ الْوِدَاعِ: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ، اَللَّهُمَّ وَ الِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، فَقَامَ رِجَالٌ فَشَهِدُوا بِذَلِکَ. فَقَالَ علیه السلام لاَِءِنَسِ بْنِ مَالِکٍ: «لَقَدْ حَضَرْتَهَا فَمَا بَالُکَ؟ فَقَالَ: یَا اَمِیرَالْمُؤمِنِینَ کَبُرَتْ سِنِّى وَ صَارَ مَا أَنْسَاهُ اَکْثَرَ مِمَّا أذْکُرُ. فَقَالَ علیه السلام لَهُ: اِنْ کُنْتَ کَاذِبَا فَضَرَبَکَ اللَّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لَاتُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ. فَمَا مَاتَ حَتَّى أَصَابَهُ الْبَرَصُ؛ مشهور است که على علیه السلام در رحبه کوفه مردم را به خداوند سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم هر کس در بازگشت رسول خدا صلى الله علیه و آله از حجة الوداع از آن حضرت شنید که درباره من فرمود:«مَنْ کُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاَهُ، اَللَّهُمَّ وَ الِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ» [برخیزد و] گواهى دهد. مردانى برخاستند و به خدایا! از [ظلم] قریش و همدستان آنها به تو شکایت مى کنم، اینها با من قطع رحم کرده اند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقیر نموده اند، و بر امورى که حقّ مسلّم من بود اتفاق نموده و بر ضد من قیام کرده اند

آن گواهى دادند. سپس على علیه السلام به انس بن مالک فرمود: تو نیز آن روز حضور داشتى، چه شده است (که گواهى نمى دهى؟) انس گفت: اى امیرمؤمنان! سن من زیاد شده و آنچه فراموش کرده ام بیش از چیزهایى است که به یاد دارم. حضرت به او فرمود: اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفیدى مبتلا کند که حتى عمامه نیز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنکه بمیرد مبتلا به پیسى شد.»

لازم به ذکر است که در این باره روایات فراوانى در منابع اهل سنت نقل شده است که در پى نوشت نمونه هایى از مدارک آنها را نقل مى کنیم.

آیا با این همه احادیث و شواهد تاریخى باز مى توان گفت: چرا على علیه السلام در اثبات حقانیت خود به حدیث غدیر استدلال نکرده اند؟!

تحجرگرایى و راهکارهاى امام على علیه السلام در تحجرزدایى (۱)

تأملى در مفهوم «تحجرگرایى»

«تحجر» از بیماریهاى بسیار خطرناک و زیان بارى است که در صورت گسترش آن در بستر جامعه، روند رشد و اصلاحات را متوقف ساخته و نیروهاى شایسته و کارآمد را از حرکت باز داشته، به یأس و نومیدى وامى دارد. همچنین مجال فعالیت عناصر فرصت طلب و شخصیتهاى سودجود و استعمارگر را فراهم مى آورد. از این رو، نه تنها براى فرد متحجر، بلکه براى کل جامعه و نسلهاى آینده پیامدهاى زیان بارى را پدید خواهد آورد.

تحجر در لغت به معناى تصلّب و جمود فکرى است، و در تعریف متحجران باید گفت: متحجران کسانى هستند که اولاً، قدرت تعمق در دین و استنباط و فهم احکام شریعت را نداشته اند و ثانیا، همواره اسیر قالبهاى حوادث مى باشند و نمى توانند از صورت ظاهرى حوادث بگذرند و به مبانى و خمیرمایه هاى رخدادهاى اجتماعى برسند.

نکته قابل توجه اینکه هرگاه پدیده «تحجّر» یعنى جهل و نادانى در فهم مسائل دینى و سیاسى با تعصب آمیخته شود، مولود شومى به نام دگماتیسم متولد مى شود که به مراتب خطرناک تر از جهل و نادانى صرف مى باشد. به عنوان نمونه، خوارج در اثر درآمیختن قصور فهم و لجاجت و تعصب به یک نیروى اجتماعى خطرناک و مخرّب تبدیل شده بودند.

دگماتیسم همان تحجّرگرایى افراطى است که در اثر انعطاف ناپذیرى مصرّانه متحجران در قبال مقتضیات زمان و اصرار بر حفظ قالبهاى کهن و برداشت روبنایى از دین پدید مى آید و موجب ایستایى رشد اجتماعى و یا انزواى قشر متحجّر مى شود.

حکمت و فرزانگى و روشن بینى از مفاهیم متضاد تحجّر به شمار مى آیند؛ زیرا متحجران در اثر بهره نبردن از عقل و حکمت و بصیرت به مثابه انسانهاى نابینایى هستند که از فضاى حاکم بر اطراف خود کاملاً ناآگاه اند، قدرت تشخیص خطرهاى قریب الوقوع و پیامدهاى منفى یک ایدئولوژى مخرب و خطرناک را که باعث از بین رفتن ایده آلهاى انسانى مى شوند، ندارند و این امور کاملاً مخالف رفتار یک انسان حکیم و فرزانه و تیزبین است.

البته باید توجه داشت، تحجّرگرایى غیر از بنیادگرایى و پایبندى به اصول است؛ زیرا بنیادگرایى با دگرگونى ساختار نظام اجتماعى و سیاسى و فرهنگى در جوامع اسلامى براساس مقتضیات زمان مخالفت ندارد. بنیادگرایان در پى احیاء و نوسازى نهادهاى مدنى جامعه بر مبناى اصول دین مى باشند؛ ولى متحجران نسبت به مبانى دین بى اطلاع و بى اعتنا بوده، حفظ ظاهر و پوسته مکتب را مهم تر از بقاى هسته مى شمارند. از این رو، مانند طالبان به قیمت زیر سؤال بردن اصل عدالت اجتماعى در اسلام با فعالیت اجتماعى و درس خواندن زنان مخالفت مى کنند؛ در حالى که در جوامع موسوم به بنیادگرا در دنیاى معاصر مانند جامعه اسلامى ایران و جامعه شیعه لبنان هرگز با فعالیتهاى مشروع زنان مخالفت نشده است.

از این رو، اسلام (تشیع) در عین برخوردارى از اصول ثابتى چون: توحید و نبوت، و معاد و مسلّمات لایتغیّر، حج، جهاد، صلاة، صوم، حجاب، قصاص و غیره با پدیده تحجر سخت در ستیز است.

بهترین گواه این مدعا نقش حساب شده عقل در فرایند استنباط احکام شریعت مى باشد؛ به طورى که در کنار قرآن و سنّت، عقل به عنوان یکى از منابع مهم استخراج احکام و دستورات شریعت در بستر زمان به حساب مى آید و یکى از کارکردهاى مهم مرجعیت دینى، صدور احکام جدید در مورد موضوعات جدید براساس آیات وروایات و مقتضاى زمان و مکان مى باشد. اکنون پس از درنگ در مفهوم «تحجّر» به برخى از مصادیق تحجرگرایى در صدر اسلام و ایران معاصر مى پردازیم.

نمونه هاى تحجّرگرایى

۱٫ چنان که گفتیم، یکى از مظاهر تحجرگرایى، ظاهرنگرى و ناتوانى در تحلیل حوادث اجتماعى و عبور از لایه هاى رویین جریانها و تحولات به لایه هاى زیرین مى باشد. بنابراین، یکى از مصادیق بارز مبتلایان به بیمارى تحجّرگرایى، مردمان عصر حاکمیت امیر مؤمنان علیه السلام هستند. براى نمونه به ماجراى زیر توجه کنید:

اسماء فزارى مى گوید: ما در صفین زیر پرچم عمار بودیم. [ناگاه[ مردى به سویمان آمد و گفت: کدام یک از شما عمّار هستید؟ عمّار گفت: من عمّار هستم.

مرد گفت: وقتى از خانواده ام جدا مى شدم، شکى در گمراهى این قوم نداشتم تا اینکه دیشب دیدم منادى ما آمد به «لا إله إلاّ اللّه و محمدٌ رسول اللّه( صلى الله علیه و آله )» شهادت داد و دعوت به نماز کرد. مثل همین دعوت را از سپاه معاویه هم شنیدم. هر دو گروه یک جور نماز خواندیم و هر دو به یک چیز دعوت کردیم. کتاب واحدى را تلاوت کرده ایم، پیامبرمان یکى است. پس از مشاهده این امور، شک مرا بى تاب کرد؛ به گونه اى که دیشب تا صبح بیدارى کشیده ام. سپس گفت: نزد امیر مؤمنان علیه السلام رفتم و ماجرا را برایش گفتم. او به من گفت: «هَلْ لَقِیتَ عَمَّارَ بْنَ یاسِرٍ؛ آیا عمّار بن یاسر را ملاقات کرده اى؟» گفتم: نه. گفت: «فَأَلْقَهْ فَانْظُرْ ما یَقُولُ لَکَ فَاتَّبِعْهُ؛ پس او را ملاقات کن و ببین به تو چه مى گوید؛ [هر چه گفت،[ بدان عمل کن!»

اگر به شکل استدلال این مرد عرب توجه شود، به روشنى بیمارى تحجّرگرایى را در او مى توان مشاهده کرد. مشکل اصلى او این است که در بند ظواهر و قالبهاى کهن دین دارى بوده است و تمام امورى که او بدان استشهاد نموده، جلوه هاى سطحى و ظاهرى اى است که در میدان صفین مشاهده کرده است. وى با شنیدن شهادتین و دیدن نماز واحد از طرفین درگیر، هر دو گروه را مسلمان و پیرو قرآن و پیامبر صلى الله علیه و آله شمرده و دچار تردید شده است.

در هیچ فراز از استدلال او، سخن از انگیزه أذان گفتن و نماز خواندن طرفین به میان نیامده است. او از خود نپرسید که اگر معاویه، پیامبر صلى الله علیه و آله را قبول دارد و به قرآن معتقد است، چرا در آغاز جنگ آب را بر روى سپاه عراق بست؟ اگر معاویه مرد حق است و در ادعاى دین دارى خویش صداقت دارد، چرا از بیعت با امیر مؤمنان علیه السلام ـ همان که اکثر مسلمانان و سران مهاجر و انصار با او بیعت کرده اند ـ خوددارى کرد و چرا دعوت على علیه السلام را براى مذاکره و گفتگو در آغاز جنگ نپذیرفت.

اینها نشان مى دهد که اساسا این فرد ذهن پرسشگر و جستجوگرى نداشته و گرفتار جمود فکرى و خشک مغزى شده بود. از این رو، حضرت دیدبه جاى اینکه خود به او پاسخ بگوید، بهتر است وى را نزد عمّار بفرستد؛ چرا که عمّار در شرایطى به سر مى برد که انسانهاى عوام را به خود جذب مى کرد؛ زیرا عمار پیرمردى نود ساله بود و پدر و مادرش از اولین شهداى تاریخ اسلام بودند و از همه مهم تر در میان مردم شهرت داشت که پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد عمّار فرموده اند: «تو را یک گروه ستمگر مى کشند.» از این رو، على علیه السلام دید که اگر او را به سوى عمّار بفرستد، زودتر به نتیجه مى رسد.

۲٫ در دنیاى معاصر نیز جمود فکرى به معناى ضعف در تحلیل تحولات اجتماعى و اسارت در قالبهاى ظاهرى حوادث است. یکى از مظاهر روشن این مطلب، نگاه روشنفکران غربگرا به دگرگونى اروپا در عصر رنسانس مى باشد. در عصر رنسانس، جامعه اروپا در ابعاد مختلف علمى و صنعتى به بالندگى رسید؛ به گونه اى که سیماى فکر و فرهنگ و تمدن مغرب زمین کاملاً با آنچه در قرون وسطى به چشم مى آمد، متفاوت شد. از این رو، به قرون بعد از قرون وسطى، عصر نوزایى یا تولّد مجدد گفته اند. یکى از مهم ترین تحولات نمادین و ظاهرى عصر رنسانس، کنار رفتن دین از عرصه سیاست و حذف کشیشان و کلیسا از عرصه تصمیم گیرى جامعه بوده است. روشنفکران غربگراى ایران که شیفته تجدد و تمدن خیره کننده غرب شده بودند، از عصر مشروطه تا کنون بدون تحلیل زیربنایى علل رشد اروپا در عصر رنسانس، صرفا به خاطر همزمانى حذف دین و کلسیا از صحنه سیاست و مدنیت با رشد علمى و اقتصادى و صنعتى اروپا، علت اساسى رشد اروپا را کنار زدن دین و روحانیت مسیحیت شمرده، بر همین اساس، شرط پیشرفت ایرانیان و مسلمانان را کنار زدن دین اسلام و روحانیت شیعه شمرده اند.

به عنوان نمونه، میرزا فتحعلى آخوندزاده از روشنفکران غربگراى عصر مشروطه چنین مى گوید: «الآن در کل فرنگستان این مسئله دایر است که آیا عقاید باطله، یعنى اعتقادات دینیه، موجب سعادت ملک و ملت است یا اینکه موجب ذلّت ملک و ملت است؟ کل فیلسوفان آن اقالیم متفق اند در اینکه اعتقادات دینیه موجب ذلّت ملک و ملت است در هر خصوص.»

این سخنان پس از گذشت حدود یک صد سال از انقلاب مشروطه، امروزه نیز به زبان و ادبیات دیگرى بر سر زبانها جارى است؛ چنان که در سالهاى اخیر در برخى از محافل روشنفکرى گفته شده: مارکس تمام حقیقت را نگفته است؛ دین نه تنها افیون ملّتها، بلکه افیون دولتهاست.

استشهاد به سخن فلاسفه و جامعه شناسان غربى در مورد افیون بودن و یا ذلّت آفرین بودن دین، در کلام این روشنفکران، بزرگ ترین نشانه سطحى نگرى آنان مى باشد؛ چرا که اولاً، کتاب آسمانى و اساسا تعالیم مسیحیت به دست علماى مسیحیت تحریف گردیده است؛ درحالى که قرآن مجید از تحریف مصون مانده و هزاران روایت صحیح از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام آیات آن را تفسیر نموده است.

ثانیا، روحانیت مسیحیت به دلیل همدستى با سلاطین جور و فئودالهاى زمین خوار اروپا در خلال تحولات اجتماعى و جنگهاى خونین مذهبى صلیبى و بدعت گذارى در دین، موجبات ناکارآمدى خود را فراهم نموده است؛ در حالى که روحانیت شیعه به علت تبعیت از قرآن و سنّت و استفاده از ابزار عقل و اجتهاد در استنباط احکام، همواره پویایى خود را حفظ نموده و در طول تاریخ معاصر ایران از صفویه تاکنون پیوسته حافظ منافع و مصالح امّت اسلامى در قبال هرزگى سلاطین جور و چپاول استعمارگران بوده است که دفاع از حریم کشور در خلال جنگهاى ایران و روس، نهضت تنباکو و مشروطه و انقلاب اسلامى ایران، شاهد گویاى تکاپوى روحانیت شیعه و نقش کارساز عنصر ایمان اسلامى در برابر سلطه اقتصادى و سیاسى استبداد و استعمار بر این مرز و بوم مى باشد.

و ثالثا، اکنون برخى از متفکران غربى معتقدند حتّى مسیحیت تحریف شده، در حفظ اخلاق و معنویت جوامع غربى در قرون وسطى مؤثر بوده و رکود فکرى و اقتصادى قرون وسطى معلول نقش منفى پادشاهان و فئودالها بوده است.

ولى شاخه ارتجاعى و متحجر روشنفکرى در تاریخ معاصر ایران بدون توجه به تمایزهاى بنیادین مسیحیت و اسلام و روحانیت شیعه و کشیشان مسیحى و دقت در ریشه یابى عوامل زیربنایى تحولات عصر رنسانس، صرفا به تغییرات ظاهرى جامعه اروپا توجه کرده و سعى مى کند با فراهم نمودن همان تغییرات ظاهرى به تمدن غرب دست یابد.

۳٫ شاخه دیگر تحجّرگرایى تحجر در فهم متون دینى و تعالیم آسمانى است. این نوع از تحجر چه در صدر اسلام و چه در دنیاى معاصر بیشتر در جریانهاى مذهبى مشاهده مى شود. به عنوان نمونه، خوارج پس از تحمیل آتش بس بر امیر مؤمنان علیه السلام در خلال جنگ صفین، ناگاه از نظر خود برگشتند و حکمیت را تنها از آنِ خداوند متعال دانستند. از منظر آنها طبق آیه «اِنِ الْحُکْمُ اِلاَّ لِلّهِ»؛ «حکم کردن تنها از آنِ خداست.» هیچ انسانى حق قضاوت و قانونگذارى ندارد؛ در حالى که آیه مزبور در صدد بیان لزوم هماهنگى قانون و قانونگذارى با احکام الهى است، نه ممنوعیت قانون گذارى براى بشریت؛ ولى خوارج به دلیل بیگانگى با مفاهیم دقیق آیات و تفسیر کلام خدا، صرفا با تکیه بر مفهوم تحت اللفظى یک آیه، امیر مؤمنان علیه السلام را به خاطر پذیرش حکمیت، مجرم و گناهکار خواندند، با آنکه در خود قرآن، خداوند خطاب به مسیحیان مى فرماید: «وَلْیَحْکُمْ أَهْلُ الاْءِنجِیلِ بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فِیهِ»؛ «و باید اهل انجیل بر وفق آنچه خداوند در آن نازل نموده، حکم کنند.» یعنى حکم کردن براى غیر خدا نیز جایز است ولکن نباید احکام بشرى برخلاف تعالیم الهى باشد.

امروزه نیز چنین برداشت سطحى گرایانه اى را در برخى از افراد مشاهده مى کنیم که مى گویند از آنجا که طبق روایات امام عصر علیه السلام زمانى ظهور مى کند که ظلم و جور عالم را فرا گرفته باشد، بنابراین ما باید از هر گونه اصلاحگرى و امر به معروف و نهى از منکر بپرهیزیم تا زمینه ظهور امام عصر علیه السلام فراهم آید. آنان بین مقام ثبوت و اثبات خلط کرده اند و از روایاتى که در مقام بیان واقعیتهاى خارجى عصر ظهور مى باشند، احکام تکلیفى و اثباتى استخراج مى کنند.

اگر مسلمانان در عصر غیبت در برابر ظلم و جور و فساد مأمور به سکوت بوده اند، پس به چه دلیل حضرت حجت علیه السلام شیعیان را براى اصلاح امور خویش و رفع اختلافات به فقهاى عادل ارجاع داده است؟ آیا این موضوع موجب حلّ اختلافات شیعیان با یکدیگر و پیشگیرى از ظلم و فساد نیست؟ به علاوه، آیات و روایات متعددى مسلمانان را موظف به امر به معروف و نهى از منکر کرده و سکوت در برابر ظلم و ستم را به منزله همکارى با ظالمان شمرده است.

پیامدهاى تحجّرگرایى

مهم ترین پیامد منفى تحجرگرایى، فراهم آمدن بستر مناسب براى رشد جریان نفاق و فتنه انگیزى است. معمولاً متحجران آتش گیره ارزانى براى استعمارگران و شیاطین و فرصت طلبان مى باشند و چنان که گذشت، متحجران به دلیل ناتوانى در تحلیل رخدادهاى اجتماعى، به سرعت دچار شبهه و سردرگمى مى شوند و یا با تصمیمهاى عجولانه موجب پیدایش اغتشاش و هرج و مرج مى گردند. از این رو، عناصر فرصت طلب با آگاهى از این مسئله ابتدا با ایجاد شایعه و شبهه و یا با برپا کردن فتنه، زمینه بروز هرج و مرج و یا انحراف مسیر حرکت جامعه به سوى مقاصد شوم خود را فراهم مى آورند و پس از نیل به مقاصد خویش نقاب از چهره گرفته، بر مرکب جامعه سوار مى شوند. این حقیقتى است که بارها در تاریخ تکرار شده است.

به عنوان نمونه، در عصر حاکمیت امیر مؤمنان علیه السلام منافقانى چون طلحه و زبیر و مروان بن حکم و معاویه چنین ترفندى را به کار گرفتند و تا حد زیادى به اهداف خود نایل آمدند. آنها ابتدا به بهانه ناکارآمدى دولت عثمان و بى لیاقتى در اداره امور مملکت اسلامى، مردم نادان را به شورش علیه او تهییج کردند و پس از شکل گیرى شورش در مدینه، زمینه قتل وى را فراهم آوردند؛ ولى وقتى عثمان به قتل رسید وعلى علیه السلام به خلافت دست یافت، آن حضرت را مسئول قتل عثمان شمرده، به بهانه خون خواهى خلیفه مظلوم (عثمان)! مردم بصره و شام را تحریک کرده، دو جنگ جمل و صفین را علیه آن حضرت به راه انداختند. سپس در خلال جنگ صفین با بر نیزه کردن قرآنها، خوارج؛ این جاهلان متعصب را فریب دادند و زمینه جنگ نهروان را فراهم ساختند و به دنبال آن خود بر مرکب خلافت سوار شده، حکومت را از دست اهل بیت علیهم السلام ، این رهبران دلسوز امت پیامبر صلى الله علیه و آله ، گرفتند و بزرگ ترین ظلم و جفا را بر همان متحجران جاهل که با دست خویش آنها را به قدرت رسانده بودند، روا داشتند.

در تاریخ معاصر ایران نیز همین ماجرا تکرار شد؛ ولى ا ین بار روشنفکران سکولار متحجر در عین داشتن ظاهرى روشنفکرانه، فریب استعمار انگلیس را خوردند. آنها به دلیل اینکه گمان مى کردند علت رشد دنیاى غرب، گریز از دین و روحانیت بوده، مسیر انقلاب مشروطه را که در آغاز با هدف عدالت خواهى آغاز شده بود، با هدایت سفارت انگلیس به سوى مشروطه غربى و دین ستیزى منحرف نمودند و با وسوسه هاى استعمار انگلیس کمر به حذف دین از عرصه قانونگذارى و حذف رهبران روحانى مشروطه از کادر رهبرى نهضت بستند و شهید بزرگوار شیخ فضل اللّه نورى را به دار آویخته، مرحوم بهبهانى را ترور کردند؛ اما سرانجام استعمار انگلیس حکومت را به دست آنها نداد و همه آنها را نوکر و خدمتگذار یک قزاق بى سواد به نام رضاخان پهلوى کرد.

آرى، متحجران همانند ابزارى در دست سیاستمداران کهنه کار و چهره هاى مکّار جامعه هستند که پس از اتمام تاریخ مصرفشان به دور افکنده مى شوند و همچون کاتالیزرى براى انتقال قدرت از دست اصلاحگران راستین به دست اصلاحگران دروغین عمل مى کنند.

شیعه على علیه السلام

اشاره

شیعه که در لغت به معناى پیرو مى باشد، در اصطلاح به کسانى گفته مى شود که جانشینى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پیرو مکتب اهل بیت علیهم السلام مى باشند.

واژه شیعه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله مطرح بود و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار به شیعه بودن شهرت داشتند.

از آنجا که امام اوّل شیعیان على علیه السلام بود، شیعه به نام شیعه على علیه السلام معروف گشت و ریشه اصلى آن نیز کلماتى است که به طور مکرر از رسول خدا صلى الله علیه و آله رسیده است که بارها لفظ «شیعَتُکَ یا عَلِىُّ» را به زبان جارى فرمود. آنچه پیش رو دارید، نگاهى است گذرا به شیعه و معنا و اوصاف آن از دیدگاه امیر مؤمنان على علیه السلام ؛ البته قبل از کلمات مولا، مختصرا شیعه را در قرآن مورد بررسى قرار مى دهیم.

شیعه در قرآن

آیاتى از قرآن بر شیعه تطبیق شده است، از جمله آیه ذیل: «إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ أُوْلَـآلـءِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ * جَزَآؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّـتُ عَدْنٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الاْءَنْهَـرُ خَــلِدِینَ فِیهَآ أَبَدًا رَّضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ ذَ لِکَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ»؛ «به راستى کسانى که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، بهترین مخلوقات [خدا] هستند. پاداش آنها نزد پروردگارشان، باغهاى بهشت جاویدان است که نهرها از زیر درختانش جارى است، همیشه در آن مى مانند، هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنودند و این [ مقام والا ] براى کسى است که از پروردگارش بترسد.»

در روایات متعددى که منابع معروف اهل سنّت و همچنین در منابع معروف شیعه نقل شده، آیه «أُوْلَـآلـءِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ » به على علیه السلام و شیعیان او تفسیر شده است.

«حاکم حسکانى نیشابورى» که از دانشمندان معروف اهل سنّت در قرن پنجم هجرى است، این روایات را در کتاب معروفش به نام «شواهد التنزیل» با اسناد مختلف نقل نموده است که تعداد آن به بیش از بیست روایت مى رسد. به عنوان نمونه، به برخى از آنها اشاره مى شود:

۱٫ «ابن عبّاس» مى گوید: وقتى که آیه «إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ أُوْلَـآلـءِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ »؛ نازل شد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: «هُوَ اَنْتَ وَشِیعَتُکَ تَأْتِى اَنْتَ وَشِیعَتُکَ یَوْمَ الْقِیامَةِ راضِینَ مَرْضِیّینَ وَیَأْتِى عَدُوُّکَ غَضْبانا مُقْحَمینَ؛ منظور از این آیه تو و شیعیانت هستید که در روز قیامت وارد [عرصه محشر] مى شوید؛ در حالى که هم شما [از خدا] راضى هستید و هم خدا از شما راضى است و دشمنت وارد [محشر] مى شود در حالى که خشمگین و به زور به جهنّم مى رود.»

۲٫ در حدیث دیگرى از «ابو برزه» آمده است که وقتى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آیه «خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» را قرائت کرد، فرمود: «هُمْ اَنْتَ وَشِیعَتُکَ یا عَلِىُّ وَمِیعادُ ما بَیْنِى وَبَیْنَکَ الْحَوْضُ؛ آنها تو و شیعیانت هستید اى على! و وعده گاه من و شما کنار حوض کوثر است.»

۳٫ از «جابر بن عبد اللّه انصارى» نقل شده است که ما خدمت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله کنار خانه خدا نشسته بودیم، على علیه السلام به سوى ما آمد. هنگامى که چشم پیامبر صلى الله علیه و آله به او افتاد، فرمود: «برادرم به سراغ شما مى آید.» سپس رو به کعبه کرد و فرمود: «وَرَبِّ هذِهِ الْبَنِیَّةِ اِنَّ هذا وَشِیعَتَهُ هُمُ الْفائِزُونَ یَوْمَ الْقِیامَةِ؛ به خداى این بنا (کعبه) قسم که این [مرد[ و شیعیانش در قیامت رستگارند.»

سپس رو به سوى ما کرد و افزود:«به خدا سوگند! او قبل از همه شما به خدا ایمان آورد و قیام او به فرمان خدا بیش از همه شماست و وفایش به عهد الهى از همه بیشتر است... .» جابر مى گوید: در اینجا خداوند آیه «إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ... هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ »؛ را نازل فرمود و از آن به بعد هنگامى که على علیه السلام مى آمد، یاران محمد صلى الله علیه و آله مى گفتند: بهترین مخلوق خدا بعد از رسول اللّه صلى الله علیه و آله آمد.»

همین مضمون از ابن حجر در «صواعق»، محمد شبلنجى در «نور الابصار» و جلال الدین سیوطى در «دُر المنثور» نقل شده است.

بسیارى دیگر از دانشمندان اهل سنت نیز این روایات را در کتب خود نقل کرده اند، از جمله خطیب خوارزمى در «مناقب»، ابو نعیم اصفهانى در «کفایة الخصام»، طبرى در تفسیر خود، ابن صباغ مالکى در «فصول المهمّة» و شوکانى در «فتح الغدیر».

با توجّه به ارزش و منزلت شیعه على علیه السلام خوب است و چهره واقعى شیعه على علیه السلام را از زبان خود مولا بشنویم.

شیعه آبروى اسلام

پیامبر صلى الله علیه و آله بارها فرمود که پیروان من به هفتاد و سه فرقه تقسیم مى شوند و تنها گروه ناجیه شیعیان على علیه السلام هستند. آرى، این شیعه بوده است که با پیروى از امامان خویش از صدر اسلام تا امروز براى حفظ اسلام اصیل که در تشیّع تبلور یافته، فداکاریهاى فراوان نموده و رنجهاى بى شمار را تحمّل کرده است، تا آنجا که در قرن بیست و یکم و در اوج پیشرفتهاى علمى و صنعتى، جهان تشنه شناخت معارف شیعه و مکتب آن است و به خاطر این عظمت است که على علیه السلام فرمود: «أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ عِزّاً وَعِزُّ الاْءِسْلاَمِ الشِّیعَةُ أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ دِعَامَةً وَدِعَامَةُ الاْءِسْلاَمِ الشِّیعَةُ أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ ذِرْوَةً وَذِرْوَةُ الاْءِسْلاَمِ الشِّیعَةُ أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ سَیِّداً وَسَیِّدُ الْمَجَالِسِ مَجَالِسُ الشِّیعَةِ أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ شَرَفاً وَشَرَفُ الاْءِسْلاَمِ الشِّیعَةُ أَلاَ وَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ إِمَاماً وَإِمَامُ الاْءَرْضِ أَرْضٌ تَسْکُنُهَا الشِّیعَةُ؛ بیدار باشید! آگاه باشید! به راستى هر چیزى را عزتى است و عزت اسلام شیعه است. آگاه باشید! براى هر چیزى رکنى است و رکن اسلام شیعه است. براى هر چیزى علوّ و برترى است و برترى اسلام شیعه است. بیدار باشید! براى هر چیزى آقا و سرورى است و سید مجالس، مجالس شیعه است. آگاه باشید! براى هر چیزى آبرویى است و آبروى اسلام شیعه است. بیدار باشید! براى هر چیزى پیشوایى است و پیشواى زمین آن سرزمینى است که شیعه در آن زندگى مى کند.»

راستى که این همه عظمت جز بر قامت راستین شیعه نزیبد و جز بر پیروان راستین على علیه السلام بر دیگران منطبق نشود. اینجاست که مسئولیت شیعه بودن صد چندان مى شود. مبادا کسى ادّعاى شیعه گرى داشته باشد و باعث عزّت و آبروى اسلام نباشد! به این جهت، ضرورى مى نماید که به دنبال اوصاف شیعیان واقعى برویم و آنها را بشناسیم و در خود ایجاد نماییم.

اوصاف شیعیان على علیه السلام

على علیه السلام اگر آن چنان ازشیعه تعریف و تمجید مى کند، اوصاف دقیق آنان را نیز بیان مى نماید تا هر کسى ادّعاى شیعه بودن و پیرو على علیه السلام بودن را نداشته باشد. برخى از اوصاف و ویژگیهایى که یک شیعه واقعى باید دارا باشد عبارتند از:

۱٫ حلم و علم و عمل

على علیه السلام مى فرماید: «شِیعَتِی وَاللَّهِ الْحُلَمَاءُ الْعُلَمَاءُ بِاللَّهِ وَدِینِهِ الْعَامِلُونَ بِطَاعَتِهِ وَأَمْرِهِ الْمُهْتَدُونَ بِحُبِّهِ أَنْضَاءُ عِبَادَةٍ أَحْلاَسُ زَهَادَةٍ صُفْرُ الْوُجُوهِ مِنَ التَّهَجُّدِ عُمْشُ الْعُیُونِ مِنَ الْبُکَاءِ ذُبُلُ الشِّفَاهِ مِنَ الذِّکْرِ خُمُصُ الْبُطُونِ مِنَ الطَّوَى تُعْرَفُ الرَّبَّانِیَّةُ فِی وُجُوهِهِمْ وَالرَّهْبَانِیَّةُ فِی سَمْتِهِمْ مَصَابِیحُ کُلِّ ظُلْمَةٍ... إِنْ شَهِدُوا لَمْ یُعْرَفُوا وَإِنْ غَابُوا لَمْ یُفْتَقَدُوا أُولَئِکَ شِیعَتِیَ الاْءَطْیَبُونَ وَإِخْوَانِیَ الاْءَکْرَمُونَ أَلاَ هَاهْ شَوْقاً إِلَیْهِمْ؛ شیعه من به خدا سوگند! بردبارند، داناى به خدا و دین اند، مطیع امر خدا هستند، هدایت یافتگان به محبّت الهى هستند، تشنه عبادت و ملازم زهد هستند، از شب بیدارى چهره زرد دارند، از اثر گریه چشمهاى فرو رفته و لبهاى گویا به ذکر خدا و شکمهاى خالى به خاطر گرسنگى دارند، خدایى بودن در چهره هاى آنها و رهبانیت در روششان شناخته مى شود، چراغهاى هر تاریکى هستند... اگر آشکار باشند، شناخته نمى شوند (خودنمایى نمى کنند) و اگر غایب باشند، مفقود نیستند (همه به آنها توجه دارند). آنها شیعیان [راستین و] پاکیزه و برادران گرامى من هستند. آه! چقدر شوق [دیدار] آنها را دارم!»

۲٫ ولایتمدارى

شیعیان هر جا باشند، بر محور ولایت و محبّت اهل بیت علیهم السلام با هم مى جوشند و در راه احیاى امر اهل بیت علیهم السلام تلاش مى کنند و از حمایت همدیگر غافل نمى شوند. على علیه السلام در این باره فرمود: «شِیعَتُنَا الْمُتَبَاذِلُونَ فِی وَلاَیَتِنَا الْمُتَحَابُّونَ فِی مَوَدَّتِنَا الْمُتَزَاوِرُونَ فِی إِحْیَاءِ أَمْرِنَا الَّذِینَ إِنْ غَضِبُوا لَمْ یَظْلِمُوا وَإِنْ رَضُوا لَمْ یُسْرِفُوا بَرَکَةٌ عَلَى مَنْ جَاوَرُوا سِلْمٌ لِمَنْ خَالَطُوا؛ شیعیان ما بر محور ولایت ما [به همدیگر] بذل و بخشش مى کنند، همدیگر را در مسیر محبّت ما دوست مى دارند، و براى زنده نمودن امر [و ولایت ] ما [اجتماع مى کنند و] به دیدار یکدیگر مى روند؛ کسانى که اگر غضب کنند، ستم نمى کنند و اگر خشنود شوند، اسراف و زیاده روى نمى کنند و برکت بر همسایگان خود و سلامتى [و آرامش] براى همراهان خویش اند.»

۳٫ عرفان و فضل

شیعه اگر به اهل بیت علیهم السلام محبّت و عشق مى ورزد، از سر آگاهى است؛ چرا که به خدا آگاهى دارند و از اوامر او با خبرند و این خداوند است که در قرآن دستور به محبّت اهل بیت علیهم السلام داده است. شیعه غرق در جلال و جمال الهى است و عارف واقعى و سالک حقیقى کوى دوست مى باشد؛ «شیعه یعنى مى عشقى زخدا نوشیدن».

على علیه السلام در این زمینه مى فرماید: «شِیعَتُنَا هُمُ الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ أَهْلُ الْفَضَائِلِ النَّاطِقُونَ بِالصَّوَابِ مَأْکُولُهُمُ الْقُوتُ وَمَلْبَسُهُمُ الاِْقْتِصَادُ وَمَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ… تَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَقَدْ خُولِطُوا وَمَا هُمْ بِذَلِکَ بَلْ خَامَرَهُمْ مِنْ عَظَمَةِ رَبِّهِمْ وَشِدَّةِ سُلْطَانِهِ مَا طَاشَتْ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَذَهَلَتْ مِنْهُ عُقُولُهُمْ فَإِذَا اشْتَاقُوا مِنْ ذَلِکَ بَادَرُوا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِالاْءَعْمَالِ الزَّکِیَّةِ لاَ یَرْضَوْنَ لَهُ بِالْقَلِیلِ وَلاَ یَسْتَکْثِرُونَ لَهُ الْجَزِیلَ؛ شیعیان ما عارف به خدا، عمل کننده به امر خدا، داراى فضیلتها، و گویندگان به حقّ و صواب هستند. غذایشان قوت [لا یموت] و لباسشان متوسط و راه رفتنشان با تواضع [و فروتنى] است… آنها را بیمار و دیوانه مى پندارى و حال آنکه چنان نیستند، بلکه خمارى (خاموشى و سکوت) آنها از [درک] عظمت پروردگارشان و شدّت سلطنت الهى است که در دلشان به وجود آمده و عقولشان از آن عظمت متحیّر شده است. پس هر گاه مشتاق الهى شوند، به سوى خداى بلند مرتبه با اعمال پاکیزه سرعت مى گیرند. براى خدا به [اعمال[ کم راضى نمى شوند و [اعمال] زیاد را براى خدا فراوان نمى شمارند.»

محمد بن حنفیّه مى گوید: وقتى که على علیه السلام بعد از جنگ جمل وارد بصره شد، احنف بن قیس او را دعوت کرد و غذا براى او آماده نمود. پس آن گاه دنبال آن حضرت و اصحابش فرستاد. حضرت آمدند و فرمودند: احنف! یاران [و شیعیان]مرا فرا بخوانید! «فَدَخَلَ عَلَیْهِ قَوْمٌ مُتَخَشِّعُونَ کَأَنَّهُمْ شِنَانٌ بَوَالٍ فَقَالَ الاْءَحْنَفُ بْنُ قَیْسٍ یَا أَمِیرَ الْمُوءْمِنِینَ مَا هَذَا الَّذِی نَزَلَ بِهِمْ أَ مِنْ قِلَّةِ الطَّعَامِ أَوْ مِنْ هَوْلِ الْحَرْبِ فَقَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ لاَ یَا أَحْنَفُ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَحَبَّ أَقْوَاماً تَنَسَّکُوا لَهُ فِی دَارِ الدُّنْیَا تَنَسُّکَ مَنْ هَجَمَ عَلَى مَا عَلِمَ مِنْ قُرْبِهِمْ مِنْ یَوْمِ الْقِیَامَةِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُشَاهِدُوهَا فَحَمَلُوا أَنْفُسَهُمْ عَلَى مَجْهُودِهَا؛ پس گروهى با فروتنى بر او داخل شدند که مانند مَشک خشکیده بودند. احنف گفت: اى امیر مؤمنان! چه بر یاران تو نازل شده است [که این گونه لاغراندام اند]؟ آیا به خاطر کمى غذاست یا ترس از جنگ؟ حضرت که صلوات خدا بر او باد فرمود: نه [هیچ یک از آنها نیست] اى احنف! [بلکه باید گفت:] به راستى خداوند سبحان دوست مى دارد گروهى را که [زهد مى ورزند و] خدا را در دنیا مى پرستند؛ همچون [زهد و] عبادت کسانى که علم به نزدیکى قیامت بر آنها هجوم آورده و آنها نفسشان را بر تلاش براى قیامت قبل از مشاهده قیامت وادار مى کنند.»

اینکه از شیعه فقط نام بدانیم بد استما نمک گیر چنین لقمه بمانیم بد است

شیعه یعنى کفن سرخ بلا پوشیدنشیعه یعنى مى عشقى ز خدا نوشیدن

۴٫ حُسْن ظاهر و باطن

شیعه هم ظاهر آراسته دارد و هم باطن زیبا و پاکیزه. على علیه السلام در این باب مى فرماید: «شِیعَتُنا کَالاُْتْرُجَّةِ طَیِّبٌ رِیحُها حَسَنٌ ظاهِرُها وَباطِنُها؛ شیعیان ما مانند ترنج هستند که بوى خوش دارد و ظاهر و باطنش نیکوست.»

نقش علما در حفظ شیعه

شیعه با اوصاف پیش گفته عزّت و شرف و آبروى اسلام، و نگه دارنده آن است. به این جهت، باید از شیعیان در تمام جهات محافظت شود؛ هم از جان و مالشان و هم از اندیشه و اعتقادشان و همین از ضعف و ناتوانى و جهل و نادانى آنان جلوگیرى مى کند. این مهمّ را امامان معصوم علیهم السلام در دوران حضورشان به خوبى انجام دادند و با تقیّه و پنهانکارى و حتّى با تحمّل زندان و شکنجه و تألّمات روحى و یا پذیرش صلح تحمیلى و… شیعیان را محافظت نمودند.

در دوران غیبت این امر مهمّ به عهده علما و مراجع عظام قرار داده شده است که با رهبرى و هدایتگرى و نظارت بر اعمال و رفتار آنان و با تدبیر خردمندانه از تمام جهات شیعیان را محافظت کنند.

امام صادق علیه السلام در این باره مى فرماید: «عُلَمَاءُ شِیعَتِنَا مُرَابِطُونَ بِالثَّغْرِ الَّذِی یَلِی إِبْلِیسُ وَعَفَارِیتُهُ یَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُرُوجِ عَلَى ضُعَفَاءِ شِیعَتِنَا وَعَنْ أَنْ یَتَسَلَّطَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ وَشِیعَتُهُ النَّوَاصِبُ أَلاَ فَمَنِ انْتَصَبَ لِذَلِکَ مِنْ شِیعَتِنَا کَانَ أَفْضَلَ مِمَّنْ جَاهَدَ الرُّومَ وَالتُّرْکَ وَالْخَزَرَ أَلْفَ أَلْفِ مَرَّةٍ لاِءَنَّهُ یَدْفَعُ عَنْ أَدْیَانِ مُحِبِّینَا وَذَلِکَ یَدْفَعُ عَنْ أَبْدَانِهِمْ؛ دانشمندان شیعیان ما مرزداران حدود و ثغورى هستند که شیطان و عفریتهاى او [صف کشى کرده و] متولى آن حدود هستند، و این علما از خروج شیاطین بر ضعفاى شیعه و از اینکه سپاه شیاطین و پیروان ناصب او از آن حدود [حمله کنند و] بر آنها مسلّط شوند، ممانعت مى کنند. آگاه باشید! هر کس از شیعیان ما خود را به این امر خطیر موظّف نماید، هزار مرتبه از کسانى که با رومیان و ترکان و خزر جهاد مى کنند، برتر است؛ زیرا عالم از دین دوستان [و شیعیان] ما دفاع مى کند و رزمندگان از جان شیعیان دفاع مى نمایند.»

و با توجّه به این وظیفه خطیر علماى شیعه در حفظ شیعیان است که امیر و مولاى شیعیان على علیه السلام مى فرماید: «مَنْ کَانَ مِنْ شِیعَتِنَا عَالِماً بِشَرِیعَتِنَا فَأَخْرَجَ ضُعَفَاءَ شِیعَتِنَا مِنْ ظُلْمَةِ جَهْلِهِمْ إِلَى نُورِ الْعِلْمِ الَّذِی حَبَوْنَاهُ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَعَلَى رَأْسِهِ تَاجٌ مِنْ نُورٍ یُضِیءُ لاِءَهْلِ جَمِیعِ تِلْکَ الْعَرَصَاتِ…؛ از شیعیان هر که به آیین ما آگاه باشد و شیعیان ناتوان ما را از تاریکى جهل به نور دانش ـ که ما به او بخشیده ایم ـ درآورد، روز قیامت با تاجى از نور بر سر ـ که به تمام اهل محشر نور مى بخشد ـ وارد مى شود… .»

پاداش شیعیان

قطعا شیعه با آن فضایلى که در دنیا دارد، از جایگاه رفیع و مقام بلند اخروى برخوردار است که در کلمات امامان معصوم علیهم السلام بیان شده است. در اینجا فقط به روایتى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خطاب به على علیه السلام درباره پاداش شیعیان اشاره مى کنیم:

از جابر بن عبد اللّه انصارى نقل شده است که: روزى خدمت رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله بودم، صورت مبارک خود را به جانب على علیه السلام کرد و آن گاه فرمود: اى ابو الحسن! آیا به تو مژده ندهم؟ عرض کرد: آرى یا رسول اللّه! فرمود: این جبرئیل است و از جانب خدا خبر مى دهد که «قَدْ أَعْطَى شِیعَتَکَ وَمُحِبِّیکَ تِسْعَ خِصَالٍ الرِّفْقَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَالاْءُنْسَ عِنْدَ الْوَحْشَةِ وَالنُّورَ عِنْدَ الظُّلْمَةِ وَالاْءَمْنَ عِنْدَ الْفَزَعِ وَالْقِسْطَ عِنْدَ الْمِیزَانِ وَالْجَوَازَ عَلَى الصِّرَاطِ وَدُخُولَ الْجَنَّةِ قَبْلَ سَائِرِ النَّاسِ وَنُورُهُمْ یَسْعى بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمانِهِمْ؛ [خداوند] به شیعیان و دوستان تو هفت خصلت عطا کرده است: ۱٫ مدارا در وقت مردن؛ ۲٫ آرامش در موقع وحشت [در عالم قبر]؛ ۳٫ نور در وقت تاریکى [قبر]؛ ۴٫ آسایش به هنگام بیم و هراس؛ ۵٫ عدل و داد در وقت سنجش عمل؛ ۶٫ عبور از [پل] صراط؛ ۷٫ ورود به بهشت پیش از دیگر مردم، درحالى که نورشان پیش رو و سمت راستشان [به سرعت] حرکت مى کند.»

رهنمودها و نگرانیهاى على علیه السلام درباره قرآن

در مورد ارتباط قرآن و مولاى متقیان حضرت على علیه السلام بسیارى از پژوهشگران به فراخور حالشان موضوعى را برگزیده و در مورد آن قلم زده اند. برخى به جمع آورى قرآن توسط آن حضرت، عده اى به جایگاه والاى امام در آیات وحى و گروهى به تفاسیر و شأن نزول آیات از منظر آن گرامى توجه دارند.

این قلم نیز مى کوشد در این فرصت کوتاه به یکى از این موضوعات بپردازد.

سخن پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آیینه تمام نماى بحث ماست که مى فرماید: «عَلِیٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَهُ لَا یَفْتَرِقَانِ حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ؛ على با قرآن و قرآن با على است. آن دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا اینکه [در روز قیامت] در کنار حوض کوثر به نزد من آیند.»

طبق این گفتارِ شیواى نبوى، بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله نزدیک ترین فردى که با قرآن آشناست، على علیه السلام است؛ امّا با کمال تأسف این نزدیک ترین یار قرآن را آن چنان منزوى کردند که به گفته ابو صالح حنفى، روزى بر بالاى منبر، کتاب خدا را بر سر مبارک نهاد و با کمال ناراحتى به درگاه الهى عرضه داشت: «اَللّهُمَّ قَد مَنعُونى ما فیهِ فَأَعْطِنى ما فیهِ؛ خداوندا! مرا از آنچه در این مصحف شریف است، باز داشتند؛ پس آنچه را در آن است، به من بده!»

نگرانى از انزواى قرآن

از مهم ترین نگرانیهاى امام على علیه السلام فاصله گرفتن مسلمانان از قرآن و معارف وحیانى آن بود. آن حضرت در طول حیات خود همواره تلاش مى کرد تا مردم مسلمان با مفاهیم بلند و حیات بخش قرآن آشنا شوند و آن را در متن زندگى خود قرار دهند؛ همچنان که خود نیز چنین بود.

امام از انزواى قرآن در میان مسلمانان رنج مى برد و با دلى دردمند عرضه مى داشت: «إِلَى اللَّهِ أَشْکُو مِنْ مَعْشَرٍ یَعِیشُونَ جُهَّالًا وَ یَمُوتُونَ ضُلَّالًا لَیْسَ فِیهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْکِتَابِ إِذَا تُلِیَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَیْعاً وَ لَا أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْکِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ؛ از مردمى که در جهالت زندگى مى کنند و با گمراهى مى میرند به خدا شکایت مى کنم [زیرا[ در میان آنها کالایى کسادتر از قرآن نیست، هنگامى که به گونه شایسته تلاوت شود و هیچ متاعى سودآورتر و گرانبهاتر از قرآن نیست، هنگامى که تحریف و از معانى حقیقیش دگرگون شده باشد.»

امام نه تنها نگران غربت قرآن در عصر خود بود، بلکه گاهى از بى توجهى نسلهاى بعد از خود و عصرهاى آینده به قرآن و حقایق آن ابراز نگرانى مى کرد. آن حضرت مى فرمود: «بعد از من روزگارى فرا مى رسد که قرآن و پیروانش از میان مردم رانده و فراموش مى گردند. هر دو غریبانه در یک مسیر ناشناخته بى پناه مى شوند و جایگاهى براى آنان در میان مردم نخواهد بود. قرآن و پیروانش در میان مردم اند؛ امّا گویا حضور ندارند. مردم در آن روز در جدایى و تفرقه هم داستان، و در اتحاد و یگانگى پراکنده اند. گویى آنان پیشواى قرآن بوده و قرآن پیشواى آنان نیست. از قرآن جز نامى در نزدشان نیست. آنان جز خطوط قرآن و اعراب آن چیز دیگرى را نمى شناسند.»

آرى، امام نگران روزى بود که قرآن در دست مسلمانان بوده، نام آن زبانزد خاص و عام باشد و همه از قرآن سخن بگویند و حتى تلفظ کلمات، اعراب، خطوط و حروف آن را به خوبى بشناسند و یاد گیرند، اما هرگز در فکر معارف بلند و اهداف انسان ساز قرآن نباشند، به هدایت و دانش قرآن توجه نکنند، تفسیرهاى حقیقى آن را از اهلش نگیرند و در نتیجه گرفتار انواع وسوسه ها، افکار انحرافى و اندیشه هاى گمراه کننده گردند و از قرآن و مقدسات شرعى به عنوان ابزار و وسیله براى رسیدن به مقاصد شوم شیطانى بهره گیرند.

این نگرانیهاى امام على علیه السلام همه برگرفته از آیات قرآن است که از زبان پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله مى فرماید: «وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»؛ «و فرستاده خدا گفت: پروردگارا! قوم من این قرآن را رها کردند.»

این گلایه و شکایت رسول خدا صلى الله علیه و آله و نگرانى على علیه السلام شامل عصر ما نیز مى شود که مسلمانان جهان دست از حمایت و رهبرى قرآن کشیده و به طاغوتها و اهل دنیا متمایل شده اند وگر نه، اگر طبق آموزه هاى قرآن عمل مى کردند و با حفظ وحدت و انسجام خود در تحت پرچم توحید با کفر و شرک و مظاهر ضد توحیدى به مبارزه برمى خواستند، هرگز دچار چنین ذلت و تشتت و از هم گسیختگى نمى شدند. آرى! فاصله گرفتن از قرآن که رمز حیات، عزت و عامل پیروزى و حرکت و ترقى در زندگى مسلمانان است، چنین فرجامى دارد.

در بسیارى از کشورهاى اسلامى قرآن و معارف بلندش به حاشیه رانده شده و به صورت یک کتاب مقدس تشریفاتى درآمده است که فقط در جاهاى مقدس و پاک قرار دارد و با صوت زیبا و لحن دل آرا در مجالس خوانده مى شود و یا در سر در محرابها و دیوارهاى امکنه مقدس نوشته شده و براى کسب ثواب تلاوت مى شود. بسیارى از مسلمانان از هر گروه سنى، به ویژه جوانان آیات آن را حفظ کرده، به عنوان قارى و حافظ، جوایزى دریافت مى کنند؛ امّا قوانین روزمرّه این کشورها همه برگرفته از بیگانگان و غیر مسلمانان است و در داخل کشور نیز با همه تلاشهایى که مى شود، هنوز قرآن ناشناخته و غریب است.

این همان مهجوریت قرآن است که گروه اندکى از صهیونیستها عقاید و فرهنگ و تمام هستى یک میلیارد مسلمان را به مسخره گرفته، هر روز طبق دلخواه خود تصمیماتى را براى مسلمانان و کشورهاى اسلامى مى گیرند و سرنوشت آنان را به نفع خود رقم مى زنند و اسلام و مسلمانان و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله را مورد توهین قرار مى دهند. برخى از نشانه هاى مهجوریت قرآن که دل پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام را به درد مى آورد، عبارت اند از: یادگیرى الفاظ و عبارات قرآن و فراموشى عمل به آن، استفاده ابزارى از آیات قرآن، تمسک به ظاهر قرآن و طرد اهل قرآن و مفسران حقیقى (امامان معصوم علیهم السلام ) ، حفظ و قرائت قرآن بدون تدبر و تعمق، تفسیر به رأى و بهره نگرفتن از هدایتهاى حقیقى آن.

على علیه السلام حتى در آخرین لحظاتى که در آستانه شهادت قرار داشت، از مهجوریت قرآن نگران بود و سفارش اکید مى کرد که: «اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ فَلَا یَسْبِقَنَّکُمْ إِلَى الْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ؛ خدارا خدارا در مورد قرآن [در نظر بگیرید![ مبادا دیگران در عمل به آن بر شما سبقت بگیرند!»

وظایف امت در قبال قرآن

اگر مسلمانان بخواهند به قرآن عمل کنند و این نگرانى پیامبر صلى الله علیه و آله و دغدغه وصى بلافصلش على علیه السلام را رفع نمایند، باید به توصیه ها و رهنمودهاى امام على علیه السلام در این زمینه گوش جان بسپارند و از صمیم قلب عمل کنند. سفارشها و رهنمودهاى امام از این قرار است:

الف. آموزش قرآن

آموزش و یادگیرى متن قرآن و امام نه تنها نگران غربت قرآن در عصر خود بود، بلکه گاهى از بى توجهى نسلهاى بعد از خود و عصرهاى آینده به قرآن و حقایق آن ابراز نگرانى مى کرد.

پیامهاى جاودانه آن، یکى از وظایف مسلمانان است. على علیه السلام یکى از حقوق فرزند بر عهده پدر را آموزش قرآن مى داند و مى فرماید: «حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ یُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ یُحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ یُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ؛ حق فرزند بر عهده پدر این است که نام زیبا برایش برگزیند و ادبش را نیکو گرداند و قرآن تعلیمش دهد.»

ب. قرائت قرآن

امام در مورد اهمیت قرائت قرآن مى فرماید: «باید تمام سخن شما، یاد خدا و خواندن قرآن باشد؛ زیرا از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله سؤال شد: کدام یک از اعمال نیک نزد خدا برتر است؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: قرائت قرآن و اینکه در حال مرگ زبانت به یاد خدا مترنّم باشد.»

قرائت قرآن بهترین همدم و مایه انس است و یک مسلمان مى تواند آن را در دل شبها انیس خود قرار دهد. امام در گفتارى کوتاه مى فرماید: «لِیَکُنْ سَمیرُکَ الْقُرْآنَ؛ شایسته است سخنگوى تو در دل شب قرآن باشد.» آن حضرت حتى گوش دادن به قرائت قرآن را مورد توجه قرار مى دهد و به کسانى که آیات الهى را استماع مى کنند، مژده مى دهد که: «هر کس آیه اى از قرآن را استماع کند، براى او بهتر از این است که یک کوه طلا به دست آورد.»

ج. تدبیر در معانى آیات

بعد از آموزش آیات قرآن و مداومت به قرائت و تلاوت آن، مرحله تدبیر در معانى و فهمیدن آموزه هاى حیات بخش قرآن است. مسلمانى که قرآن مى خواند، امّا در کلمات و آیات و مفاهیم آن تدبّر و تفکر نمى کند، چندان از کلام خدا بهره مند نخواهد شد. امام در این مورد سفارش مى کند: «تَدَبَّرُوا آیاتِ الْقُرْآنِ وَاعْتَبِرُوا بِهِ فَاِنَّهُ اَبْلَغُ الْعِبَرِ؛ در آیات قرآن تدبر کنید و از آن [درس و] عبرت بگیرید؛ زیرا که آن رساترین [و روشن ترین] عبرتهاست.»

د. عمل به دستورات قرآن

مهم ترین مرحله انجام وظیفه در قبال قرآن، عمل به دستورات و پیامهاى آن است؛ زیرا قرآن نسخه شفابخش زندگى و کتاب عرفان، تربیت، قانون و سعادت است.

امام در این مورد به طلحه بن عبید الله فرمود: «اگر به آنچه که در قرآن است، عمل کنید، از دوزخ نجات خواهید یافت و به بهشت خواهید رفت. در قرآن حجت ما، بیان حق ما و واجب بودن اطاعت از ما بیان شده است.» آرى، عمل به قرآن، ضامن سعادت و عامل خوشبختى هر انسان حقیقت طلب و خداجوست.

امام على علیه السلام تأکید مى کرد که: «تَمَسَّکْ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ وَانْتَصِحْهُ وَحَلِّلْ حَلالَهُ وَ حَرِّمْ حَرامَهُ وَاعْمَلْ بِعَزائِمِهِ وَ اَحْکامِهِ؛ به ریسمان [محکم] قرآن چنگ بزن و رهنمودهاى آن را بپذیر و حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان و به واجبات و احکام آن عمل نما.»

حضرت به پسرش محمد حنفیه مى فرمود: «پسرم! بر تو باد به قرائت قرآن و عمل به محتواى آن و التزام به واجبات شرایع و حلال و حرام و امر و نهى آن و نیز شب زنده دارى به قرآن و تلاوت آن؛ زیرا قرآن پیمان نامه خداوند متعال با بندگان اوست و بر هر مسلمان بایسته است که هر روز در مهم ترین مرحله انجام وظیفه در قبال قرآن، عمل به دستورات و پیامهاى آن است؛ زیرا قرآن نسخه شفابخش زندگى و کتاب عرفان، تربیت، قانون و سعادت است

پیمان نامه خدا بنگرد و بخواند؛ گرچه فقط پنجاه آیه باشد.

بدان که درجات بهشت به شماره آیات قرآن است. پس در روز قیامت به قارى قرآن گفته مى شود: بخوان و بالاتر رو!

به این ترتیب، پس از پیامبران و صدیقان، هیچ کس در بهشت، درجه اى بالاتر از قارى قرآن نخواهد داشت.»

ه . توسل به قرآن

براى ارتباط با خداوند متعال، راههاى بسیارى وجود دارد؛ دعا، ذکر، توسل به اهل بیت علیهم السلام ، عبادت و نماز و توسل به قرآن برخى از شیوه هاى ارتباط با پروردگار عالمیان است. على علیه السلام یکى از منافع و بهره هاى وجودى قرآن را توسل به آن مى داند و بر این باور مقدس تأکید دارد که: «درمان دردهاى خود را از قرآن بخواهید و در سختیهاى زندگى از قرآن مدد بجویید که در قرآن درمان بزرگ ترین بیماریها، یعنى کفر و نفاق و سرکشى و گمراهى است. با توسل به قرآن حاجتهاى خود را از خدا بخواهید و با محبت قرآن به سوى خدا روى آورید وقرآن را وسیله خواهش از مردم قرار ندهید؛ زیرا وسیله اى بهتر از قرآن براى تقرب بندگان به خداوند وجود ندارد. مطمئن باشید که شفاعت قرآن پذیرفته شده است و سخنش تصدیق مى شود.»

نکته ها/على علیه السلام از دیدگاه دیگران

۱٫ زیبایى بخشى به خلافت

عبداللّه پسر احمد بن حنبل گوید که روزى نزد پدر نشسته بودم. جماعتى نزد او آمدند و سخن از خلافت ابو بکر وعمر و عثمان پیش آمد تا اینکه سخن از على علیه السلام و خلافت آن حضرت به میان آمد. پدرم در این باره گفت: «اِنَّ الْخِلافَةَ لَمْ تُزَیِّنْ عَلِیّا بَلْ عَلِىٌّ زَیَّنَها؛ همانا خلافت، على را زینت نداد؛ بلکه على به خلافت زیبایى بخشید.»

۲٫ بى خبرى مردم از فضایل

پدر عمر بن عبد العزیز ـ از خلفاى بنى امیّه ـ مى گوید: «اگر مردم نادان، از آنچه ما درباره على علیه السلام مى دانیم، آگاه بودند، حتّى دو نفر از آنها از ما متابعت نمى کردند.»

۳٫ من بند کفش على علیه السلام هم نیستم

شکیب ارسلان، ملقّب به «امیر البیان»، یکى از نویسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است. در جلسه اى که به افتخار او در مصر تشکیل شده بود، یکى از حضار در ضمن سخنان خود مى گوید: «دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده اند که به حق شایسته اند، «امیر سخن» نامیده شوند: یکى على بن ابى طالب علیهماالسلام و دیگرى شکیب.»

شکیب ارسلان با ناراحتى برمى خیزد و پشت تریبون قرار مى گیرد و از مقایسه دوستش گله مى کند و مى گوید: «من کجا و على بن ابى طالب کجا؟! من بند کفش على علیه السلام هم به حساب نمى آیم.»

۴٫ فخر رازى

او گفته است: «هر کس در دین خود به على بن ابى طالب اقتدا کند به دستگیره اى تمسک کرده است که هرگز زوال و نیستى برایش راه نخواهد یافت.»

۵٫ ابن جوزى

وى مى گوید: «ولایت امیرمؤمنان، هنگام مرگ و غسل دادن و کفن براى من کافى است و طینت من، قبل از خلقتم با محبّت على علیه السلام عجین شده است. پس آتش، چگونه مى تواند مرا بسوزاند.»

۶٫ یک عمل، برتر از همه

ابن ابى الحدید مى نویسد: شخصى از استادم ابو هزیل پرسید: «آیا على علیه السلام نزد خدا افضل است یا ابوبکر؟!»

استاد گفت: «به خدا سوگند! اگر فقط مبارزه على علیه السلام با عمرو بن عبدود در روز خندق با اعمال مهاجران و انصار و تمام عبادتهاى آنان معادله و موازنه شود، آن مبارزه، سنگین تر و برتر از همه آنها مى شود، چه رسد به ابو بکر تنها.»

۷٫ گنجى شافعى

وى به نقل از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى گوید: «اگر تمام درختان، قلم و دریاها، مرکب و جنیان، حسابگر وتمام انسانها نویسنده باشند، نمى توانند فضایل على بن ابى طالب علیهماالسلام را به حساب آورند.»

نوشته شده توسط در تاریخ چهارشنبه, ۲۸م, تیر, ۱۳۹۱ | 455 نمایش
برچسب:

این مطالب رو هم بخوانید.